X
تبلیغات
تیغشت آستاره ی صحو

«پنج وارونه چه معني دارد؟»

خواهر كوچكم از من پرسيد

من به او خنديدم.

كمي آزرده و حيرت‌زده گفت:

«روي ديوار و درختان ديدم»

بازهم خنديدم.

گفت: «ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه

پنج وارونه به مينو مي‌داد.»

آن قدَر خنده بَرَم داشت

كه طفلك ترسيد.

بغلش كردم و

بوسيدم و

با خود گفتم:

«بعدها

وقتي باريدنِ بي‌وقفه‌ي درد

سقفِ كوتاهِ دلت را خم كرد

بي‌گمان مي‌فهمي

پنج وارونه چه معني دارد.»

رفت و سيبي آورد

نصف كرديم.

دمي خيره بر آن نيمه به نجوا مي‌گفت:

«نكند يعني ... يعني ... همين نيمه‌ي سيب !؟»

تنِ آن نيمه، تبِ خواهش بود.

گاز زد.

خنده‌ي لب‌هاي خدا را چيدم.

خيره بر نيمه‌ي گنديده‌ي خود خنديدم.

علي بداغي

 

سر به دوشِ غم نهادم

گفت: آه!

گريه‌ام خنديد.

افتادم به راه ...

علي بداغي

 

برگ‌ها باريدند

بي‌دريغ و يك‌ريز

تا مبادا

شود آزرده‌دل از بي‌كسيِ خود

پاييز

علي بداغي

 

رهگذر!

لَختي تأمّل كن!

رساتر از سكوتِ سنگ‌ها آيا صدايي هست؟

علي بداغي

 

چهره‌ها آيينه بود!

باز

ابر

روي بومِ باد

باران مي‌سرود.

علي بداغي

 

باد

پا بر شانه‌ي پاييز نهاد

به شاخه‌ها آويخت.

باغ

بر سر و روي خود مي‌زد

برگ‌ها مي‌ريخت

علي بداغي

 

غمِ مرغك كم بود!

قفسش هم بينابينِ دو آيينه نشست.

دلي از ديده گشود.

بُغضِ آيينه دمي تاب نياورد و شكست.

علي بداغي

 

بوسه مي‌داد

گلي را باد

...

دست در دست او نهاد

راه افتاد

علي بداغي

 

كاش مي‌شد بكشم فرياد:

خورشيد تويي!

مي‌هراسم ز غروب.

علي بداغي

 

بغضِ رنگ‌ها

بر بومِ نقّاشي

به هم گره مي‌خورْد

سر به دامانِ زنبقي مبهوت

مرغكي مي‌مرد

علي بداغي

 

ختمِ آواز و، برگ‌ريزان بود.

جاي جايِ بيشه بر هر دار

بلبلي

به گلي

آويزان بود

علي بداغي

 

باد

از حاشيه‌ي باغ گذشت.

شاخه‌اي سيب تعارف مي‌كرد.

پيچكِ پچ‌پچه در پاچه‌ي پرچين پيچيد

و به شاخه

تف كرد.

علي بداغي

 

گل، پرپر و

بلبل، همه خونين جگر و

باغ، به داغ است.

بر سفره‌ي پاييز

خدا!

سورِ كلاغ است.

علي بداغي

 

راستي!

گيريم بلبل نكند پرده‌دري!

گُلِ تن‌داده‌به‌شبتاب!

چه خونين جگري!

علي بداغي

 

قابكي بي‌رنگ

مرغكي دل‌تنگ

سال‌ها بيدار

جلوه‌ي ديوار

آسمان بسته

بال‌ها خسته

آن همه پرواز

عاقبت آغاز

علي بداغي

 

استخوان، ارزاني!

گرگ و

سرگرداني ...

علي بداغي

 

تبري مي‌ناليد.

شاخه‌اي مي‌لرزيد.

تبر، انديشه‌ي روزي شاخه.

شاخه، انديشه‌ي يك روز تبر.

علي بداغي

 

خوابِ در و پنجره آشفته است.

باز

كس از باد

سخن گفته‌است؟

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:35  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "آن همه پرواز، عاقبت آغاز" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1373
 

چكيدنِ ماشه

تپيدنِ گنجشك

تنفّرِ درخت

تعجّبِ كودك.

چكيدنِ ماشه

پريدنِ گنجشك

تبسّمِ درخت

تعجّبِ كودك.

علي بداغي

 

بر تنه‌ي درخت

كرمي

در امتدادِ تيرِ فرورفته به قلبي

مي‌خزيد.

...

پروانه پر كشيد.

علي بداغي

 

من ايمان را

تو نان را برگزيدي

من از خويش و

تو از انسان بريدي

علي بداغي

 

شكارچي نشانه رفت

درست بر سينه‌گاهِ كبوتري

غنوده بر شاخه‌ي خيال.

هراسان و آسيمه

باد

خود را ميانِ شاخه‌ها افكند

و به‌همراهِ تصويرِ پرنده

در جويبارِ پاي باغ افتاد.

علي بداغي

 

كودك

غمگنانه كز كرد ميانِ برف

كنارِ گنجشككِ زخمي.

هر چه نيرو داشت

پرنده

به بالِ خود بخشيد

تا خنده‌ي او را

به پروازِ خود بياويزد

كودك

دست‌افشان

به خانه واردشد

و در آن سوي كوچه

پرنده‌ي كوچك

ميانِ جوي آب افتاد.

علي بداغي

 

دوشِ احساسي كجا ست

بي‌دريغش تا نهي سر - پر زدرد.

چشمه‌ي مهري؟

كه شويي غمْ‌غبارِ فصلِ زرد.

شعله‌ي عشقي؟

كه گيرد بر بلندِ برف‌گيرِ حنجره.

دستِ ايثاري؟

كه آواي نسيم،

بگذرد از قابِ غم‌بارِ غبارِ پنجره.

وامصيبت! اي پرستوي غريب!

آشياني نيست.

جاني.

يا كه ايماني.

دريغ!

خرمنِ انسان و داسِ نان.

همين.

علي بداغي

 

باد، خسته و زخمي و غبارآلود

تنوره مي‌كشيد و راه مي‌پيمود

چشم‌ها: طنينِ ويراني

زوزه‌ها: قاصدِ پريشاني

خوني بود!

امّا رود

آغوش بر هجومِ ديوانه‌واره‌اش بگشود

خار از پاي او گرفت و

غبار از سر و رويش زُدود

...

شرمنده و آرام

از آن دست

نسيم

با رود

وداع‌مي‌كرد

علي بداغي

 

غربتِ آدمي

چيزه تازه‌اي نبوده و نيست.

اين همه قصّه!

اين همه شعر!

اين همه تصوير!

اين همه نقش!

...

بگذر!

دست عاطفه هميشه زخمي و

پاي انديشه پُر تاول.

شكيبا باش!

شكيبا باش!

كه اين تنهايي شايد

سنگيني نگاهي است

كه از قلّه مي‌پايد.

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:34  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "آن همه پرواز، عاقبت آغاز" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1373

 

باد پيچيد به باغ

شاخه‌اي واداد

خم گشت

شكست

آشياني پاشيد

بيضه‌اي از هم شد

جوجه‌اي پرپر زد

باغ را گريه ربود

...

به تسلاي دل باغ

اگر مي‌دانست شاخه

بر شانه‌ي هيزم‌شكني

روز دگر مي‌آيد!

علي بداغي

 

آسمان، تخته‌ي سنگ.

...

سر به زانو

تنِ زخمي

دلِ تنگ

پرسه مي‌زد بي‌تاب

بر نگاهي بي‌رنگ

با خيالِ مهتاب

در هزاران فرسنگ

خسته امّا بي‌خواب

غربت‌آزرده پلنگ.

...

رخنه‌اي هيچ در آن تخنه نبود

بال‌ها خسته شدند

پلك‌ها بسته شدند.

كم‌كَمك

تخته تَرَك‌برمي‌داشت

خنده‌اي روي لبانش مي‌كاشت:

آه! مهتابِ قشنگ!

و دريغا كه تفنگ

خواب و رويا را

پاشيد

به سنگ!

...

آسمان، تخته‌ي ننگ.

علي بداغي

 

آسمان در رقص بود.

...

”اي خدا!“

- پيچيد در شام سياه -

- زهره بر چنگش خميد -

”اي خدا!“

- رنگ روي ماه كم‌كم مي‌پريد -

”اي خدا!“

- هر ستاره در شكافي مي‌خزيد -

”اي خدا!“

- آسمان رو در نقابي مي‌كشيد -

”اي خدا!“

آخر بگو اين قصّه را:

آدمي كار تو بود!؟“

آسمان

آهسته

بغضش

مي‌گشود.

علي بداغي

 

تنت، ارزانيِ آرزوهاي حقيرت باد!

با جانت به گفت‌وگو نشسته‌ام اينك

بشايسته‌تر نبود آيا

شباويزِ دل‌شكسته‌اي بودن

و بي‌آشيانگي را بر شاخسارِ سرما لرزيدن

آسمان را غريبانه كاويدن

و رويايي را در دوردستِ افق به‌دردْ پاييدن

و از ناي دل‌تنگي، خونْ‌ترانه پاليدن

ناليدن

ناليدني چاوشي‌خوانِ باليدن.

فكرت ارزانيِ سوداهايت!

با عاطفه‌ات سخن مي‌گويم

بشايسته‌تر نبود آيا

بر مدارِ انتظار گرديدن

مهر ورزيدن

و به عشق ارزيدن

و باوري را بنفروختن به نان

مردن و ماندن

نه ماندن و مردن

آه! نه!

اين تو ارزانيِ تو باد!

ارزانيِ بي‌نوايي‌ها!

من و آن تويي كه هنوز

آذرخشِ احساسش

جنگلِ خاطره‌ها را مي‌سوزاند

و ابرِ عاطفه‌اش باريده‌ست

در تماميِ طولِ شب با من

در سوگِ سياوشاني كه هنوز

حكايتشان بر لبانِ شعله‌ها جاري‌ست

و عاشقاني كه هم‌چنان بر صليبِ رنج مي‌رقصند

بر بلنداي جلجتاي تنهايي

- كه هر ميخ، بالِ پروازي‌ست از دريچه‌هاي زخم

رو به آسمانِ رهاييِ انسان -

من و آن تويي كه عشق زاييدش

در تو افسرد

در من زيست

بي‌آن‌كه تو هرگز بداني كيست

آن تويي كه در ترانه‌هاي من جاري‌ست

آن تويي كه جز من نيست

آن تويي كه در آن روي صليبِ رنج

بي‌آن‌كه ببينمش

به‌يقين توانم‌گفت

كه با هر عاشقي هميشه مي‌رقصد

...

اين ناكجا آباد

ارزانيِ تو باد!

علي بداغي

 

كاش تيغِشتِ تيا تو بِه دِلُم تَشْ نيْ‌وَند!

اَيَرَم وَنْد و بُريدي زُم پا

وا خيالُم نيْ‌مَند!

چه بُگُم؟

كيْ اِبَرِه رَه بِه دِلُم؟

فادِه چِه داره شَو و رو

هِي سُرو گُهْدن و وا سر زِيدن!

زنده‌يي دادن و غم اِسْتِيدن!

بالِ رو هِي دِل و بِهدِلْ كِردن!

حين زِ تيْ رِحْدِن و قاغِذ دِرْدن!

سَر بِكَش اِي دِلِ تِينا بِه گِريوونِ خُت و دُنْگ مَدِه!

خَوِ مَرْگ وَسْتِه بِه مال، هَي خَشِخار بُنْگ مَدِه!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:33  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "آن همه پرواز، عاقبت آغاز" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1373

 

يه روزي

يه رورگاري

يه پرنده بود

فقط عشقُو مي‌فهميد و محبّت، ديگه هيچ

لبِ هر بومي مي‌شَست

چشِ خيسشو مي‌بست

كلافِ قلبشُو وا مي‌كرد و مي‌داد به صدا

بادبادك مي‌رفت هوا

”آدما! آي آدما!

چي شده مهر و وفا!؟

پرِ پروازِ شما رُو چي شكست!؟

لبِ آوازِ شماها رُو چي بست!؟

آخه ...“

يهو تيزيِ دردي تو بالش مي‌نشست

خودشُو كشون‌كشون

به پناهي مي‌رسوند

بادبادك از تو هوا

ول مي‌شد روي زمين

زيرِ پاي آدما

قهقهه، شادي و، دشنام مي‌رفت توي هوا:

”آخرش دخلشو ديدين كه اُورديم، بسشه!

ديگه تا اون باشه، پيداش نمي‌شه!“

”چرا آخه!؟ آدما!“

از تو لونه‌ي سگي

كه پناه اُورده بود

زل و زل نگاه مي‌كرد

خدا رُو صدا مي‌كرد

هي چرا چرا مي‌كرد:

”مگه جز مهر و محبّت آخه حرفي مي‌زنم!؟

مگه جز قصّه پرواز چيزي رفت از دهنم!؟“

تهِ لونه غرولند سگ پيچيد:

”تا يه استخوني رُو درببريم

ما سگا بلكه يه وقتي بپريم

رد شو بذا باد بياد!

نذا روي آدمم بالا بياد!“

طفلكي خزون پرون

خودشو كشوند تو خون

تا رسوند پاي ستون

چشش افتاد به يه بچّه كه با ترس و دلهره

هل مي‌داد بادبادكو قايمكي تو پيرهنش

غلغلي افتاده بود توي تنش

آسه آسه رفت رو بوم

تا اونو نخش بده تا به خدا

كه يه‌باره بي‌هوا

سِيلي از سيلي و فحش و عربده رسيد ز راه

همه چيز رفت رو هوا

اون پرنده كوچولو

پلكاشو رو هم كشيد

سرشو برد زيرِ بال

اشك و خون تو هم دويد

ناله‌ها كه از دلش پا مي‌گرفت

مثِ خنجر تو گلوش جا مي‌گرفت:

”چرا آخه!؟ آدما!

چرا آخه!؟ آدما!“

...

مدتي گذشت و خيل آدما

يا مي‌لوليد توي هم يا مي‌چريد

هر سري توي يه آخور مي‌چميد

هر كسي كارِ خودش بارِ خودش آتيش به انبارِ خودش

هر كسي گليمِ خودْشُو بايد از آب بكشه

هر كسي كلاه خودْشُو بگيره باد نبره

هر كي بايد بخوره اگه نه خودش خورده مي‌شه

هر كسي گرگ بشه

اونقده گرگ

كه حتّي گرگاي راس‌راسكي هم

جا بخورن

وا بمونن

برن و با برّه‌ها صيغه‌ي دوستي بخونن

توبه‌اي كنن كه مرگ توش نباشه

با خدا واردِ دردِ دلك و گِله بشن

سگاي گَله بشن

...

توي اين حال و هوا

يه روزِ باروني سرد و سياه

كه همه لم داده بودن پاي آتيش، تو لحاف

داروي خواب‌آورِ دخترِ شاهِ پريون خورده بودن

خواب! چه خوابي! انگاري مرده بودن!

يه دفه پيچيد دوباره تو هوا

صداي خيسِ پرنده تا خدا:

”آدما! آي آدما!

تا كي اين‌جوري نشستن!؟ تا به كي!؟

پرِ پروازُو شكستن!؟ تا به كي!؟

آخه از قند و قفس سير نشدين!؟

از خور و خواب و هوس خسته و دل‌گير نشدين!؟

آخه بس نيس ديگه حرفِ اين و اون!؟

كي‌كيَك يا چي‌چيَك يا كه فلون!؟

پهلوون پنبه‌ي اخلاق شدن!؟

توي رجّاله‌گري طاق شدن!؟

روي آيينه‌ي جون پرده‌كشي!؟

درِ دالونكِ دل نرده‌كشي!؟

آدما! آي آدما!

شماها رُو به خدا!

پرِ پروازِ شما رُو چي شكست!؟

لبِ آوازِ شماها رُو چي بست!؟“

آتيش از هر طرف اومد رو سرش

سنگ و چوب

فحش و فغون

داد و هوار

توي بارون مي‌پريد امّا پرنده، بي‌قرار

صدا با خون قاطي شد

خون با بارون قاطي شد

توي بارونكِ خون

توي اون رنگين‌كمون

پر مي‌زد ناله كنون:

”آدما! آي آدما!“

آدما پاك همه ديوونه شدن:

”بزنيدش نپره!

پرده‌ها رو ندره!

بالشو نشون برين!

اونو از هم بدرين!

صداشُو گِل بگيرين!

صداشُو گِل واق و واق!

واق و واق و واق و واق!“

- سگه اومد درِ لونه

با نگاهِ پر سؤال

بُهْتِشُو تكوند و رفت -

يهوي پرنده افتاد رو زمين

”آدما!... آي!... آدما!...“

نعره‌ها رفت به هوا:

”حالشُو خوب جا اُورديم، مگه نه؟

پايين از بالا اُورديم، مگه نه؟

ديگه تا اون باشه زرزر نكنه!

قصّه‌ي محبّت و مهر نكنه!

آخه پرواز مگه نون و آب مي‌شه!؟

آخه آواز مگه جاي خواب مي‌شه!؟“

بعدشَم يكي يكي

پا گذاشتن رو پرنده

پركشيدن

تو لحاف

سينه‌هاشون همه صاف

داروي خواب‌آورِ دخترِ شاهِ پريون

كي‌كيَك با بي‌بي جون

...

ادامه‌ي شعر در پايين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:32  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "آن همه پرواز، عاقبت آغاز" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1373
 

كم‌كَمك خواب توي پوستش نمي‌گنجيد و

مي‌پاشيد تو هوا

طفلكي بچه چشاش رو هم و

روحش خيسِ خيس

پرسه مي‌زد زيرِ بارونِ خدا

روبه‌راه بود ديگه كاروانِ خواب

نه تكوني، نه صدايي، نه شتاب

مثِ حركت تو بيابونِ يه قاب

بچّه پلكاشُو گشود

ديگه توي قاب نبود

تنشُو رسوند به روح

جايي كه پرنده مونده بود به‌جا

تا نشس، ابرِ نگاش تو هم دويد

يه چيزي تو مَلمَلِ دلش خليد

تو گلوش چيزَكي جابه‌جا شكست

دلشُو اَتو چشاش آسه تكوند

اونقده تا تو تنش هيچي نموند

...

يه دفه اَ پسِ اشك

يه پرنده پركشيد

نگاه كرد روي زمين

طفلكي هيچي نديد

اولش يه كمي هاج، يه كمي واج

بعد يهو خنده كشيد پر رو لباش

گريه ماسيد تو نگاش

سركشيد تو آسمون

يه پرنده پَرزَنون

صداش هي دورتر و دور:

”آدما! آي آدما!

پرِ پروازِ شما رو چي شكست!؟

لبِ آوازِ شماها رو چي بست!؟

آدما!

آي!

آدما!“

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:31  توسط بداغی 

|+|نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 18:12 توسط مهراب امیری |

گلي مي‌گفت بلبل را به صد ناز

چه حاصل زين همه پرواز و آواز

سحرگه مرغكان در خوابِ نازند

تو مي‌آيي به گِردِ من به پرواز

همه شب را به يادِ من سرآري

سپيده نازَده، آيي دگر باز

ندانم در پسِ اين پرده‌ي شور

كدامين راز مي‌خواند به صد ساز

به حيرت مانده‌ام اي باوفا يار!

چه‌ات با من چنين گردانده دمساز؟

تو را سوگند اي شوريده‌ي عشق

به من بنماي رمزِ مهرِ خود باز

بگفتا بلبل اي محبوبِ نازم!

غمين گردي اگر پرده كنم باز

بگفتش گل كه از حيرت غمينم

اگر شادم تو خواهي، پرده انداز

چو بشنيد اين سخن را بلبل از گل

به پرواز آمده با شوق و آواز

به گِردِ يار گشت و خواند تا شد

ز جسمِ مرغ، مرغِ جان، به پرواز

نهاد آخر سر پر شور و سودا

به پاي آن گلِ سر تا به پا ناز

به ناله گل در آمد ژاله افشان

كه اي كاشَت نمي‌پرسيدمي راز

به پايم بر سر تو، سرفكنده

تو افتاده به پاي من، سرافراز

نسيمي آمد و در گوشِ گل گفت

نيايد جان به گريه سوي او باز

تو بايد اي گلِ رعنا و زيبا!

چنين انجام مي‌خواندي ز آغاز

گلش گفتا كه اي بادِ سحرگه

تو را سوگند بر اين عشق و اين راز

مرا زين اوج زيبايي و خوبي

فرودآور، كنارِ يارم انداز

كه او با عشق پر صدق و صفايش

به من بنمود راه زندگي باز

برايم زندگي مرگ است بي او

ز بااونيست‌گشتن، يابمش باز

ز سوزِ سينه‌ي گل مي‌تراويد

سرشكِ ژاله‌ها بر روي انباز

نسيمش نابه‌دلخواه ساقه بشكست

بيفكندش كنارِ يار و هم‌راز

فروافتاد در آغوشِ يارش

وفاداري ببين و مهر و اعجاز

نسيم، اندوهگين و غرقِ حيرت

ز عشقي اين چنين درخوردِ اعزاز

درونِ باغ مي‌پيچيد و مي‌گفت

كه اين است عشق، پايانش سرآغاز

علي بداغي

 

يافتنِ نامِ تو در واژگانِ يك فرهنگ؟

چه ياوه پنداري!

سنگينيِ معناي تو را كدام واژه مي‌كشد بر دوش؟

كه تو كوهِ بلندِ معنايي!

و واژه‌ها، گل‌ها و گياهان كوچكي كه بر دامنه‌ي تو مي‌رويند

تو قافِ بلندي كه زندگي تعبيرِ روشنِ خود را در قلّه‌ي تو مي‌يابد

كه آشيان سيمرغِ عشق و ايثار است

و پرنده‌هايي باشند وَلو يكايك كلمات، با بال‌هاي نيرومند

خيالِ سيمرغشان هم حتّي، از كمره‌ي تو هرگز گذر نخواهد كرد.

تو كوهي! سركشيده به آسمان

امّا نه!

تو بر فرازِ آسمان مي‌تابي

تو تبلورِ نوري، عصمتِ آفتابي

و به‌كارگيريِ واژه‌ها در تعبيرِ نامِ تو

به انديشه‌ي ساده و خنده‌آورِ يك طفل مي‌ماند

كه فكر مي‌كند با رفتنِ به قلّه‌ي يك كوه

خورشيد را مي‌توان به چنگ آورد

تو خورشيدي! خورشيدي!

امّا نه!

كه خورشيد از تو نور مي‌گيرد

هنگامي كه هر غروب، مانده و خسته‌اش

به بسترِ قلبِ خويش مي‌خواني

و سحرگاهان سوار بر توسن آتش و نور، از مجراي ديده‌ها،

به آوردِ سرما و تيرگيش مي‌راني

از تفسير نام تو، واژه‌ها بر خويش مي‌لرزند

هراسان و سرگشته

به سان مورچگاني كه آب در لانه‌شان رفته است

و تنها هر از گاه شاعري عاشق

قلبش از يك جرقه‌ي نگاه تو شعله‌ور مي‌شود و مي‌نشيند به خاكستر

و زان پس ققنوسِ شعري ماندگار

پر مي‌گشايد از آن به قلّه‌ي هستي

من امّا تنها عشق ورزيدن به تو را خوب مي‌دانم

و تعبيرِ نامِ تو را نه در ميانِ انبوهِ واژه‌ها

كه در كتابِ دلم، كه برگ برگِ آن بوي تو را دارد

- اگر نربايد امان ز چشمانِ من گريه -

مي‌خوانم

تعبيري كوتاه، امّا به درازاي رنجِ آدمي بر خاك:

چند قطره خون و

ديگر

هيچ.

علي بداغي

 

گُل، گياه، سبزه، درخت

حوض‌هاي بي‌آب

نيمكت‌هايي سخت از سيمان

مردِ پيرِ باغبان

چند تن خوابيده روي چمن

خواب مي‌بينند شايد كاري، منزلي، دلداري

چند تن سرگرمِ گفت و شنيد

از چه

اين را بيدي مي‌داند كه به زير افكنده است سر و مي‌دارد گوش

و در آن سوتر ديوانه زني آواره

باعث تفريحِ مردم شده است

مردمي خود شايد از درون بدتر از او سرگردان

و در آن گوشه سه مرد

سفره‌اي سبز، چمن

و جدالي آرام

شايد امّا نه يك دوستي ديرينه

دست و نانِ خالي

سر كه برمي‌گردانم

دو سه متر آن‌ورتر

مردي تازه رسيده است ز راه

در كنارش ليواني چاي

كفش‌ها زيرِ سر و

غرقِ چه فكري است

خدا مي‌داند

آن‌طرف‌تر دو جوان سخت مشغولِ كلنجار

نه با خود

و يا با دگران

با ستون‌هاي عمودي افقي

يك جدول

و نمي‌دانم آيا حل آن

مي‌دهد مشكلشان را پاسخ

...

آري اين جا همه چيز مثلِ هر روز و هر جاي دگر

تكراري است

در دلم مي‌گويم

لااقل كاش نسيمي بوزيد

تا تحمّل شايد مي‌شد كرد

در كنارِ خنكاي نفسش

خفقانِ اين تكرارِ كسالت‌زا را

در درونِ گوشم مي‌پيچيد سوتِ تيزي

حتماً

چي است نامش؟ يادم رفت

چراغ

باز قرمز شده است

قلمم مي‌ماند روي ورق

و كلاغي

قارقار

مي‌گشايد پر از روي درخت

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:9  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "دریغا! چلچراغِ عشق افسرد!" / علی بداغی / نشر توسعه / 1370
 

پاورچين‌پاورچين

با دامنِ پرسنگ

كودكِ عشق

مي‌گذرد از پرچين.

بهار

باغبانِ پيرِ خِرَد در خواب

ميوه‌هاي رسيده‌ي احساس

و پروازِ بي‌قرارِ سنگ

آه! چه هياهويي!

باغبان مي‌پرد از خواب

مي‌دود در باغ

چوبدستش بي‌تاب

مي‌شود پرتاب

و تنها خنده‌ي كودكِ سبد در دست

كه مي‌پرد از پرچين

و مي‌رود به شتاب

مي‌رقصد بر نوكِ چوبدستي‌اش

به جواب

لبانِ باغبانِ پير مي‌جنبد

و دشنامي بر آن‌ها نقش مي‌بندد

و باغ آهسته مي‌خندد

و خنده

جويبارِ خنده جاري مي‌شود

از هر شيار چهره‌ي اين پيرِ خواب‌آلود

قانونِ طبيعت

ديرگاهي بر جدارِ غارِ پيچاپيچ و تودرتوي او

نقش است

و او آهسته سوي بسترِ خود باز مي‌گردد

و بر بالِ خيالِ خود

- عجب! –

پر مي‌كشد تا سرزمينِ خواب.

پاورچين‌پاورچين

با دامنِ پرسنگ

كودكِ عشق

مي‌گذرد از پرچين

...

علي بداغي

 

- جهان، كوهي

و بر بلندايِ آن، زمان، داري

پژواكِ سهمگينِ سكوت

و دهانِ گشوده‌ي طنابي در آن بالا دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- در دايره‌اي از فريب

هزار خنجر به پشت و

خنجري در دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- گنداب‌هاي دهانْ‌گشوده‌ي دروغ

در كارِ تمام كردن آخرين تلاشِ نيلوفرِ حقيقت و پاكي

و هلهله و هياهوي هرزه گياهانِ تماشاگرِ سرمست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- كوره راه تجربه‌ها را درنَوَرديدن

و بازگشتن از سفرِ دردناكِ دوستي‌هاي عقيم

درنگي در گام و زهر سكوتي در جام

بايد ماند، بايد خورد

و در تنگناي بي‌باوري رفت از دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- با قلبي گشاده و احساسي زلال‌تر از چشمه

و انديشه‌اي به سادگيِ يك كودك

كه صادقانه عشق مي‌ورزد

و هيچ نمي‌خواهد مگر صداقت و صافي

و به ناگاه

دشنه‌اي در دل

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- دوستي كردن و نامردي ديدن

و گذشتن و باز مهر ورزيدن

و به عقوبت، رذالت ديدن

و ميانِ انبوه‌ي درد و، بي‌همدردي

آرزوي غروب

غروبِ رهايي بخش

و خلاصي از گنداب

و بودني زين دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- الصاقِ گلِ خشكيده‌ي محبّت و عشق

در دفترِ مچاله‌ي سينه

براي عبرتِ پروانگانِ عواطف و احساس

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- گريز از تنهايي، يك‌نواختي، بي‌تابي

با تن‌سپاري به هر آن كه بگويد: ”دوستت دارم“

به بهانه‌ي شكست در يك عشق (!؟)

و توجيه اين بي‌نوايي‌ها

با دستاويز قرار دادن كريستف و آنا (بي‌چاره ادبيات)

و شخصيت‌هايي زين دست (و صد البته نه ارنست و آدا)

- ”چو دزدي با چراغ آيد گزيده‌تر برد كالا“ –

و برانگيختنِ غبارِ هياهو و جنجال

براي كدر نمودنِ آيينه‌ي حقيقتِ تلخ

(بي‌نوا هورا كشان غافل بوق و كرنا در دست!)

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- خون‌چكان خاطرات

از صليبِ خاموشي

بر بلنداي جلجتاي تنهايي

و زهرخندِ هوس

- يهوداي پست –

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- خسته از جست‌و‌جوي ساليانِ دراز

دل خوش نمودن به باريكه‌راهي به حقيقتِ عشق

و پرستش و

آن گاه

افسوس!

فاحشگاني به هيئت فرشتگان

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- متهم شدنِ مجنون به بيماريِ خودآزاري

در دادگاهِ ناقدانِ عاقلِ امروزينه‌ي هنر

و نشستن به انتظارِ عقوبتِ فرهاد

و عفت‌ورزاني زين دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- تنها، شاهدِ ورودِ سياوشِ دوستي به آتش بودن

و انتظارِ خروجش را از ديگر سوي

به تيرخندِ سودابه‌ي فريب

خون گريستن

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- باورِ مرگِ عزيزان، هيچ

باور آوردن به مرگِ باورها

هنگام كه بر سرِ هر پيچ

تكه‌اي از ايمانِ تو مي‌رود از دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- در چهار ديوارِ تنهايي

آكنده از سكوتي سنگين

آسمان را از دريچه‌ي كوچكي ديدن

تنها به عقوبتِ دوست داشتن و انديشيدن

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- سخن از بهار

بي‌حاصل

هنگامي كه ذهنِ باغ

در اغتشاشِ خاطره‌ي هجومِ تلخِ پاييز مي‌سوزد

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- پنجره گشودن‌ها و بي‌قراري‌ها

سرودن‌ها و گريه‌ها و زاري‌ها

و به درياي خيال و خاطره خودسپاري‌ها

به انتظارِ هيچ كس

و يا كسي كه هرگز نخواهد پيچيد طنينِ گام‌هايش

در اين بن‌بست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- تكرارِ مكررات

حرف‌هاي صدباره

هيچ و پوچ

بيهوده

و تيرِ عمري كه مي‌رود از شست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:8  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "دریغا! چلچراغِ عشق افسرد!" / علی بداغی / نشر توسعه / 1370
 

اي كاش مي‌توانستم از زيبابرينِ واژه‌ها

از روشن‌ترينشان

خورشيدِ شعري به شبِ گيسوانت بياويزم

تا باورم كني

علي بداغي

 

بگذار بسپارم به چشمه‌ي خورشيد چشمانت

شبِ دل را

آن گاه

به تماشاي من برخيز!

علي بداغي

 

كمان به خونِ كه زه مي‌كني اي عشق!

مرا به ناوكِ شعري توان انداخت

علي بداغي

 

عشق

سرگردان ميانِ باد و باران مي‌گذشت

قلبِ آدم‌ها

دريغا!

آزموني تلخ بود

علي بداغي

 

بذرِ كدام محبّت را افشان كرده دستِ عشق

در صحراي سينه‌ات؟

ابرِ عصمتِ آسمانِ كدامين چشم

به رگبارت گرفته سخت؟

تن به زلاليِ كدام چشمه سپرده‌اي؟

كه هر گوشه‌ي كويرِ دوش

- دلت را مي‌گويم -

گلستاني روييده سبز و سرخ؟

چيست كه بر لبانِ خشك و همواره بسته‌ات

بر پاي كرده اين چنين ضيافتي

غرقِ هياهويِ مرغانِ عشق؟

از عشقِ كدام

سر مي‌كشد شعله‌ي دلت به آسمان

تا ذوب كند زنجيرِ سرما به پاي مهر؟

كيست اين بنشسته بر قلّه‌ي دلت

كه فرهاد، تيشه برگرفته از زخمِ كوه

مي‌آورد بر سرِ شيرينِ خود فرود؟

محبوبِ تو كيست

كه مجنونِ شوريده اين چنين

در طوافِ دلت مي‌زند قدم

و ليلاي را آورده

ليلاي را!

تا قربان كند در برابرت؟

نسيمِ كدام نجابت بر تو وزيدن گرفته است

كه سياوشِ نگاهت

آرام و سربه‌زير

مي‌گذرد از كنار سودابه‌ي هوس

پرغرور و سرفراز؟

آخر

آخر اين تبسّمِ شكفته بر لبانت

انعكاس چيست

كه دريچه‌ي جهان را

در امتدادِ خويش

به سوي خنده‌اي دل‌گشا

باز مي‌كند؟

علي بداغي

 

از هر شراره‌ي نگاهت خورشيدي شعله مي‌كشد

بي‌چاره دل!

علي بداغي

 

هر خاطره خنجري ست كاري.

بي‌چاره حريرِ نازكِ دل!

علي بداغي

 

آسمانِ سينه‌ام تاريك و تار

ابر انبوه غمي سنگين به كار

تندرِ عشقي خدايا!

بارشِ شعري

بهار!

علي بداغي

 

آهاي! بزهاي اخفش! آهاي!

بهر خداهم شده يك بار

در تماميِ عمر

فقط يك بار

سر نجنبانيد!

علي بداغي

 

بي عشق نتوان زيستن

از عشق فرياد!

علي بداغي

 

شب

آه‌هاي سرد

دل، سوختْ‌بارِ درد

علي بداغي

 

كرمي ميانِ لجنزار

چشم دوخته به اعماقِ آسمان

- خدا -

نمي‌دانم به رحمتِ او اميد بسته

يا به همّتِ خود

تنها چيزي كه احساس مي‌كنم اين است:

به پروانه شدن مي‌انديشد

علي بداغي

 

در هياهو باد

در تكاپو رود

موج مي‌كوبد به ساحل محكم و سنگين

ساحل امّا در سكوتي سخت

هيچ بر لب از كلامي، هيچ

خسته و غمگين

تو گويي خواب مي‌بيند

صداي آب لالايي

و ساحل سخت خاموش است

امّا موج‌ها هردم هجومي صعب تر از پيش مي‌آرند

و ساحل هم‌چنان خاموش

و آن جا

آن كدامين كس

سكوتش در سكوتِ ساحلِ غمگين گره خورده ست

و رودِ زندگي امواجِ غم را سوي او برده ست

مي‌گويد به خود آرام:

- آوايش به روي بالِ باد امّا رَوَد تا دور -

”نمي‌دانم چرا بايد چنين غمگين نشست و هاي‌هاي خويش را

با هاي‌هوي موج‌ها آميخت

نمي‌دانم چرا بايد چنين در خود شكست و از فرازِ دارِ تنهايي

وجودِ خويش را آويخت

نمي‌دانم! نمي‌دانم! هميشه زندگي اين‌گونه جاري بود

و آدم، جاودان، تنها و در اندوه و زاري بود“

مي‌آيد صدايي روي بالِ باد

از آن دوردستِ دور:

”آري! بود!“

علي بداغي

 

ما را به گُر گرفتن حقيقت

شتابي نيست

به تماشاي نفت‌اندازيِ هندوان نشسته‌ايم

علي بداغي

 

دريغا! چلچراغِ عشق افسرد

هزاران جنگلِ پروانه پژمرد

دريغا! نيْ‌نواي عاشقان را

دلِ سردِ زمين در خود فروبرد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:7  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "دریغا! چلچراغِ عشق افسرد!" / علی بداغی / نشر توسعه / 1370
 

دايه مَنْديْرِ چِني؟

تيْ رَهِ شيرِ نَرِتْ دا چِه نِشِسْتي؟

كه صيادْ، لَوِ خَندونْ، دَمِ صُحوْ

مِنِ رَه زيْ و گُدَشت

دايه دَردِتْ وِ سَرُمْ

مُ چه بُگُم؟

دَردِ تو خِيلي زيادتر زِ هُنِه

كه مُ حَرفي بِزَنُم

دا!

دِلِتْ، چي يه مُرغي كه بِوُرِنْ سَرِسِه نِصْوِه

اِدونُم چه كَشِه

دا!

تو نَوني كه هَرسا اِنِشيني و اِخوني

چِطَور

اَنْجِنِنْ جونُمِه بِيتات، اي دا!

دا!

دِلُم مثلِ كَموتَر

يَه وُلا نَه

دو وُلا نَه

چه بُگُم دا؟

چَندِ ميا كه تو كَنْدي زِ سَرِت

تير خَرْدِه

چَنْدِ زَحْما كه تو وَندي مِنِ ريت

مِنِ خين دِر خَرْدِه

دا!

دِلِت خينِه

بُخون!

دا!

دِلُمْ تَنگِه

بُخون!

”چِه خووِه بِه شَوِ مَه يارِتْ وابات بو“ نِه بُخون!

”بِزني دَورِ دُنْيا تا جون وِ پات بو“ نِه بُخون!

دا!

دِلُم خينه

بُخون!

دا!

دِلِت تَنگِه

بُخون!

علي بداغي

 

نازنينُم!

كاشكي

اِتَرِسْتُمْ بِدِرارُمْ حاري

كه تِكِسْتِه وِ دِلِت

وِ نُوخونِ جونُمْ

سَرْوِ نازُمْ!

تيُمْ هَرْسا كه ايُفْتِه وِ تيات

تَشْ ايُفْتِه وِ دِلُمْ

تَشْ بيُفْتِه وِ دِلِس

كِه مِنِ دَشْتِ تيات

گُلِ غم كِشْتْ گُلُم

اي عزيزُم!

هَرْفَكْ

كِه مُ سِيلِتْ اِكُنُم

يادِ اَفْتَوْ دَهْرَوْ يُوفْتِه دِلُم

خينْ اِبووِه

خين وِ دِلْ با هَمُ كِه

گُلِ اَفْتَوْنِه دِرَوْ كِه دَمِ صُحوْ

زِ مِنِ دَشتِ دِلِتْ

وُ وِ جاس كِشْت تُخمِ شَوِنِه

نازِنينُم!

امّا

گُلِ سُهرِ دِلِتِه، نَكِه  بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ

كِه زِمِستون و پُوييز

كِرْدِنِه دَسْت يكي

بِپِلاسْنِنْ گُلِ سُهرِ دِلِتِه

تا نَيوفتِه تيِسْ هَرْجِكْ وِ بُهار

سَرْوِ نازُمْ!

بِگِريوْ!

تَنْگدل بو وُ بِنال!

وِ دو تا تيتْ

كِه اَفْتَوْ وِ حياسون اِوَنِه سَر وا زير

بِنِشين حَرْس بِوار

نازَنينُم!

امّا

گُلِ سُهرِ دِلِتِه

نَكِه  بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ

گُلِ سُهرِ دِلِتِه

نَكِه  بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ

علي بداغي

 

خَوْ گِرِه يارُمِه، مِرْزِنْگاسْ ري يَكْ سِهْرِسْتْ

داد و فِرياد وُرِسْتادْ كه: اَفْتَوْ گِهْرِسْتْ

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:6  توسط بداغی 

|+|نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 18:12 توسط مهراب امیری |

لابه‌لاي اين همه استعاره و تصوير

پِرِس‌شده‌ام

باور كن

سلام‌هايمان حتّي

استعاره از تبسّمِ سنگ است

- هيس‌س‌س! -

مي‌داني؟

اگرچه هرگز نشد ترانه‌اي بشنويم و اشكمان امان بدهد

و اگرچه در تمامِ ترانه‌ها تنها

جاي لبخندِ ساده‌اي خالي است

با اين‌همه

چه‌قدْر

چه‌قدْر

دلم براي ترانه‌اي تنگ است

علي بداغي

 

حالا گيريم

هي به استعاره و تصوير

طوفان را

به سروقتِ بابونه‌ها ببرم

و به استعانت سنگي

كبوتر را

از خاطراتِ نمناكِ آسمان

پاك گردانم

هيچ كس پِي به اندوهِ اين دلِ صاحبْ‌مرده خواهد برد؟

آه!

ديگر طاقتم طاق است

آخر

هر كجاي اين سال‌هاي بي‌ترانه كه مي‌نگرم

پروانه‌اي

به سنجاق است

علي بداغي

 

وقتي كه پنجره‌ها و پرده‌ها

به اصراري غريب

پلك بر هم نهاده‌اند

ستاره‌ها و پرستوها

چه ساده‌اند

علي بداغي

 

ديگر

خو گرفته‌ام

به دوخوانيِ زنجير و زنجره

يادش به‌خير!

خواب‌هايمان حتّي

از پرستو بود و

پنجره

علي بداغي

 

 

زيرِ اين سرگشته جاويدِ كبود

ناگزير از بلبشوي نان و

درهم‌مي‌كشدْهردَم‌سگرمهْ آسمان و

هي سلام از روي عادت

در حصارِ سربيِ سيمان و دود

دلْ‌خوشي‌مان

هي به مشتي خواب و رويا و

همين آوازهاي ساده بود.

بود

چندرغازِ روياهايمان را هم

ربود!

علي بداغي

 

- خب پدر!

خسته نباشي و

نباشد تن و جانت كسل!

ماحصلِ آن همه دلواپسي

كودكت آمد به در از آب و گل.

- حوصله كن نازنين!

تازه رسيديم به بن‌بستِ دل.

علي بداغي

 

يادِ آن رويا به خير!

تا دو چشمِ خيس و خسته

در پسِ پرچينِ پلكم

تازه مأوا مي‌گرفت

دل

گريبان غبارآلودِ آن بي‌چاره‌ها را

مي‌گرفت

علي بداغي

 

چشمم

به شب و

پنجره و

دو چشمِ خوابيده‌ي دل‌داده‌به‌مهتابِ تو بود

واماندم

در كوچه‌ي آسمانِ آبي

آخر

ماه

با سبدي ستاره

بي‌تابِ تو بود

علي بداغي

 

بر سپيدِ صخره‌ي صعب‌العبورِ لاجرم ليزِ تصاويرِ خيال

ازنفَس‌افتاده آهوبره‌اي

با سگان صيد و ...

در خوابي سبك

بهمني بالقوه چون غولي عظيم ...

شاعري آشفته بر تيغِ تخيّل

دل دو نيم

علي بداغي

 

بيا و

براي يك بار هم كه شده

از رخت‌خوابِ رخوت‌ناكِ خاطراتِ خلسه‌آورت

برخيز!

تماشايي ست

واپسين بوسه‌هاي بي‌صداي نسيم

بر انگشتانِ كشيده‌ي باغ و

بي‌قراريِ باران و

شكوهِ شاعرانه‌ي اين وداعِ شورانگيز.

تو را

به تمامِ ترانه‌ها!

نه‌ـه‌ـه‌ـه!

به فراسوي صعب‌الصعودِ سوسويِ استعاره‌ها

برخيز!

برخيز!

همين روزها ست

كه كوچ مي‌كند از تمامِ كوچه‌ها

پاييز.

علي بداغي

 

- يادش به خير آمدشدِ گهواره و لالايي و افسانه‌ها و قصّه‌ها!

- از زندگي سيرم نكن!

- هي پرسه در بي‌انتهاي كوچه‌ي بارانيِ پروانه‌ها!

- پيرم نكن!

- گيريم من ساكت شوم امّا تو ...

- تحقيرم نكن!

بگذار و عَد پاي ستونِ سختِ باران‌خورده‌ي احساس

زنجيرم نكن!

در اين خيابان‌هاي خالي از خداي مرگ بر يا زنده بادا نان

زمين‌گيرم نكن!

دردت به جانم

بگذر و

زين بيش‌تر

خون در دلِ

آهوي كركس در پيِ

صحراي تصويرم

نكن!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:5  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "بود ، چندرغازِ روياهايمان را هم ربود" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1379
 

گرچه جمعه ست و

به ظاهر

كوچه‌اي در وحشتِ آمدشدِ نفرت‌برانگيزِ قُرُقچي‌هاي قوماً انكرالاصوات آب و

نوچه‌هاي نعشه‌ي نان نيست

هيچ كس

گوشش

بدهكارِ

صداي پچ‌پچِ پاييزيِ پروانه‌ها

با باد و باران نيست

علي بداغي

 

شاعر كه شدي

خسته‌اي از هر جنگي

آن گونه

كه حتّي اگرت

دشنه ببارد

فلك و

زمين

به دشنام آيد

دستت

بنمي‌رود

به سوي سپري

يا

سنگي

ديگر

تويي و

تراكمِ

دلْ‌تنگي

علي بداغي

 

دودكشِ درهمِ هي‌ديده‌به‌ديدارِدود!

كاش

هميشه

كَمكي سرد بود!

علي بداغي

 

كودكي

پاشيده بر ديوار

گنجشكي

به سنگ

...

شاخه نجوا مي‌كند:

”نفرين به جنگ!“

علي بداغي

 

به عبورِ آبيِ ابري

اعتباري نبود.

پس

نشستيم در معبرِ طوفان

حتّي بشارتِ غباري نبود.

خسته و خاموش

رو به آفاقِ افسانه آورديم

شيهه‌ي هيچ اسبِ بي‌سواري نبود.

كه مي‌داند؟

شايد

اشتباه فهميديم

و از نخست

قراري نبود.

علي بداغي

 

ماه

آن بالا

چه حالي مي‌كند!

شيشه‌ي شيرِ شبش را

كودكي

در دهانِ گربه

خالي مي‌كند.

علي بداغي

 

در شهر

وِلوِله‌اي برپا ست

خانه‌هاي نه‌چندان‌سال‌خورده را حتّي

مي‌ستيزند و

مي‌سازند

و ديوانه‌اي نشسته روي درخت

رد پاي پرسشش

بر جبين‌هاي خيسِ عابران جاري ست:

”راست مي‌گويند

كه ديوانگان تنها ساكنانِ كوچه‌هاي سبزِ پروازند؟“

...

مي‌ستيزند و

مي‌سازند

علي بداغي

 

آسمان

پيشاني‌اش را

زد به سنگ.

دستِ كودك

رنگي و

در دفترِ او

يك تفنگ.

علي بداغي

 

متراكم شده‌ام.

تُنُك آبي تاريك

ترْكِ تكرارِ تكاني تَك‌وتوك

كه اگر ماتَرَكِ تَرْكِ تَكَلّم تَرَكي بردارد

مي‌تَرَكم.

تَرْكم كن!

علي بداغي

 

در شگفت از شاپرك‌هاي به چشمِ كودكان شايد شرير

دخترك

در كوچه‌اي

هِن‌هِن كنان

مي‌گذارد دست بر زنگِ دري.

شاپرك‌ها هم‌چنانِ آه و

مي‌ريزد عرق

در حصارِ دستِ او

نيلوفري.

مي‌شود در باز و

روي بسترش

مادري خم گشته

مي‌گويد:

پري!

علي بداغي

 

مانده آيا در خيالت

هيچ از آن با هم نشستن

در نشيبِ آبشاران و

شقايق‌هاي شاد؟

يا همين را نيز

نان

رخصت نداد؟

خوش به حالت!

خوش به حالت!

كاش ما را نيز

سهمي از بسيارِ نسيان بود و

دل دادن به باد!

نفرت و نفرين به ... بگذر!

باز فوجي از كبوترهاي گفتم‌رفته‌ياد

گام بر پرچينِ چشمانم نهاد!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:4  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "بود ، چندرغازِ روياهايمان را هم ربود" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1379
 

كوچه از خِش‌خِشِ دامانِ استعاره‌اي

لب‌ريز.

پنجرا را باز مي‌كنم:

پاييز!

علي بداغي

 

كودكي

دلْ‌نگران

زل‌زده در بركه‌ي آب.

لبِ گل ميزي گرد

ماهيِ كوچكِ نازي

در خواب.

مات و مبهوتِ تماشا

مهتاب.

علي بداغي

 

كودكي

در امتدادِ جويِ باريكي

روان

با نگاهي دردناك و

گام‌هايي پُرشتاب

...

نعشِ گنجشكي

بر آب

علي بداغي

 

شاعر هم كه نباشي و

اهلِ آباديِ باد و باران و دلْ‌تنگي

مگر مي‌شود

بي ترانه تاب آورد

در غباري

كه قُمريِ عاشق

در منتهي‌اليه غربتي غمْ‌بار

با ترديد

مي‌نشيند

روي پرچينِ پيرِ بي‌رنگي

و دست از دامنِ زمين

رها نمي‌كند

با تمامِ تلاشِ كودكان

سنگي؟

علي بداغي

 

حاصلِ حوصله‌ام را

گردبادِ بي‌قراري

برد.

باز

در كوچه‌پس‌كوچه‌هاي خيال

چشمم

به خاطره‌ي خيس و كهنه‌سالي

خورد.

علي بداغي

 

كاش

يك تنگِ غروب

كه من از كوچه‌ي آشتي كنان

مي‌گذشتم خاموش

گونه‌ام رد قدم‌هاي ”مگر خاطره‌هم مي‌ميرد!؟“

تو از آن سويِ همان كوچه ...

خدايا!

نفسم مي‌گيرد!

علي بداغي

 

ساده دل

چون غنچه

گُلْ‌برگِ تنش را

از هراسِ تلخِ طوفانِ نگاهي ناگهان

با حجابِ سبزِ روياهاي خود

پوشيده بود

بي‌خبر

از اين كه احساسم

زلالِ عشق را

در نمي‌دانم كدامين سوي صحراي خيال

از ميانِ چشمه‌ي ترديدِ چشمانش

شبي

لاجرعه

از فرطِ عطش

نوشيده بود

علي بداغي

 

كودكم

وارفته‌بود.

گربه

از حوضِ بزرگِ خانه‌ي همسايه

بالا رفته بود.

علي بداغي

 

پاسِ احساسي

كه خارستانِ خاموشِ خيالم را

به‌خاكستركشيد و

ريخت

در شريانِ تنگِ شعرهايم

باز

شور زندگي

شاخه‌اي مريم

برايش بردم و

شرمندگي

علي بداغي

 

راستي!

گيريم

هر خنجر كه در پهلوي باورها نشست

نوشداروي شرابي

شيوني

شعري

به كارش مي‌كني

دل كه چركين شد

چه كارش مي‌كني!؟

علي بداغي

 

بر نمي‌آيد به غير از ”دوستت مي‌دارم“ از دستم

حس و حالي هست

پس

هستم

علي بداغي

 

باورم كن

باورم كن

رهگذارِ كوچه‌هاي خيسِ رويا و خيال و خاطرات و حيرت و موسيقي و حسّ و كلام

باورم كن

باورم كن

از فشارِ بغض

ديگر

در نمي‌آيد صِدام.

با نگاهت

ايمنم كن

تا بگويم:

”دوستت دارم!“

همين و

والسلام!

علي بداغي

 

دوستت دارم!

و مي‌دانم كه مي‌داني

خيالت

سطرْ سطرِ خيسِ احساسِ تو را

از دفترِ ترديدِ چشمانت

نمي‌شد خواند؟

ديوانه!

دوستت دارم!

و مي‌دانم كه مي‌داني

نمي‌داني ولي شايد

تماشاي تو در بي‌انتهاي كوچه‌ي بارانيِ رويا

چه دنيايي ست!

دوستت دارم!

و مي‌دانم كه مي‌داني

نمي‌دانم ولي

آيا تو هم

باريكه راه‌هاي خيال و خاطراتم را

ستونِ يادبود خنجر و خون و جراحت مي‌كني يا ...

يگذريم!

اين دمِ آخر

خيالم را

با كلامي خيس

راحت مي‌كني؟

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:3  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "بود، چندرغازِ روياهايمان را هم ربود" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1379
 

هي نپرس آخر چرا

اين همه پروانه و پرواز را

لابه‌لاي دفترِ خيسِ تصاويرِ خيالي خسته

در سيلابْ‌گيرِ خنده‌اي خاكستري

جا كرده‌اي

باغِ طوفان‌ْ‌رُفته را

آيا

تماشا كرده‌اي؟

علي بداغي

 

بي‌تو باران

ديگر آن پيغام‌دارِ لحظه‌هاي ناب نيست

خشكسالان خيالم را ببين

هيچ

الّا

بي‌دريغا ريزِ هرگز

روي بامِ خواب نيست

علي بداغي

 

شاعر كه مي‌شوي

 برادرت

باد است و

خواهرت

بنفشه‌اي بي‌قرار

در غروبِ غربت‌آلودِ گندم‌زاران.

و خانه‌ات؟

خانه‌ام؟

مي‌دانم كه نمي‌آيي

امّا بنويس:

حوالي ديروز

كوچه‌ي شهيدْ شقايقِ پيشين

يك در مانده به انتهاي آخرين بن‌بست

شماره‌ي

باران.

علي بداغي

 

ذرّه‌بين

مبهوت و

در آشوبِ انگشتانِ كودك

شاپرك

آزرده‌خاطر

در تلاش و پيچ و تاب

با دلي پُردرد

در مرزِ سَحر

مي‌كند اين پا و آن پا

آفتاب

علي بداغي

 

شاعري

سردرگريبان

در كنارِ تخته سنگي

در مسيرِ ماسه‌ها

افتاده بود.

قهرمانش را

لبِ دريا

به كشتن داده بود.

علي بداغي

 

نگهبان

در سوتِ خود دميد و

كودك دو پا قرض كرد

تا خانه.

ديدني بود

رقصِ پروانه!

علي بداغي

 

بوي جنگي سخت با نان مي‌دهند

رفتني ديگر به ميدان مي‌دهند

پرچمِ خونخواهيِ رويا به دست

چشم‌هايت بوي باران مي‌دهند

علي بداغي

 

پيرزن، شب‌بو به گيسوها و دست

گرمِ لالايي، لبِ دريا نشست

ماهيان در خواب و، دريا بي‌قرار

چنگ‌زد پيراهنش را موجِ مست

علي بداغي

 

از جنسِ ترانه‌ها و باران بودي

بي‌شايدي از عشيره‌ي جان بودي

هر عابرِ خيسِ گونه‌ام مي‌گويد

كوتاه‌ترين معنيِ مهمان بودي

علي بداغي

 

لحظه‌هايم همه باراني بود

بودنم بُعدِ غزل‌خواني بود

آخرين دست تكان‌دادنِ تو

اوّلين نقطه‌ي ويراني بود

علي بداغي

 

يادِ آن روزي كه اين جا خانه بود

جاي جولانِ دلي ديوانه بود

پاي آن شب بوي وحشي، پلك‌هام

پيله‌هاي پاره‌ي پروانه بود

علي بداغي

 

آمد شب و يك ستاره بر در كوبيد

بر پنجره مهتاب فراتر كوبيد

انگار به ميله‌هاي مژگانم باز

پروانه‌ي خيس و خسته‌اي سر كوبيد

علي بداغي

 

دلي از ”هرچه بادا باد!“ دارم

خيالي خالي از فرياد دارم

كنارِ خطِ پايانِ شقايق

فقط نامِ تو را در ياد دارم

علي بداغي

 

در خاليِ خانه خِش‌خِشِ بيداد است

هر خاطره‌اي فلاخنِ فرياد است

در كوچه صدايي آشنا مي‌آيد

پرمي‌كشم و پنجره را وا ... باد است

علي بداغي

 

يك عمر گذشت و بي تو تاب‌آوردم

بي‌چاره دلم را به‌عذاب‌آوردم

هر بار كه طفلكي هوايت را كرد

او را به خرابه‌هاي خواب آوردم

علي بداغي

 

شعر شايد شورشي بي‌حاصل است

تركشِ تنهايي و نعشِ دل است

يا ... نمي‌دانم ... فقط حس‌مي‌كنم

بغضِ دريا در گلوي ساحل است

علي بداغي

 

بوي جنگي سخت با نان مي‌دهند

رفتني ديگر به ميدان مي‌دهند

پرچمِ خون‌خواهيِ رويا به دست

چشم‌هايت بوي باران مي‌دهند

علي بداغي

 

كاش باور كرده بودم باد را

آن چه اين جا اتّفاق افتاد را

بر تمامِ كوچه‌هاي خيسِ دل

مي‌نوشتم ”زنده باد اعداد!“ را

علي بداغي

 

از دستِ تو با ترانه‌هايت شاعر!

آن عاطفه‌ي سربه‌هوايت شاعر!

تا كي بزنم وصله به تنهاييِ خويش؟

ديوانه شدم به آن خدايت شاعر!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:2  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "بود ، چندرغازِ روياهايمان را هم ربود" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1379

 

پيرزن شب‌بو به گيسوها و دست

گرمِ لالايي لبِ دريا نشست

ماهيان در خواب و دريا بي‌قرار

چنگ زد پيراهنش را موجِ مست

علي بداغي

 

بر تَركِ نگاهي تَرَك‌آلود و خراب

از مرزِ ستاره‌ها گذشتم به‌شتاب

انگشت به كهكشان كشيدم كه كسي

فرياد زد اي واي و ... پريدم از خواب

علي بداغي

 

از جنسِ ترانه‌ها و بارن بودي

بي‌شايدي از عشيره‌ي جان بودي

هر عابرِ خيسِ گونه‌ام مي‌گويد

كوتاه‌ترين معنيِ مهمان بودي

علي بداغي

 

لحظه‌هايم همه باراني بود

بودنم بُعدِ غزل‌خواني بود

آخرين دست‌تكان‌دادنِ تو

اوّلين نقطه‌ي ويراني بود

علي بداغي

 

مي‌آيي و با يك ”بيا“ ازدست‌وپايم‌مي‌بري

ديشب كه بردي تا خدا، امشب كجايم مي‌بري؟

بر بالِ احساسي كه از تصويرها تن‌مي‌زند

يك‌راست تا سرچشمه‌ي خوابِ خدايم‌ مي‌بري

بر پشتِ ماهم مي‌نشاني با نگاهي ناز و باز

تا دوردستِ آبيِ بي‌انتهايم مي‌بري

در سنگلاخِ ”دوستت دارم“ بنازم نازنين

با اين همه تاول، تماشايي به‌پايم مي‌بري

در زيرِ باراني كه نجوا مي‌كند با برگ‌ها

با چترِ گيسويت به سوي قهقرايم مي‌بري

در كوچه‌هاي كودكي چيزي به دستت مي‌دهم:

”تا روزِ تنگِ عاطفه اين را برايم مي‌بري؟“

چون كودكانِ سرزمينِ ساده‌ي افسانه‌ها

با سِحرِ نايِ خود، به غاري بي‌صدايم مي‌بري

اين بار وقتي آمدي، بغضم اگر مهلت نداد

از پيش‌تر مي‌گويمت: ” تا جلجتايم مي‌بري؟“

هرچند مي‌دانم به جشنِ گريه‌هايم مي‌بري

مي‌آيي و با يك ”بيا“ ازدست‌وپايم‌مي‌بري؟

علي بداغي

 

با نگاهي در دلم جا كرد و رفت

مشتِ احساسِ مرا وا كرد و رفت

در هزاران توي تاريكِ خيال

آذرخشي بود و غوغا كرد و رفت

با صداي ساده‌اش جوري غريب

واژه‌ها را خواند و معنا كرد و رفت

نعشِ نيمه‌جانِ مرغِ عشق را

با تحسّر رو به گل‌ها كرد و رفت

با شكوهِ شانه‌ها شوري غريب

در دلِ آيينه بر پا كرد و رفت

بارشِ ”با“ از لبش، خون در دلِ

لشكرِ ناباورِ ”تا“ كرد و رفت

چيزَكي در عمقِ احساسم... ترق!

در شگفتي ماند و حاشا كرد و رفت

آمد و در كوچه‌هاي بي‌كسي

گريه‌هايم را تماشا كرد و رفت

خواستم چيزي بگويم، ناگهان

پلك‌هايم را ز هم وا كرد و رفت

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:1  توسط بداغی

|+|نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 18:11 توسط مهراب امیری |

دلي بايد

به گنجايش دشنه‌هاي جهان!

باورت نمي‌آيد، بسم‌الله!

علي بداغي

 

”دوستت دارم“

زنبق، آرام در گوشِ طوفان گفت.

طوفان

درنگي نمود و

سر به دامانِ زنبق خفت.

علي بداغي

 

بيچاره سنگِ سرگردان!

رها كه شد به جانبِ بلبل

نمي‌دانست

قلبِ كودك را بشكند

يا

گُل

علي بداغي

 

چه تفاوت دارد

تمامِ نگاه‌ها اگر

سنگ مي‌شود؟

من

دلم براي سنگ‌ها هم

تنگ مي‌شود

علي بداغي

 

قناري!

هان!

خبرداري

كه شايد تا به تعبيرِ شقايق پلك برداري

برداري؟

علي بداغي

 

ماهيان در خواب

تا صداي روشنايي

پا نگيرد در سكوتِ كوچه‌هاي آب

پشتِ ابري مي‌خزد مهتاب.

علي بداغي

 

آب

جاري مي‌شود در كرت

مور مي‌لرزد ميانِ قايقي از برگ

...

كودكي خم مي‌شود بر آب

هم‌زمان با مرگ

علي بداغي

 

باغبان در خواب.

گُل

انگشت بر لب‌ها نهاد.

باد

بندِ گفش‌ها را

مي‌گشاد

علي بداغي

 

غلبه نمودن به قلعه‌ي قلبم

نه محاصره مي‌خواهد

نه توپ و تفنگ

حتّي تلنگرِ يك سنگ

 

اشاره‌ي تبسمي كافي‌ست

علي بداغي

 

از پيچ‌پيچِ اين همه ستاره كه بگذري

مي‌رسي به هيچ

و آغاز مي‌شوي

علي بداغي

 

پرسه مي‌زند باد

گِردِ پيوندي

...

من به گريه مي‌افتم و

تو مي‌خندي

علي بداغي

 

باد مي‌آمد

باد

ساقه‌اي خم مي‌شد

كودكي نخ مي‌داد

علي بداغي

 

سر مكش ديوانه‌وار

در ميانِ كوچه

پرده‌ي بي‌قرار!

باد

پيغامي ندارد

جز غبار

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:50  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

مرغك از درد به خود مي‌پيچيد

باد

پرهاي گلي را

مي‌چيد

علي بداغي

 

باد

با شلاقِ خون‌آلود

مي‌خنديد و

پنهان

در پناهِ پونه‌ها

رازقي

باور نكرد.

غيرتِ پروانه را!

لب تر نكرد

علي بداغي

 

كه گفته است

پرواز

تبلور حسرت باشد و

منتهاي دل‌تنگي؟

آه!

پرنده‌ي پركشيده‌ي سنگي!

علي بداغي

 

شانه‌ها را باد

به ابرِ غمگين داد

...

و از پا افتاد

علي بداغي

 

وقتي كه به يك اشاره‌ي باد

سرو با تمامِ صلابتش افتاد

به چه مي‌نازيد؟

بوته‌هاي بي‌بنياد!

علي بداغي

 

باد

پروامي‌كند

پروانه

پروامي‌كند

علي بداغي

 

پشتِ پرچين

چهره‌ي پرچينِ پاييزِ خبرچين

درهم و آشفته بود

قاصدك

چيزي

به گُل‌ها

گفته بود.

علي بداغي

 

آرامشِ چشمه

پچ‌پچِ ماه و پلنگ

افتادنِ سيب و

خوردنِ تير به سنگ

علي بداغي

 

باد

با بيد بود و

بوته مي‌لرزيد

علي بداغي

 

تماشا را

اگر طاقت نداري

- كه داري -

چرا در خلوتم پا مي‌گذاري

علي بداغي

 

پس از آن پرسه‌ي پردامنه در پهنه‌ي پوچ

اينك

كوچ!

چه‌كنم‌سارِ غريبي‌ست خيالِ شاعر

علي بداغي

 

امتدادِ قرمزي را

رويِ برف

گربه‌اي خاكستري

دنبالِ طوطي كرده بود

...

كودكي

گريان

كنارِ پرده بود

علي بداغي

 

سيب

با وضعِ فجيعي بر شاخ

سنگ مي‌خورْد و

از آغوشِ سبد

تن مي‌زد

كودك انگار

به ناباوريِ

من مي‌زد

علي بداغي

 

اشتباه

هميشه از شاپرك‌هاي عاشق نيست

باور كن

شقايق هم

ديگر آن شقايق نيست

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:49  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

 

با شگفتي به تماشاي گريه‌ام ننشين!

چيزي نيست

تنها

ترانه‌اي تاريك

در تلنبارِ تنهايي‌ام

تركيد

علي بداغي

 

هيچ مي‌داني

كبوترها چرا

بر بلندِ بادها

گردن‌فرازي مي‌كنند؟

پيشِ چشمانِ من و تو

عشق‌بازي مي‌كنند

علي بداغي

 

شاپرك

تا در هلالِ لاله آتش‌بال شد

لاله لالِ لال شد

علي بداغي

 

خواب مي‌ديدم

به خونِ واژه‌ها

دست‌هاي زنبقي

آغشته بود

شاعري

پروانه‌اي را

كشته بود

علي بداغي

 

ماه

گاهي خنده سر مي‌داد و

گاهي مي‌گرفت

كودكي

از حوض

ماهي مي‌گرفت

علي بداغي

 

از پنجره‌ها خاطره مي‌بارد و خالي

چه سالي!

چشمي چه كنم چك‌چكِ چركينِ سؤالي

چه حالي!

علي بداغي

 

صداي سكه‌اي آمد

خدا

در زيرِ پاي عابران

له شد

علي بداغي

 

سكوتِ عاشقان

از بي‌رگي نيست.

سگان را

انتظاري

جز سگي نيست.

علي بداغي

 

پرده را پس مي‌كشم

پس مي‌كشم

علي بداغي

 

چند گاهي بلبل و

يك چند زاغ.

روزگاري چلچله.

وقتي كلاغ.

مي‌توان آموخت

از دستانِ باغ.

علي بداغي

 

چه نجوايي‌ست بينِ شاخه و باد؟

نمي‌دانم!

ولي برگي نيفتاد.

علي بداغي

 

پرستو

بومِ شب را

رنگ مي‌كرد

كماني

پچ‌پچي

با سنگ مي‌كرد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:48  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

 

از كدام پرنده بپرسم:

”بر فرازِ قلّه‌ها چه خبر؟‌“

وقتي عقاب

آشيان مي‌كند

بر عمودِ برق!؟

علي بداغي

 

فرا مي‌شد پرستو

هي فراتر

نمك مي‌ريخت

بر زخمِ

كبوتر

علي بداغي

 

پرده‌ي بي‌پير

تكاني نخورد

باد

پسِ پنجره كوبيد و

مُرد

علي بداغي

 

با آن همه شتاب

موجِ ناآرام

چه ديد

بر صخره‌هاي سخت

كه به دريا كشيد

نالان

رخت؟

علي بداغي

 

از پسِ پنجره فرياد بر آمد:

”هي باد!

از شقايق چه خبر؟

با توام آخر هي باد!“

باد برگشت و

نگاه مرغك

روي يك لكّه‌ي قرمز

جان داد

علي بداغي

 

همچو خورشيد

كه سر بركشد از پشته‌ي برف

دخترك

خيره به گنجشكِ پناهنده به آغوشِ سپيدارِ سپيد

نم‌نمك

مي‌خندد

...

پنجه‌اي

پنجره را

مي‌بندد

علي بداغي

 

بر بلنداي كنارِ آبشار

سر به دامانِ گُلي

نوميدوار

اشك مي‌ريزد

قناري

بي‌قرار

...

باد

بازي مي‌كند

بر صخره‌هاي انتظار

علي بداغي

 

تا مبادا

ناگهان

از نگاهِ نرگسي

بالا رود

در ركابِ باد

باران

مي‌دود

علي بداغي

 

شبانِ خسته‌ي خورشيد

سفره مي‌گسترد آن دور

گِرده‌اي نان و

خوشه‌ي انگور

علي بداغي

 

با شتابي غريب

سوي ساحل تاخت

و پيش از همه به پايان رسيد

يعني

باخت

علي بداغي

 

رفتنت را

ز پسِ پنجره مي‌پايم و

هر گام

به چشمم

سالي ست

مي‌دوم سويِ كمد

خانه بي خش‌خشِ دامانِ بلندت

خالي ست

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:47  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

رفته بودم

لبِ ساحل

كه به خورشيد

سلامي بدهم

تنگِ غروب

دست در زيرِ سرِ خاطره‌ها

خوابم برد

...

موج

بوسيد و

به گردابم برد

علي بداغي

 

هردم

خاطره‌اي

به خيالم آونگ مي‌شود

و نگاهِ بي‌رنگم

با شرنگِ رگانم

رنگ مي‌شود

راستي!

در زمانه‌اي چنين

كه تبسّم

نچكيده از چهره‌ها

سنگ مي‌شود

هيچ‌كس

دلش

براي شقايقي

تنگ مي‌شود؟

علي بداغي

 

يعني امشب نيز

بايد

بي تماشاي شيوعِ شبنم و شورِ شقايق

در شلوغِ شبدر و شب‌بو

شكيبايي كنم

در نشيبِ شيون و شولاي شب؟

شور بختي را ببين!

شيهه‌ي ماه

استخواني مي‌گذارد

لاي زخمِ ابرها.

ناودان‌ها

ناگهان

از خواب

خالي مي‌شوند.

علي بداغي

 

گاهي

حتّي از تكلّمِ ستاره با سكوتْ دل‌گيرم

باورت نمي‌شود شايد

امّا هنوز

آن قدر ساده‌ام

كه طفلِ طوفان را

مي‌گذارم ميانِ زنبق‌ها

و عكس مي‌گيرم

و عليرغمِ باورِ باران

شكارچيِ غمگين

با يك بغل خورشيد

مي‌رود به سروقتِ آهويِ افتاده‌ازتخته‌سنگِ تصويرم

مي‌خندي؟

تازه اين كه چيزي نيست!

هنوز هم

هر غروب

ترانه‌هايي ترد

مي‌گذارم كنارِ قرصي نان

و تعارف مي‌كنم

به همسايه‌ي زمين‌گيرم

و تماشاي راه شيري را

قطره‌اي ديروز

مي‌چكانم

به چشمانِ مادرِ پيرم

باورت نمي‌شود شايد

اما هنوز

آنقدر نازكم

كه با تماشاي آخرين تقلاي قايق‌هاي كاغذينِ كودكان در آب

مي‌ميرم

و با تورّقِ يك سنگ

دست

به ديوار گريه مي‌گيرم

باورت نمي‌شود شايد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:46  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

كاش مي‌شد

پيشاني به شانه‌ي ابري نهاد و

سال‌ها گريست

بي حضورِ مزاحمِ بادِ ولگردي!

يا چه مي‌دانم!

گذشت و رفت

با طوفان

چون برگچه‌ي زردي!

دست كم كاش

درنگي مي‌كرد

لحظه‌اي

دردي!

...

خدايا!

چه روزگارِ نامردي!

علي بداغي

 

آشياني بر چنار

جوجه‌اي در انتظار

مي‌رسد از دورها

خسته‌بالي در غبار

سايه‌اي در پشتِ سرو

با كماني بغض‌دار

...

آشياني بر چنار

جوجه‌اي در احتضار

علي بداغي

 

آمدي پروانه‌اي تر با تو بود

يادِ زنبق‌هاي پرپر با تو بود

گريه بر آغوشمان پيشي گرفت

يك بغل بوي كبوتر با تو بود

علي بداغي

 

بد به باران گفتنم بيهوده است

پشت بر گُل خفتنم بيهوده است

چون دلي دارم ز جنسِ آشتي

بر كسي آشفتنم بيهوده است

علي بداغي

 

با غروبِ غريبِ پاييزي

طرحِ هر قصّه‌اي كه مي‌ريزي

به ترانه تو را به تنهايي!

بلبلي را به گُل نياويزي!

علي بداغي

 

اهلِ دل باش و هر كجايي باش

كافر و مؤمن و دوتايي باش

جام برگير و به لطفِ اهريمن

از همه بگذر و خدايي باش

علي بداغي

 

كاش كودك بودي و قلبم عروسك‌خانه‌اي

پشت‌بامِ پلك‌هايت نم‌نمِ افسانه‌اي

كوچه‌ها را كاشكي هرگز خياباني نبود

سنگِ دستِ كودكان بودي و من ديوانه‌اي

علي بداغي

 

انگار كه از پنجره اين جا خبري نيست

از پچ‌پچِ پاييز و پرستو خبري نيست

جز باد كه تابوتِ مرا مي‌برد از ياد

در كوچه‌ي بي‌حادثه‌ها رهگذري نيست

علي بداغي

 

تا بسترِ بسته مُنتهاي غمِ او ست

از دوست چه مي‌فهمد بي‌چاره‌ي پوست

تردامن و دركِ عشق!؟ جل‌الخالق!

”از كوزه همان برون تراود كه در او ست“

علي بداغي

 

با اين دلِ ديوانه كه در بر داري

با اين همه افسانه كه در سر داري

چندان نه غريب مي‌نمايد شاعر

گر سهميه‌ي خوردنِ خنجر داري

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:45  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

همسايه‌ي حسرتْ‌ثمرِ گل‌ْسنگم

پاخورده‌ي خاطراتِ خالي‌رنگم

اي ابر! به آبروي بارانيِ باد!

با پنجره پچ‌پچي بكن! دل‌ْتنگم

علي بداغي

 

با خاطره‌ها حالِ خرابي دارم

كو شانه‌ي دوست؟ شعر نابي دارم

چون پرچمِ پاره‌پوره‌اي بر لبِ بام

عمري ست به دل حسرتِ خوابي دارم

علي بداغي

 

بي روي تو با اين همه روشن چه كنم؟

با پنجره و نسيم و سوسن چه كنم؟

در خلوتِ خاكستريِ خاطره‌ها

جز تكيه به شانه‌هاي شيون چه كنم؟

علي بداغي

 

شوريده دلم! حصار آماده كنيد

دژخيم و درفش و دار آماده كنيد

دژخيم و درفش و دار با او چه كند!؟

يك تار ز موي يار آماده كنيد

علي بداغي

 

در گفت: ”مگر ناله‌ي پيوسته شدي

چون من كه تو شكوه مي‌ كني خسته شدي؟“

ديوار سكوت كرد و آيينه شنيد:

”از پيكر و پا و سر اگر بسته شدي! ...“

علي بداغي

 

از قابِ غروب و قلبِ سنگ آمده‌ام

دنبالِ ترانه با تفنگ آمده‌ام

بگذار در اين حوالي‌ام با گريه

از طعنه‌ي بن‌بست به‌تنگ‌آمده‌ام

علي بداغي

 

دل‌خوش نه به اين جهان و آن ديگري‌ام

بي حوصله‌تر ز هرچه‌نامم‌بري‌ام

آن سوي هزارتوي تاريكِ عصب

آيينه‌نشينِ شهرِ خاكستري‌ام

علي بداغي

 

تا عابرِ آبروي آبي شاعر!

با لرزشِ شانه‌اي خرابي شاعر!

جاي گله از هيچ كسي ديگر نيست

چون خانه‌خرابِ شعرِ نابي شاعر!

علي بداغي

 

با خاطره‌ها خرد و خميرم شاعر!

پروانه‌ي ناپريده پيرم شاعر!

از سادگيِ سلامِ سبزي چه خبر؟

از صيقلِ استعاره سيرم شاعر

علي بداغي

 

تا بود حساب ما جدا بود و نبود

ما را همه عشق ناخدا بود و نبود

بر سنگِ مزارِ زارِ ما نقش كنيد

نقّاشِ خيالِ ما خدا بود و نبود

علي بداغي

 

پَرَش را زيرِ باران مي‌گذارد

سرش را بر سرِ آن مي‌گذارد

نگاهش رو به دريا قوي غمگين

كنار صخره‌ها جان مي‌گذارد

علي بداغي

 

ز پشتِ ناگهان طوفان به‌درشد

وساطت‌هاي دريا بي‌اثر شد

ميانِ بارشِ آهسته‌ي برف

شقايق در پرِ قو غوطه‌ور شد

علي بداغي

 

كنارِ چشمه مي‌آيد قناري

دمي در بهت مي‌پايد قناري

شقايق، سر به زانو، چشمه، خالي

گلو بر سنگ مي‌سايد قناري

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:44  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

كبوتر مي‌نشيند بر لبِ بام

كمان در خوابِ كودك مي‌زند گام

به سوي پرده مي‌آيد نسيمي

نگاهي ... ناگهان ... مي‌گيردآرام

علي بداغي

 

تبربردوش مي‌آمد غضبناك

گريبانِ نگاهش خوني و چاك

شقايق گفت:”باران را نديدي؟“

تبر وارفت و او افتاد بر خاك

علي بداغي

 

غروب و غربت و قاب و غباري

تكانِ شانه‌هاي بي‌قراري

نگاهِ كودك و زيباييِ زن

فرومي‌ريخت بر سنگِ مزاري

علي بداغي

 

لبِ ديواري و نجواي ساري

دمِ تاريكي و سوتِ قطاري

كماني، كودكي، سنگي، صدايي

زني زانوزد و زدزيرِزاري

علي بداغي

 

در اين تنهانشينِ بي‌قراري

كه غير از بي‌كسي سهمي نداري

مگر خوابي گشايد پَر قناري!

كه سر بر دامنِ زنبق گذاري

علي بداغي

 

لبِ دريا و دُرنايِ قشنگي

تمجمج‌هاي موج و تخته‌سنگي

تبسّم بر لبِ صياد و ... خورشيد

نهان شد پشتِ ابرِ تيره‌رنگي

علي بداغي

 

خراب از خواب مي‌آيد ستاره

كنارِ آب مي‌آيد ستاره

دلش را مي‌گذارد روي ساحل

لبِ گرداب مي‌آيد ستاره

علي بداغي

 

ز خوابِ كوچه‌ها كوچيده بودم

كنارِ شعله پا كوبيده بودم

لبِ دريا پياپي موج مي‌گفت:

”بيا با من!“ چه خوابي ديده بودم!

علي بداغي

 

بيا تصويرها را گِل بگيريم

لبِ آيينه‌ها منزل بگيريم

خدا را خوش نمي‌آيد، بياييد

سراغِ ساده‌اي از دل بگيريم

علي بداغي

 

رها گَرد از حصارِ استعاره

تلنبارِ افاعيل و اشاره

بيا بالاي بامِ بي‌قراري

تماشايي ست تقطيعِ ستاره!

علي بداغي

 

كسي فرياد مي‌زد با تو هستم

 

دلم لب‌ْريز و خالي هر دو دستم

خيالم را به بالِ باد بستم

سپردم آرزوها را به پاييز

سرِ راهِ پرستوها نشستم

 

كسي فرياد مي‌زد با تو هستم

علي بداغي

 

ما هر دو هم‌آباديِ باران بوديم           آيا نه؟

گهواره‌نشينِ كوچه‌ي جان بوديم          آيا نه؟

تا بالِ كبوتري تَرَك‌برمي‌داشت            يادت هست؟

مرطوب‌ترين معنيِ انسان بوديم        آيا نه؟

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:43  توسط بداغی 

|+|نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 18:10 توسط مهراب امیری |

قافيه در اشعار و ترانه‌هاي بختياري (علي بداغي)

تقديم به قومِ بي‌قراري، مسعودِ بزرگِ بختياري

 

 

سلام و ... برويم سر اصل مطلب.

از استثناها كه بگذريم، قافيـه هنگامي درست است كه حروف اصليِ آن، يعني

آخرين مصـوِّت و يك يا دو صامتِ پس از آن- اگر داشتـه باشـد - يكي باشند.

بنابراين حروفِ الحـاقي (شناسـه‌ها، ضمايـر پيوسته، نشانه‌هاي جمع، ي نكره و

پسوندهاي صفات تفضيلي و عالي و ...) هنگام بررسيِ قافيه جدا مي‌شوند.

رديف (واژه‌هـاي هماننـد از نظر تلفّـظ، نوشتـار و معنـي كه در پايـانِ مصـراع‌ها

مي‌آيند) هم كه كاري به قافيـه ندارد. به ذكر چند مثال از ملك‌الشّعـــراي قومِ

بي‌قراري، خدايگانِ طوس و دل‌هاي بختياري، بپردازيم.

حروف اصلي با قرمـز، حروفِ الحاقي با آبـي و رديف‌ها با سبـز مشخّص شده‌اند.

 

بدان چاره از چنگ آن اژدها                 همي‌خواست كآيد ز كشتن رها

كه رستم منم كِم مماناد نام             نشيناد بر ماتمم پورِ سام

سياوش سيه را به‌تندي بتاخت            نشد تنگ‌دل، جنگِ آتش بساخت

 

كنون از گروگان كي انديشد او             همان پيش چشمش همان خاك كو

يك از يكدگر ايستادند دور                  پر از درد، باب و، پر از رنج، پور

سياوش مرا بود هم‌سال و دوست       روانم پر از درد و اندوهِ اوست

 

به كاووس كي ساختند آگهي              كه تختِ مِهي شد ز رستم تهي

بپرسيد نامش ز فرّخ هژير                  بدو گفت نامش ندارم به وير

ز لشكر بيامد هشيوار بيست               كه تا اندر آوردگه كار چيست

 

نهادند پيمان دو جنگي كه كـَس           نباشد در آن جنگ فريادر‌َس

سپهدار‎ْ سهراب با زورِ د‌َست                 تو گفتي سپهرِ بلندش ببـَست

 

به نزديكِ من با يكي جامِ مـِي             سزد گر فرستي هم‌اكنون به پـِي

و گر چون ستاره شوي بر سپـِهر             ببري زروي زمين، پاك، مـِهر

 

سياووش را گفت با او بر‌ُو                  بياراي دل را به ديدار نـُو

قباد آمد و رفت و گيتي سپـُرد             وُرا نيز هم رفته بايد شمـُرد

 

نان نيزه بر نيزه برساختند                  كه از يك‌دگر بازنشناختند

شبِ تيره آمد سوي لشكـَرش             ميان سوده از جنگ و از خنجـَرش

بباريد تير از كمان سـَران                    بر آن نام‌دارانِ جوشن‌و‌َران

فرستاده آمد ز هر مهتـَري                  ز هر نام‌داري و هر كشو‌َري

تو از ما به هر كار داناتري                  به بايست‌ها بر، تواناتري

 

ادامه در پايين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:8  توسط بداغی 

قافيه در اشعار و ترانه‌های بختياری (علی بداغی) / تقديم به قوم بی‌قراری، مسعودِ بزرگِ بختياری

 

ز لشكر ببين تا سزاوار كيست              يكي پهلوان از درِ كار كيست

به گيتي كسي چون سياو‌ُش نبود          چون او راد و آزاد و خامـُش نبود

چو ايران نباشد تن مـَن مباد               بدين بوم و بر زنده يك تـَن مباد

مبادا كه دين نياكان خويش                گُزيده سرافراز و پاكان خويش

مگر بند، كز بند عاري بُوَد                    شكستي بُوَد، زشت كاري بُوَد

 

بنابراين تمام بيت‌هاي زير، به دليلِ همين ناهم‌سانيِِ حروفِ اصليِ قافيه، داراي

اِشكالِ قافيه هستند - اگر چه سرايندگانشان از خداوندگاران شعر و ادب پارسي

باشند، بي هيچ ترديدي!

 

سپر بر سر آورد شير اله                    علم كرد شمشير آن اژدها                               باذل مشهدي

يا زجاگشته با چه ضجه‌ي صـَعب        يا رسيده كجا بر اين چه تعـَب               نيما يوشيج

چو دل از تيزي وي اندر يافت            آن نشان كاو به خود بر آن نشناخت         نيما يوشيج

 

هر آن كس كه بر دزد رحمت كـُند       به بازوي خود كاروان مي‌ز‌َند                      سعدي

در اين زمانه بتي نيست از تو نيكوتر   نه بر تو بر شمني از رهيت مشفـِق‌تر           سعدي

بدان تا نهاني بُوَد كارشان                نباشد كسي آگه از رازشان                               فردوسي

 

هر كه بيدار است او در خواب‌تر         هست بيداريش از خوابش بتر                     مولوي

سنگ و آهن ز آب كي ساكن شـَود   آدمي با اين دو كي ايمن بـُود                    مولوي

بت، سياهْ‌آبه است اندر كوزه‌اي        نفْس مر آب سيه را چـِشمه‌اي                    مولوي

كاردانان كار زين سان مي‌كـُنند         تا كه گويي هست چوگان مي‌ز‌َنند         پروين اعتصامي

در سياهي دست‌هاي من                  مي‌شكفت از حسِّ د‌َستانش

شكلِ سرگردانيِ من بود                   بوي غــم مي‌داد چـَشمانش                 فروغ فرخزاد

شعرِ ديوانه‌ي تب‌آلودم                   شرمگين از شيارِ خواهـِش‌ها

پيكرش را دوباره مي‌سوزد                عطـــــــشِ جاودانِ آتـَش‌ها                       فروغ فرخزاد

كسي از كومه سر بيرون نياورد          نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقي

هوا با ضربه‌هاي دف نجنبيد              گُلــي خودروي برنامــد ز باغي                       احمد شاملو

اكنون در اين مغاكِ غم‌اندود، شب به شب   تابوت‌هاي خالي در خاك مي‌كـُنم

موجي شكسته مي‌رسد از دور و من عبوس        با پنجــه‌هاي درد بر او دست مي‌ز‌َنم  احمد شاملو

 

ادامه در پايين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:7  توسط بداغی 

قافيه در اشعار و ترانه‌های بختياری (علی بداغی) / تقديم به قوم بی‌قراری، مسعودِ بزرگِ بختياری

 

خاموش باش، مرغكِ دريايي!                  بگذار در سكوت بماند شب

بگذار در سكوت بميرد شب                    بگذار در سكوت سرآيد شب             احمد شاملو

آن‌چه من دارم از او، هست خيالي كه ز دور    چهره برتافته در آينه‌ي خاطـِر من

هم‌چو مهتاب، كه نتواني‌اش آورد به چنگ    دور از دست تمناي من و در بـَر من       هوشنگ ابتهاج

 

در زمستانم تف دل آتـَش است       برف و باران خوابگاه و پوشـِش است  پروين اعتصامي

بدِ من كه اكنون شريك من است      پس از مرگ هم، مرده‌ريگ من است    پروين اعتصامي

پس يه شيري سر اندرون نكند           بيم سوزي كه آن‌چنان نكند                     نيما يوشيج

به خيالي گر از خطايي بود                خفته بودم وگرنه خوابي بود                    نيما يوشيج

بكوشيم و اين كينه كـَم‌تر كنيم        مگر رنج گُردان سبـُك‌تر كنيم                                 فردوسي

شبِ سياه بدان زلفـَكان تو مانَد       سپيد روز به پاكيِ ر‌ُخان تو مانَد                  دقيقي

 

و حالا برويم سراغ شعر و نظم بختياري.

در آغاز، نمونه‌ي ابياتي كه قواعدِ قافيه در آن‌ها كاملاً رعايت شده است:

 

بكنين دارِ گليم كرباس چوقا                دي ايا بوي چويل ز نُوكِ كُه‌ها           اسكندر رحيمي

دل مثل كبوتر اِتَپِست بي‌خود و خَشخار    او رَهد به مِنِ مال و مو مندم به نُوكِ دار    داراب افسر بختياري

وختي كه ايل اگدرده بس اگن مال‌كنون همه وا بار‌كنن چادر و خورجين و بهون عزّت‌الله ارشدي

كوگ قهقه ‌ازنه ايا به لم وُر سرِ ا‌َو         ز صدا مَست اكنه آدمه وُر عالمِ خـَو   عزّت‌الله ارشدي

 

ادامه در پايين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:6  توسط بداغی 

قافيه در اشعار و ترانه‌های بختياری (علی بداغی) / تقديم به قوم بی‌قراری، مسعودِ بزرگِ بختياری

 

اي به قربون تو بي عقشِ تو جون سي چِنـُمه    ار كفِ پاته نبوسم مُو دهون سي چِنـُمه         پژمان بختياري

يه جا همه‌ي قهقهه‌ي كوگ درينه         دادن به تو تا ختم كنن خونده‌گرينه           كورش كياني

اي واي يو كينِه كه مَني حورِ بِهـِشته       اي دُهدرُ كينِه كه چُنو حورسر‌ِشته     داراب افسر بختياري

هر جا بِروه فتنه و آشوب نياسِن       اي عشوه‌گَرون هر دو كنيزِ سرِ جاسِن    داراب افسر بختياري

لُر با كَدِ واكِردِه نِشَستِه كُپِ چاله         سيخا به مِنِ چاله و دو وُر مِنِ پاله  داراب افسر بختياري

تِيت سي چه بِمَهنم كه ز تي‌هات بسوسم   رَهمه اِگِرم وُر دره‌زير و اِگُروسم  داراب افسر بختياري

پَ يُو كينه واباته؟                               يُو مَني كاقواته                                   داراب افسر بختياري

چه اِگوي مَر خوانين همه يه‌دفه مـُردن؟  كه اي لگن‌بِه‌سَرون اِوين مِلكانه بـُردن؟د. ا. بختياري

ز داغ دل نشستم بالِ چاله                    گِريوستُم سر تَش پاله پاله                   جمشيد كريمي

ترنه‌هاس ملثِ چويل، دستس كِلـَوسه      هر كُري يه دفه ذيس دي شو ني‌خـَوسه   علي‌همت ناصري‌كريموند

گل مو خوار ايكنه تا كه اشونه پلـِسه      دل چي بنگشت ايزنه‌‌‌بال و كنه‌گم چلـِسه        حسين‌قلي مشفق

وا خُم گُهْدُم كه اَمسال سرتاسَرِس بهاره   امّا دِلُمْ نَدونِسْت يُو دَنگِ روزگاره         فريده چراغي

يه شَوي خُم تَك و تِينا بِنِشَسْتُم حونه       وُرْ غَمِ چرخِ فَلَك پاك اَويم ديوونه        گودرز رزمگاه

چه وابيدن همه دشمن‌شكارون               چه وابيدن همه نيله‌سوارون                    منوچهر اكبري

دلِ زارم هني يادت وباسه                      هني ناونده دردِ تو به ناسه                      بيژن حسيني

تا پلِ بور و بلند ور سري اي تازه عروسه  كرِ بي‌دا اخوهه تا ز كمندس بگروسه عبدالعلي خسروي

شو تاريك بهونا واديارن                         ز زينه تا پيا بنكل بيارن                          محمد‌رضا دادگر

اي كه از اصلِ بد و نيك خَوَر خُت داري  پرده‌ي عِيوْ مَكُن پاره كه خُت ستّاري     ملا زلفلي كروني

 

ادامه در پايين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:5  توسط بداغی 

قافيه در اشعار و ترانه‌های بختياری (علی بداغی) / تقديم به قوم بی‌قراری، مسعودِ بزرگِ بختياری

 

بهتر زِ تيا تو به خدا قبله‌نما نيد    سرو هم چو كَدِ صافِ تو اي طور رسا نيد داراب افسر بختياري

رَگا گلیته ایگویْ با طِلا خدا بَفته              مَیَر خدا پَلِ تِشنیْ تونِ جُدا بَفته      روشن سلیمانی

اي كه روزيِ همه خلق ز انبار تونه         آسمونا و زمين كِرده‌ي كردار تونه   داراب افسر بختياري

ار بليطس بگره، بزس بزا، شاد ابوهه  كلگ و دوس يك بگرن، زغصّه آزاد ابوهه  محمد‌رضا دادگر

دل ز ديريِ تو اِي دوست زجون سير آبيد  پير وابيد و ز داغ تو زمين‌گير آبيد داراب افسر بختياري

پرپروك برف زمستون لير سنگين اكنه     وختي كه اور اچركنه دله غمگين اكنه جلال اسفندياري

با خيال تو چه سازم كه به مو جـَنگ اكنه  هي فشارم اده و هي دلمه تـَنگ اكنه  د. ا. بختياري

دل، مشك و پوست، پلـَنگ ديديه            ز نزديك آيا تو جـَنگ ديديه                   محمد‌رضا دادگر

تالِ حَرْفاتِه مَو‌ُر دُر مُو دِلُم باتِه بُگو       تَش بِه كارِ دِلِ پـُر، دُر مُو دِلُم باتِه بُگو علي خدادادي كريموند

كج بستنِ دَسمالِ زليخانه تو نِيدي         قِر دادنِ شَولارِ هُميلـانه تو نِيدي   داراب افسر بختياري

اَشنيدُم راهيِ ماهي آپولو                        دو سه روزي مِنِ راهي آپولو       محمّدعلي مرداني

زور بُم گِرِهدِه بی‌کَسی دی چاره ناچارم سِتین  هر شُو زَنُم گولِ دلُم آستاره ایشمارم سِتین  آرمان موري‌احمدي

 

ادامه در پايين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:4  توسط بداغی 

قافيه در اشعار و ترانه‌های بختياری (علی بداغی) / تقديم به قوم بی‌قراری، مسعودِ بزرگِ بختياری

 

و حالا نمونه‌ي ابياتي كه اِشكال قافيه دارند يا اصلاً قافيه ندارند:

 

 

بنشيني سرِ چشمه به منِ سوزي و مـَرغ   بزنه نم‌نمِ بارون، بشرقنه تش‌و‌‌بـَرق  عزّت‌الله ارشدي

زدي وريك عزيزم تا تو مرز‌ِنگ               زدي تيرِ جفاته بر دلِ تـَنگ                نوذر اصفهاني

 

حالا كه تيا كالِ تو تَش زِيدِه به جونم   بايد كه اجازه بدهي پاته ببوسم         داراب افسر بختياري

رَهدم به مِنِ لِر كه بَليطانِه بچينم          اي يادِ هَم او روز هميلانِ مُو ديدم  داراب افسر بختياري

كُجه او همه گايَل؟                           كجه او همه حـَرگَل؟                                داراب افسر بختياري

بگو سيم تا بِويِنم، كه عقل رَهده زِسـَرم     كُناري كه به چَه وَست، چه خين دادِن به بـَهرم     د. ا. بختياري

به او شهري كه رَهدين، پَ سي ملت چه كـِردين   بجز قِيلون كشيدين اُ هِي سوهون خريدين      د. ا. بختياري

بيَو وا يَك رِويم صحرا بِگـَرديم                 بيَو قهقه زَنيم وُر غَم بِحـَنديم           بيژن حسيني

 

اي هَمه پيل كِه نابيد ابوهه               پاي هَمِس ري به هَوا دي ابوهه        محمّدعلي مرداني

آدما مينِ زمين حـِرص اِزَنِن                سي يه دسمال وِ زمين تـَش اِزَنِن   محمّدعلي مرداني

تا خيز بِوَنده مِنِ لـَوات بِووسه             گَم بِت بِزَنه و سرگـُپات بووسه     داراب افسر بختياري

نه وقت گرما گـَرمسون اِبو                نه وقت سرما سـَردسون اِبو                داراب افسر بختياري

كني جنگ سختي كه مو حـَظ كنم          شو و رو وا حوشنه گـَز كنم               محمد‌رضا دادگر

قوه مرد هزار دفه بيش‌تر ابو              ز دوغ، زياد مرد بـِهتر ابو                                 محمد‌رضا دادگر

ز دنگاي ليشس هراسي نداشت            يكي هم ز دستس خلـاصي نداشت        محمد‌رضا دادگر

اَر مُنُم وا يَك‌ديه قـَهرن هَمه                اَر كِه وا يَك قَهْر نين كـَرن هَمه           د‌اراب رئيسي

 

مُو كِه بي‌تو مَنْدِنه دارُم اِبينم             مَر اِبو سَرْ نُم بِه گِل خُوتِه نَبينم    علي خدادادي كريموند

 

ادامه در پايين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:3  توسط بداغی 

قافيه در اشعار و ترانه‌های بختياری (علی بداغی) / تقديم به قوم بی‌قراری، مسعودِ بزرگِ بختياری

 

و امّا برويم سراغ آوازها و ترانه‌هاي بختياري.

ابيات، با نامِ خواننده مشخّص شده‌اند صرفِ‌نظر از اين كه فولكلور باشند يا سروده‌ي خودِ خواننـده يا كسي ديگـر. چرا كه، هدف، برطرف‌شدنِ اِشكـال قافيـه در اشعـار و ترانه‌هاي بختياري است كه اميد است حاصل شود و تَشِ تُنْگِ بهمـن را شبيخونِ بارانيِ آبان براي هميشه ... خدا نياورد هرگز!

در آغاز، نمونه‌هايي كه هيچ گونه اشكالِ قافيه در آن‌ها ديده‌نمي‌شود:

 

قاليانِه فَرش كُنين يه‌لا و دُولـا            ميشِكالِه بُگُويين هُف كُن بِه كَرْنا             بهمن علاءالدّين

كُهِ زَرْدِهنِه بُگُوين بُگُوين منديرمون بو  گِرْدِواري كِرديمِه پاي وابا مَهِ نو                  بهمن علاءالدّين

صياد كُهْرَنْگ سَر بَسْت بِه دَسمال          پازَنون شادي كُنِن، دالون زَنِن زال      علي تاجميري

چَويله وا دست بِكَنُم، بِه دِنْدون كُنُم پاك   بِنُمِس زير سَرِ گُلُم تا نَگِرِه خاك          كورش اسدپور

اَر اِخوي بي‌گُفتِمون مالِتِه كُني بار           مال‌كنونِت بِه شيوَن و، ماتم گِرا يار ديدار محمودي

آسِمونِ مَش‌سِلِيمون پُرستاره بي شَواس       آسِمونِ اي غريبي مُونه كِرده بي‌حواس           فروزنده كياني

به گوشُم بنگِ اَمداد، بيَو رِويم به هي‌جار نيَشْنه سَرْ زِ پا اي دِلُمْ وُلا زِ شَوقِ ديدار منوچهر زنگنه

بي مَرْيَم سوار ايا تُفَنْگ سَرِ شون            دُحدَرِ ايلخانيه، دا عليمِردون                     كورش اسدپور

دسمالانه دِرارين وا يَك بِوازين                دِدويَل كِل بِزَنين، دُرقون وارازنين       حسين مكوندي

چَشمِ كالي ديدُمه زيرِ بُرْگِ باريك            چاسِ ظُهْر وُر دِلُمنِه كِرْد شَوِ تاريك          علي احمدي

نالِ اسب گير ني‌كُنِه به راكِ دير‌َو            دوركي زِ اَنْدِكاو شو ني‌كُنِه خـَو                 علي تاجميري

هر دو تاسون عاشِقِن شَو ني‌بَرِسون خـَو شَو دِلُم تِي فرهاده، روز دِلُم تِي خُسْر‌َو اسفنديار رنجبري

تو گُهْدي مُو زِ خُتُم رُو خاطِرِت جـَم         مَر روزي چند سال زِ عمرْ ايبووِه كـَم   غلامشاه قنبري

زَنْگَل زَنِنْ بُساكي كِل، كُرْيَل زَنِن هـُو       وا گالِه‌گالِه جاهلون وا بنگ بِرْنـُو          ديدار محمودي

مال‌كنونِه مالِمون، پام ني‌كُنِه ر‌ُو           اِي خُدا دِلْ‌سُحدِه‌يُم حَرْفامِه بِشْنـُو          صابر افشاري

چه خووِه مال بار وَنِه پا چَشْمِه كُهر‌َنگ تا بيان يَكْ بِگِرِنْ چالَنْگ و هَف‌لـَنگ         بهمن علاءالدّين

هَم زِنو اَوْري گِرِه بارونه دَرْو‌َند           آرِمونِ ديدِنِت مِنِ دِلُم مـَند                           بهمن علاءالدّين

مُو اُوِيدُمْ كَدِ رَه، ري كِرْدُم وا پـُشت           غَمِ خُمْ كَم سيم نَبي، سعديت مُونه كـُشت   بهمن علاءالدّين

 

ادامه در پايين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:2  توسط بداغی 

قافيه در اشعار و ترانه‌های بختياری (علی بداغی) / تقديم به قوم بی‌قراری، مسعودِ بزرگِ بختياری

 

خُم و يارُمه صُحْل بِدين تونه شيرِ داتون اَر اِخُوين صُحْلِمون نَدين، دِينُمْ بِه ناتون بهروز احمدي

گَرْمِسير گَرمه گَرمه وُلا و بادِ گَرم اياره      چِه خووِه آخِي مال بار كُنِه بِريم ايلاق دُوواره  بهمن علاءالدّين

بُنِ وار سِيلْ اِزَنُم، مال وادياره               نَتَرُمْ تِي گُل بِرُم، رَهْم ناهواره                اميد محمودي

همچو شاهين به كَمَنْد مُفْتلايه بالم       تا قيامت ني‌رِوِه يادِت اَ خيالم     ملك‌محمّد مسعودي

كُجه تير كٌجه سپاه كٌجه فراشم             رَه بدين دام و ددوم بيان سرِ لـاشم  پروين عالي پور

مُو كه هر طِرَف اِرُم يار بِگِرُم دشمن تِراشم ار كه گُل بِه كَس بِدُم دِل ايخراشم   فروزنده كياني

نا نَمَنْدِه بِه دِلُمْ، جون نَمَنْده بِه زونيم قربونِ هَمو تيگِت، خُت بيَو به مهمونيم       فريدون خردمهر

عاشقي! مول ز خُتي! غَمِت چه شِرينه  هَر كَس كِه عاشق نَبا كِلِتْ ني‌نِشينه        بهمن علاءالدّين

از عشقت دارُم ايميرم                         چي بَرْفَو سي تو ايچيرم                                 علي تاجميري

تٌو كِه رَهدي مٌو اَسيرم                    اَر نَيايي مٌو اِميرم                        اكبر مقدّم

سَرِ رو مَنْديرِتُم تا ريتِه بينم                  صَد گُلِ آستاره زِ تيات بِچينم                 كورش اسدپور

اَر بيني مُو باريكُم، باريكِ نـَشمم           اَر خاري به پات اِرِه ايا بِه چـَشمم           پيام ادراكي

دمِ مال گُهْدُم سلام، زيرِ مال نِشـَستم    كَدباريك، نُفْت‌قَلَمَي اَو دا بِه د‌َستم       علي احمدي

اياره سيم گُلِ ناز، بُهارِ گُفت‌ولـُفتس     مُونه ز دير به خُس گير دِه خالَكِ نـُفتس  رضا صالحي

 

دِلُم هَم باز زِنو شال و قَوا كِرد          دُووارتِه رَهسِه اِز رَه مُو جِدا كِرد                      بهمن علاءالدّين

قربونِ پارسال بُهار مالمون بِه بار بي دايني  خُم و خُت كُميْت‌سوار تُشمال به كار بي دايني  علي تاجميري

اِي خدا بال بُم بده تا بِزَنم فـِر آخِي واي      بِرِوُم بال‌اوشِنون اي دِر و او د‌ِر آخِي واي              بهمن علاءالدّين

آهي اَز دِلْ بِكَشُمْ خدا خَو‌َر بو            تَشْ بِنُمْ بِه مالِ گُل، يكيم بِه‌د‌َر بو               صابر افشاري

 

ادامه در پايين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:1  توسط بداغی 

قافيه در اشعار و ترانه‌های بختياری (علی بداغی) / تقديم به قوم بی‌قراری، مسعودِ بزرگِ بختياری

 

چِه خووِه مال بار كُنِه يارِت وابات بو  كميت چال زين مَخمَلي بِه زيرِ پات بو    بهمن علاءالدّين

اَر بيوي بِه ديدِنُم، جونُم اِينُم پات دايني   ايوَنُم زِ شوقِ دِل مِن هَر دو تي جات دايني          كورش اسدپور

تو يارَنبازيِ دُنْيانه بِنْيَر                     تيارْت‌بازي و اي حرفانه بِنْيَر                           بهمن علاءالدّين

چِه بِه اي دِلُم كُنُم خِيلي دَرْدِمـَنده دايني  چي كُنارِ لَوِ رَه پَرْ بِس نَمَنده دايني ملك‌محمّد مسعودي

 

و اين هم نمونه‌هـايي از مواردي كه اِشكالِ قافيـه دارنـد يا اصلاً قافيـه ندارنـد، با اين

توضيح كه الحق و الانصاف چه شاهكاري كرد اين بهمن علاءالدّين كه در طولِ دستِ‌كم

چهار دهه نوشتن - آهنگسازي و خواندنش به جاي خود! - بسيار بسيار به‌ندرت در دامِ

اِشكالِ قافيه لغزيد و

ديگر عزيزان؟

اميد كه دقّت در ژرفاي شگفت‌انگيزِ اقيانوسِ قريحه‌ي بهمن به بهارانِ ديگري بينجامد!

آمين!

 

 

شازِده دوما رَهْدِه شِكال يُو شِكالِ تازسه     دِدو دوما نون بِپَز كِه تا رسيده گـُشنسه      صابر افشاري

مُو هَر شَو هِي ايشينُم بِه بالِ چاله         كُنُم زِ سوزِ دِلْ تِي خُم زِ تو گلـايه          منوچهر زنگنه

چي كُهِ كينو غَمِ دِل ري يَك نهادم           هفت و چارِه وا دِل و جون غمونِ دارم       رضا صالحي

چَرخِ گَرْدون ... چَرْخِته بِووسم          هَمُو كِه خُم دِلُم اِخواست وابيده به دوستم غلامشاه قنبري

هَر وَخت كِه مُرْدُم بِنينُم وِ شونم            وِ چَويلِش كُن كَفَنُم وِ بَرْفِش بِشورم   كورش اسدپور

وِيدُم بي كِه بينُمِت ديدُم نَبيدت            خاطِرُم جا نَگِرِهد كَنْدُم زِ دينت             بهمن علاءالدّين

كاشكي كِه جورِ اَوَل رَنْگ و ريته مُو بينم   سَر بِنُم سَرِ شونِت يِه كلام و بميرم   فريدون خردمهر

روز و روز خُت و جووني مُو پيرِمـِردم         اَر اياي ديارِمون بيني كه مـُردم            پيام ادراكي

بِه مُو گُهْد دوسُم داره ني‌ناي ني‌ناي بر‌َقصم      چينُ وا چين دامَنُم دسمالِ سُحْر بِه د‌َستم   فروزنده كياني

خُت شِرين قُولِت شِرين ديريتَم چِه تـَحله  اِسْمِ ديرينِه نَيار بُهْرِستِه ز‌َهله                  ديدار محمودي

دِلِ مُو بي مونِسِه چي كُهِ ز‌َرده             بَرْفِ نَو اُوِيدِه ريس كُهْنِه‌س نر‌َهده  ملك‌محمّد مسعودي

نِي بِنال آرِنْگي دِي بلالِ چالـَنگي     تا بُخونُم سي كَوگُم سي چِه همقُو بي‌د‌ُنگي  علي تاجميري

 

سَرِ چِشْمِه بِنِشينُم اِنتِظار‌ِت ... تيه كال      دِلِ مُو رَهْدِه زِ دَسْت وا خُت بيار‌ِس ... تيه كال  علي احمدي

زنگلِ بگُوين نون بِپَزِن مَجْمِه‌هانِه بيارن اي گُلي بِرِوِن زِ چشمِه نوبراز اَوِ سَرد بيارن اي گُلي      علي تاجميري

خُت گُلي نُمِت گُلِه گُلي بِه ناته             اَر بِري زِ پيشُم دِينِ مُو بِه ناته     ملك‌محمّد مسعودي

گَرتِ‌ليلِه سِوارون زِ دير دياره                  شيرِ جَنْگول بِه نيا قُشون دياره            حسين مكوندي

با دِلي غَمْ‌بار، نِشَسْت پا تَمدار              هرسا گُل اُوي تُكِسْت ري تَمدار         اميد محمودي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:0  توسط بداغی 

|+|نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 18:10 توسط مهراب امیری |
44
ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

خسته از

سنگ و

سلاح و

دار و

ديوار و

ترور

تحريم و ...

تكرار خبرهاي حجيم.

باز صد رحمت به شيطان رجيم!

كودكم مي‏خندد و ...

كات!

 

باز

بسم‏الله الرّحمن الرّحيم

علي بداغي

 

كودكِ روياي سرتاپا كبود!

كم بنال

كم بنال از ناپدرْ دنيايِ بر هر چون تويي

آورده بس شلاقِ بي‏شرمي

فرود.

گفته بودندم

و گفتم

تا بگويي

”عشق،از اوّل،سركش و خوني نمود.“

گريه كن

گريه

امّا

خوب يا بد

ياد مي‏گيري

تو هم

بايد بخندي

با دهانِ زخم‏هاي مهلكِ خود

دير و زود

علي بداغي

 

هر چند

به چشمِ همه

حتّي اَبَرْآيينه‏ترينانِ جهان

سنگ‌ترينم

يا

در نظرِ اهلِ”مبادا كه فلاني خل و ديوانه و يا ...“

منگ‌ترينم

خوش‏حالي‏ام اين است

كه بي شايدِ بارانيِ رويا ست هنوزم دل و

بي‌رنگ‌ترينم

با يادِ نخستين سرك و پرسه‏ي بي‌دغدغه در باغِ بلوغِ تو و

آن خاطره‏هاي همهْ آكنده هنوز از رَمِ آهوبره‏ي رابطه

دل‏تنگ‏ترينم

 

حالا

تو بگو

سنگ‌ترين

سنگ‌ترين

سنگ‌ترينم

علي بداغي

 

خواستم

عاشق بمانم

نان

سرِ ناسازگاري

ساز كرد

عشق

آمد

پيش از آني

كِش ببينم سير

يا حتّي

سلامي ...

پس خزيد و

بال‏ها را

باز كرد

 

پلك بستم

 

از كبوترخانِ خيسِ خاطرم

پرواز كرد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:47  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

آب‏ها را

گِل كنيد

آيينه را

باطل كنيد

با تمامِ بودتان

خونم به يعني دل كنيد

بي‏صدايم

در حصارِ بي‏كسي

بسمل كنيد

هر چه مي‏خواهيد

با اين جانِ ناقابل كنيد

ناشمايان!

ناشما!

امّا

به دنياتان قسم!

خواب او را ديده‏ام

پيراهنم را

ول كنيد!

علي بداغي

 

برنتابد

زخم‏هاي تيشه‏ي هرز‌َهره‏ريزِ ”دوستت دارم! خدايا!“ را

اگر قلبي

قشنگ

كِي

هويدا مي‏شود

موساي زيبايي

ز سنگ؟

علي بداغي

 

صيقلي

كِي مي‏شد و

حيرت‏برانگيز و

- ببين! -

اين‏گونه شفّاف و قشنگ

گر نمي‏شد

سال‏ها

بازيچه‏ي امواج

سنگ؟

علي بداغي

 

هميشه

همين بوده رسم سفر

يكي

مي‏پرد

ناگهان

راحت و

نرم و

آرام و

بي‌دردسر

يكي

مانده

در بهت و باران و خون

غوطه‏ور

علي بداغي

ماه

همچنان ماه و

ما

ماتيم

علي بداغي

 

”گفتم نكن!“

دلم هُرّي فروريخت و

با تعجّب و ترديد

سرْوقتِ كودكم رفتم

كه در اتاقي نشسته بود و

در حين نقّاشي

هر از چند لحظه‏اي

مي‏زد داد.

- بهداد!؟

- بابا! باد.

 

پرده‏ي پرت بافي‏ام ...

افتاد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:46  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

پنجره‏اي

باز و

نگاهي

به راه

 

بغض ماه

علي بداغي

 

هي نگو

خاكِ مرا

شايد از دشتِ پرازخونِ‏شقايق‏شده برداشته‏اند

چادرِ عمرِ مرا

در مسيلِ مثلاً عشق،برافراشته‏اند

دست‌بردار

از اين حسِ غريبي

كه پس از اين‏همه سال

حاصلش،خنجر تيزي‌ست

كه در هر وجبِ خاكِ تَرَك‌خورده‏ي تصويرِ خيال تو و

اين خاطره‏ها

كاشته‏اند

علي بداغي

 

باز

دريا،شعر نابي مي‏سرود

جاي پاهاي تو را

از روي ساحل

مي‏ربود

علي بداغي

 

و گاهي

قلب‏هامان

عينهو بيغوله

در گرد و غبارِ گردبادي گنگ

مي‏پوسد

و غير از نفرت و نفرين و

احساسي فراشايدجنون‏انگيز

لبانِ مُهر و مومِ لحظه‏هامان را

نمي‏بوسد

علي بداغي

 

در خلأ خواب و

خيالي

كه فقط

لجّه‏ي لاي و لجن است و قُرُق نا و دود

آي رهاكرده‏چنينم‏چه‏زود!

واي اگر

خاطره‏اي هم

نبود!

علي بداغي

 

مي‏رسم

با بار و بنديلِ بلورِ بغض و

چشمي

تشنه‏ي يك جرعه خواب

خانه امّا

بي‏شلوغِ هرشبِ چشمت

خراب

باز

بغضِ تلخِ گلدان و

من و

غرقابِ قاب

علي بداغي

 

هيچ مي‏داني

چرا دريا چنين طوفاني است؟

جاي پاهاي تو را مي‏بوسد و

آكنده از

فريادِ يك ريزِ

”كنارم تا ابد مي‏ماني؟“ است

علي بداغي

 

صدايم كن و

قعرِ غارِ غروبِ غريبِ غم‏انگيز و غارتگرِ غصّه را

غرقِ آهنگ كن

بخند و

مرا

باز هم

رنگ كن

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:45  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

تيرِ بي‏مصرفْ‌كناري‌پرتْ‌افتاده‌ستِ احساسِ مرا

با كمانِ چشم‏هايت

تا نمي‏دانم كدامين سويِ سرخِ سرزمينِ سبزِ رويا

- هم‏چو آرش -

مي‏كشي؟

روي صيقلْ‏خوردهْ‌بسيارِ كسالت‌بارِ تصويرِ خيال و خاطرم

خَش مي‏كشي؟

امشبم را هم

به آتش مي‏كشي؟

علي بداغي

 

دخترك،محوِ تماشاي عروسك

مادرش،فكرِ جهاز

مادرِ مادر

كنار بقچه

در حال نماز

با دلي

در كوچه‏هاي كودكي

در اهتزاز

علي بداغي

 

تا ولو يك لحظه

نامت را

براي التيامِ تاولِ لب‏هاي مجنونِ بيابان‏گردِ دل

آهسته نجوا مي‏كنم

در

به روي هق‏هقي

طولاني و

نامنتظر

وا مي‏كنم

علي بداغي

 

دخترك

مشغول لالايي

عروسك

چشم‏هايش

گرمِ خواب

 

شاعرِ بيچاره!

اينك

شعر ناب

علي بداغي

 

بعدِ چندين سال

هنوز

نگاهم

از پيچ‌ْپيچِ يال‏هاي دوده‌اندودِ گمْ در تلنبارِ خاطرات و خيال

دلم را

به‌دوش‌مي‏كشد

تا توچال

و مي‏نشانَدم

به تماشاي آن سكوتِ زلال

علي بداغي

 

تا نفهمي

كه تو

خود

گم‏شده‏ي خود هستي

هر دَمت

دل

به دري مي‏بَرَد و

پابستي

علي بداغي

 

آكنده از آهنگ نگاه‏هاي تو بودم

شاعر كه نبودم

علي بداغي

 

به چشمِ دشنه‏تادسته‏در‏سينهْ شاعري مغموم

كه از سلاله‏ي - تابه‏يادمي‏آورد - پَركشيده‏ي سار است

مرگ

بلند‏ايِ

پر شاخ و برگِ

آخرين

سپيدار است

علي بداغي

 

غربتِ

موسي و

عيسي و

محمّد را

ببين!

معذرت مي‏خواهم و

عرضي ندارم

جز همين!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:43  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

مي‏خندي و

از هر وجبِ خاكِ تَرَك‏خورده‏ي ترديد

خدا مي‏جوشد

بي‌چاره دلم!

گاه‌گداري

كه صداي تو

سياه مي‏پوشد

علي بداغي

 

اي

نبُرده آسمان را

در ترافيكِ به‏هم‏پيچيده‏ازهرسو شگفتِ نان

زِ ياد!

بودنت

آكنده از

پروانه باد!

علي بداغي

 

زنجره!

در برهوتِ شبِ بي‏پنجره

پاره نكن حنجره

علي بداغي

 

در شفق

جاري ست چشمت

من

غروب

آب‏ريزِ تو

شمال و

من

جنوب

علي بداغي

 

براي آن كه رويايي‌ ست

سرانجامِ دلِ گستاخ

با هركولِ مستِ ”دوست‌مي‏دارم“

تماشايي ست

علي بداغي

 

در كوچه‌پس‏كوچه‏هاي ابتداي جوانيِ خويش

ول بودم

دنبال تو و

تكّه‌پاره‏هاي دل

بودم

علي بداغي

 

- كاش

قلبت را

فقط يك بار ديگر

زير باران باز مي‏كردي.

 

- كه برگردي؟

علي بداغي

 

دلم

باز

پاييزي و

تنگ و

باراني است.

نگاهت

حديث ِنمي‏ماني است

علي بداغي

 

تنهايم و

تنهايي

تنها

نمي‌آيي؟

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:42  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

با نگاهي دردناك

كودكي

در لاي و گل

با رخت هايي چاك‏چاك

 

باد و باران را چه باك؟

علي بداغي

 

پنجره

پاييز

پرستو

پسين

 

خاطره‏ها

در كمين

علي بداغي

 

تارِ به‏تنگ‏آورِ تنهايي و

بيدادِ غريبانه‏ي پودِ جنون

خلعتِ خوبي ست

براي تنِ طفلك

دلِ سرمازده‏چون‏لالگكي‏سرنگون

علي بداغي

 

امروز

با سنگ مي‏زنندمان و

بسم‏الله

فردا

بر سنگ مي‏كَنندمان و

بسم‏الله

علي بداغي

 

شب

در پيش

كوه‏ها

در تاريكي فرو‌مي‏روند و

آدمي

در خويش

علي بداغي

 

چه مي‏كرد با ما

شررخيزِ شوري شبح‏گون و بشكوه و شنگرفناك و شگفت!

خدايا

گلوگاهِ دل را

غمِ نان گرفت

علي بداغي

 

زوزه‏هاي وحشيانه‏ي باد

بادبادكي بر بند

و گيره‏اي

كه دندان بر هم مي‏فشارد و مي‏فشارد و ...

 

مي‏كشد فرياد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:41  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

در جهاني

كه سراسيمه و سردرگم و اين گونه وسيع

در ستون‏هاي رسيده‌به‌خدا آتش و دود

روز و شب مي‏سوزد

شاعرِ مسخره‏ي عشق‏انديش!

پاره‏هاي دلِ وحشت‏زده‏ي كودكِ چشمان تو را

كه،به هم مي‏دوزد؟

زندگي

بر چو تويي

صاف بگويم

به خدا

... !

علي بداغي

 

كاش

هر نوروز

دل‏هامان

براي پرسه در صحراي چون رنگين‏كمانِ ”دوستت دارم“

كنارِ كودكان آماده بود!

هفت‏سينِ سفره‏ي احساسِ هم‏سالانِ من

ساده چون

سجّاده بود!

علي بداغي

 

كاش مي‏شد

”دوست دارم!“ را

دوباره

بر در و ديوارِ دنيايي چنين با سرعتي سرگيجه‏آور

در مسيرِ سردسيرِ ”مرگ بر احساس!“

نقّاشي كنم!

هر خيابان را

به جاي خون

خداپاشي كنم!

علي بداغي

 

با دلي درهم‌فشرده

انتظاري دردناك

خاطراتي خط‏نخورده

مخملِ جان،چاك‌چاك

گِرد مي‏آييم گِرداگِردِ خاك

اي زلالِ لحظه‏هاي خوب و پاك!

مرگ را

از پا نهادن بر گلوي عاشقِ حتّي قناري‏ها

چه باك؟

علي بداغي

 

بگذاريم

كه هر حادثه

هرچند

نفس‏گير و

به‏تنگ‏آور و

از هر جهت از دايره‏ي علّت و عادات جدا

باز،شيرينيِ صلحِ دلِ ازتشنگيِ‏عشقْ‏ترك‏خورده‏ي ما باشد و

بارانِ خدا

علي بداغي

 

هركدام از ما

رُماني پرفروش

امّا

ضعيف و

غالباً تكراري و

سطحي

كسالت‏بار

با پايانكي لوس و رقيق.

كاش

مانند مَتل‏ها

ساده بوديم و

عميق!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:40  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

اهلِ آباديِ باران و بهار و گل و پروانه،سلام!

از نمكزارِ دلِ ساده و مبهوتِ منِ زل‏زده بر جاي قدم‏هاي

شگفت‏آورِ ياران

چه خبر؟

خوش به حالِ دل بي‏عاطفه‏ي صخره و سنگ!

علي بداغي

 

منِ دلْ‏‏تنگِ تو از گريه به‏تنگ‏آمده‏ام

سنگين‏دل!

باور‌كن!

آسمان نيز

به حالِ منِ بي‏چاره چنين مي‏گريد

پاره‏ي گل!

لب تر كن!

بي‏قرارانه تو را منتظرم

شكوِه‏ها را

به حسابِ تنِ بي‏طاقتِ وامانده بهل

سر بر‌كن!

علي بداغي

 

از لطف خدا بود

كه غم

قسمتِ ما بود

ورنه

دلِ بي‌چاره‌ي ما

لايقِ هم‌صحبتيِ عشق،كجا بود؟

علي بداغي

 

پسرك

دفعتاً از پنجره برخاست و

شش‌پلّه‌يكي

رفت به سرْوقتِ كبوترهايش.

آسمان

غرق در انديشه

فقط خم شد و زد

بوسه‏اي خيس

به سر تا پايش.

علي بداغي

 

بر ماسه مي‏نويسم

از اين غروب زيبا

دل‌مي‏كنم ز فردا

- يعني مني كه عاشق،مشغولِ لفت و ليسم؟ -

موجي

به حرف‏هايم

مي‏خندد و ...

چه خيسم!

علي بداغي

 

آدمي

جادّه‌ي احساسِ غريبي ست

تولّد تا مرگ.

دفتري

شايد

تنها

يك برگ.

علي بداغي

 

گر دَمي

بر حسْبِ حتّي اتّفاق

دل

برآيندِ نواي ناي و

نرمكْ‌ريزِ باران و

شگفتاشورِ نيلوفر

شود

عشق

ازنو مي‌دهد فرمان و

پيغمبر شود

علي بداغي

 

تا نگاهِ ملس و غبطه‌برانگيزِ شما

ياكريمِ لبِ ايوانِ شگفت‌آورِ لبخندِ خدا ست

دلِ بارانيِ بي‌طاقتِ من

جَلدِ شما ست

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:39  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

تا گريه

ميان چشم‌هاي بي‌قرارِ ما دو تا پل زده بود

هر لحظه

فرشته‌اي

به ما زل زده بود

علي بداغي

 

دست در دستِ سكوت و

اشك و

تنهايي

هواي گرگ و ميش

در به در

در كوچه‌ها

دنبالِ خويش

علي بداغي

 

ﻣهربان

ﻟبخند بي‏آلايشت

ﻳاسِ احساس مرا بر صخره‏هاي سنگيِ سرما شكوفا مي‏كند

ﻧوبرِ نابِ نگاهت

انتظارم را چه زيبا مي‏كند!

علي بداغي

 

ﺳال‏هاي پرسه در پس‏كوچه‏ي باران و

رنگارنگِ رويا در ملسْ‏خوانانِ ناقوس و اذان

ﻳادش به‏خير!

ﻧغمه‏هاي غنچه‏ي داوديِ دل در كنارِ هفت سين و پاي سرو و ...

ﻫاي‏هاي رفته بر بادش به‏خير!

علي بداغي

 

ﺳاده‏اي و

ﻋابرِ هي سر‏به‏زيرِ كوچه‏ي باران و حسّي نازنين

ﻳك بغلْ ياسِ سپيدي

در سكوتِ سربيِ سردِ بلااحساسِ سنگ و سازه و ساروج و سيمان و ...

ﻫمين

علي بداغي

 

ﺻدامان مي‏كند باران

ﺑبين ديوانه دنيايي ست!

ﺍگر ... امّا ... چه رويايي ست!

علي بداغي

 

ﻣجالِ عشق

ﻳا

ﺗكرارِ چندشناكِ خود چون لاك‏پشتي گِردِ مشتي”حيف!“؟

رويا هم تماشايي ست

از باران بپرس و ياكريمك‏ها

علي بداغي

 

ﻣلالي نيست - يعني نيست ديگر جاي شكوايي

رفاقت هم‏چنان چون كاخِ سردرآسمانِ قصّه‏هاي كودكي گرم است و رويايي

ﺟز اين كه بي تو،شهبانوي شب‏هاي شهاب‏انگيز،گاهي مي‏نشينم زير باران و ...

از اخترهاي خيس و خسته و سردرنشيبِ شيوني خاموش مي‏پرسم:

ﻧمي‏آيي؟

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:38  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

يا رب! غمِ عشق را به من برگردان

لم‏يزرعِ احساسِ مرا تر گردان

گر عقل همين است كه من ديدم و ... - هست!

مانندِ گذشته‏ها مرا خر گردان

علي بداغي

 

يك روز نشد بدون هق‏هق باشيم

آيينه‏تر از آينه‏ي دق باشيم

آماج بسي دشنه و دشنام شديم

تا ياد بگيريم كه عاشق باشيم

علي بداغي

 

آغوش به روي شك نكن باز و برو

بر توسني از خيال مي‏تاز و برو

هر برگِ پلشتي كه به دستت دادند

در سطلِ زباله‏اي بينداز و برو

علي بداغي

 

بستيم به دنيا دل و ... سوتي داديم

مانديم چو خر در گل و ... كوتي داديم

جاي ابَراختري چو رستم را پاك

رُفتيم و به مردِ عنكبوتي داديم

علي بداغي

 

عمري ست كه بي‏آسَم و دستم عالي ست

با شاهِ دلت خشتِ خيالم خالي ست

اي بي‏بيِ بي‏حجابِ احساس بتاز

تا حكم،دل است،كار ما حمّالي ست

علي بداغي

 

برخيز و دوباره پاي دركن به ركاب

از گردنه‏هاي درد با شب بشتاب

بر نيزه عَلم كن دل خود را و ... بهل

بر روي تو آوار شود خانه‏ي خواب

علي بداغي

 

اي كاش دل از گلوله پر مي‏كرديم

عادت به جذامِ خواب‌وخور مي‏كرديم

هر خاطره‏اي كه آفتابي مي‏شد

آن را سرِ پيچِ نان ترور مي‏كرديم

علي بداغي

 

يك روز به يك فرفره دل‌مي‌بنديم

يك روز به يك پنجره مي‌پيونديم

يك روز وبالِ گردنِ خاطره‌ها

آخر به تمام ماجرا مي‌خنديم

علي بداغي

 

اي كاش دو گوشِ عقلمان كر مي‏شد

«يك» با همه اعداد برابر مي‏شد

با نرم‏ترين تلنگرِ دلْ‏تنگي

چشمانِ ترانه‏هايمان تر مي‏شد

علي بداغي

 

دنياي مرا بر سرم آوار‌نكن

از خوابِ خوشِ عاطفه بيدار‌نكن

آباديِ هي بي‏طرفِ قلبم را

تهديد به درگيري و كشتار نكن

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:37  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

يك عمر به اين چلچله‌ها زل زده‏ايم

بر صورتِ سنگ،سيليِ سُل زده‏ايم

با سوت و كفِ ممتدِ احساسي گنگ

در زيرِ قَدَر قدرتِ نان پل زده‏ايم

علي بداغي

 

گفتي كه:”هميشه ساده دل مي‏بازد

اندوه به قلبِ سادگان مي‏تازد.“

يادت نرود كه كهنه فرماندهِ عشق

پرچم سرِ هر تَلي نمي‏افرازد

علي بداغي

 

كارِ دل اگر ترانه‏اندوزي بود

يا جامه‏ي ”دلْ‏تنگِ توام!“ دوزي بود

تنها نه همين دو هفته‏ي اوّلِ سال

هر روزِ خدا تازه و نوروزي بود

علي بداغي

 

تا فرصتكي هست بيا پر بزنيم

يك بار سري هم به كبوتر بزنيم

تا خُرد و خرابيم و كمي باراني

ديوانه بيا به سيمِ آخر بزنيم

علي بداغي

 

حيف است اسيرِ يك تبسّم بشويم

در كوچه‏ي هر نگاهكي گم بشويم

حيف است كه در الاكلنگِ هستي

جز بين خدا و عشق، اهرم بشويم

علي بداغي

 

لبخند،فراخوانِ توكّل به خدا ست

تيترِ پُرِ روزنامهي روزيِ ما ست

نادايه‏ي مهربان‏تر از مادرِ عقل

سانسورچيِ شعرِ كودكِ قلبِ شما ست

علي بداغي

 

سالي شد و باز دفترم خالي ماند

در كنجِ اتاق و غربتِ قالي ماند

هر بار كه ازقضا به‏هم برخورديم

با بغض سلام كرد و ... بد‏حالي ماند

علي بداغي

 

جز ”دوست بداريد“ نشد روزيِ ما

قربان عدالتت خدايا به خدا

از اهلِ جنوبيم و جهنّم يعني

در چنته نداريم به‏غير از رويا

علي بداغي

 

تا ديده به ابرِ ديده‏ات مي‏دوزم

در كوره‏ي حسِّ مبهمي مي‏سوزم

با اشكِ تو تا فرشته پَرمي‏گيرم

جز ”دوست بداريد“ نمي‏آموزم

علي بداغي

 

در پلكِ نهاده‏برهم‏ات مي‏بينم

در دستِ به‏سان‏مرهم‏ات مي‏بينم

آني كه در آسمان پي‏اش مي‏گشتم

در خنده و خواب درهم‌ات مي‌بينم

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:36  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

خود را به هزار نوش و نيش آورديم

با هر كلكي كه بود پيش آورديم

چشمي به تنور و چشمِ ديگر تهِ صف

امّا چه بلايي سر خويش آورديم!

علي بداغي

 

تا ياد نگيريم كبوتر بشويم

هر تنگِ غروب نم‏نمك تر بشويم

خواب است و خيال اين كه شايد روزي

نقّاشِ حريرِ روحِ مادر بشويم

علي بداغي

 

در سايه‏ي چشمان تو شاعر شده‏ام

خاري به نگاهِ اهلِ ظاهر شده‏ام

ماليده به پيكرْ پيِ رسوايي را

بر بامِ تماشاي تو حاضر شده‏ام

علي بداغي

 

هم‏بازيِ باران بهاري بودم

از هرچه به‏جز عشق،فراري بودم

ديشب كه ستاره‏ها صدايم كردند

غرق عرق و دود و هزاري بودم

علي بداغي

 

از مهر بگو كه ماهِ شيرين‏سخني ست

آيينِ اهوراييِ شيطان‏شكني ست

بي‏صور چو منصور به محراب بيا

هرچند تو را پاسخِ دندان‏شكني ست

علي بداغي

 

خوابي تو و من غرقِ تماشاي توام

آسوده در آغوشِ نفس‏هاي توام

با هق‏هقِ خود ز خواب برمي‏خيزم

تنها و لگدمالِ تمناي توام

علي بداغي

 

از روزنه‏اي ناز،نگاهم كردي

آواره‏ي كوچه‏هاي ماهم كردي

هم‏بازيِ آذرخش و تندر بودم

امّا تو چه ساده سربه‏راهم كردي

علي بداغي

 

مي‏رفتم و بي‌دغدغه مي‏خنديدم

سق مي‏زدم و ستاره برمي‏چيدم

از ورجه‌وروجه آش‌ولاش امّا شاد

آسوده در آغوش خدا خوابيدم

علي بداغي

 

از هر طرفم ترانه‏اي مي‏جوشد

در تكيه به روي پاي خود مي‏كوشد

تا من به‏خودآيم كه چه پيش‌آمده‌است

پيراهني از واژه به خود مي‏پوشد

علي بداغي

 

بر خاكِ پدر نشسته ديدم پسري

سر در بغلِ خاطره با چشمِ تري

آن سو تَرَكَش آتش و اشكي كه:”چرا

بر خاكِ پسر نشسته باشد پدري؟“

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:35  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

يك عمر به راهِ راست رفتي. حاصل؟

از ”مقصدِ ما خدا ست“ رفتي. حاصل؟

هر مسأله‏اي ولو دو دوتا را نيز

از راهِ ”خدا نخواست“ رفتي. حاصل؟

علي بداغي

 

از باغِ بلوغْ بوته‏ي سبزي چيد

راهي شد و آتش به تنِ برف كشيد

بيرقچه‏ي سرخِ ”دوستت دارم“ را

بر بدْ اورستِ قلبِ عالم كوبيد

علي بداغي

 

اي آن كه هم‏آغوشِ هزاران غولي

پيچيده به خويش چون شبي معلولي

سر بر سرِ سجّاده‏ي عادت،سرِ وقت

بي هيچ چِرايي به چَرا مشغولي

علي بداغي

 

از ماه و ستاره بگذر و ماهي باش

آن‏گونه كه عاقبت نمي‏خواهي باش

بازارِ فرشته‏ها سهامش بالا‏ ست

پروا نكن و كبوترِ چاهي باش

علي بداغي

 

بر خيز به كاووسْ‏دلي خش بكشيم

بر سينه‏ي سودابه سياوش بكشيم

تورانَكِ ”خواهي نشوي رسوا ...“ را

با رستمِ بوسه‏اي به‌آتش‌بكشيم

علي بداغي

 

اي كاش ترانه‏وار مي‏روييدم

در حنجره‏ي بهار مي‏روييدم

در اوّلِ هر هزاره‏اي يك لحظه

در يك دلِ بي‏قرار مي‏روييدم

علي بداغي

 

چندي ست از احوالِ دلم بي‏خبرم

از ثانيه‏گردِ ساعتي گيج‏ترم

جِرخورده‏سر،عينِ سنگ‏پشتي شب و روز

از عرضِ بزرگ‏راهِ نان مي‏گذرم

علي بداغي

 

احساسِ قشنگي ست بيا دور شويم

گهواره‏نشينِ نقطه‏اي كور شويم

با پاي برهنه دست در دستِ نسيم

هم‏بازيِ پروانه و زنبور شويم

علي بداغي

 

برخيز شعارِ ”مرگ بر گُل!“ بدهيم

دشنام به پروانه و بلبل بدهيم

برخيز ابوقراضه‏ي رويا را

تا بر لبِ پرتگاهِ نان هل بدهيم

علي بداغي

 

چشمان تو انعكاسِ رويا ست و ... من؟

فرماندهِ قتل عامِ غم‏ها ست و ... من؟

در كوچه‏ي نان ... نمي‏گذارد بغضم

دروازه‏ي انتظارِ دريا ست و ... من؟

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:34  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

تا آدمِ استعاره و تصويريم

با ديدنِ يك ستاره گُرمي‏گيريم

همراهِ تمامِِ كودكان،بر درِ نان

با ريزشِ سقفِ قصّه‏ها مي‏ميريم

علي بداغي

 

برخيز و به آتشكده‏اي دورم بر

جايي كه نباشد ترور و زورم بر

از راه عراق زخمه بر زخم نزن

از شور بينداز و به ماهورم بر

علي بداغي

 

ديروزِ خيال و چوبِ حاشا خوردن

امروزِ دل و سيليِ دنيا خوردن

فرداي سكوت و پرسه‏اي بغض‌انگيز

در كوچه‏ي خاطرات و تيپا خوردن

علي بداغي

 

جز نام تو بر طاقِ اتاقم خوش نيست

جز طعمِ نگاهت به مذاقم خوش نيست

برگرد و اجاقِ خنده را روشن كن

كاحوال من و قلبِ چلاقم خوش نيست

علي بداغي

 

گيريم كه راي آسمان برگردد

زرتشت به آتشكده‏ها برگردد

كو فايده‏اي جز اين كه در تاريكي

بنشيند و يخ بندد و پرپر گردد؟

علي بداغي

 

خنديدي و راهِ مرغكِ دل وا شد

بر بامِ نگاهِ خسته‌ام پيدا شد

آرام و غريب و درهم و ناباور

لرزيد و دوباره راهيِ رويا شد

علي بداغي

 

حيف است در اين هوا،هوايي نشدن

چُرتَك زدن و راهيِ جايي نشدن

با لطفِ سرانگشتِ نوازشگرِ برف

بر بالِ كلاغ‏ها،خدايي نشدن

علي بداغي

 

امروز سلام و روز ديگر ... اين است

يك بوسه و ... ناشكفته پرپر،اين است

دستي پُرِ ”محبوبم!“ و دستي ”منفور!“

انگشت‏به‏دندان،چو مني خر،اين است

علي بداغي

 

بر گستره‏ي غصّه رهايم كردي

قرباني هر درد و بلايم كردي

تا آمدم و انس بگيرم با غم

با يك غم تازه جابه‏جايم كردي

علي بداغي

 

پر بودم و،بي‏خبر كه بايد تركيد

در هيئت يك ترانه از ديده چكيد

هرگاه فتيله‏ي دلم پت‏پت كرد

بالاش كشيد و قطره‏اي عشق مكيد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:33  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

با شورِ دل و شتابِ خون مي‏خوانم

تا پا نهي از پرده برون مي‏خوانم

فكرِ دُودَره‏كردنم ازسرواكن

چون امشبت از عمقِ جنون مي‏خوانم

علي بداغي

 

الحق چه نگارخانه بالي دارد!

رشك‏آور و نازنين جمالي دارد!

در قابِ قشنگِ غربتِ موزه ولي

پروانه‏ي بي‏چاره چه حالي دارد!

علي بداغي

 

از سينِ سحَر كارِ من آمدْشدن است

از پشتِ همه پنجره‏ها ردشدن است

در حسرت و انتظارِ حتّي يك سنگ

كارِ من و دل،مؤمن و مرتد شدن است

علي بداغي

 

باران! باران! سلامِ سيّالِ خدا!

بر باغِ تَرَك‏خورده‏ي دل‏تنگيِ ما

دل‏دل‏نكن و پنجره‏ها را وا كن

اينك چه قيامتي! دعاگوي شما

علي بداغي

 

باشد كه هميشه عشقْ جاري باشد

در پنجره غوغاي قناري باشد

شب‏هاي دگر نيز چنين شورانگيز

باراني و زيبا و بهاري باشد

علي بداغي

 

دلْ‏‏تنگِ توام،به گريه مهمانم كن

در خون بكِش و ترانه‌بارانم كن

من عابرِ آباديِ ويرانِ خودم

آباد كن و دوباره ويرانم كن

علي بداغي

 

از دستِ توام سينه به‏تنگ‏آمده‏است

شهدم همه در كام،شرنگ آمده‌است

در سينه‏كشِ ترانه امّا بي تو

يك پاي دلم هميشه لنگ آمده‏است

علي بداغي

 

بر سنگِ مزارم بنويسيد:”نَرَست؟

از بختكِ بخت تا نشُست از جان دست“

با اين همه،اين،اوّلِ عشق است،رفيق!

تا ز‌َهره‏تَرَك‏تر نشدي،فرصت هست

علي بداغي

 

بگذار بيايد،غمِ تصوير نخور

از هول،سرِ ترانه‏ها را بِنَبُر

تا رخصتِ پرسه زيرِ باراني هست

يا هو كن و در طويله‏ي عقل نَسُر

علي بداغي

 

آباديِ باصفاي قلبت آباد!

از دغدغه‌ي پاتَكِ دنيا آزاد!

سرْخطِ خبرهاي نگاهت هر شب

رزمايشِ سبزِ ”دوستت دارم“ باد!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:32  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

امشب شبِ ميلادِ شگفت‌آورِ ”ما“ ست

ذبحِ ”منِ“ دنيازده در پاي ”شما“ ست

تا كارتِ دل اعتبار دارد،يا هو!

بازارِ تماشاييِ آن - لاينِ خدا ست

علي بداغي

 

بر تيركِ هر ترانه مصلوب شديم

تا يادگرفتيم و كمي خوب شديم

بغضم كه سفرنامه‌ي باران را خوانْد

بغضش تركيد و باز مرطوب شديم

علي بداغي

 

پروا كن و پرده‌هاي ما را ندران

جز در خطرآبادِ خدامان نچران

بي‌چاره شديم تا به اين جا برسيم

از قافِ غريبِ عشق ما را نپران

علي بداغي

 

اي كاش دلم به سيمِ آخر مي‌زد

از بامِ ترانه لحظه‌اي پر مي‌زد

از پنجره‌ي پسا‌مدرنْ‌انديشان

بر قلبِ غريبِ عشق خنجر مي‌زد

علي بداغي

 

بنگر به پدر،مرا در او خواهي ديد

از باغِ دلش چه آيه‌ها خواهي چيد

آخر،پدران ز يك قماشند: سكوت.

اي كاش كسي سكوت را مي‌فهميد!

علي بداغي

 

عمري ست كه ديوانه و سرگردانيم

در گوشِ كرِ زمانه كُر مي‌خوانيم

كزكرده چو دانه در تَرَك‌هاي زمين

هي چشم‌به‌راهِ حضرتِ بارانيم

علي بداغي

 

چون حوصله‌ي اهلِ قلم سررفتي

از مخمصه‌ي ”خب،چه خبر؟“ دررفتي

تا لرزه بر اندامِ سكوتم افتاد

برخاستي و سوي سماور رفتي

علي بداغي

 

دعوا سرِ دنيا ست،بيا دور شويم

آواره‌ي گوشه‌هاي ماهور شويم

در عصرِ ”بپا چهارچشمي همه را“

تكبير بگوييم و كمي كور شويم

علي بداغي

 

با بوسه‌اي از ترانه لبريزم كرد

با هر چه نه از عشق،گلاويزم كرد

زنگار گرفته بودم از تنهايي

آيينه‌ي اشعارِ دل‌انگيزم كرد

علي بداغي

 

سرْضربِ دلم عجب شگفت‌آور شد

بر تورِ دلش نشست و چشمش تر شد

با سوتِ سكوت‌آورِ داور امّا

هم‌چون گُلِ گل‌محمّدي پرپر شد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:31  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

ﻣﻌﺼوم‏ترين معنيِ عصياني تو

ﻫامونِ نشسته زيرِ باراني تو

ﺳجّاده‏ي خيسِ انتظارت يعني

از ايل و تبارِ بي‏قراراني تو

علي بداغي

 

ول كن دلِ ديوانه گريبان مرا

ﻳﻌﻘﻮﺏ نكن رستمِ چشمان مرا

دستِ منِ درمانده به دامانت،دل!

از بيخ نكن بوته‏ي ايمان مرا

علي بداغي

 

ﻓرياد نزن،فاصله‏ها مي‏شنوند

روياهايت را به دمي مي‏دروند

ﮔل باشي و گريه باغبانت باشد

ﻟاهوت گريزان به لبت مي‏گروند

علي بداغي

 

ﻧاقوسِ غريبِ سهره‏ساراني تو

از نسلِ بلافصلِ هَزاراني تو

ره‏توشه‏ي كوچ تا بهاراني تو

ﻫمسايه‏ي سربه‏زيرِ باراني تو

علي بداغي

 

ﻣيناي دلت غروب را مي‏ماند

وقتي كه غريبانه‏ي غم مي‏خواند

ﻧقّاشِ نگاهِ مانده‌درترديدت

انگار تمام قصّه را مي‏داند

علي بداغي

 

ﻧمناك‏ترين ترانه‏ي انساني

ﺟوبارِ هميشه جاريِ عرفاني

ﻣيخانه‏ي معصومِ نگاهت يعني

ﻫمواره‏خرابِ كوچه‏ي باراني

علي بداغي

 

ﺳرد است؟ چراغِ گريه را روشن كن

ﻣاهوتِ گذشته را كمي بر تن كن

ﻳادت نرود خاطرم ار مي‏خواهي

ﻫر خاطره را هزار پيراهن كن

علي بداغي

 

ﻣي‏آيي و پروانه‏ترين مهماني

در پيله‏ي پاكِ پيكرم پنهاني

ﻳادآورِ ريشه‏هاي تاريخيِ من

از جنسِ بهار و بوسه و باراني

علي بداغي

 

ﻫي منتظرِ حضرتِ فردا بوديم

اين گونه نمي‏ماندِ دنيا بوديم

در هيئتِ تحريريه‏ي تنهايي

ﻳك عمر،قلم‌ْبه‌مزدِ رويا بوديم

علي بداغي

 

آرامشِ آيه‌هاي انساني تو

ﻳاسِ تهِ كوچه‌باغِ عرفاني تو

دروازه‏ي سبزِ آسمانِ احساس

از طايفه‏ي شاعرِ باراني تو

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:30  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

ﺷاعر نه،كه نقّاشِ تماشاي توام

ﺑارانِ نفس‏گيرِ نفس‏هاي توام

ﻧيلي‏تَرَك از ترانه‏ي چشمانت

ﻣرطوب‏ترين مصرعِ معناي توام

علي بداغي

 

ﺑاراني و من خيسِ نفس‏هاي توام

ﻫي راهيِ آباديِ روياي توام

ﻳاسي تو و سينه‏ام قدمگاهِ غمت

ﻧقّاره‏زنِ شعرِ تماشاي توام

علي بداغي

 

آرامشِ چشمت چه خيال‏انگيز است

ﺗركيبِ بهار و اندكي پاييز است

ﻧجواي نجيبانه‏ي انگشتانت

از شُرشُرِ عاشقانه‏ها لبريز است

علي بداغي

 

امشب چه قيامتي كه برپا شده باز

قلّاده‏ي دل فقط كمي واشده باز

اين گونه كه از ظاهر اوضاع پيدا ست

دل‏تنگِ نگاه‏هاي پري‏سا شده باز

علي بداغي

 

پروانه كه از كنارِ مريم پر زد

مريم نه گلايه كرد و ني بر سر زد

تنها به ستاره‏ها تبسّم زد و باز

دفترچه‏ي دل را ورقي ديگر زد

علي بداغي

 

يك ثانيه خوابيد و ... خدا ... در وا كرد

زانو زد و ... زخم كهنه‏اي ... سر وا كرد

از دور ترين ستاره‏ها جفتي قو

در خوابِ رضا خزيد و او پر وا كرد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:29  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

چه حالي دارد اين نازك‏خيالي!

تكلّم با عقابِ قاب و قالي!

كنار شيشه‏ي شيون‏فروشي

بگويي جاي يك ديوانه خالي!

علي بداغي

 

دلا! بيعت مكن با سنگ و سيمان

به پاي خود مرو در مسلخِ نان

دلا! دردت به جانم! آخرِ عمر

نيندازي مرا از چشمِ باران

علي بداغي

 

علي الظاهر سپه‏سالارِ عشقيم

علم‏دارانِ دل بر دارِ عشقيم

جدا از ژست و تعريف و تعارف

شعاري زشت بر ديوارِ عشقيم

علي بداغي

 

به خوابم بي‏خبر پا مي‏گذاري

چه لي‏لي‏ها به لالا مي‏گذاري

ولي پشتِ چراغِ قرمزِ عشق

مرا با طعنه تنها مي‏گذاري

علي بداغي

 

چه عيبي دارد از ”من مُرده‏شَم“ گفت؟

لبِ چل تيكه‏ي ”پاخورده‏شم“ خفت؟

تمام كُنت و كُنتسْ واژه‏ها را

به‏جاروي ”به‌غارت‌بُرده‏شم“ رُفت؟

علي بداغي

 

بيا تا مي‏شود با هم بباريم

دمار از روزگارِ شك برآريم

از اين‏جا تا خدا در هر دو سويِ

تمام جادّه‏ها رويا بكاريم

علي بداغي

 

نگاهت انفجار يك ستاره ست

كه هر يك ذرّه،خورشيدي دوباره ست

چه حالي مي‏كني با چون مني منگ

كه خرجش،در نهايت،يك شراره ست

علي بداغي

 

بيا از بازيِ باران نپرهيز

نگاهت را به دارِ ”نچ!“ نياويز

صدايت مي‏زند پروانه‏اي ناز

خدا را تن‌كن و با خنده برخيز

علي بداغي

 

شب است و آسمان،نزديك و خوشگل

سَر و سِرّ عجيب موج و ساحل

به دريا گوشي و گوشي به زنگِ

كسي كش دوست دارم از تهِ دل

علي بداغي

 

نخستين لقمه‏ي خود را فروبرد

”چه با‏حال است اين تعطيليِ ترد!“

گُلَگ غرقِ تماشا بود و شادي

كه بالِ سي - 130 بر زمين خورد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:28  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

شب است و اين نگاهِ پاره‏پاره

مرا هل مي‏دهد سوي ستاره

نمي‏خواهم! نمي‏خواهم! نمي ... نه!

صدايم مي‏كند دريا دوباره

علي بداغي

 

پر و بالِ دلم را چيدي امّا ...

زمين‏گير و اسيرم ديدي امّا ...

زمستان رفت امّا روسياهي ...

به ريشِ عشق هم خنديدي امّا ...

علي بداغي

 

بيا تا امشبي ليلا‏ترينيم

ز صحراي جنون،ياسي بچينيم

نگو ”صحرا و ياس!؟ آن‏هم شبِ تار!؟“

بيا با آذرخشِ دل ببينيم

علي بداغي

 

گر از جنسي لجن هم‏چون تو بودم

به روي خويش آتش مي‏گشودم

اگر خربنده‏اي هم‏چون تو بودم

خدا را از لبانم مي‏ز‌ُدودم

علي بداغي

 

خوشا عقلي كه عرفانش تو باشي

مسلماني كه قرآنش تو باشي

خوشا بر حالِ چشمِ بي‏قراري

كه مرواريدِ مژگانش تو باشي

علي بداغي

 

نگاهت آخرِ شعر و شراب است

لبت ”باطل شدِ“ حرفِ حساب است

شواهد ظاهراً حاكي از آن است

كه روياهاي من نقشِ بر آب است

علي بداغي

 

نگاهت،انعكاسِ آسمان است

صدايت،سايه‏سارِ بي‏كسان است

سكوتم رعد و برقِ التماس و

دلم،بارانيِ ”با من بمان“ است

علي بداغي

 

كجا مي‏گردي اي دل پاره‏پاره

به دنبال پرستويت دوباره؟

زمين؟ حاشا! چه لبخند قشنگي

نشسته بر لبانِ آن ستاره!

علي بداغي

 

دلم مي‏خواست قلبم را درآرم

ميان سينه‏ي شيطان بكارم

و ابري باشم و تا بي‏نهايت

بدون وقفه بر قلبم ببارم

علي بداغي

 

چنان از شور و شادي بي‏قرارم

كه الآن است ديگر پَردرآرم

لبم را بر لبِ شيطان گذارم

كفِ پاي ملايك را بخارم

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:27  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

غروب و مرغكي در حالِ پرواز

لب دريا نشسته دختري ناز

نگاهش خيره بر امواج و ... قلبش

رها در كهكشاني بي‌سرآغاز

علي بداغي

 

حضورت آبشاري از ترانه ست

طنين اندازِ حسّي مادرانه ست

و تا از ”دوستت دارم“ بگويم

دلم چون طفل دنبال بهانه ست

علي بداغي

 

مرا با بي‏دريغِ مهرباني

زچنگالِ ”چرا؟“ ها مي‏رهاني

و ليكن با زبانِ بي‏زباني

ميان آتشِ دل مي‏نشاني

علي بداغي

 

عجب دنياي باروياستيزي !

چه ”من“ بازانِ از ”ما“ درگريزي !

خدايا كاش در هر شعرِ تلخي

كمي گَردِ فراموشي بريزي !

علي بداغي

 

بيا در ماتمِ مجنون بگرييم

كنارِ قبرِ ليلي خون بگرييم

بيا دل،تا كمي احساس باقي ست

براي غربتِ كارون بگرييم

علي بداغي

 

تو با اين شور و حال آسماني

مرا هر دَم به‏آتش‏مي‏كشاني

و با يك بوسه بر پيشانيِ من

تمام شعله‏ها را مي‏نشاني

علي بداغي

 

شب و شب‏خوانيِ مرغان و دريا

نگاهِ ماه و لبخندِ ثريّا

من و ناز و نوازش‏هاي رويا

چه سبز است و چه خالي جايِ ... امّا

علي بداغي

 

چنان شور و شري در سينه داري

كه نبضِ كهكشان را مي‏شماري

مرا در تورنمنتِ بي‏قراري

فرافرسنگ‏ها جامي‏گذاري

علي بداغي

 

سر ِشب بود و دريا و خرابي

و احساسي شگفت‏انگيز و آبي

بپيچد كاش در باغِ دلم باز

صداي دل‏نشينِ پاي خوابي

علي بداغي

 

به غير از گنده‏گويي بارِ ما نيست

به‏جز سرپوش در انبارِ ما نيست

چنان چاييده دل‏هامان كه ديگر

دويدن زير باران كار ما نيست

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:26  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

گريزان از به‏غير از ”دوست دارم“

سرم را روي رويا مي‏گذارم

نگاهم كم‏كَمك پر مي‏گشايد

خودم را با تو تنها مي‏گذارم

علي بداغي

 

سلامِ ساده‏اش بوي خدا داشت

نگاه‏هايش صدايي آشنا داشت

خودم را خط‌به‌خط كاويدم امّا

نفهميدم كجاي قصّه جا داشت

علي بداغي

 

خدا را خرجِ خوردوخواب كرديم

بگو ”نه!“ پشت بر مهتاب كرديم

سرِ طفلك،دلِ بي‌چاره‏مان را

به چِندِرغاز زيرِ آب كرديم

علي بداغي

 

نمي‏خواهم بگويم ناب بودم

كبوترخانه‏اي بي‏خواب بودم

ولي تا از تبارِ آب بودم

فقط هم‏بازيِ مهتاب بودم

علي بداغي

 

چنان در شعله‏هاي عشق،مستم

كه خار چشم خفّاشانِ پَستم

گر اين پَستان خدا را مي‏پرستند

بگو من تا ابد شيطان‌پرستم

علي بداغي

 

بيا و آتشم بر جان مزن باز

پر و بال غرورم را مكَن باز

بيا و با نگاهي اين‏چنين ناز

دوباره پيله بر جانم نَتَن باز

علي بداغي

 

بيا در پيله‏ي دنيا نگنديم

پري وا كرده با باران بخنديم

درِ دل،اين خراباتِ خدا را

به رويِ ”دوستت دارم“ نبنديم

علي بداغي

 

بده بر بادِ چشمت حاصلم را

بچرخان بِين دستانت گِلم را

قلم بردار و بر بومِ دلِ خود

بكش زير قدم‏هايت دلم را

علي بداغي

 

به تأييدِ هزاران غولِ عاقل

زدم بر هرچه رويا،مُهرِ باطل

ولي هنگام تصويبِ نهايي

عجب گيرِ سه‏پيچي داده اين دل!

علي بداغي

 

ز دنيا دل به رويا بسته بوديم

به حزبِ عاشقان پيوسته بوديم

ولي با لطفِ شعبانْ بي‏مخِ عقل

به نانِ اجنبي وابسته بوديم

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:25  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

رها در اوجِ روياي قشنگي

فرودآمد كنارِ تخته‏سنگي

گُلي بر سر زد و ... در درّه پيچيد

صداي شومِ شليكِ تفنگي

علي بداغي

 

گلِ نشكفته‏اي پرپر شد امشب

عروسِ بادِ ناباور شد امشب

به خود پيچيد و پيچيد و ... سرانجام

زن همسايه هم مادر شد امشب

علي بداغي

 

چرا با كودكي‏ها قهر كرديم!؟

زلالِ لحظه‏ها را زهر كرديم!؟

چرا داراييِ ديوانگي را

براي لقمه ناني مَهر كرديم!؟

علي بداغي

 

شب يلدا و نرمكْ‏ريزِ باران

مرور خاطرات و جمعِ ياران

نيفتاده‏ست چيزي از قلم؟ هيچ؟

نه حتّي يادي از ما بي‏قراران؟

علي بداغي

 

چه بايد گفت؟ حرفي كودكانه

شبيه باد و باران و ترانه

در انبانِ دلم چيزي ندارم

به غير از گريه‏هاي بي‌بهانه

علي بداغي

 

بيا و هم‌نشينِ اشكِ ما باش

تماشايي‌ترين شعرِ خدا باش

يزيدي؟ مثل من؟ عيبي ندارد

به اميدِ كريمِ كربلا باش

علي بداغي

 

گلو چون ابرِ سرگردان دريدن

ز بامي بر سرِ بامي پريدن

ندارد حاصلي الّا و الّا

غمِ غربت براي خود خريدن

علي بداغي

 

سلام و ... امشبي ما را دعا كن

خدايي با تمامِ دل صدا كن

به آهي،معبرِ حُرِّ دلم را

به سوي كربلاي گريه وا كن

علي بداغي

 

چنانم در دل و جان خانه كردي

كه الّا با خدا بيگانه كردي

منِ از جنسِ خارا را خمار و

خرابِ خوابِ يك پروانه كردي

علي بداغي

 

فرازِ قلّه‏ي رويا نگه‌دار

به دور از درّه‏ي دنيا نگه‌دار

خداوندا به قلبِ بي‏قراران

دلِ ما را همين بالا نگه‌دار

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:24  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

دلم بي تو گلي بي‏باغبان است

ز جنسِ انتظارِ عاشقان است

تمامِ لحظه‏هايم بي‏حضورت

سياه‏چالِ ميان كهكشان است

علي بداغي

 

چنان در خويش ويرانم تو كردي

چنان خواب پريشانم تو كردي

مقيم كوچه‏ي خورشيد بودم

بلاتكليفِ بارانم تو كردي

علي بداغي

 

برايت گرچه شايد خنده‏دار است

غمت سيّاره‏ي دنباله‏دار است

چه ربطي دارد؟ اصلاً بي‏خيالش!

هوا باراني و دل بي‏قرار است

علي بداغي

 

گياهي ريشه در گنداب بودم

پرستويي اسيرِ قاب بودم

تمامِ عمر امّا - با همين حال -

براي ديدنت بي‏تاب بودم

علي بداغي

 

تنم تنديس فريادي شگفت است

توقفگاهِ ”قلبم گُر گرفت“ است

نگاهم بي‏گدارِ اين كه آيا

چرا درهاي سبزِ گريه چفت است

علي بداغي

 

خدا را زير باران خواب ديدم

دلم را طفلكي بي‏تاب ديدم

چو طفلم در بغل خواباند و ... خود را

چراغِ كوچه‏ي مهتاب ديدم

علي بداغي

 

خودم را بي‏خودي مشكوك كردم

اسيرِ سنّتي متروك كردم

نهادم سر به دوش عقلِ مُنگل

و قانونِ دلم را كوك كردم

علي بداغي

 

سرِ پيمان پاكت پا نهادي

دلت را بر سرِ دنيا نهادي

نشستي تركِ زينِ اسبِ ترديد

مرا در گرد و خاكت جا نهادي

علي بداغي

 

سلام اي هر كه مهمانت قناري‌ ست

قرارت روز و شب با بي‏قراري‌ ست

تو هم هر يك‏دو گامِ خاطراتت

- شبيهِ هر كه عاشق - مين‏گذاري‌ ست؟

علي بداغي

 

مبادا شعر در من مرده باشد

دلم را زنگِ غربت خورده باشد

كمي شك در به سوي در دويدن

مرا از يادِ باران برده باشد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:23  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

درآمد از در و در مبل لم‏داد

غزالِ غصّه را از خانه رم‏داد

- ”خداحافظ!“ - ”به اين زودي!؟“ و برخاست

و افسارِ دلم را دستِ غم داد

علي بداغي

 

سراپاي نگاه‏ها كاش گِل بود!

شبيه كودكي در كوچه ول بود!

عنانِ خنده‏ها و گريه‏هامان

فقط در دستِ بازيگوشِ دل بود!

علي بداغي

 

تمام عمرِ خود اين ‏جا اسيرم

كه از چشمِ تو امضايي بگيرم

چرايش را نمي‏دانم،ولي كاش

از آن پيشم كه باز آيي،نميرم!

علي بداغي

 

يكي در گوشيِ خود جار مي‏زد

يكي فالي براي يار مي‏زد

يكي مشغول عكس يادگاري

يكي‏هم رو به دريا زار ‏مي زد

علي بداغي

 

شگفت‏انگيزِ چشمش را به من دوخت

تمامِ شوره‏زارِ باورم سوخت

و نرمك‌نرمكم با نم‏نَمي نرم

ز نو روييدني اين‏گونه آموخت

علي بداغي

 

تو را بسيار باوركرده‏بودم

هزاران بارت ازبركرده‏بودم

ولي دريا پياپي طعنه مي‏زد

چه عمري بي خدا سركرده‏بودم

علي بداغي

 

نه در انديشه‌ي شعر و ترانه

نه صيدِ سوژه‌هاي شاعرانه

تمامِ ماجرا از اين قرار است

كه دلْ‌تنگيم و دنبالِ بهانه

علي بداغي

 

خدا،يعني نگاه‏هاي تَرِ ما

دلِ پروانه‏درخون‏پرورِ ما

خدا،يعني دعاي خيرِ پرواز

براي آن كه مي‏چيند پرِ ما

علي بداغي

 

مرا در هُرمِ دستانت بخوابان

در آن موي پريشانت بخوابان

منِ يخ‌بسته‌ي بي‌خانمان را

در آتشگاهِ چشمانت بخوابان

علي بداغي

 

گرفتارِ هجومِ خاطراتم

هميشه آچمزِ فيلِ حياتم

نده زحمت به فرزينِ فِراقت

كه با كيشِ رُخت عمري ست ماتم

علي بداغي

 

هميشه مرگ بر ما مي‌زند زل

كه يك جايي بگيرد آخرش بُل

اگر ديوارِ چين را هم بچيني

به هر ترفندي آخر مي‌زند گُل

علي بداغي

 

تمامِ بودنم يك تكّه چوب است

شناور روي درياي غروب است

اگر جوياي حالِ قلبِ مايي

دوباره راهيِ قطبِ جنوب است

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:22  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

معلّم،انفجارِ مهرباني ست

اگر جز اين،چنين نامي روا نيست

محصّل،خانه‌ي بي‌نظمِ عشق و

معلّم،ناظرِ خانه‌تكاني‌ ست

علي بداغي

 

ﺷكوه شمع را باور نداري

ﻫواي سوختن در سر نداري

رفو كن بال‏هاي كودكي را

ﻫميشه فرصتي ديگر نداري

علي بداغي

 

ﻧگاهت چك‏چكِ ”أَمَّن يُجيب ...“ است

ﺳرابُستانِ احساسي عجيب است

ﯾقين دارم كه قرمزناكِ قلبت

ﻣدارِ امنِ عذرايي نجيب است

علي بداغي

 

ﻣلايم مثل ضربْ‏آهنگِ باران

ﺣ‌ريرِ نازكِ انجيل و قرآن

ﻣدارِ خاطراتي خيس و خاموش

دروني ابري و نامي فروزان

علي بداغي

 

ﭘرستوي قشنگِ قصّه‏هايي

رها در پهنه‏ي پاكِ خدايي

ﻳقينِ ”دوستت دارم“،ولي نه!

امانت‏دارِ نازِ كبريايي

علي بداغي

 

ﺑلاترديدِ احساسي اصيلي

ﻫنوزِ بغض‏هاي بي‏دليلي

ﻳكي بودِ قشنگِ قصّه‏ي عشق

ﻧقاهتگاهِ دل‏هاي عليلي

علي بداغي

 

ﺣضوري از زلالِ كوثري تو

ﻣناجاتِ گلِ نيلوفري تو

ﻳقينِ ياكريمي زيرِ باران

ﺩل از جنسِ رضاي مادري تو

علي بداغي

 

پري‏سا پارسا ني آدمي بود

كه حسِّ نابِ مي‏آيدكمي بود

براي زخمِ چركينِ چكاوك

حضورِ نازنينِ مرهمي بود

علي بداغي

 

ﺣضورش پارگي‌ها را به هم دوخت

از اين دنيا به‌جز باران نيندوخت

ﻣگر كارون چه گفت آن شب،كه حامد

دلِ هي‌بي‌قرارش اين قدَر سوخت؟

علي بداغي

 

به نامِ او كه حامد را صدا كرد

و ما را در فراقش مبتلا كرد

به نامِ او كه در دشتي مشوّش

لبِ رودِ ”چرا؟“هامان رها كرد؟

علي بداغي

 

رضا با حس و حالي مبهم آمد:

”صدايي آشنا در گوشم آمد.“

صفي از نور زل‌زد بر درِ خُلد

و ايمان داد زد:”حامد هم آمد!“

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:21  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

خسته‏ام از هي سلامْ از روي عادت،خسته‏ام

گيسوي دل را به دمبِ اسب رويا بسته‏ام

كوزه‏اي آكنده از احساسم و در زير خاك

بي‏كسي را سر فرودآورده‏ام بر دسته‏ام

علي بداغي

 

من بدون عشق مي‌ميرم،نمي‌فهمي؟ كري؟

يا خيالت از خداي عشق هم عاقل‌تري؟

پاي در كفشِ دلِ ديوانه‏اي چون من نكن

كفرِ من صدها شرف دارد به ايمانِ خري!

علي بداغي

 

من نه اهلِ حزب و مزب و  ائتلاف و دسته‏ام

نه به اين دكّان و آن دكّان‏تَرَك وابسته‏ام

لُبِّ مطلب،با سلام و عرضِ كلّي معذرت

من فقط از مرگ بر هر چيز و هر كس خسته‏ام

علي بداغي

 

ساده‏ي ديرينه‏ام! يادت به‏خير!

آيتِ آيينه‏ام! يادت به‏خير!

بوي باروت است و موجِ انفجار

هي‏زلالِ سينه‏ام! يادت به‏خير!

علي بداغي

 

شعر يعني رعد و برقِ جانِ تو

زورقِ ذهنِ من و طوفانِ تو

شعر يعني رقصِ جفتي قوي خيس

بر لبِ درياچه‏ي چشمان تو

علي بداغي

 

اخم‏هايت را كه درهم مي‏كني

رويِ رويا‏هام را كم‌مي‏كني

پس چرا تا سر به بالين مي‏نهم

سر به روي گونه‏ام خم مي‏كني؟

علي بداغي

 

كهنه زخمي در دلم در حالِ زا ست

ضجّه‏هايش گِلّه حتّي از خدا ست

گفته بودي:”كم‏كم عادت مي‏كني.“

آخرِ خطّم،بگو عادت كجا ست؟

علي بداغي

 

رفته‏اي يعني و من باوركنم؟

غنچه‏ي ياد تو را پَرپَر كنم؟

تازه دارم ياد مي‏گيرم گُلم!

تا ابد خاكِ تو را بر سر كنم

علي بداغي

 

تا نگاه‏هايم به راهت ماندني‌ ست

برگْ‌برگِ انتظارم خواندني‌ ست

اين به‏قولِ ما دل و،بعضي،لگن

در خطرناكِ خدا هم راندني‌ ست

علي بداغي

 

آمدم تا باز‏ هم باوركنم

شعرِ چشمان تو را ازبركنم

گرچه مي‏كوبد جهان بر طبلِ جنگ

نانِ خشكِ عاشقي را تر كنم

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:20  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

حسّي از ديوار شب سرمي‏كشد

سايه‏وارم سوي بستر مي‏كشد

پلك‏ها تا بوسه بر هم مي‏نهند

از تنم پروانه‏اي پرمي‏كشد

علي بداغي

 

گوش با ناليدنِ ني مي‏كنيم

اسبِ احساسات را هي‏مي‏كنيم

سوت‏و‏كورِ سنگلاخِ عشق را

با همين تلواسه‏ها طي‏مي‏كنيم

علي بداغي

 

گريه يعني دل هنوز آواره است

غمْ‏دچاري هم‏چنان بي‏چاره است

گريه يعني بيعتِ دل با خدا

در جهاني كز درون صدپاره است

علي بداغي

 

در نگاهم بذرِ باران كِشت و رفت

خاطرم را در خماري هِشت و رفت

پرده‌ي پايانيِ پرواز را

پرده‌ها را پس زد و ... ننوشت و رفت

علي بداغي

 

آه! باران! پا بكوبان تا سحر

تا نمي‏دانم كجاهايم ببر

تا مگر از روزگاري اين‏چنين

امشبي را هم بمانم بي‏خبر

علي بداغي

 

گر همه عالم برايت مي‌زند

چاله يا چاهي برايت مي‌كَند

جز اذانِ ”دوستت‌دارم!“ نگو

”هر كسي بر طينتِ خود مي‌تَنَد.“

علي بداغي

 

باز دنيا بوي باران مي‏دهد

بوي نرمكْ‏ريزِ «رحمان» مي‏دهد

باز آتشگاهِ قلبِ عاشقان

مژده‏ي گاثاي «انسان» مي‏دهد

علي بداغي

 

شعر يعني رستخيزِ واژه‏ها

بااسارت‌درستيزِ واژه‏ها

شعر يعني عكسِ خونينِ زني

در غبارِ خاكْ‏ريزِ واژه‏ها

علي بداغي

 

كاش دل‏هامان هميشه تنگ بود

با سكوتِ سنگ‏ها در جنگ بود

كاش در هر تورنمنتي غيرِ عشق

هر دو پاي دل به‌كلّي لنگ بود

علي بداغي

 

چشم‏هايت چشمه‏ي خورشيد نيست

دست‏هايت سايه‏سارِ بيد نيست

بي تو امّا زندگي چيزي به‏جز

پرسه در پس‏كوچه‏ي ترديد نيست

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:19  توسط بداغی 

|+|نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 18:9 توسط مهراب امیری |
"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

تك‏سوارِ خنده از قعرِ غبار

مي‏نشيند بر لبانِ انتظار

گوش كن! اينك اهورايي‏ترين

انفجارِ ”دوستت دارم“: بهار!

علي بداغي

 

عيبِ كار از جعبه‏ي تقسيم نيست

سيمِ سيّارِ دلِ ما سيم نيست

اين خدا،اين‏هم هزاران طولِ موج

ديشِ احساساتِ ما تنظيم نيست

علي بداغي

 

دل نمي‏گويد كلوزآپش كنيم

در وَلو فينالكي كاپش كنيم

دست كم،گاهي،براي دل‌‌‏‌ْخوشي

پشتِ جلدِ زندگي چاپش كنيم!

علي بداغي

 

هم دهانِ آب،آب افتاده بود

هم يگانِ موج‏ها آماده بود

پيرمردي با عيالِ محترم

روي شيبِ ماسه‏ها لم‌داده‌بود

علي بداغي

 

كودكي بالا و پايين مي‏پريد

بچه‏موجي روي ساحل مي‏چريد

گوشِ موجي گنده را دريا كشيد

مادري از بوفه سوتي مي‏خريد

علي بداغي

 

هفته‏اي مانده‌ ست تا هشتاد و شش

دستمالي‏ هم به چشمانت بكش

تا در اين دنياي باروياستيز

قلبِ احساست نيفتد از تپش

علي بداغي

 

يك دو روزي مانده تا هشتاد و شش

ضامنِ نارنجكِ دل را بكش

شك نكن! حالا! بسم‏الله! بزن!

قلبِ غم‏ها را بينداز از تپش

علي بداغي

 

باز در آمدْشدِ ترديد رفت

در غبار ِ”دست و دل لرزيد“ رفت

تا بياييم و كمي باوركنيم

بادبان‏ها را كشيد و عيد رفت

علي بداغي

 

”دوستت دارم“ حديثي ديگر است

عابرِ مظلومِِ چشمانِ تر است

هيچ مي‏فهمي چه مي‏گويم، گُلم؟

يا تو هم گوشِ دلت ديگر كر است؟

علي بداغي

 

بودنم تا بود باراني گذشت

در خيابانِ پريشاني گذشت

بي تو تنها رودِ روياهاي من

در مسيرِ تندِ ويراني گذشت

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:18  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

اي هميشه عاشقِ آيينه‌فام

اي سخاوتمندِ عمري بي كلام

تا بداني دوستت دارم،فقط

ساده مي‌گويم: ”شگفتي!“ والسّلام

علي بداغي

 

در ”يكي بود ...“ي كه دُوْرِ باطل است

پاي حتّي گريه گاهي در گِل است

سخت حق داري بگويي بعد از اين

حال كردن با خدا هم مشكل است

علي بداغي

 

اي نگاهت آخرِ رنگين‌كمان

آيه‌اي از ”دوستت دارم!“ بخوان

روي موجِ خواب و رويا پخش كن

بي‌كلامي عاشقانه تا اذان

علي بداغي

 

شعر يعني يك سلامِ ساده‌ات

طرّه‌ي دردستِ‌بادافتاده‌ات

در ظلامِ لجّه‌ي دلواپسي

لنجِ دستِ بي‌دريغ آماده‌ات

علي بداغي

 

در كُما بودم كه باران درگرفت

وصلتِ دل با دعايي سرگرفت

چشم‌هايم وا شد و ... چشمان تو ...

عشق،معنايي شگفت‌آور گرفت

علي بداغي

 

آب يعني آبيِ آوازِ تو

ﺫرّه‌هاي زندگي در نازِ تو

ﻳاد كن از كشتيِ چشمانِ من

ﻧيستش جا غيرِ باراندازِ تو

علي بداغي

 

زورقِ زيباي تنهايي تويي

ﻫم‌سفر با روحِ رويايي تويي

رقصِ اعجاب‌آورِ رنگين‌كمان

ﻫفتْ‌پشتِ شورِ شيدايي تويي

علي بداغي

 

اي دلِ ناهم‌نوازِ مهرباز

زخم باش و زخمه زن بر مهر،باز

نيست آخر هيچ هم‌چون مهر،ناز

جز نگاهِ نازنينِ مهرناز

علي بداغي

 

آه! مادر! با نگاهي دردمند

آمدي با ياسِ احساسي نژند

ميهمانِ خاصِّ خوانِ فاطمه ست

پيشِ پايت گر نشد حامد بلند

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:17  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

ما كه بر هر كَده نقش تو كشيديم،چه شد؟

فقط از چشمه‏ي چشم تو چشيديم،چه شد؟

ما كه تا آخر خط،صخره‏ي دل‏تنگي را

روي دوشِ دلِ كژْكاره كشيديم،چه شد؟

علي بداغي

 

زير و رو كرد جهان هر وجبِ جانِ مرا

شخم زد بي‏همه‏كس چهره‏ي خندانِ مرا

منهدم كرد و هزاران تكه،بمب‏افكنِ درد

آخرين سنگرِ مستحكمِ ايمانِ مرا

علي بداغي

 

تا كه شاعر شده‏ام از غمِ نان آزادم

ساكنِ كوچه‏ي بارانيِ بادآبادم

تا حسودان جِرِشان گيرد و جزغاله شوند

”هردم آيد غمي از نو به مبارك‏بادم“

علي بداغي

 

كمي تا قسمتي ابري و گاهي نيمه‌باراني

تمامِ بودنم اين بود در اين عصرِ بحراني

جوابِ هر ”سلام“ و ”دوستت دارم“ چه بود الّا

تماشاي شياري تازه بر ديوارِ پيشاني؟

علي بداغي

 

هر روز خدا روز عشق است

آمدْشدِ دل‌فروزِ عشق است

ترديد نكن كه هرچه زيبا ست

- مانند تو! - دست‌دوزِ عشق است

علي بداغي

 

آتش زده چشمانِ تو در خرمنِ خوابم

بي حسِ حضورت كه خدايي ست خرابم

در پهنه‏ي روياي در آغوشِ تو مردن

برصخره‏به‏سرخورده‏تر از هرچه حبابم

علي بداغي

 

هم گرچه دلم دير زماني شده لبريز

هرگز نكنم دشنه براي دلِ كس تيز

شاعر كه شدي،معبرِ باراني و رويا

يعني تويي و پچ‌پچِ پروانه و پاييز

علي بداغي

 

مجنونِ نهادي شده‏ام غرقِ نظاره

تا كي برسد چاوشِ ليلاي گزاره

ميناي نگاهم تهي و،وا كند اي كاش

ميناي دلم را نمِ بارانِ بهاره

علي بداغي

 

ﺳيماي تو سجّاده‏ي هر جانوري نيست

ﻳاسِ نفَست سايه‏ي هر رهگذري نيست

ﻣوّاجِ نگاه تو - بپرس از همه عالم -

ارزانيِ هر زورقِ زه‏تاب‏بري نيست

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:16  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

شيرينِ شگفت‌آور از پنجره‌ها بنگر

باران چه غريبانه مي‌بارد و من بر در

يك دست فرازِ چشم يك دست گلي پرپر

از پنجره‌ها بنگر شيرينِ شگفت‌آور

علي بداغي

 

سنگ سياهي ست دلت نازنين؟

باشد و بگشاي گره از جبين

هروله و بوسه و لبيكِ من

بر حجرالاسودِ قلبت ببين

علي بداغي

 

سرزده وارد شد و پيشم نشست

قهقهه سر داد و قُرُق را شكست

درخلأ باور و ناباوري

رشته‏ي تسبيحِ نگاهم گسست

علي بداغي

 

شعرترينْ شعر،تماشاي تو ست

شرشرِ شيرينِ قدم‏هاي تو ست

تنگه‏ي طوفانيِ تنهايي‏ام

صحنه‏ي رَزمايشِ روياي تو ست

علي بداغي

 

آينه‏ام،قلبِ غزل‏خوانِ تو ست

كوچه‏ي بارانيِ چشمانِ تو ست

گاه كه دلْ‏‏تنگِ خدا مي‏شوم

قبله‏ترين قبله‏ي من جانِ تو ست

علي بداغي

 

گر بشود خلقِ خدا دشمنم

سر به ستون‏وارِ جنون مي‏زنم

تا به شگفتي بكشم عشق را

يك تنه بر هر تنه‏ات مي‏كَنم

علي بداغي

 

دل كه نگيرد و نگريد،گِل است

دُوْر و برِ آخورِ دنيا ول است

باورت ار نيست به خر خيره شو

هيچ مگر عرعر از او حاصل است؟

علي بداغي

 

شرطِ ادب نيست چرا گفت و چون

قلبِ غريبِ منِ غرقابِ خون

در به مگر روي غزل وا نكن

زخمه‏ي عشق است و جوابش جنون

علي بداغي

 

دست به دامانِ رباعي شديم

تا كه مدال‌آور و ساعي شديم

موشكِ نان آمد و ... آژيرِ عشق ...

دير شد و ... قطعِ‌نخاعي شديم

علي بداغي

 

دل به كه دادي كه بدهكار مانْد؟

با تنِ تبدارِ تو بيدار ماند؟

حيف از آن حسِّ اصيلي كه باز

منتظرِ رونقِ بازار ماند

علي بداغي

 

ﺑرگي و،من محوِ تماشاي تو

ﻳاسي و،باغِ نفَسم جاي تو

ﺗردِ نگاهت همه‏ي هستي‏ام

ﺍبري و،من عاشق دنياي تو

علي بداغي

 

آي نگاه‏هاي تو پيغمبرم

سجده به چشمانِ ترت مي‏برم

بر درِ دروازه‏ي هر لحظه‏اي

چشم به راه تو و نيلوفرم

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:15  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

چپ و راست هي لافِ دريا زديم

دَم از دل نبستن به دنيا زديم

به گوشِ فلك نعره‏ي ”ما“ زديم

به شليكِ نانْ‏پاره‏اي جا زديم

علي بداغي

 

تو كشف و شهودِ منِ ساده‏اي

مرا با خدا آشتي داده‏اي

تو آن قطرهْ آبي كه رويِ لبِ

حسينِ غريبِ دل افتاده‏اي

علي بداغي

 

سرِ عقل را گولْ‌مالي كنيم

دلش را - نترسيم و - خالي كنيم

بيا باز دربندِ احساس را

پر از تخت و قليان و قالي كنيم

علي بداغي

 

بر پله‏هاي خانه‏تان پا مي‏گذارم

لب بر درِ پوسيده امّا ... مي‏گذارم

ابرِ تراكمناكِ عمري بي‏كسي را

با تندرِ نام تو تنها مي‏گذارم

علي بداغي

 

وقتي تمامِ لحظه‏هايت بي‏قراري‌ ست

بيمارِ دل از دكترِ دنيا فراري‌ ست

با گريه در گهواره‏ي شعرش بخوابان

هر عابري بمبك‏گذاري انتحاري‌ ست

علي بداغي

 

لب بر لبانِ خشكِ تب‌دارش نهادم

سر بر حريرِ قلبِ بيمارش نهادم

بر دست‌هاي بي‌قرارم بوسه‌اي زد

كآن را به روي خاكِ غمْ‌بارش نهادم

علي بداغي

 

خوابم ربود امّا تو از خوابم ربودي

پرهاي پنهان در نگاهم را گشودي

از كهكشان‌هايي شگفت‌آور گذشتم

ديوانه! ديشب تا كجايم برده بودي؟

علي بداغي

 

گفتم به دلم:”شبيه شب‏ها شده‏اي.“             هيچ نگفت

”تنديسْ‏تراشِ خواب و رويا شده‏اي.“             هيچ نگفت

گفتم:”نكند“ - نم‏نم باران و ... - ”عجب!      فهميدم!

در خيمه‌ي خاطرات تنها شده‏اي!“                  هيچ نگفت

علي بداغي

 

تا مخلصِ اين خداي باحالم من                    ترسيدي؟

پشتِ همه را به خاك مي‌مالم من               لرزيدي؟

حالا تو بزن طعنه كه:”جلّ الخالق!                 كف كردم!“

بي‌چاره! به قلبِ ساده مي‌بالم من                فهميدي؟

علي بداغي

 

دل بر لبِ درياي خدا آورديم                         گر چه كه دير

بازيچه‌ي امواجِ نگاهش كرديم                      خرد و خمير

آن هم شبِ ميلادِ شگفت‌آورِ عشق              آخرِ عشق

الحقّ و الانصاف كجا برگرديم؟                      سويِ كوير؟

علي بداغي

 

روزِ از باران به‌ظاهر بي‌خبر                             يعني پدر

بي‌قراري‌هاي درخلوتْ‌گذر                              يعني پدر

بر تمامِ عاشقان فرخنده باد                         يعني چه باد؟

روزِ خنده با وَلو خونِ جگر                              يعني پدر

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:14  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

گذشت آن سال‏هاي پرترانه

كه عاشق مي‏شد آدم،بي‌بهانه

تمامِ كوچه‏ها دفترچه‏اي خيس

پر از پيكان و قلبِ كودكانه

خيابان‏ها به يك جا مي‏رسيدند

به بي‏بن‏بستِ احساس و فسانه

نه زنجير و نه آژير و نه قفلي

تمامِ خانه‏ها چون قهوه‏خانه

لبِ هر چينه و ايوان و بامي

كبوترْبچّه‌اي مي‌كرد لانه

نگاهِ مادران از جنسِ باران

پدرها،سبزهايي بي‌كرانه

سلامِ هر كسي بوي خدا داشت

و شعر از هر طرف مي‏زد‏جوانه

نه دعوايي سرِ دنيا و دين بود

نه نفريني به نامردِ زمانه

بيا باران و مهمانِ دلم شو

كشيده آتش از هر سو زبانه

بپاشان چكّه شعري روي قلبم

كه زخمي باز نگشايد دهانه

نگاهِ كودكم مي‏گويدم:”هيس!“

و تيري مي‏كند در من كمانه

كه او هم مثلِ من روزي بگويد:

”گذشت آن سال‏هاي پرترانه!“

علي بداغي

 

ﻣردم ز فراق و فارغي از حالم

ژوليدم و ريخت در هوايت بالم

ﮔهگاه ز دلِ گرفته‏ام يادي كن

اي ناب‏ترين ترانه‏ي هر سالَم

ﻧامت كه به صحراي دلم مي‏بارد

ﺣس‏مي‏كنم آلاله‏ام امّا لالم

ﺳرماي نفس‏گيرِ دلم را درياب

ﻧگذار بخشكد آبيِ آمالم

ﺧوابم به خدا ز حالم آشفته‏تر است

از حافظِ شيراز بپرس احوالم

ﻧقّاره‏نوازِ حرمِ چشمِ توام

ﻳك شب نفسي بيا به استقبالم

علي بداغي

 

ﺑرايم صدايت سبكباري است

ﻫم‏آغوش هر خواب و بيداري است

دلم را تو روشن‏ترين آيه‏اي

اگر آسمان،تار و تكراري است

در امنِ دلت پر زنانِ هزار

ﺑهينْ باورِ ”دوستم داري“ است

در آغوشِ چشمت بخوابان مرا

از انديشه‏هايم جنون جاري است

ﻏريبانه در خود فروريختم

ﻳواشم بزن زخمه‏ها كاري است

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:13  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

ﻣاهي و من محوِ تماشاي تو

ﻫوري و من هُرمِ نفَس‌هاي تو

راهي و من عابرِ تنهاي تو

ﻧسترﻧي سينه‌ي من جاي تو

وهمي و من در پيِ معناي تو

ﺷﻌري و من شُرشُرِ شيواي تو

علي بداغي

 

ﻫمواره زلالِ چشمه‌ساراني تو     ﻣهتابيِ كوچه‌ي هَزاراني تو

ﻳادآورِ نور و نغمه و نيلوفر        ﻓوّاره‏ي رنگينِ بهاراني تو

روياي رها در آسمان‏هايي دور    ﺗنديسِ بلورِ بي‏قراراني تو

از هر نفَست ترانه‏اي مي‏رويد     وسواسِ شكوهِ آبشاراني تو

در واژه نمي‏گنجي و خود مي‏داني        ﻧاگفته‏تَرين قصّه‏ي باراني تو

علي بداغي

 

آمدي و سنگ صبورم شدي         ﻓرْوَهَرِ شادي و شورم شدي

زندگي‏ام ظلمتِ يخ‏بسته بود       رقصِ شگفت‏آورِ نورم شدي

ابريِ قلبم سرِ باران نداشت        ﺷرشرِ شريانِ شعورم شدي

داشتم از شب‏پره پُر مي‏شدم      ﻳوسفِ زيباي ظهورم شدي

ﻫر نفسم شك به دري مي‏كشيد    دبدبه‏ي آتشِ طورم شدي

علي بداغي

 

ﺑﻪ چشمم چشمه‏ي آب حياتي    ﺣضور دايمِ حسِّ نجاتي

ﻫواي پرسه در رويا و باران         ﻣدارِ امن و بازِ خاطراتي

زيُمنِ”كَلّميني يا حميرا“            ﻳقينِِ رَستن از هر كيش و ماتي

اگر گاهي دل از دنيا بگيرد         رگم را بي‏دريغِ التفاتي

دلم تا با علي،زهرانورد است       اگر كفر است مي‏گويم،صلاتي

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:12  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

به پاسِ هر قطرهْ اشك و

تسلّاي دلِ انبوهِ به‏ماتمْ‏برخاستگانِ بي‏نام‏وآوازه

در فِراقِ آن خَلوت‌ْگُزينِ بي‏همْ‏طرازوآوازه

كه ابري بود و

بر باغِ احساساتِ ما باريد

باريد

باريد

...

تا شكوهِ شگفتِ شكوفه‏ي عشق

در خشكْ‏ْْنشينِ چشمه‏سارانِ چشم‏هاي هميشه‏مشكوكمان

تَر گشت.

و دريغا!

دريغا دريغ!

مهربانْ بهارا كه بهمن بود!

و گداي دل‏گرفته‏ي پاييز

از درِ سبز و بي‏چفت‏وبستِ احساسش

چه دستِ‏پُر

برگشت!

علي بداغي

 

بعضي‏ها

به هيچ كس تعلّق ندارند و

به همه

مِثلِ بهمن.

 

بعضي‏ها

به هيچ كس

تعلّقِ خاطر ندارند و

به همه

مثل بهمن.

 

بعضي‏ها

باز‏تابِ

بغض و

بي‏قراري‏هاي غريبِ يك قوم‏اند

خسته از غبارِ قرون

مثل بهمن.

بعضي‏ها

من و تو را

كه بر سفره‏ي حقيرِ روزمرِگي

وِلو شده‏ايم

ازجامي‏كَنند و

پَر مي‏دهند و

كجاها كه نمي‏بَرند!

مثل بهمن.

 

بعضي ها

چند صباحي

فقط چند صباحي

براي دلِ تنگِ ديگران و

جيبِ گشادِ خويش

مي‏خوانند و

نِمي‏مانند

مثل خيلي‏ها.

 

و بعضي‏ها

يك عمر

يك عمر آزگار

نجيبانه

براي دلِ پاكْ بي‏چِرامبتلاي خويش

مي‏خوانند و

مي‏مانند

مثل بهمن.

 

و سرانجام

اين كه

بعضي‏ها

همين حالا

درست همين حالا

جسمشان از اين پايين و

روحشان از آن بالا

قلندرانه

در ما درمي‏نگرند و

تسليت مي‏گويند

مثل بهمن

آ بهمن

آه!  بهمن!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:11  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

ب‍ﻲ‌تاب‌ترين معنيِ باران بودي

ﻫمواره‏غريبِ اين دياران بودي

ﻣخمل‏تر از آهنگِ صدايت كه شنيد؟

ﻧجواگرِ بغضِ بي‏قراران بودي

علي بداغي

 

امشب چه غريبِ كوچه‏ي من شده‏ام

تاريك‏ترين معنيِ روشن شده‏ام

بر خاك نشسته زيرِ باراني تند

دلْ‏تنگِ ترانه‏هاي بهمن شده‏ام

علي بداغي

 

با وسوسه هاي اهرِمن دشمن شد

تا تَك‌اَبَراَختري چنين روشن شد

در سايه‏ي آسمانيِ رستمِ عشق

بر رخشِ ترانه تاخت تا بهمن شد

علي بداغي

 

تا غولِ غريبِ قصّه‌ها بر در زد

هر گوشه‌ي شب ستاره‌اي بر سر زد

بهمن مَهِ مهرِ آذرْآباددلان

آدينه‌ي بارانيِ آبان پر زد

علي بداغي

 

ز چشمانِ بهرام و تارا ببار

بر آلامِ سكّينه مرهم گذار

بشو - گَر به ما رخصتي مهر،داد -

دلم را ز بهمن به اسفند،يار

علي بداغي

 

خواندي و انگشت‏به‏دندان شديم

عاشقِ بابونه و باران شديم

دل‏خوشيِ ما به صداي تو بود

باز،يتيم و ول و ويلان شديم

علي بداغي

 

تارَكِ تاراز،تَرَك خورده بود

كبك به اشكَفت پناه‏برده‏بود

ابر،سراسيمه،فقط مي‏گريست

ايلِ بزرگي،به شبي،مُرده بود

علي بداغي

 

بغضِ غريبانه‏ي گل‏ها شكست

پشتِ سرِ فاجعه پل‏ها شكست

ابر از البرز به تاراز رفت

پشتِ همه ساز و دهل‏ها شكست

علي بداغي

 

خسته از اين دايره‏ي دلْ‏گسل

دخمه‏ي دنياي دروغ و دغل

خرد و خراب آمده‏ام روي خاك

تا بگشايي تو به رويم بغل

علي بداغي

 

آمد و  پروانه زنو جان گرفت

كوچه‌ي گُل ها سروسامان گرفت

پنجره‌ي ابريِ دل را گشود

تا همه جا بوي بهاران گرفت

علي بداغي

 

تا مگر گُل بدهد بوته‏ي خار

پاره ابري شد و نگرفت قرار

پس،به سنگش ننويسيد،مگر:

”ايلِ بابونه و باران و بهار“

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:10  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

- من از بيغوله مي آيم،و خسته   - مُ زِ دارا بِه سا يَك دي نِشَسته

- من از اشك و نگاه هاي مچاله  - مُ زِ مالا كِل و اَيلاقِ گالِه

- من از قلبِ غروبِ غربت و درد   - مُ زِ هُمساگَري باوينه و بَرد

- من از آن سوي ديوارِ تنفر         - مُ زِ بالِ اَو و بارونِ شُرشُر

- من از عقل و سلام از روي عادت  - مُ زِ پُي ليوِه بيدِن تا قيامَت

- من از خاكسترِ احساس و،هِن هِن  - مُ زِ انگِشتِ سُحْرِ سينه بَهمِن

- من از ... - بِلْ وا اَمون،دارِن ز‌َنِن ساز   اِبو هَم باز وُرْگَردي بِه تاراز

علي بداغي

ﺣونه‌خراوِ غَمِه و،بي كَسِه    ﻣرْ دِلِمون بَرْدِه؟ خُدا! دي بَسِه

اوْرُيي بَرْدَم ا‌ِرِه مَرْ دِل چِنِه     دسْت به خِفْتِسْ هَمه دَم غَم بِنِه

ﻣرْدِه سَرِ مُرْدِه و،غَم،بارِ غَم   دنْگْ دِراوُرْدِه وابامون سِتَم

دي نَتَرِه دِل كُنِه هِي دي وُلا   ﻳا كه بُكُشْ يا كه بُگُشْ زي وُلا

علي بداغي

 

كي تَرِه

دَرْدُمه چارِه كُنِه؟

دَرْدِت بِه سَرُم!

بيَو و

اَرْ اِبووِه

اَمْشَوِ تَكْ

دِلِ بي‏طاقَتُمِه

زِ دِرازِ دَرِه دُنْيا

بِگُدَرْن و

بِه خَوِ خُتْ

بوَرُمْ.

تُونِه او تُرْنِه سَفيدِ هَمِهْ دايَل

وُ خُدايي كِه پِرسْتي

نَگُ باز‌َم

نَتَرُمْ.

خين‏جيَرُم.

علي بداغي

 

تَپْ‏تَپو عشقه بُگُ

دي نَيا وُركَنِه ري بُرْگِه پُلُفْنيده دِلُم.

تپ و تيلونه غَمِت

كَندِنه جورِ چه ريم و

اِكَشِن لا گَر و بَردا و

وَنِنْ لَم

زِ سَرِ كونِه و دِر

مِنْ نِهِلُم.

وُ گِمونُم

نَكُنِن

- اَر يُ مُنُم -

تا نَكُنِن لاشُمه دالا شِرودال اي‏چُ

وِلُم

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:9  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

بُگُ بَنْگ بوَنِن اي مال و او مال

كه نا كوگونِ تارازِ گِرِه دال

چه وا بارِت‏كُنُم؟ اي ناز‌َمونه!

كه كوگانِه كشي،مُرغانِه دي بال

علي بداغي

 

بُگُ آستاره‏ها سي كي دِراهِن؟

اِخُن تا كِي نِشينِن رَهْنِه پاهِن؟

بُگُ كي وَنْدِه چَو بازمِ به ز‌َرْدِه

كه ايلِ بختياري خُن بياهِن؟

علي بداغي

 

دِرَحْدِ بالِ چَشمِه وَهْرِلاسِسْت

گُلِ باوينِه زِي وا تيگ و تاسِسْت

رووا پِهْرِسْت و پانِه نا وِ نا كَوْگ

وُ حَرسا مِن تيا آستارِه ماسِسْت

علي بداغي

 

گُلا سُحْر و گُلا باوينه دِرْ وين

نَيَشْنين قَهْقَها كَوگ و خُسَم نين

سَرِ رَهْ بادِنِه وا يَك گِرِهْن و ...

زِ زوني وَسْتِن و مِنْ ري خُسون زين

علي بداغي

 

سَرُم هِي دَنْگ دِرْورْده ز‌َمونه

كِتاوِ بَخْتُمه دِرْدِه ز‌َمونه

شلالُم كِرده و ... تا هَمْ وُرِستام

زِ نو بي‏كَسْ‏كُشُمْ‏كِرده ز‌َمونه

علي بداغي

 

نَكُ وا سُحْرِ سينُم سَرگِروني

نَزِن شَوخي به اُرْدي مِهرَووني

اَرَم خُي تَشْ بِني وُرْ حونِمونُم

بِنِه،امّا،نِشون وا اي نِشوني

علي بداغي

 

تيُم تا ويرُمِه مَنْديرِ مالِه

ز‌َنِه بُنْگِ خدا و خين اِپالِه

بُكُ هُفْ باراِله وُرْ سازِ اَوْ را

دِلُمْ تيل و،غَريوي جورِ دالِه

علي بداغي

 

تياتْ اَنْگِشْت و دينِشْتِسْ قَرارُم

غَمِتْ چي چاله و هيوه‏س بُهارُم

زِ دينُم دَست ني‏وُرْدارِه يادِت

خدا نَم تا نَكِردِه تَحْلِ خوارُم

علي بداغي

 

ز‌ُسُ كه يادُمِه،دل تي‏بِه‏رَهْته

بُهونِه بيدِنِس،ري جورِ مَهْتِه

مَزارُم بَنْدِن و،دونُم هَني دل

سَرِ پُلِ صَراطِ”ها“ وُ ”نه“ تِه

علي بداغي

 

اَذونِه گُهدِن و وَخْتِ نِمازِه

دِلُم جورِ بهيگِ بي‏جِهازِه

بُكو چو وُرْ دُهُل تا چي كَموتَر

مِنِ خاك و خُل و خين،خو بوازِه

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:8  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

چُنُ ديلَقْ ورارِه دِلْ شَو و رو

كه چارهْ‏سْ ني‏كُنِه چِلْ تا اَوِ رو

بِه جورِ دايَلِ كُرْمُرْدِه هَر شَوْ

زِ خَوْ وُرْپِهْرِه وا كيكِشْت و رو رو

علي بداغي

 

هَني مِنْ حَرْس و حينِ تيرِتُم مُ

اِنُمْ تي وُرْ يَك و واويرِتُم مُ

دِرَحْدِ پا مَزارُم تا گُدَردي

همه بَلْگاس اِگُنْ مَنْديرِتُم مُ

علي بداغي

 

بُهارُم،آسْتارُم،هرچه‌دارُم

بيَوْ مِنْ جِنْگِ اَفْتَوْ واديارم

بُگُشْ بالاتِه و چي باد و بارون

بِنِه پا وُرْ گِلا حُشْكِ مَزارُم

علي بداغي

 

دَمِ تاريكي و مِنْ باد و بارون

پاهام وُرْ مِنْ گِل و كيفُمْ مُلِ شون

نَه رَهْ پيش و نَه رَهْ پَس مِنْ شُل و گِل

هَنْي مَنْديرِ دامُم با يه قَلْ نون

علي بداغي

 

لَوامْ تونادِه و لاشُم پُرِ تَوْ

بِه دينِ دامْ تي‏تي‏كِرْدُم و اَوْ

اُوي بالا سَرُم با پالِه و گُهْد:

”وُري دا!“ بُلْ‏گِرِهْم و ... هم ز‌ُنو خَوْ

علي بداغي

 

بِنَرْ اي زِنْدِه‏يي بي‏داوُبَوْنِه

چِه‏ طَوْ ري چاله غَمْ ايمانِه تَوْنِه

خُدا گُهْدِه كِه هَرْ كي عاشق اُبو

زِ تَهْدِه تا به تِي خُس وِلْ بِدَوْنِه؟

علي بداغي

 

بُگُ اَر خُن دِلُم وا يَك دِرارِن

سَرِ بَلْگا سَفيدِس پا ورارِن

به اي پَرْچَل‏چَرا وُ گي‏نِشينا

بُگُ اي ايلُ بِنْ‏كُل بي‏قَرارِن

علي بداغي

 

دلي! دَردِت چِنِه؟ سي كي ز‌َني زال؟

هُ پيرارِت،هُ پارِت،يَم خُ اَمْسال

دِلي! رَحمِت به ختْ بو،بِسْمِلا كن

جُل و بَندانِه جَم كِرْدِن همه مال

علي بداغي

 

دِلُم هَم دي كُنِه،هَم خوا غُرُمْنه

گِمونُم خوا كَهو رويينِه رُمْنِه

مُ نَوْنُم اِرثِ كينه زِس خُ دُنيا

كه ز‌َحْماسِه شَو و رو هِي اِچُمْنه

علي بداغي

 

ذَليلِ حارِ مِرْزِنْگ و مياتُمْ

به هر جا ري بِجَرْني وانياتُمْ

زِ هَمْ سُ كه زِ مار اُبيدُم،آ غَمْ

به دينُمْ وَسْت و گُهْد:”مَمْ تاته‌زاتُم“

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:7  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

دِلُمْ چي چالِ چوله چَوْل و چوله

نِسارِ سُحْرِ سينُمْ سَرْد و سوله

بِه لامِرْدونِ جونُمْ،آغَمِتْ خان

چَپُقْ وا گُرْ لَو و بِرْنَوْ بِه‌كوله

علي بداغي

 

دِلُمْ جورِ دِلِ هِي‌مُفْتِلاتِه

كِه هَر سا كُه‌گِرِهْدي،وانياتِه

پَري‌وِسْ‌شُنْده خُس بي ساز اِبازه

تُو دي ساز سيس نَزَن تُونه او خُداتِه

علي بداغي

 

دِلُم ري دارِ دُنْيا چي غَلا بي

كه بَنْگِسْ جورِ رَنْگِسْ هِي عَزا بي

وُ اي ديلَقْ‏گِرِهْدِه،كَسْو و كارِس

فِقَدْ تَپ‏تَپ‏گُرو سَكْ وا خُدا بي

علي بداغي

 

دِلُمْ،هَر جا اِرِه،غَم وانياسِه

يه پالِه حَرْس و حينْ بالِ تياسِه

پَ مَرْ تَپْ‌تَپ‌ْگُروسَكْ وام اِبازه

پَري‌وِسْ‌شُنْده اي بَخْتِ چَواسِه؟

علي بداغي

 

ﺑليطا و كُنارا تي‏به‏رَهْتِن

ﻫني مَنْديرِ او ري جورِ مَهْتِن

ﻣگُ وابا گُل و مالا نيايي

ﻧيَشْنِن،تي‏رَهِ شال و كُلَهْتِن

علي بداغي

 

سِتينُم بيد و تِينا هُمْ‌دُرُنْگُمْ

دِلُمْ ليز اِگِرِهْد تا كِرد بُنْگُمْ

چه گُهْدُمْ مَرْ به‌غِيرا ”خُتْ خُدامي!“

كه رَهْد و تَشْ نها وُرْ حونه دُنْگُمْ؟

علي بداغي

 

كي گُهدِه كِه وا زِ يَك جِدا بويم

بي مالِ غَريوِ غَم بَلا بويم

وا اي شَوِ شَه خدا خُشِس يا

ديلَق بِگِريم و مُفتِلا بويم؟

علي بداغي

 

تي‏رهته تيام چي اَوِ رو

دِل نيگِرِه جا خُ بِتْ بِنِه بو

تَش وَندِه بِه جونُم اي جِدايي

بَلْكُم مِنِ خَوْ بِوينُمِت خو

علي بداغي

 

گَرْدو! كِه بُتُل بِه گيت اِبازِه

زونِت سَرِ عاشِقا دِرازِه

اَر تُحْمِ بُووتي،بيَو لَمْ

تا ... - حيفْ كِه نيدِه دِل اَجازِه!

علي بداغي

 

هَرْ دَمْ دِلُمِه يه جا كُني پِرْد

ري تَشْ ني و هِي وُرِسْته بو تِرْد

دُنيا! چه زِ جونِ دِلْ اِجوري؟

مَرْ بَهْرِته خَرْده آخه؟ نامِرد!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:6  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

شَو اونِه گُدَرْده وُ نَويدي

ديرينه زِ ري مُ پَس‌نَزيدي

دي مالْ‏كَنونه آستارُم

كِي خُي بِدِرُي؟ خدا! پَ كِي دي؟

علي بداغي

 

آ ليوه كَلو! - توبَه! - خُدا هَم زِت اِتَرسه

ها! با خُتُم آ دل! كه نَصيوُم زِ تو حَرسه

ديلَق بِگِري! تَش زِ مَزارِت بِگِره بال!

شَر زِت تُكه و هي شَو و رو جونُم اِلَرسه

علي بداغي

 

بَرْقِ تيات،تَشْ بِه بُهونُمْ نِها

تَشْ بِه بُهونُم نَه،به جونُم نِها

صَرْقِه‏سَرِ چي تُو گُلي،روزِگار

خَرْمِنِ خوارينِه بِه شونُم نِها

علي بداغي

 

كاش بيا مال و بِمَهْنِه كِلُم

بار وَنِه بالِ گُدارِ دِلُم

تا يه كِرَت دي بكُنُم جَم‏جلي

اَر چه اِدونُم كُنه باز‌َم وِلُم

علي بداغي

 

شَر زِ دلُم بال اِگِره روز و شَو

نيله بِره لَم زِ گليم قيت و اَو

نَشته زِهِشْت سي خُم و خُس آ وِلَو

آ! بِنيَر! زِي به در و نا به دَو

علي بداغي

 

هَم بُكُ با مَشكِ دِلِه تا تَري

وا كَلَكِ جونِته ري اَوْ بَري

مالِ گُلْ اونِه اِرَسه بالِ رو

جونِ خُتِ! اَنكه اِخُي دي نَري!

علي بداغي

 

خُم بُكُني پَنْدَو و زِس دَر نَري

ليز ندارُم زِ وَرِرت،زي تَري!

زِل نَزِه وُم! اِرْثِ بووته اِخُي؟

با خُتُم آ ليوه دلي! مَر كَري؟

علي بداغي

 

تا نَتِليشِسْتِه دلُم،ها بده

بالِ تَشِ سُحرِ دلِت جا بِده

تا نَغُرُمْنيده به جونُم غَمِت

دَرْدِته چيدُم! ديه پيدا بِدِه

علي بداغي

 

خُندِنِ بَهمِن همه نِه ليوه كِرد

چاله دِلا سَردِنِه پُر هيوه كِرد

هَر كي اوي پُر كُنه جا ﺑﻬﻤﻨه

ايلِنِه بَنگِس پُرِ دِلْ‏شيوه كِرد

علي بداغي

 

كي تَرِه باوَر كُنه اي رَهدِنه

خاك بِريزي به گِلي ﺑﻬﻤﻨﻪ

چينُ مَهي كِي يه وُلا دي به مال ...؟

حونه غَريوينه خُدا ورْكَنه

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:5  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

يُ چِه كِرْديلَقيِه به اُستُخونُم

كِه نه هِهْلِه جاگِرُم نه دِه اَمونُم

زيرِ اَنْگِشْتِ دلُم يُ يادِ كينِه؟

چي بَليطي كه پُكِه آخِر بِه جونُم

علي بداغي

 

اِي دِلِي! آلِشْتييِي! آلي بَرات!

جونِ مَرگ اُووي و كُهميري ز‌َنات!

خُم بِري دي وُرنَگَرْدي اي كِرَت!

دِينِ اي دُنيام و او دُنيا به نات!

علي بداغي

 

گيز و گيزالُم نَكِردي؟ كِرديه

دَنگ وابام درنَوِردي؟ ورديه

جِلت و بَلگا دل خُداخوكِردُمه

مِن دَر و هُمْسا نَدِردي؟ درديه

علي بداغي

 

يا بِزَن واكِل و تا جَلْده جِلَو جونه بِگِر

يا زِ دَستا چُنُ بي‏مُروَتِ غَم چونه بِگِر

تَلْ خداكو هَم اَيَر بي،وُلا وِي وا دُنْگ

تا نَرُهْمِسْتِه دلُم دي وَرِ بارونه بِگِر

علي بداغي

 

دَنْگ دِرْورْديِه دُنْيا هَمِه صُحْو و هَمِه شُم؟

هَمِه دَمْ گُرْزِه دِرارْي و كُنْي هِي گِر و جُمْ

تُفْ بِه شِلْگِتْ! كِه نَه هُمْسا سَرِتْ ايْبو نَه حُوال

صَور اُوي،اَنْدي اِرْيدُم بِه سَرِتْ،كولِه حَرُمْ!

علي بداغي

 

ز‌ُسُ كه سَر دِرورْدُم زِ مِِنِ مالِ غَمِت

هِي شِرَقْنيده به جونُم تَش و بَرقِ سِتَمِت

گُهدي:”بالا بِنِشين آ گُلِ مَيلِس خُته تَك“

خِيرِ بالاته چه ديدُم كه بِوينُم زِ لَمِت؟

علي بداغي

 

تِينايي تِينا خدا خُس دونه چه ليشه

چُنُ كه ز‌َهله خُسَم زِ يَك خا تِليشه

تِينايي چُنُ خدا خُس دونه چه تَحْلِه

چي كه غِيرا خُس خُ هيشكينه چينُو نَهلِه

مَنْدُمه تِينا هَني جورِ پار و پيرار

جورِ بانده‏اي كه خَرْدِه‏بو تير‏ْكَووندار

مَنْدُمه وُرجا چي پيرا زوني‏بُريده

گُرگِ گُسْنِه‏اي ز مالا بالا رَسيده

مَلْكِ‏ميت وِ نيا و مَمْ وادينداس اِشَهْلُم

ري كَنِنْ اَوْرا سياه سي شَوگارِ تَحْلُم

علي بداغي

 

تا بينُمِت هَر سا،جونُم ايا بالا بِنيَر به حَرسام

تَش وُم نَوَن هَر شَو،مِنْ مالْ نَوَن هِي چَو،دَنگ مَدِرار وام

خُم يام دَرِ حَوْشِت،يوفتُم سَرِ كَوْشِت،سير بِگِريوُم

ري وُرْنَگَرني وُم،خُم مَندُمه وا خُم،اي چُ غَريوُم

يه گُلْ مِنِ دَستُم،ز بو گُلِت مَستُم،رُم سَرِ چينِه

جار اِز‌َنُم هُي مال،خينُمِه كِرد پامال،آخِه يُ كينِه

جار از‌َنُم مَردُم،بدين دمِ بَردُم،تا گُل بِوينِه

بَلكُم بيا وا هوش،خينِس بيا وا جوش،يا تِيم نِشينِه

چُنُ گُلِ بوكِردُم،بَنگ‏وبُوو كِردُم،كِه نا نَدارُم

دِلُمه ز يَك دِردُم،سي ري‏گُشون وِردُم،بيُو وا ديارُم

خَوَر بِه مال پيچِست،دِلُم ز جا فيچِست،هَم نا وِجِستِه

دُهُل ز‌َنِن وا ساز،بِه ز‌َردِه و تاراز،اَفتَو دَهرِستِه

بِلْكِه بُرين سي گُل،نِشُنْدِنُم ري چُل،دِلُمه بِرشتِن

هَم سُ كه فِرمون دا،هَمِه نِه خدا جون دا،مُنه زِ چِه شِشْتِن

بَخْتِ مُ اين وا خَو،بِپيشْكِنين ريسْ اَو،بَلكُم وُرِستا

اي تَپْ‏تَپو مَسْتِه،كِه ري دِلُم وَسْتِه،گِرِه ورِس دا

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:4  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

اي گُلُ كينه چينُ اِبازه وا ساز گُلَي

كه زيدِنه زِل به يَك ز‌َرده و تاراز گُلَي

اي گُلُ كينه ولا كه دِل سي كَس نَشْت گُلَي

ز مَشْ‏سِلِيمون بِگِر تا سَرِ مُنْگَشْت گُلَي

اي گُلُ كينه كه تَش وَنْده به لالي گُلَي

به مالِمير و همه مالا زوالي گُلَي

اي گُلُ كينه كه دي جورِس نياهه گُلَي

كه تَش نهاده به هر كُيه كه سياهه گُلَي

اي گُلُ كينه گِليس چي كَوگِ مَسْته گُلَي

غِيرا به آستاره و مَه دِل نَبَسته گُلَي

اي گُلُ كينه صِداس مَخمَلِ سُهْره گُلَي

كه اَر بِدَهْرِه،كِمَرِ ايل اِبُهْرِه گُلَي

اي گُلُ كينه دِلانه پُي بِرِشْته گُلَي

زِ مالْ‏كَنون تا بَهيگ جا خُنه هِشْته گُلَي

علي بداغي

 

مه وِي دياري،ز آسِماري،كِل ز‌َنِن آستاره‏ها

خُن بال دِرارِن،تا خدا رِن،بَچيَل و گَهواره‏ها

مِينا سَرِ شون،وين وِ مِيدون،دُرْگَلِ جورِ پِري

چوقا به وَر،كُلَه به سَر،كُرْگَل كُنِن ليوه‏گَري

گُلْ مِنْجُقاسون،بازه واسون،گُر گِرِهْده حونه شَو

هَفْ‏لَنگ و چالَنگ،ايزَنِن بَنگ،اِي گُلَي زي چُ نَرَو

وِيدِن به ديدِن،گُرگ و پازِن،ري بلندي پُشتِ مال

كَوگ و كَموتَر،با تيا تَر،ري اِورگَرْنِن ز چال

مِل گُرگ به چاله،يُ چِه ماله،اي گُلُ جورِ چِنه

كه خا به شادي،اي وُلا دي،تَش به حونه غَم بِنه

اَمشَو ز بالا،دي بُگُ ها و بيَو لَم تا تَري

چي بَختياري،دي نياري،دِل زِ گُل ناز‌ُكتري

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:3  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

يادِ خُمون و مَش‌سِلِيمون به خير!

شيتِ دَمِ صُحْو و خُروس‏خون به خير!

دُحْدَرِ بي‏دا و كُرِ بي‏بوو

او مَتَلا خيفِ بَگي‏جون به خير!

سَركَن،دُلو بچه‏بَر،تَپ‏تَپو

چِنَوي،اَلازنگي و جِندون به خير!

روز و دَرا وازِ همه حونِه‏ها

مُرغ و خُروسا وِل و وِيلون به خير!

تَهْدِه و تَلوارِه و دول و دَبيت

تِگِلِه و تاپو،لُپُك و پون به خير!

فِرِيمِز و مَنقل و لَمپا و لِيت

تَخْد و چِرا توري و اِيوون به خير!

تُوسي،مَجمِه،مُچِه،تير و لِگِن

پا تَوِه خَردِنْ يه پَتيرْ نون به خير!

پوزْ نِهادِنْ به حُبانه اَوي

به ري سه‏پايه مِن دالون به خير!

تيشْتَر و بيگ و بُزِ ز‌َنگُل‏به‏نا

وَش‏وَش و هَفْ‏بَنْدْ لَقُمي شون به خير!

بَهدِه،گووَر،پارينه،هُولي،قُدو

گا دَدِه ماه‏بَس،پِلِ رَحمون به خير!

بيچ‏بيچ‏بيچ‏بيچِ دَ گُل‏مَهرِجون

كا قاسُم و غُل‏غُلِ قِيلون به خير!

پِهْرِسْتِنِ جيجِه‏خُروسا وِ يَك

ري بارْني و واروك و اَو دون به خير!

فِرفِره و فيقَك و فِرتِنگِلِه

جِستِن و چَپ كِردِنِ گالون به خير!

رُهدِن و اَوپاشيِ حَوش و،حَصير

وَندِن و،چايي و پَسينون به خير!

تيتِن و كيكِشت و يَه دِندِه ز‌ُنو

قِرقِرِشاه وا سَرِ قَندون به خير!

وِرْوِر و نون‏بازي و هَردوشكِلِه

زيرِ كُنارا و سِپِستون به خير!

پيت‏وِرِوِرْدِنْ مِنِ خاك و خُلا

حَرگَلِ بي‏شَهْلِه و پالون به خير!

پَشْقِه مِنِ باقِلِه،ري باقْلَوا

كَشْك و قَرا،اَردِه و سيلون به خير!

بَمبُو و كَلْ خَريجه و مارْجَواد

نَنِه‏ولي و دايَلِ خوش‏زون به خير!

جورِ چه ري كَندِنِ دالو دِلَف

هَم سُو كِه هُمساس اِنِها جون به خير!

هُلو،كِچي،تاتِه،بُتي،خُرزِمار

پَشْخ و پِرَه تا بِرِه ناقون به خير!

هُمساگَري اَرمِني و مُسَلمون

نُمرِه‏چِل و مَزارا نَفْتون به خير!

بَنگِلِه و لِين و بُهون و كِپَر

جِنگِ تَوِستون و شَوادون به خير!

شَو،تُكِ تو مِن لِگِن و گوشِه مَوْج

با تُكِ تي زينگَل علي‏خون به خير!

قُرُم‏تراق و تَش‏و‏بَرق،شَو سياه

گُمبِه تِرِرْگ،هوف‏هوفِ نَوْدون به خير!

چِز‏ْچِزِ بارون سَرِ ليلِه پُخار

كَركَرِ باروني و بارون به خير!

تِنْگِلِه و تَهْمِرِه و تُرْگِلو

مِن كُلَه و كِلور و كَهْدون به خير!

تِنْگِلِه‏وُركَندِنِ ري حونِه‏ها

تا دَ پري‏جون نَنِه دِشمون به خير!

 

ادامه در پايين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:2  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

تَوْچِري و تولِه و اَوْ‏تَماته

قَنْبيرِه و رِه - گُل به ريتون! - به خير!

كال و گُلوله،شَق و سَرتير و تير

جورِ چِه ناچْكالي همايون به خير!

نادِنِ اَنگُسْتْ دَمِ ليلِه گِيس

بو عَلَف و نَفْت و تِلِيدون به خير!

دُرْگَلِ تِنْگ و لَرِ آ‏لُفْطَلي

دَلِه‏دَراما دَ كَتايون به خير!

بانْگاه‏ها و خَرْگَلِ مَنديرِ بار

تَماتِه تِلنيدِه،باذِنْجون به خير!

بازارْ كِپَريا و غارنيدِنِ

غارَتي،خونيار و شَعْوون به خير!

بازارِ شهرداري و عامْ مَصمَلي

چَپُق دَ خاتي،لِفِ قُربون به خير!

ماشينِ باقسامي،نَفتي،يَخي

سال كُلُيينِه وا بُهارون به خير!

سيزدَه‏وِدَر و،دَورِ يَك نِشَسْتِن

زِ سَرِ تو تا سَرْ هَفْ‏شِيدون به خير!

حَليما رِجَو،هِندونِه‏ها كا غَفور

علي‏نِظَر و قُپي و تافتون به خير!

ري‏به‏ري دادگاه،اَلياس سِويلو

پِپسي و بو كَواب و رِيحون به خير!

كَشْكِلا شيرازيا كاظُم كَلو

”كي كُنِه اي دَرْدِنِه دَرْمون؟“ به خير!

گاري و رِنْگ و بُلبُلِنْگ و كَوون

شانسي و وِسْكوتا رَمِضون به خير!

َسْمالا هَفْ‏رَنگِ گَگوم سِيْد علي

فِشَنْگي و جوتي و كارتون به خير!

رَهدِنِ با سيزِن و سَرتاسَري

وا‏دِلَكِ تيرِ تَوِستون به خير!

وَستِنِ موسي زِ سَرِ مُسْتِراو

هَم سُو كِه بُوس رَه‏بي هَلاگون به خير!

روزِ ملاقات،رِجَوي گُهدِنِ

ز‌َنگَلِ مِينا‏وِ‏سرِ‏شون به خير!

مِن كِل و گالِه دِدويَل،رَهدِنِ

عِيدي و ماه‏پاره به دُرقون به خير!

عِيد و شيريني و صَندليا ارج

وِيدِنِ مهمون سَرِ مهمون به خير!

پوست شيريني و شكلات و آدامس

دُوْگُل و زِيدن به سرِ رون به خير!

سينِما ديانا و ستاره‏آوي

سَنگام و رينگو،گنجِ قارون به خير!

صندليا شِر‏و‏دال يه‏تُومني

پونزَه‏ريالي،لُوژ و بالكون به خير!

دردِدلِ شاه‌پري و شُرْگِلا

كي جِغِلِه نيبَرِه فِرمون به خير!

دَ ماهي‏جون،حسِن‏آقا،سَرِ پير

جِنْدْگِر،اَوْرِشُمْكار،اَفلاطون به خير!

آخِرِ ماه‏ها سَرِ شَوْ تا سَوَق

شيتَكِ ناطوريِ حِيرون به خير!

سَرمَچِد و بَچيَل و مِسْتِر اِشميت

جيكاك‏بازي نه‏سِي‏سِليمون به خير!

بَكْ‏پِي و اَبْسِنْتي و آف و فِنِشْت

دُيْدُر و نِرْس و گِيت و سالون به خير!

اَلَخْتُر و قُطور و هَفْ‏سَنگ و قاو

زو زِ دُوراه تا دَرِه‏خِرسون به خير!

كِفْتِ كَميلَن،هَپِرون وِردِنِ

سيَل و نِشون‏دادِنِ دِندون به خير!

 

ادامه در پايين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:1  توسط بداغی 

"ديگر/نه ترانه حريفِ دلْ‌تنگی‌ام می‌شود/نه گريه‌های تنهايی/نمی‌آيی؟"/علی بداغی/نشر اشاره/1386

 

تيتِنَو و تيلِه بَق و كِرزِلِنگ

تِمْبي و اَوْ‏مِلَح و سَيْ‏شون به خير!

مَمَلْ مُفو،پَنْجَلي پَرْچَل،مَلو

كَنيزْ كَلو،گُرْگَلي گاپون به خير!

گوشي و بِنْگِشْتي و موسي و غُرْرْرْ...

مِنْگو و مُنگَشْتي و بِيرون به خير!

مَچِد و مَشْ موسي و كُر نافِرِنگ

كِلِسيا زادور و زِمِستون به خير1

اِسي و اِسكندر و زال و جُلي

حجي‏آقا و مِهَد و سُلْطون به خير!

خاور و رَوضِه‏س،چُكِه‏ها فِلفِلي

لِق‏لِقِه‏ها خِيوَر و خاتون به خير!

جوجه،عَوَض‏زاده،رِجَوْ پاپَتي

عباسْ بيني و دِشنُماسون به خير!

اَكبَري و اَفتَوِه،فالْ‏حافظي

گُنْگِه و ديز‏ديز و فِرِيدون به خير!

خَلِه وُ خُروشْچف و خُداپُشْتِ‌بُرْج

هِندِلِ ماشين و تِليفون به خير!

گاراژِ مُستُوفي و شهنياني

ايسگاه بُزگَل،پِهتا توبزون به خير!

كارا پُي حَرضَت عباسي اوس بِزيك

پيشِ كِه وابوهِه مُسَلمون به خير!

چاه‏ْنَفتي،حُسين جيَري،گُل‏كُچير

جورِ چِه دَونيدِنِ مِرْدون به خير!

حَجَلي به حَج نَرَهْدِه و مَش قِزي

كه تيس نَوَست بي به خُراسون به خير!

چو كُلُ‏پِرق كِردِنِ آ‏غُلمَلي

به مَحمِه‏خون جا خِيلي مَدمون به خير!

دام و بِووم كِردِنِ بي‏نازلو

هَر كُيه و هَر سا كه ديمون به خير!

اِلهي خير نَبيني باد و بارون

كه بَهرامهِ بُردي به كارون به خير!

صُحْوْ ساعتِ شيش مِنِ رَهْ مَدِرْسِه

كِلي - فِرِيزِر،تِلِويزيون به خير!

اَرشَدي و مُرادي و رستم‏پور

قُنْدُره‏ها خُزايي به سَلمون به خير!

اَلقاس،لَجميري،نبات،ريكاردو

ز‌َميني و رِجِه و ساكسيفون به خير!

عَبدُل و بهرام و خراجي و گُل

جمالي و” بَختِ دام!“ و مِيدون به خير!

دَم به كِرَت هِي دُونُوك‌اُويدِنِ

شَهري و ايرِج وِ خياوون به خير!

لِرْتْ مِنِ باغْ‏مِلي و دَورِ مِيدون

اِمپي و پاسِوون و باتون به خير!

وُرْ دَرِ اِقبالْ پَسينا جَرِ

عامْ عباس و بَچيَلِ شِيطون به خير!

شير‏علي‏مِردون و تُفَنگِ پوزپُر

دُحْدَر لَچَكْ‏ريالي،گُلي‏جون به خير!

عاشقْ وُبيدِن و وِلْ‏مَعطَلي

رَسيدِنِ كارد وِ اُستخون به خير!

وِي به خَوُم دام و اِكِرد گاگِريو

”يادِ خُم و او هَمِه بارون به خير!“

دَفْدَرِ دِرْوِهْم و - سي كي؟ - نِوِشْتُم:

يادِ خُمون و مَش‏سِلِيمون به خير!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:0  توسط بداغی 

|+|نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 18:8 توسط مهراب امیری |

گلي مي‌گفت بلبل را به صد ناز

چه حاصل زين همه پرواز و آواز

سحرگه مرغكان در خوابِ نازند

تو مي‌آيي به گِردِ من به پرواز

همه شب را به يادِ من سرآري

سپيده نازَده، آيي دگر باز

ندانم در پسِ اين پرده‌ي شور

كدامين راز مي‌خواند به صد ساز

به حيرت مانده‌ام اي باوفا يار!

چه‌ات با من چنين گردانده دمساز؟

تو را سوگند اي شوريده‌ي عشق

به من بنماي رمزِ مهرِ خود باز

بگفتا بلبل اي محبوبِ نازم!

غمين گردي اگر پرده كنم باز

بگفتش گل كه از حيرت غمينم

اگر شادم تو خواهي، پرده انداز

چو بشنيد اين سخن را بلبل از گل

به پرواز آمده با شوق و آواز

به گِردِ يار گشت و خواند تا شد

ز جسمِ مرغ، مرغِ جان، به پرواز

نهاد آخر سر پر شور و سودا

به پاي آن گلِ سر تا به پا ناز

به ناله گل در آمد ژاله افشان

كه اي كاشَت نمي‌پرسيدمي راز

به پايم بر سر تو، سرفكنده

تو افتاده به پاي من، سرافراز

نسيمي آمد و در گوشِ گل گفت

نيايد جان به گريه سوي او باز

تو بايد اي گلِ رعنا و زيبا!

چنين انجام مي‌خواندي ز آغاز

گلش گفتا كه اي بادِ سحرگه

تو را سوگند بر اين عشق و اين راز

مرا زين اوج زيبايي و خوبي

فرودآور، كنارِ يارم انداز

كه او با عشق پر صدق و صفايش

به من بنمود راه زندگي باز

برايم زندگي مرگ است بي او

ز بااونيست‌گشتن، يابمش باز

ز سوزِ سينه‌ي گل مي‌تراويد

سرشكِ ژاله‌ها بر روي انباز

نسيمش نابه‌دلخواه ساقه بشكست

بيفكندش كنارِ يار و هم‌راز

فروافتاد در آغوشِ يارش

وفاداري ببين و مهر و اعجاز

نسيم، اندوهگين و غرقِ حيرت

ز عشقي اين چنين درخوردِ اعزاز

درونِ باغ مي‌پيچيد و مي‌گفت

كه اين است عشق، پايانش سرآغاز

علي بداغي

 

يافتنِ نامِ تو در واژگانِ يك فرهنگ؟

چه ياوه پنداري!

سنگينيِ معناي تو را كدام واژه مي‌كشد بر دوش؟

كه تو كوهِ بلندِ معنايي!

و واژه‌ها، گل‌ها و گياهان كوچكي كه بر دامنه‌ي تو مي‌رويند

تو قافِ بلندي كه زندگي تعبيرِ روشنِ خود را در قلّه‌ي تو مي‌يابد

كه آشيان سيمرغِ عشق و ايثار است

و پرنده‌هايي باشند وَلو يكايك كلمات، با بال‌هاي نيرومند

خيالِ سيمرغشان هم حتّي، از كمره‌ي تو هرگز گذر نخواهد كرد.

تو كوهي! سركشيده به آسمان

امّا نه!

تو بر فرازِ آسمان مي‌تابي

تو تبلورِ نوري، عصمتِ آفتابي

و به‌كارگيريِ واژه‌ها در تعبيرِ نامِ تو

به انديشه‌ي ساده و خنده‌آورِ يك طفل مي‌ماند

كه فكر مي‌كند با رفتنِ به قلّه‌ي يك كوه

خورشيد را مي‌توان به چنگ آورد

تو خورشيدي! خورشيدي!

امّا نه!

كه خورشيد از تو نور مي‌گيرد

هنگامي كه هر غروب، مانده و خسته‌اش

به بسترِ قلبِ خويش مي‌خواني

و سحرگاهان سوار بر توسن آتش و نور، از مجراي ديده‌ها،

به آوردِ سرما و تيرگيش مي‌راني

از تفسير نام تو، واژه‌ها بر خويش مي‌لرزند

هراسان و سرگشته

به سان مورچگاني كه آب در لانه‌شان رفته است

و تنها هر از گاه شاعري عاشق

قلبش از يك جرقه‌ي نگاه تو شعله‌ور مي‌شود و مي‌نشيند به خاكستر

و زان پس ققنوسِ شعري ماندگار

پر مي‌گشايد از آن به قلّه‌ي هستي

من امّا تنها عشق ورزيدن به تو را خوب مي‌دانم

و تعبيرِ نامِ تو را نه در ميانِ انبوهِ واژه‌ها

كه در كتابِ دلم، كه برگ برگِ آن بوي تو را دارد

- اگر نربايد امان ز چشمانِ من گريه -

مي‌خوانم

تعبيري كوتاه، امّا به درازاي رنجِ آدمي بر خاك:

چند قطره خون و

ديگر

هيچ.

علي بداغي

 

گُل، گياه، سبزه، درخت

حوض‌هاي بي‌آب

نيمكت‌هايي سخت از سيمان

مردِ پيرِ باغبان

چند تن خوابيده روي چمن

خواب مي‌بينند شايد كاري، منزلي، دلداري

چند تن سرگرمِ گفت و شنيد

از چه

اين را بيدي مي‌داند كه به زير افكنده است سر و مي‌دارد گوش

و در آن سوتر ديوانه زني آواره

باعث تفريحِ مردم شده است

مردمي خود شايد از درون بدتر از او سرگردان

و در آن گوشه سه مرد

سفره‌اي سبز، چمن

و جدالي آرام

شايد امّا نه يك دوستي ديرينه

دست و نانِ خالي

سر كه برمي‌گردانم

دو سه متر آن‌ورتر

مردي تازه رسيده است ز راه

در كنارش ليواني چاي

كفش‌ها زيرِ سر و

غرقِ چه فكري است

خدا مي‌داند

آن‌طرف‌تر دو جوان سخت مشغولِ كلنجار

نه با خود

و يا با دگران

با ستون‌هاي عمودي افقي

يك جدول

و نمي‌دانم آيا حل آن

مي‌دهد مشكلشان را پاسخ

...

آري اين جا همه چيز مثلِ هر روز و هر جاي دگر

تكراري است

در دلم مي‌گويم

لااقل كاش نسيمي بوزيد

تا تحمّل شايد مي‌شد كرد

در كنارِ خنكاي نفسش

خفقانِ اين تكرارِ كسالت‌زا را

در درونِ گوشم مي‌پيچيد سوتِ تيزي

حتماً

چي است نامش؟ يادم رفت

چراغ

باز قرمز شده است

قلمم مي‌ماند روي ورق

و كلاغي

قارقار

مي‌گشايد پر از روي درخت

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:9  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "دریغا! چلچراغِ عشق افسرد!" / علی بداغی / نشر توسعه / 1370
 

پاورچين‌پاورچين

با دامنِ پرسنگ

كودكِ عشق

مي‌گذرد از پرچين.

بهار

باغبانِ پيرِ خِرَد در خواب

ميوه‌هاي رسيده‌ي احساس

و پروازِ بي‌قرارِ سنگ

آه! چه هياهويي!

باغبان مي‌پرد از خواب

مي‌دود در باغ

چوبدستش بي‌تاب

مي‌شود پرتاب

و تنها خنده‌ي كودكِ سبد در دست

كه مي‌پرد از پرچين

و مي‌رود به شتاب

مي‌رقصد بر نوكِ چوبدستي‌اش

به جواب

لبانِ باغبانِ پير مي‌جنبد

و دشنامي بر آن‌ها نقش مي‌بندد

و باغ آهسته مي‌خندد

و خنده

جويبارِ خنده جاري مي‌شود

از هر شيار چهره‌ي اين پيرِ خواب‌آلود

قانونِ طبيعت

ديرگاهي بر جدارِ غارِ پيچاپيچ و تودرتوي او

نقش است

و او آهسته سوي بسترِ خود باز مي‌گردد

و بر بالِ خيالِ خود

- عجب! –

پر مي‌كشد تا سرزمينِ خواب.

پاورچين‌پاورچين

با دامنِ پرسنگ

كودكِ عشق

مي‌گذرد از پرچين

...

علي بداغي

 

- جهان، كوهي

و بر بلندايِ آن، زمان، داري

پژواكِ سهمگينِ سكوت

و دهانِ گشوده‌ي طنابي در آن بالا دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- در دايره‌اي از فريب

هزار خنجر به پشت و

خنجري در دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- گنداب‌هاي دهانْ‌گشوده‌ي دروغ

در كارِ تمام كردن آخرين تلاشِ نيلوفرِ حقيقت و پاكي

و هلهله و هياهوي هرزه گياهانِ تماشاگرِ سرمست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- كوره راه تجربه‌ها را درنَوَرديدن

و بازگشتن از سفرِ دردناكِ دوستي‌هاي عقيم

درنگي در گام و زهر سكوتي در جام

بايد ماند، بايد خورد

و در تنگناي بي‌باوري رفت از دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- با قلبي گشاده و احساسي زلال‌تر از چشمه

و انديشه‌اي به سادگيِ يك كودك

كه صادقانه عشق مي‌ورزد

و هيچ نمي‌خواهد مگر صداقت و صافي

و به ناگاه

دشنه‌اي در دل

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- دوستي كردن و نامردي ديدن

و گذشتن و باز مهر ورزيدن

و به عقوبت، رذالت ديدن

و ميانِ انبوه‌ي درد و، بي‌همدردي

آرزوي غروب

غروبِ رهايي بخش

و خلاصي از گنداب

و بودني زين دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- الصاقِ گلِ خشكيده‌ي محبّت و عشق

در دفترِ مچاله‌ي سينه

براي عبرتِ پروانگانِ عواطف و احساس

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- گريز از تنهايي، يك‌نواختي، بي‌تابي

با تن‌سپاري به هر آن كه بگويد: ”دوستت دارم“

به بهانه‌ي شكست در يك عشق (!؟)

و توجيه اين بي‌نوايي‌ها

با دستاويز قرار دادن كريستف و آنا (بي‌چاره ادبيات)

و شخصيت‌هايي زين دست (و صد البته نه ارنست و آدا)

- ”چو دزدي با چراغ آيد گزيده‌تر برد كالا“ –

و برانگيختنِ غبارِ هياهو و جنجال

براي كدر نمودنِ آيينه‌ي حقيقتِ تلخ

(بي‌نوا هورا كشان غافل بوق و كرنا در دست!)

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- خون‌چكان خاطرات

از صليبِ خاموشي

بر بلنداي جلجتاي تنهايي

و زهرخندِ هوس

- يهوداي پست –

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- خسته از جست‌و‌جوي ساليانِ دراز

دل خوش نمودن به باريكه‌راهي به حقيقتِ عشق

و پرستش و

آن گاه

افسوس!

فاحشگاني به هيئت فرشتگان

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- متهم شدنِ مجنون به بيماريِ خودآزاري

در دادگاهِ ناقدانِ عاقلِ امروزينه‌ي هنر

و نشستن به انتظارِ عقوبتِ فرهاد

و عفت‌ورزاني زين دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- تنها، شاهدِ ورودِ سياوشِ دوستي به آتش بودن

و انتظارِ خروجش را از ديگر سوي

به تيرخندِ سودابه‌ي فريب

خون گريستن

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- باورِ مرگِ عزيزان، هيچ

باور آوردن به مرگِ باورها

هنگام كه بر سرِ هر پيچ

تكه‌اي از ايمانِ تو مي‌رود از دست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- در چهار ديوارِ تنهايي

آكنده از سكوتي سنگين

آسمان را از دريچه‌ي كوچكي ديدن

تنها به عقوبتِ دوست داشتن و انديشيدن

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- سخن از بهار

بي‌حاصل

هنگامي كه ذهنِ باغ

در اغتشاشِ خاطره‌ي هجومِ تلخِ پاييز مي‌سوزد

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- پنجره گشودن‌ها و بي‌قراري‌ها

سرودن‌ها و گريه‌ها و زاري‌ها

و به درياي خيال و خاطره خودسپاري‌ها

به انتظارِ هيچ كس

و يا كسي كه هرگز نخواهد پيچيد طنينِ گام‌هايش

در اين بن‌بست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

- تكرارِ مكررات

حرف‌هاي صدباره

هيچ و پوچ

بيهوده

و تيرِ عمري كه مي‌رود از شست

زندگي اين است!

- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:8  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "دریغا! چلچراغِ عشق افسرد!" / علی بداغی / نشر توسعه / 1370
 

اي كاش مي‌توانستم از زيبابرينِ واژه‌ها

از روشن‌ترينشان

خورشيدِ شعري به شبِ گيسوانت بياويزم

تا باورم كني

علي بداغي

 

بگذار بسپارم به چشمه‌ي خورشيد چشمانت

شبِ دل را

آن گاه

به تماشاي من برخيز!

علي بداغي

 

كمان به خونِ كه زه مي‌كني اي عشق!

مرا به ناوكِ شعري توان انداخت

علي بداغي

 

عشق

سرگردان ميانِ باد و باران مي‌گذشت

قلبِ آدم‌ها

دريغا!

آزموني تلخ بود

علي بداغي

 

بذرِ كدام محبّت را افشان كرده دستِ عشق

در صحراي سينه‌ات؟

ابرِ عصمتِ آسمانِ كدامين چشم

به رگبارت گرفته سخت؟

تن به زلاليِ كدام چشمه سپرده‌اي؟

كه هر گوشه‌ي كويرِ دوش

- دلت را مي‌گويم -

گلستاني روييده سبز و سرخ؟

چيست كه بر لبانِ خشك و همواره بسته‌ات

بر پاي كرده اين چنين ضيافتي

غرقِ هياهويِ مرغانِ عشق؟

از عشقِ كدام

سر مي‌كشد شعله‌ي دلت به آسمان

تا ذوب كند زنجيرِ سرما به پاي مهر؟

كيست اين بنشسته بر قلّه‌ي دلت

كه فرهاد، تيشه برگرفته از زخمِ كوه

مي‌آورد بر سرِ شيرينِ خود فرود؟

محبوبِ تو كيست

كه مجنونِ شوريده اين چنين

در طوافِ دلت مي‌زند قدم

و ليلاي را آورده

ليلاي را!

تا قربان كند در برابرت؟

نسيمِ كدام نجابت بر تو وزيدن گرفته است

كه سياوشِ نگاهت

آرام و سربه‌زير

مي‌گذرد از كنار سودابه‌ي هوس

پرغرور و سرفراز؟

آخر

آخر اين تبسّمِ شكفته بر لبانت

انعكاس چيست

كه دريچه‌ي جهان را

در امتدادِ خويش

به سوي خنده‌اي دل‌گشا

باز مي‌كند؟

علي بداغي

 

از هر شراره‌ي نگاهت خورشيدي شعله مي‌كشد

بي‌چاره دل!

علي بداغي

 

هر خاطره خنجري ست كاري.

بي‌چاره حريرِ نازكِ دل!

علي بداغي

 

آسمانِ سينه‌ام تاريك و تار

ابر انبوه غمي سنگين به كار

تندرِ عشقي خدايا!

بارشِ شعري

بهار!

علي بداغي

 

آهاي! بزهاي اخفش! آهاي!

بهر خداهم شده يك بار

در تماميِ عمر

فقط يك بار

سر نجنبانيد!

علي بداغي

 

بي عشق نتوان زيستن

از عشق فرياد!

علي بداغي

 

شب

آه‌هاي سرد

دل، سوختْ‌بارِ درد

علي بداغي

 

كرمي ميانِ لجنزار

چشم دوخته به اعماقِ آسمان

- خدا -

نمي‌دانم به رحمتِ او اميد بسته

يا به همّتِ خود

تنها چيزي كه احساس مي‌كنم اين است:

به پروانه شدن مي‌انديشد

علي بداغي

 

در هياهو باد

در تكاپو رود

موج مي‌كوبد به ساحل محكم و سنگين

ساحل امّا در سكوتي سخت

هيچ بر لب از كلامي، هيچ

خسته و غمگين

تو گويي خواب مي‌بيند

صداي آب لالايي

و ساحل سخت خاموش است

امّا موج‌ها هردم هجومي صعب تر از پيش مي‌آرند

و ساحل هم‌چنان خاموش

و آن جا

آن كدامين كس

سكوتش در سكوتِ ساحلِ غمگين گره خورده ست

و رودِ زندگي امواجِ غم را سوي او برده ست

مي‌گويد به خود آرام:

- آوايش به روي بالِ باد امّا رَوَد تا دور -

”نمي‌دانم چرا بايد چنين غمگين نشست و هاي‌هاي خويش را

با هاي‌هوي موج‌ها آميخت

نمي‌دانم چرا بايد چنين در خود شكست و از فرازِ دارِ تنهايي

وجودِ خويش را آويخت

نمي‌دانم! نمي‌دانم! هميشه زندگي اين‌گونه جاري بود

و آدم، جاودان، تنها و در اندوه و زاري بود“

مي‌آيد صدايي روي بالِ باد

از آن دوردستِ دور:

”آري! بود!“

علي بداغي

 

ما را به گُر گرفتن حقيقت

شتابي نيست

به تماشاي نفت‌اندازيِ هندوان نشسته‌ايم

علي بداغي

 

دريغا! چلچراغِ عشق افسرد

هزاران جنگلِ پروانه پژمرد

دريغا! نيْ‌نواي عاشقان را

دلِ سردِ زمين در خود فروبرد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:7  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "دریغا! چلچراغِ عشق افسرد!" / علی بداغی / نشر توسعه / 1370
 

دايه مَنْديْرِ چِني؟

تيْ رَهِ شيرِ نَرِتْ دا چِه نِشِسْتي؟

كه صيادْ، لَوِ خَندونْ، دَمِ صُحوْ

مِنِ رَه زيْ و گُدَشت

دايه دَردِتْ وِ سَرُمْ

مُ چه بُگُم؟

دَردِ تو خِيلي زيادتر زِ هُنِه

كه مُ حَرفي بِزَنُم

دا!

دِلِتْ، چي يه مُرغي كه بِوُرِنْ سَرِسِه نِصْوِه

اِدونُم چه كَشِه

دا!

تو نَوني كه هَرسا اِنِشيني و اِخوني

چِطَور

اَنْجِنِنْ جونُمِه بِيتات، اي دا!

دا!

دِلُم مثلِ كَموتَر

يَه وُلا نَه

دو وُلا نَه

چه بُگُم دا؟

چَندِ ميا كه تو كَنْدي زِ سَرِت

تير خَرْدِه

چَنْدِ زَحْما كه تو وَندي مِنِ ريت

مِنِ خين دِر خَرْدِه

دا!

دِلِت خينِه

بُخون!

دا!

دِلُمْ تَنگِه

بُخون!

”چِه خووِه بِه شَوِ مَه يارِتْ وابات بو“ نِه بُخون!

”بِزني دَورِ دُنْيا تا جون وِ پات بو“ نِه بُخون!

دا!

دِلُم خينه

بُخون!

دا!

دِلِت تَنگِه

بُخون!

علي بداغي

 

نازنينُم!

كاشكي

اِتَرِسْتُمْ بِدِرارُمْ حاري

كه تِكِسْتِه وِ دِلِت

وِ نُوخونِ جونُمْ

سَرْوِ نازُمْ!

تيُمْ هَرْسا كه ايُفْتِه وِ تيات

تَشْ ايُفْتِه وِ دِلُمْ

تَشْ بيُفْتِه وِ دِلِس

كِه مِنِ دَشْتِ تيات

گُلِ غم كِشْتْ گُلُم

اي عزيزُم!

هَرْفَكْ

كِه مُ سِيلِتْ اِكُنُم

يادِ اَفْتَوْ دَهْرَوْ يُوفْتِه دِلُم

خينْ اِبووِه

خين وِ دِلْ با هَمُ كِه

گُلِ اَفْتَوْنِه دِرَوْ كِه دَمِ صُحوْ

زِ مِنِ دَشتِ دِلِتْ

وُ وِ جاس كِشْت تُخمِ شَوِنِه

نازِنينُم!

امّا

گُلِ سُهرِ دِلِتِه، نَكِه  بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ

كِه زِمِستون و پُوييز

كِرْدِنِه دَسْت يكي

بِپِلاسْنِنْ گُلِ سُهرِ دِلِتِه

تا نَيوفتِه تيِسْ هَرْجِكْ وِ بُهار

سَرْوِ نازُمْ!

بِگِريوْ!

تَنْگدل بو وُ بِنال!

وِ دو تا تيتْ

كِه اَفْتَوْ وِ حياسون اِوَنِه سَر وا زير

بِنِشين حَرْس بِوار

نازَنينُم!

امّا

گُلِ سُهرِ دِلِتِه

نَكِه  بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ

گُلِ سُهرِ دِلِتِه

نَكِه  بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ

علي بداغي

 

خَوْ گِرِه يارُمِه، مِرْزِنْگاسْ ري يَكْ سِهْرِسْتْ

داد و فِرياد وُرِسْتادْ كه: اَفْتَوْ گِهْرِسْتْ

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:6  توسط بداغی 

|+|نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 18:7 توسط مهراب امیری |

لابه‌لاي اين همه استعاره و تصوير

پِرِس‌شده‌ام

باور كن

سلام‌هايمان حتّي

استعاره از تبسّمِ سنگ است

- هيس‌س‌س! -

مي‌داني؟

اگرچه هرگز نشد ترانه‌اي بشنويم و اشكمان امان بدهد

و اگرچه در تمامِ ترانه‌ها تنها

جاي لبخندِ ساده‌اي خالي است

با اين‌همه

چه‌قدْر

چه‌قدْر

دلم براي ترانه‌اي تنگ است

علي بداغي

 

حالا گيريم

هي به استعاره و تصوير

طوفان را

به سروقتِ بابونه‌ها ببرم

و به استعانت سنگي

كبوتر را

از خاطراتِ نمناكِ آسمان

پاك گردانم

هيچ كس پِي به اندوهِ اين دلِ صاحبْ‌مرده خواهد برد؟

آه!

ديگر طاقتم طاق است

آخر

هر كجاي اين سال‌هاي بي‌ترانه كه مي‌نگرم

پروانه‌اي

به سنجاق است

علي بداغي

 

وقتي كه پنجره‌ها و پرده‌ها

به اصراري غريب

پلك بر هم نهاده‌اند

ستاره‌ها و پرستوها

چه ساده‌اند

علي بداغي

 

ديگر

خو گرفته‌ام

به دوخوانيِ زنجير و زنجره

يادش به‌خير!

خواب‌هايمان حتّي

از پرستو بود و

پنجره

علي بداغي

 

 

زيرِ اين سرگشته جاويدِ كبود

ناگزير از بلبشوي نان و

درهم‌مي‌كشدْهردَم‌سگرمهْ آسمان و

هي سلام از روي عادت

در حصارِ سربيِ سيمان و دود

دلْ‌خوشي‌مان

هي به مشتي خواب و رويا و

همين آوازهاي ساده بود.

بود

چندرغازِ روياهايمان را هم

ربود!

علي بداغي

 

- خب پدر!

خسته نباشي و

نباشد تن و جانت كسل!

ماحصلِ آن همه دلواپسي

كودكت آمد به در از آب و گل.

- حوصله كن نازنين!

تازه رسيديم به بن‌بستِ دل.

علي بداغي

 

يادِ آن رويا به خير!

تا دو چشمِ خيس و خسته

در پسِ پرچينِ پلكم

تازه مأوا مي‌گرفت

دل

گريبان غبارآلودِ آن بي‌چاره‌ها را

مي‌گرفت

علي بداغي

 

چشمم

به شب و

پنجره و

دو چشمِ خوابيده‌ي دل‌داده‌به‌مهتابِ تو بود

واماندم

در كوچه‌ي آسمانِ آبي

آخر

ماه

با سبدي ستاره

بي‌تابِ تو بود

علي بداغي

 

بر سپيدِ صخره‌ي صعب‌العبورِ لاجرم ليزِ تصاويرِ خيال

ازنفَس‌افتاده آهوبره‌اي

با سگان صيد و ...

در خوابي سبك

بهمني بالقوه چون غولي عظيم ...

شاعري آشفته بر تيغِ تخيّل

دل دو نيم

علي بداغي

 

بيا و

براي يك بار هم كه شده

از رخت‌خوابِ رخوت‌ناكِ خاطراتِ خلسه‌آورت

برخيز!

تماشايي ست

واپسين بوسه‌هاي بي‌صداي نسيم

بر انگشتانِ كشيده‌ي باغ و

بي‌قراريِ باران و

شكوهِ شاعرانه‌ي اين وداعِ شورانگيز.

تو را

به تمامِ ترانه‌ها!

نه‌ـه‌ـه‌ـه!

به فراسوي صعب‌الصعودِ سوسويِ استعاره‌ها

برخيز!

برخيز!

همين روزها ست

كه كوچ مي‌كند از تمامِ كوچه‌ها

پاييز.

علي بداغي

 

- يادش به خير آمدشدِ گهواره و لالايي و افسانه‌ها و قصّه‌ها!

- از زندگي سيرم نكن!

- هي پرسه در بي‌انتهاي كوچه‌ي بارانيِ پروانه‌ها!

- پيرم نكن!

- گيريم من ساكت شوم امّا تو ...

- تحقيرم نكن!

بگذار و عَد پاي ستونِ سختِ باران‌خورده‌ي احساس

زنجيرم نكن!

در اين خيابان‌هاي خالي از خداي مرگ بر يا زنده بادا نان

زمين‌گيرم نكن!

دردت به جانم

بگذر و

زين بيش‌تر

خون در دلِ

آهوي كركس در پيِ

صحراي تصويرم

نكن!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:5  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "بود ، چندرغازِ روياهايمان را هم ربود" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1379
 

گرچه جمعه ست و

به ظاهر

كوچه‌اي در وحشتِ آمدشدِ نفرت‌برانگيزِ قُرُقچي‌هاي قوماً انكرالاصوات آب و

نوچه‌هاي نعشه‌ي نان نيست

هيچ كس

گوشش

بدهكارِ

صداي پچ‌پچِ پاييزيِ پروانه‌ها

با باد و باران نيست

علي بداغي

 

شاعر كه شدي

خسته‌اي از هر جنگي

آن گونه

كه حتّي اگرت

دشنه ببارد

فلك و

زمين

به دشنام آيد

دستت

بنمي‌رود

به سوي سپري

يا

سنگي

ديگر

تويي و

تراكمِ

دلْ‌تنگي

علي بداغي

 

دودكشِ درهمِ هي‌ديده‌به‌ديدارِدود!

كاش

هميشه

كَمكي سرد بود!

علي بداغي

 

كودكي

پاشيده بر ديوار

گنجشكي

به سنگ

...

شاخه نجوا مي‌كند:

”نفرين به جنگ!“

علي بداغي

 

به عبورِ آبيِ ابري

اعتباري نبود.

پس

نشستيم در معبرِ طوفان

حتّي بشارتِ غباري نبود.

خسته و خاموش

رو به آفاقِ افسانه آورديم

شيهه‌ي هيچ اسبِ بي‌سواري نبود.

كه مي‌داند؟

شايد

اشتباه فهميديم

و از نخست

قراري نبود.

علي بداغي

 

ماه

آن بالا

چه حالي مي‌كند!

شيشه‌ي شيرِ شبش را

كودكي

در دهانِ گربه

خالي مي‌كند.

علي بداغي

 

در شهر

وِلوِله‌اي برپا ست

خانه‌هاي نه‌چندان‌سال‌خورده را حتّي

مي‌ستيزند و

مي‌سازند

و ديوانه‌اي نشسته روي درخت

رد پاي پرسشش

بر جبين‌هاي خيسِ عابران جاري ست:

”راست مي‌گويند

كه ديوانگان تنها ساكنانِ كوچه‌هاي سبزِ پروازند؟“

...

مي‌ستيزند و

مي‌سازند

علي بداغي

 

آسمان

پيشاني‌اش را

زد به سنگ.

دستِ كودك

رنگي و

در دفترِ او

يك تفنگ.

علي بداغي

 

متراكم شده‌ام.

تُنُك آبي تاريك

ترْكِ تكرارِ تكاني تَك‌وتوك

كه اگر ماتَرَكِ تَرْكِ تَكَلّم تَرَكي بردارد

مي‌تَرَكم.

تَرْكم كن!

علي بداغي

 

در شگفت از شاپرك‌هاي به چشمِ كودكان شايد شرير

دخترك

در كوچه‌اي

هِن‌هِن كنان

مي‌گذارد دست بر زنگِ دري.

شاپرك‌ها هم‌چنانِ آه و

مي‌ريزد عرق

در حصارِ دستِ او

نيلوفري.

مي‌شود در باز و

روي بسترش

مادري خم گشته

مي‌گويد:

پري!

علي بداغي

 

مانده آيا در خيالت

هيچ از آن با هم نشستن

در نشيبِ آبشاران و

شقايق‌هاي شاد؟

يا همين را نيز

نان

رخصت نداد؟

خوش به حالت!

خوش به حالت!

كاش ما را نيز

سهمي از بسيارِ نسيان بود و

دل دادن به باد!

نفرت و نفرين به ... بگذر!

باز فوجي از كبوترهاي گفتم‌رفته‌ياد

گام بر پرچينِ چشمانم نهاد!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:4  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "بود ، چندرغازِ روياهايمان را هم ربود" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1379
 

كوچه از خِش‌خِشِ دامانِ استعاره‌اي

لب‌ريز.

پنجرا را باز مي‌كنم:

پاييز!

علي بداغي

 

كودكي

دلْ‌نگران

زل‌زده در بركه‌ي آب.

لبِ گل ميزي گرد

ماهيِ كوچكِ نازي

در خواب.

مات و مبهوتِ تماشا

مهتاب.

علي بداغي

 

كودكي

در امتدادِ جويِ باريكي

روان

با نگاهي دردناك و

گام‌هايي پُرشتاب

...

نعشِ گنجشكي

بر آب

علي بداغي

 

شاعر هم كه نباشي و

اهلِ آباديِ باد و باران و دلْ‌تنگي

مگر مي‌شود

بي ترانه تاب آورد

در غباري

كه قُمريِ عاشق

در منتهي‌اليه غربتي غمْ‌بار

با ترديد

مي‌نشيند

روي پرچينِ پيرِ بي‌رنگي

و دست از دامنِ زمين

رها نمي‌كند

با تمامِ تلاشِ كودكان

سنگي؟

علي بداغي

 

حاصلِ حوصله‌ام را

گردبادِ بي‌قراري

برد.

باز

در كوچه‌پس‌كوچه‌هاي خيال

چشمم

به خاطره‌ي خيس و كهنه‌سالي

خورد.

علي بداغي

 

كاش

يك تنگِ غروب

كه من از كوچه‌ي آشتي كنان

مي‌گذشتم خاموش

گونه‌ام رد قدم‌هاي ”مگر خاطره‌هم مي‌ميرد!؟“

تو از آن سويِ همان كوچه ...

خدايا!

نفسم مي‌گيرد!

علي بداغي

 

ساده دل

چون غنچه

گُلْ‌برگِ تنش را

از هراسِ تلخِ طوفانِ نگاهي ناگهان

با حجابِ سبزِ روياهاي خود

پوشيده بود

بي‌خبر

از اين كه احساسم

زلالِ عشق را

در نمي‌دانم كدامين سوي صحراي خيال

از ميانِ چشمه‌ي ترديدِ چشمانش

شبي

لاجرعه

از فرطِ عطش

نوشيده بود

علي بداغي

 

كودكم

وارفته‌بود.

گربه

از حوضِ بزرگِ خانه‌ي همسايه

بالا رفته بود.

علي بداغي

 

پاسِ احساسي

كه خارستانِ خاموشِ خيالم را

به‌خاكستركشيد و

ريخت

در شريانِ تنگِ شعرهايم

باز

شور زندگي

شاخه‌اي مريم

برايش بردم و

شرمندگي

علي بداغي

 

راستي!

گيريم

هر خنجر كه در پهلوي باورها نشست

نوشداروي شرابي

شيوني

شعري

به كارش مي‌كني

دل كه چركين شد

چه كارش مي‌كني!؟

علي بداغي

 

بر نمي‌آيد به غير از ”دوستت مي‌دارم“ از دستم

حس و حالي هست

پس

هستم

علي بداغي

 

باورم كن

باورم كن

رهگذارِ كوچه‌هاي خيسِ رويا و خيال و خاطرات و حيرت و موسيقي و حسّ و كلام

باورم كن

باورم كن

از فشارِ بغض

ديگر

در نمي‌آيد صِدام.

با نگاهت

ايمنم كن

تا بگويم:

”دوستت دارم!“

همين و

والسلام!

علي بداغي

 

دوستت دارم!

و مي‌دانم كه مي‌داني

خيالت

سطرْ سطرِ خيسِ احساسِ تو را

از دفترِ ترديدِ چشمانت

نمي‌شد خواند؟

ديوانه!

دوستت دارم!

و مي‌دانم كه مي‌داني

نمي‌داني ولي شايد

تماشاي تو در بي‌انتهاي كوچه‌ي بارانيِ رويا

چه دنيايي ست!

دوستت دارم!

و مي‌دانم كه مي‌داني

نمي‌دانم ولي

آيا تو هم

باريكه راه‌هاي خيال و خاطراتم را

ستونِ يادبود خنجر و خون و جراحت مي‌كني يا ...

يگذريم!

اين دمِ آخر

خيالم را

با كلامي خيس

راحت مي‌كني؟

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:3  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "بود، چندرغازِ روياهايمان را هم ربود" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1379
 

هي نپرس آخر چرا

اين همه پروانه و پرواز را

لابه‌لاي دفترِ خيسِ تصاويرِ خيالي خسته

در سيلابْ‌گيرِ خنده‌اي خاكستري

جا كرده‌اي

باغِ طوفان‌ْ‌رُفته را

آيا

تماشا كرده‌اي؟

علي بداغي

 

بي‌تو باران

ديگر آن پيغام‌دارِ لحظه‌هاي ناب نيست

خشكسالان خيالم را ببين

هيچ

الّا

بي‌دريغا ريزِ هرگز

روي بامِ خواب نيست

علي بداغي

 

شاعر كه مي‌شوي

 برادرت

باد است و

خواهرت

بنفشه‌اي بي‌قرار

در غروبِ غربت‌آلودِ گندم‌زاران.

و خانه‌ات؟

خانه‌ام؟

مي‌دانم كه نمي‌آيي

امّا بنويس:

حوالي ديروز

كوچه‌ي شهيدْ شقايقِ پيشين

يك در مانده به انتهاي آخرين بن‌بست

شماره‌ي

باران.

علي بداغي

 

ذرّه‌بين

مبهوت و

در آشوبِ انگشتانِ كودك

شاپرك

آزرده‌خاطر

در تلاش و پيچ و تاب

با دلي پُردرد

در مرزِ سَحر

مي‌كند اين پا و آن پا

آفتاب

علي بداغي

 

شاعري

سردرگريبان

در كنارِ تخته سنگي

در مسيرِ ماسه‌ها

افتاده بود.

قهرمانش را

لبِ دريا

به كشتن داده بود.

علي بداغي

 

نگهبان

در سوتِ خود دميد و

كودك دو پا قرض كرد

تا خانه.

ديدني بود

رقصِ پروانه!

علي بداغي

 

بوي جنگي سخت با نان مي‌دهند

رفتني ديگر به ميدان مي‌دهند

پرچمِ خونخواهيِ رويا به دست

چشم‌هايت بوي باران مي‌دهند

علي بداغي

 

پيرزن، شب‌بو به گيسوها و دست

گرمِ لالايي، لبِ دريا نشست

ماهيان در خواب و، دريا بي‌قرار

چنگ‌زد پيراهنش را موجِ مست

علي بداغي

 

از جنسِ ترانه‌ها و باران بودي

بي‌شايدي از عشيره‌ي جان بودي

هر عابرِ خيسِ گونه‌ام مي‌گويد

كوتاه‌ترين معنيِ مهمان بودي

علي بداغي

 

لحظه‌هايم همه باراني بود

بودنم بُعدِ غزل‌خواني بود

آخرين دست تكان‌دادنِ تو

اوّلين نقطه‌ي ويراني بود

علي بداغي

 

يادِ آن روزي كه اين جا خانه بود

جاي جولانِ دلي ديوانه بود

پاي آن شب بوي وحشي، پلك‌هام

پيله‌هاي پاره‌ي پروانه بود

علي بداغي

 

آمد شب و يك ستاره بر در كوبيد

بر پنجره مهتاب فراتر كوبيد

انگار به ميله‌هاي مژگانم باز

پروانه‌ي خيس و خسته‌اي سر كوبيد

علي بداغي

 

دلي از ”هرچه بادا باد!“ دارم

خيالي خالي از فرياد دارم

كنارِ خطِ پايانِ شقايق

فقط نامِ تو را در ياد دارم

علي بداغي

 

در خاليِ خانه خِش‌خِشِ بيداد است

هر خاطره‌اي فلاخنِ فرياد است

در كوچه صدايي آشنا مي‌آيد

پرمي‌كشم و پنجره را وا ... باد است

علي بداغي

 

يك عمر گذشت و بي تو تاب‌آوردم

بي‌چاره دلم را به‌عذاب‌آوردم

هر بار كه طفلكي هوايت را كرد

او را به خرابه‌هاي خواب آوردم

علي بداغي

 

شعر شايد شورشي بي‌حاصل است

تركشِ تنهايي و نعشِ دل است

يا ... نمي‌دانم ... فقط حس‌مي‌كنم

بغضِ دريا در گلوي ساحل است

علي بداغي

 

بوي جنگي سخت با نان مي‌دهند

رفتني ديگر به ميدان مي‌دهند

پرچمِ خون‌خواهيِ رويا به دست

چشم‌هايت بوي باران مي‌دهند

علي بداغي

 

كاش باور كرده بودم باد را

آن چه اين جا اتّفاق افتاد را

بر تمامِ كوچه‌هاي خيسِ دل

مي‌نوشتم ”زنده باد اعداد!“ را

علي بداغي

 

از دستِ تو با ترانه‌هايت شاعر!

آن عاطفه‌ي سربه‌هوايت شاعر!

تا كي بزنم وصله به تنهاييِ خويش؟

ديوانه شدم به آن خدايت شاعر!

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:2  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "بود ، چندرغازِ روياهايمان را هم ربود" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1379

 

پيرزن شب‌بو به گيسوها و دست

گرمِ لالايي لبِ دريا نشست

ماهيان در خواب و دريا بي‌قرار

چنگ زد پيراهنش را موجِ مست

علي بداغي

 

بر تَركِ نگاهي تَرَك‌آلود و خراب

از مرزِ ستاره‌ها گذشتم به‌شتاب

انگشت به كهكشان كشيدم كه كسي

فرياد زد اي واي و ... پريدم از خواب

علي بداغي

 

از جنسِ ترانه‌ها و بارن بودي

بي‌شايدي از عشيره‌ي جان بودي

هر عابرِ خيسِ گونه‌ام مي‌گويد

كوتاه‌ترين معنيِ مهمان بودي

علي بداغي

 

لحظه‌هايم همه باراني بود

بودنم بُعدِ غزل‌خواني بود

آخرين دست‌تكان‌دادنِ تو

اوّلين نقطه‌ي ويراني بود

علي بداغي

 

مي‌آيي و با يك ”بيا“ ازدست‌وپايم‌مي‌بري

ديشب كه بردي تا خدا، امشب كجايم مي‌بري؟

بر بالِ احساسي كه از تصويرها تن‌مي‌زند

يك‌راست تا سرچشمه‌ي خوابِ خدايم‌ مي‌بري

بر پشتِ ماهم مي‌نشاني با نگاهي ناز و باز

تا دوردستِ آبيِ بي‌انتهايم مي‌بري

در سنگلاخِ ”دوستت دارم“ بنازم نازنين

با اين همه تاول، تماشايي به‌پايم مي‌بري

در زيرِ باراني كه نجوا مي‌كند با برگ‌ها

با چترِ گيسويت به سوي قهقرايم مي‌بري

در كوچه‌هاي كودكي چيزي به دستت مي‌دهم:

”تا روزِ تنگِ عاطفه اين را برايم مي‌بري؟“

چون كودكانِ سرزمينِ ساده‌ي افسانه‌ها

با سِحرِ نايِ خود، به غاري بي‌صدايم مي‌بري

اين بار وقتي آمدي، بغضم اگر مهلت نداد

از پيش‌تر مي‌گويمت: ” تا جلجتايم مي‌بري؟“

هرچند مي‌دانم به جشنِ گريه‌هايم مي‌بري

مي‌آيي و با يك ”بيا“ ازدست‌وپايم‌مي‌بري؟

علي بداغي

 

با نگاهي در دلم جا كرد و رفت

مشتِ احساسِ مرا وا كرد و رفت

در هزاران توي تاريكِ خيال

آذرخشي بود و غوغا كرد و رفت

با صداي ساده‌اش جوري غريب

واژه‌ها را خواند و معنا كرد و رفت

نعشِ نيمه‌جانِ مرغِ عشق را

با تحسّر رو به گل‌ها كرد و رفت

با شكوهِ شانه‌ها شوري غريب

در دلِ آيينه بر پا كرد و رفت

بارشِ ”با“ از لبش، خون در دلِ

لشكرِ ناباورِ ”تا“ كرد و رفت

چيزَكي در عمقِ احساسم... ترق!

در شگفتي ماند و حاشا كرد و رفت

آمد و در كوچه‌هاي بي‌كسي

گريه‌هايم را تماشا كرد و رفت

خواستم چيزي بگويم، ناگهان

پلك‌هايم را ز هم وا كرد و رفت

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:1  توسط بداغی 

|+|نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 18:6 توسط مهراب امیری |

دلي بايد

به گنجايش دشنه‌هاي جهان!

باورت نمي‌آيد، بسم‌الله!

علي بداغي

 

”دوستت دارم“

زنبق، آرام در گوشِ طوفان گفت.

طوفان

درنگي نمود و

سر به دامانِ زنبق خفت.

علي بداغي

 

بيچاره سنگِ سرگردان!

رها كه شد به جانبِ بلبل

نمي‌دانست

قلبِ كودك را بشكند

يا

گُل

علي بداغي

 

چه تفاوت دارد

تمامِ نگاه‌ها اگر

سنگ مي‌شود؟

من

دلم براي سنگ‌ها هم

تنگ مي‌شود

علي بداغي

 

قناري!

هان!

خبرداري

كه شايد تا به تعبيرِ شقايق پلك برداري

برداري؟

علي بداغي

 

ماهيان در خواب

تا صداي روشنايي

پا نگيرد در سكوتِ كوچه‌هاي آب

پشتِ ابري مي‌خزد مهتاب.

علي بداغي

 

آب

جاري مي‌شود در كرت

مور مي‌لرزد ميانِ قايقي از برگ

...

كودكي خم مي‌شود بر آب

هم‌زمان با مرگ

علي بداغي

 

باغبان در خواب.

گُل

انگشت بر لب‌ها نهاد.

باد

بندِ گفش‌ها را

مي‌گشاد

علي بداغي

 

غلبه نمودن به قلعه‌ي قلبم

نه محاصره مي‌خواهد

نه توپ و تفنگ

حتّي تلنگرِ يك سنگ

 

اشاره‌ي تبسمي كافي‌ست

علي بداغي

 

از پيچ‌پيچِ اين همه ستاره كه بگذري

مي‌رسي به هيچ

و آغاز مي‌شوي

علي بداغي

 

پرسه مي‌زند باد

گِردِ پيوندي

...

من به گريه مي‌افتم و

تو مي‌خندي

علي بداغي

 

باد مي‌آمد

باد

ساقه‌اي خم مي‌شد

كودكي نخ مي‌داد

علي بداغي

 

سر مكش ديوانه‌وار

در ميانِ كوچه

پرده‌ي بي‌قرار!

باد

پيغامي ندارد

جز غبار

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:50  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

مرغك از درد به خود مي‌پيچيد

باد

پرهاي گلي را

مي‌چيد

علي بداغي

 

باد

با شلاقِ خون‌آلود

مي‌خنديد و

پنهان

در پناهِ پونه‌ها

رازقي

باور نكرد.

غيرتِ پروانه را!

لب تر نكرد

علي بداغي

 

كه گفته است

پرواز

تبلور حسرت باشد و

منتهاي دل‌تنگي؟

آه!

پرنده‌ي پركشيده‌ي سنگي!

علي بداغي

 

شانه‌ها را باد

به ابرِ غمگين داد

...

و از پا افتاد

علي بداغي

 

وقتي كه به يك اشاره‌ي باد

سرو با تمامِ صلابتش افتاد

به چه مي‌نازيد؟

بوته‌هاي بي‌بنياد!

علي بداغي

 

باد

پروامي‌كند

پروانه

پروامي‌كند

علي بداغي

 

پشتِ پرچين

چهره‌ي پرچينِ پاييزِ خبرچين

درهم و آشفته بود

قاصدك

چيزي

به گُل‌ها

گفته بود.

علي بداغي

 

آرامشِ چشمه

پچ‌پچِ ماه و پلنگ

افتادنِ سيب و

خوردنِ تير به سنگ

علي بداغي

 

باد

با بيد بود و

بوته مي‌لرزيد

علي بداغي

 

تماشا را

اگر طاقت نداري

- كه داري -

چرا در خلوتم پا مي‌گذاري

علي بداغي

 

پس از آن پرسه‌ي پردامنه در پهنه‌ي پوچ

اينك

كوچ!

چه‌كنم‌سارِ غريبي‌ست خيالِ شاعر

علي بداغي

 

امتدادِ قرمزي را

رويِ برف

گربه‌اي خاكستري

دنبالِ طوطي كرده بود

...

كودكي

گريان

كنارِ پرده بود

علي بداغي

 

سيب

با وضعِ فجيعي بر شاخ

سنگ مي‌خورْد و

از آغوشِ سبد

تن مي‌زد

كودك انگار

به ناباوريِ

من مي‌زد

علي بداغي

 

اشتباه

هميشه از شاپرك‌هاي عاشق نيست

باور كن

شقايق هم

ديگر آن شقايق نيست

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:49  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

 

با شگفتي به تماشاي گريه‌ام ننشين!

چيزي نيست

تنها

ترانه‌اي تاريك

در تلنبارِ تنهايي‌ام

تركيد

علي بداغي

 

هيچ مي‌داني

كبوترها چرا

بر بلندِ بادها

گردن‌فرازي مي‌كنند؟

پيشِ چشمانِ من و تو

عشق‌بازي مي‌كنند

علي بداغي

 

شاپرك

تا در هلالِ لاله آتش‌بال شد

لاله لالِ لال شد

علي بداغي

 

خواب مي‌ديدم

به خونِ واژه‌ها

دست‌هاي زنبقي

آغشته بود

شاعري

پروانه‌اي را

كشته بود

علي بداغي

 

ماه

گاهي خنده سر مي‌داد و

گاهي مي‌گرفت

كودكي

از حوض

ماهي مي‌گرفت

علي بداغي

 

از پنجره‌ها خاطره مي‌بارد و خالي

چه سالي!

چشمي چه كنم چك‌چكِ چركينِ سؤالي

چه حالي!

علي بداغي

 

صداي سكه‌اي آمد

خدا

در زيرِ پاي عابران

له شد

علي بداغي

 

سكوتِ عاشقان

از بي‌رگي نيست.

سگان را

انتظاري

جز سگي نيست.

علي بداغي

 

پرده را پس مي‌كشم

پس مي‌كشم

علي بداغي

 

چند گاهي بلبل و

يك چند زاغ.

روزگاري چلچله.

وقتي كلاغ.

مي‌توان آموخت

از دستانِ باغ.

علي بداغي

 

چه نجوايي‌ست بينِ شاخه و باد؟

نمي‌دانم!

ولي برگي نيفتاد.

علي بداغي

 

پرستو

بومِ شب را

رنگ مي‌كرد

كماني

پچ‌پچي

با سنگ مي‌كرد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:48  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

 

از كدام پرنده بپرسم:

”بر فرازِ قلّه‌ها چه خبر؟‌“

وقتي عقاب

آشيان مي‌كند

بر عمودِ برق!؟

علي بداغي

 

فرا مي‌شد پرستو

هي فراتر

نمك مي‌ريخت

بر زخمِ

كبوتر

علي بداغي

 

پرده‌ي بي‌پير

تكاني نخورد

باد

پسِ پنجره كوبيد و

مُرد

علي بداغي

 

با آن همه شتاب

موجِ ناآرام

چه ديد

بر صخره‌هاي سخت

كه به دريا كشيد

نالان

رخت؟

علي بداغي

 

از پسِ پنجره فرياد بر آمد:

”هي باد!

از شقايق چه خبر؟

با توام آخر هي باد!“

باد برگشت و

نگاه مرغك

روي يك لكّه‌ي قرمز

جان داد

علي بداغي

 

همچو خورشيد

كه سر بركشد از پشته‌ي برف

دخترك

خيره به گنجشكِ پناهنده به آغوشِ سپيدارِ سپيد

نم‌نمك

مي‌خندد

...

پنجه‌اي

پنجره را

مي‌بندد

علي بداغي

 

بر بلنداي كنارِ آبشار

سر به دامانِ گُلي

نوميدوار

اشك مي‌ريزد

قناري

بي‌قرار

...

باد

بازي مي‌كند

بر صخره‌هاي انتظار

علي بداغي

 

تا مبادا

ناگهان

از نگاهِ نرگسي

بالا رود

در ركابِ باد

باران

مي‌دود

علي بداغي

 

شبانِ خسته‌ي خورشيد

سفره مي‌گسترد آن دور

گِرده‌اي نان و

خوشه‌ي انگور

علي بداغي

 

با شتابي غريب

سوي ساحل تاخت

و پيش از همه به پايان رسيد

يعني

باخت

علي بداغي

 

رفتنت را

ز پسِ پنجره مي‌پايم و

هر گام

به چشمم

سالي ست

مي‌دوم سويِ كمد

خانه بي خش‌خشِ دامانِ بلندت

خالي ست

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:47  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

رفته بودم

لبِ ساحل

كه به خورشيد

سلامي بدهم

تنگِ غروب

دست در زيرِ سرِ خاطره‌ها

خوابم برد

...

موج

بوسيد و

به گردابم برد

علي بداغي

 

هردم

خاطره‌اي

به خيالم آونگ مي‌شود

و نگاهِ بي‌رنگم

با شرنگِ رگانم

رنگ مي‌شود

راستي!

در زمانه‌اي چنين

كه تبسّم

نچكيده از چهره‌ها

سنگ مي‌شود

هيچ‌كس

دلش

براي شقايقي

تنگ مي‌شود؟

علي بداغي

 

يعني امشب نيز

بايد

بي تماشاي شيوعِ شبنم و شورِ شقايق

در شلوغِ شبدر و شب‌بو

شكيبايي كنم

در نشيبِ شيون و شولاي شب؟

شور بختي را ببين!

شيهه‌ي ماه

استخواني مي‌گذارد

لاي زخمِ ابرها.

ناودان‌ها

ناگهان

از خواب

خالي مي‌شوند.

علي بداغي

 

گاهي

حتّي از تكلّمِ ستاره با سكوتْ دل‌گيرم

باورت نمي‌شود شايد

امّا هنوز

آن قدر ساده‌ام

كه طفلِ طوفان را

مي‌گذارم ميانِ زنبق‌ها

و عكس مي‌گيرم

و عليرغمِ باورِ باران

شكارچيِ غمگين

با يك بغل خورشيد

مي‌رود به سروقتِ آهويِ افتاده‌ازتخته‌سنگِ تصويرم

مي‌خندي؟

تازه اين كه چيزي نيست!

هنوز هم

هر غروب

ترانه‌هايي ترد

مي‌گذارم كنارِ قرصي نان

و تعارف مي‌كنم

به همسايه‌ي زمين‌گيرم

و تماشاي راه شيري را

قطره‌اي ديروز

مي‌چكانم

به چشمانِ مادرِ پيرم

باورت نمي‌شود شايد

اما هنوز

آنقدر نازكم

كه با تماشاي آخرين تقلاي قايق‌هاي كاغذينِ كودكان در آب

مي‌ميرم

و با تورّقِ يك سنگ

دست

به ديوار گريه مي‌گيرم

باورت نمي‌شود شايد

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:46  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

كاش مي‌شد

پيشاني به شانه‌ي ابري نهاد و

سال‌ها گريست

بي حضورِ مزاحمِ بادِ ولگردي!

يا چه مي‌دانم!

گذشت و رفت

با طوفان

چون برگچه‌ي زردي!

دست كم كاش

درنگي مي‌كرد

لحظه‌اي

دردي!

...

خدايا!

چه روزگارِ نامردي!

علي بداغي

 

آشياني بر چنار

جوجه‌اي در انتظار

مي‌رسد از دورها

خسته‌بالي در غبار

سايه‌اي در پشتِ سرو

با كماني بغض‌دار

...

آشياني بر چنار

جوجه‌اي در احتضار

علي بداغي

 

آمدي پروانه‌اي تر با تو بود

يادِ زنبق‌هاي پرپر با تو بود

گريه بر آغوشمان پيشي گرفت

يك بغل بوي كبوتر با تو بود

علي بداغي

 

بد به باران گفتنم بيهوده است

پشت بر گُل خفتنم بيهوده است

چون دلي دارم ز جنسِ آشتي

بر كسي آشفتنم بيهوده است

علي بداغي

 

با غروبِ غريبِ پاييزي

طرحِ هر قصّه‌اي كه مي‌ريزي

به ترانه تو را به تنهايي!

بلبلي را به گُل نياويزي!

علي بداغي

 

اهلِ دل باش و هر كجايي باش

كافر و مؤمن و دوتايي باش

جام برگير و به لطفِ اهريمن

از همه بگذر و خدايي باش

علي بداغي

 

كاش كودك بودي و قلبم عروسك‌خانه‌اي

پشت‌بامِ پلك‌هايت نم‌نمِ افسانه‌اي

كوچه‌ها را كاشكي هرگز خياباني نبود

سنگِ دستِ كودكان بودي و من ديوانه‌اي

علي بداغي

 

انگار كه از پنجره اين جا خبري نيست

از پچ‌پچِ پاييز و پرستو خبري نيست

جز باد كه تابوتِ مرا مي‌برد از ياد

در كوچه‌ي بي‌حادثه‌ها رهگذري نيست

علي بداغي

 

تا بسترِ بسته مُنتهاي غمِ او ست

از دوست چه مي‌فهمد بي‌چاره‌ي پوست

تردامن و دركِ عشق!؟ جل‌الخالق!

”از كوزه همان برون تراود كه در او ست“

علي بداغي

 

با اين دلِ ديوانه كه در بر داري

با اين همه افسانه كه در سر داري

چندان نه غريب مي‌نمايد شاعر

گر سهميه‌ي خوردنِ خنجر داري

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:45  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

همسايه‌ي حسرتْ‌ثمرِ گل‌ْسنگم

پاخورده‌ي خاطراتِ خالي‌رنگم

اي ابر! به آبروي بارانيِ باد!

با پنجره پچ‌پچي بكن! دل‌ْتنگم

علي بداغي

 

با خاطره‌ها حالِ خرابي دارم

كو شانه‌ي دوست؟ شعر نابي دارم

چون پرچمِ پاره‌پوره‌اي بر لبِ بام

عمري ست به دل حسرتِ خوابي دارم

علي بداغي

 

بي روي تو با اين همه روشن چه كنم؟

با پنجره و نسيم و سوسن چه كنم؟

در خلوتِ خاكستريِ خاطره‌ها

جز تكيه به شانه‌هاي شيون چه كنم؟

علي بداغي

 

شوريده دلم! حصار آماده كنيد

دژخيم و درفش و دار آماده كنيد

دژخيم و درفش و دار با او چه كند!؟

يك تار ز موي يار آماده كنيد

علي بداغي

 

در گفت: ”مگر ناله‌ي پيوسته شدي

چون من كه تو شكوه مي‌ كني خسته شدي؟“

ديوار سكوت كرد و آيينه شنيد:

”از پيكر و پا و سر اگر بسته شدي! ...“

علي بداغي

 

از قابِ غروب و قلبِ سنگ آمده‌ام

دنبالِ ترانه با تفنگ آمده‌ام

بگذار در اين حوالي‌ام با گريه

از طعنه‌ي بن‌بست به‌تنگ‌آمده‌ام

علي بداغي

 

دل‌خوش نه به اين جهان و آن ديگري‌ام

بي حوصله‌تر ز هرچه‌نامم‌بري‌ام

آن سوي هزارتوي تاريكِ عصب

آيينه‌نشينِ شهرِ خاكستري‌ام

علي بداغي

 

تا عابرِ آبروي آبي شاعر!

با لرزشِ شانه‌اي خرابي شاعر!

جاي گله از هيچ كسي ديگر نيست

چون خانه‌خرابِ شعرِ نابي شاعر!

علي بداغي

 

با خاطره‌ها خرد و خميرم شاعر!

پروانه‌ي ناپريده پيرم شاعر!

از سادگيِ سلامِ سبزي چه خبر؟

از صيقلِ استعاره سيرم شاعر

علي بداغي

 

تا بود حساب ما جدا بود و نبود

ما را همه عشق ناخدا بود و نبود

بر سنگِ مزارِ زارِ ما نقش كنيد

نقّاشِ خيالِ ما خدا بود و نبود

علي بداغي

 

پَرَش را زيرِ باران مي‌گذارد

سرش را بر سرِ آن مي‌گذارد

نگاهش رو به دريا قوي غمگين

كنار صخره‌ها جان مي‌گذارد

علي بداغي

 

ز پشتِ ناگهان طوفان به‌درشد

وساطت‌هاي دريا بي‌اثر شد

ميانِ بارشِ آهسته‌ي برف

شقايق در پرِ قو غوطه‌ور شد

علي بداغي

 

كنارِ چشمه مي‌آيد قناري

دمي در بهت مي‌پايد قناري

شقايق، سر به زانو، چشمه، خالي

گلو بر سنگ مي‌سايد قناري

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:44  توسط بداغی 

برگزيده‌ای از كتابِ "سراغِ ساده‌ای از دل بگيريم" / علی بداغی / نشر دارينوش / 1375

 

كبوتر مي‌نشيند بر لبِ بام

كمان در خوابِ كودك مي‌زند گام

به سوي پرده مي‌آيد نسيمي

نگاهي ... ناگهان ... مي‌گيردآرام

علي بداغي

 

تبربردوش مي‌آمد غضبناك

گريبانِ نگاهش خوني و چاك

شقايق گفت:”باران را نديدي؟“

تبر وارفت و او افتاد بر خاك

علي بداغي

 

غروب و غربت و قاب و غباري

تكانِ شانه‌هاي بي‌قراري

نگاهِ كودك و زيباييِ زن

فرومي‌ريخت بر سنگِ مزاري

علي بداغي

 

لبِ ديواري و نجواي ساري

دمِ تاريكي و سوتِ قطاري

كماني، كودكي، سنگي، صدايي

زني زانوزد و زدزيرِزاري

علي بداغي

 

در اين تنهانشينِ بي‌قراري

كه غير از بي‌كسي سهمي نداري

مگر خوابي گشايد پَر قناري!

كه سر بر دامنِ زنبق گذاري

علي بداغي

 

لبِ دريا و دُرنايِ قشنگي

تمجمج‌هاي موج و تخته‌سنگي

تبسّم بر لبِ صياد و ... خورشيد

نهان شد پشتِ ابرِ تيره‌رنگي

علي بداغي

 

خراب از خواب مي‌آيد ستاره

كنارِ آب مي‌آيد ستاره

دلش را مي‌گذارد روي ساحل

لبِ گرداب مي‌آيد ستاره

علي بداغي

 

ز خوابِ كوچه‌ها كوچيده بودم

كنارِ شعله پا كوبيده بودم

لبِ دريا پياپي موج مي‌گفت:

”بيا با من!“ چه خوابي ديده بودم!

علي بداغي

 

بيا تصويرها را گِل بگيريم

لبِ آيينه‌ها منزل بگيريم

خدا را خوش نمي‌آيد، بياييد

سراغِ ساده‌اي از دل بگيريم

علي بداغي

 

رها گَرد از حصارِ استعاره

تلنبارِ افاعيل و اشاره

بيا بالاي بامِ بي‌قراري

تماشايي ست تقطيعِ ستاره!

علي بداغي

 

كسي فرياد مي‌زد با تو هستم

 

دلم لب‌ْريز و خالي هر دو دستم

خيالم را به بالِ باد بستم

سپردم آرزوها را به پاييز

سرِ راهِ پرستوها نشستم

 

كسي فرياد مي‌زد با تو هستم

علي بداغي

 

ما هر دو هم‌آباديِ باران بوديم           آيا نه؟

گهواره‌نشينِ كوچه‌ي جان بوديم          آيا نه؟

تا بالِ كبوتري تَرَك‌برمي‌داشت            يادت هست؟

مرطوب‌ترين معنيِ انسان بوديم        آيا نه؟

علي بداغي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:43  توسط بداغی 

|+|نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 18:5 توسط مهراب امیری |
آخرین نوشته ها










آرشيو وبلاگ
آبان 1391
مهر 1391
مهر 1390
خرداد 1390
اسفند 1389
مهر 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388