
زندگینامه ی استاد آ بهمن علاالدین
اشعاری در وصف کوگ همیشه عاشق
استاد علی حافظی
استاد علی بداغی
مزگد سلیمان_شهر اولینها
شعر
شاهنامه
دیگر
استاد رامين يوسفي
Powered By BLOGFA
Powered By BLOGFA
نی نوازی از کجا و چگونه اغاز کرد از زبان خودش بشنوید
((عمویی داشتم به نام ولی که نی هفت بند می نواخت .و من پیوسته به نوای او گوش می دادم. علاقه من به این ساز روز به روز بیشتر می شد تا اینکه عموی دیگرم که محصولات لبنی را را به شهر می برد یک روز از شهر برایم یک فولوت اورد.من هرروز با ان فولوت سرگرم بودم و از روی نغمه هایی که از نی عمویم میشنیدم تقلید می کردم. پس از ان نیز از صدای سحرگونه نی استاد کسایی که ان زمان از رادیو پخش می شد الگو گرفتم.
و در تمامی عمر استادی نداشتم.که از او چیزی بیاموزم.
معلمی داشتیم به نام بیگلری.او روزی یک نی به من هدیه داد و بعد مرا تشویق کرد تا در مسابقات دانش اموزی مسجد سلیملن شرکت کنم.شرکت کردم واول شدم.بعد از انقلاب در جشنواره موسیقی مقامی خو زستان نیز اول شدم.سال 1369 در جشنواره نی نوازان کشور که با داورری کسانی چون استاد کسایی انجام پذیرفت،دوم شدم.هیچگاه از خاطرم نمی رود که ان روز در پایان اجرا فقط یک نفر برای تشویقم دست زد و اما ان یک نفر کسی نبود به جز پدر نی جهان استاد کسایی.))
ایشان تا پیش از اشنایی با استاد بهمن علائدین موسیقی سنتی کار می کرد و پس از ان به سفارش بهمن علائدین فقط به موسیقی بختیاری پرداخت
استاد در مورد اولین برخوردش با بهمن علائدین چنین می گوید(( در سال 1365 در یکی از تالارهای اهواز هنگام نوازندگی در اواز بیات ترک شخصی نزد من امد و گفت من بهمن علائدین هستم و از نوع نوازندگی شما خوشم امده و می خواهم با شما ملاقاتی داشته باشم تا با کارهای یکدیگر بیشتر اشنا شویم.اولین ملاقات ما بیش از هشت ساعت به طول انجامید و ایشان اهنگ هایی را که خودشان ساخته بودند اجرا کردندو من هم ایشان را با نی همراهای می کردم. از همان روز کار ما شروع شد و بنده افتخار این را پیدا کردم تا در چهار کاسن هی جار،تاراز،برافتو، استاره ایشان را همراهی کنم و در بسیار از کنسرت ها در کنازش باشم.صدای او به لحاظ موسیقییایی بسیار گرم بود چنان که گویی صدای او سال ها برای اینگونه خواندن تعلیم اده شده بود ))
ویژگی های علی حافظی که اورا از سایر نوازندگان جدا می کند
1.اوردن جمله های کهن ترین ساز بختیاری توشمال در نی این کار واقعا سخت است چرا که توشمال و نی خیلی با هم از لحاظ وسعت صدا پرده هاو......با هم فاصله دارند .اما با این کار با شنیدن صدای نی او شما را با زبان نی به سالهای پیش تر و وارگه های قدیمی و عاشقی های کهنه و داس و درو برزگری می برد .و خاطارت مرده در دل کوه دشت ها های کوچیدن را یاد می اورد
2.یافتن سبک گمگشته بختیار در موسیقی سنتی(بخصوص نی) که از ابداعات اوست .طوری که خیلی راحت اکنون می شود فهمید که اینطور نوازندگی خاص بختیاری هاست به عبارت بهتر موسیقی علی حافظی مارک دارد
3.سرعت او در نوازندگی:انان که نی کار می کنند میدانند که سرعت در نوازندگی نی خیلی مهم است اما نه طوری که ریتم و زیبایی رااز کار بگیرد عمو ما دیده شده در نوازندگی ها ی دیگران وقتی که نوازندگی سرعت می گیرد زیبایی و دلنشینی از دست می رود و ریتم ها تقربا گم ویا کمرنگ می شوند اما استاد حافظی ایندو را(سرعت زیاد ودلنشینی را ) در کنا ر هم قرار داده
4.انجام بعضی کارهای جدید ونشد در نوازندگی نی:مثل کنسرت اهواز رنگ (دقیقه 16 در فیلم این کنسرت) که هنگام جواب اواز ( اخی هالو زال خو ایگوهه بس بگرین گوش) در یک رفت رو برگشت دو نوع انگشت گذاری را باهم ترکیب میکند (در فیلم به وضوح پیداست) که خیلی ها خواستند این کا را تقلید کنند از جمله خودم(وحتی چند تا از اساتید...) اما نشد که نشد
استاد علی حافظی که از آلبوم هی جار همراه استاد علاءالدین(مسعود بختیاری)بوده اند در روز خاکسپاری استاد علاءالدین در امامزاده طاهر کرج و در ۱۳ آبان ۱۳۸۵ ترانه ای که از قبل آماده داشت را به یار همیشگی اش تقدیم کرد.
وی وقتی پشت تریبون رفت ابتدا با چشمانی اشک آلود گفت؛"بهمن فکر نمیکردم برات ساز چپی بزنم"سپس با همان حال و هوا به نواختن ساز چپی با "نی" اش پرداخت.در انتها کوروش اسدپور خواننده توانای ایل آن قطعه شعر معروف(سرودهٌ استاد حافظی) را بهمراه نوای "نی" استاد حافظی خواند؛
مُو غَریوِ ای وُلاتُم که نَدارُم رَه به جایی
هر چِه اَمداد ایزنُم نیرَسِه به جایی
آسِمون اَور گِرِه دُنیانِ کِرد تَنگ
چُونُو که هیچ کی نِ هیچ نیکُنِه بَنگ
آسمون اَور گِره دُنیانِ کِرد سَرد
مو چِطور دل خوش کُنُم لا ای همه بَرد
روزگار وا گِلِ سُور ایا نِهامون
هُمدورُنگِ لیشِهِ بِوَنِه به جامون
روزگار چه زُم ایخو که خوم نَدونُم
بَفتیِه با تالِ غَم تَمدارِ جونم
روزگار چه زُم ایخو مَر خُوم نَدونُم
ایزنی کَر کیتِ غَم به اُستُخونُم
اِی دِل اِی باور مَکُن دنیا خَش اُو بُو
چالِ سَردِ ایلمون پُر زِ تَش اُو بُو
دادُم اِی بیدادُم اِی دیدی چه کِردُم
گِمونِ روزِ چینوُ به خُوم نَکردُم
دادُم اِی بیدادُم اِی مَندُم خُومِ تَک
مَر قیامت بِنِشونِمون کِلِ یَک
و چقدر با حال و هوای مردم همخوانی داشت...
این قطعه آوازی در آلبوم بهیگ بصورت بدون کلام و در ابتدای طرف دوم کاست(آهنگ ششم) آمده است و باز هم استاد حافظی با نفس گرم خود شنونده را به همان روزهای غم انگیز می برد.روزهایی که باید بدون یار دیرینه اش و بدون آن صدای جاودانه سَر کند.حالا واقعا استاد حافظی و آن "نی" اش تنها هستند...
این روزها آلبوم "نی نال" با نوای نی استاد علی حافظی و همراهی سازهایی چون دهل،دایره و... در نوار فروشی های سراسر کشور موجود است که شامل ۹ آهنگ میباشد.پاگشونی،دستمال بازی،چوب بازی،آواز یار یار،ابوالقاسم خان و...این آلبوم را تشکیل داده اند.پیشنهاد میکنیم حتما این آلبوم را تهیه کنید
شهر اولین ها مسجد سلیمان :
مسجدسلیمان سابق معروف به شهر اولین ها در کشور و خاورمیانه بود،لیست زیر گواه این مطلب است،فکر می کنید وضعیت فعلی این شهر در این زمینه ها کجاست؟
شهر اولین ها مسجد سلیمان :
| باران خواهی در بختیاری(هل هل کوسه) | |
|
هل هله کوسه نیز یکی از نیایش های نزول باران است.مردم بختیاری جهت نیایش و التماس بدرگاه الهی،یکی از افراد ایل خود را به شکلی مضحک لباس می پوشانند تا تواضع و فروتنی آنان بیشتر و بهتر مورد قبول و لطف الهی واقع گردد.از میان مردم شخصی داوطلب می شود که کوسه بشود کوسه لباس مندرس و کهنه و نا منظمی به تن می کند و تعدادی زنگل و زنگوله (که بر گردن گوسفند می بندند)به اطراف خود می بندد و قدری پشم گوسفند نیز به سر و صورت خود می چسباند تا به شکلی مضحک در آید آن وقت عده ای از مردم که غالبا جوان هستند بدنبال او خانه به خانه می گردند آنها به هر خانه که می رسند با سرو صدای فراوان و صدای زنگ ها صاحب خانه را به دم در می کشند.افراد خانه به کوسه آب می پاشند و پس از خیس شدن هدیه و نذری می دهند.یکی از همراهان کوسه،مسئول جمع آوری نذورات و هدایا می باشد کوسه همه ی خانه ها را می گردد افراد خانه مانند خانه ی قبلی به او آب می پاشند و سپس به او هدیه می دهند و از او طلب باران می کنند،بالاخره کوسه همه ی خانه ها را می گردد و در نتیجه همه جای او خیس شده و از سرما می لرزد البته این کار در شب انجام می گیرد.وقتی مردم به کوسه آب می پاشند،همراهان او با طنابی که به کمرش بسته اند وی را به عقب می کشند تا زیاد مورد آزار و اذیت و خیس شدن قرار نگیرد،همراهان کوسه اشعاری را در حین این مراسم بر زبان می آورند. هل هل هلونه خدا بزن بارونه هل هل کوسه جاوند خدا بارون در وند هل هل هلونه امر خدا بارونه هل هله کوسنه خو برد گلال خشک او برد گندما به زیر خاکن زتشنئی هلاکن پس از اینکه اهالی همه خانه ها را به شیوه ای که ذکر شد گشتند به جایی امن و راحت رفته و قسمت های بعدی برنامه را انجام می دهند.هدایای داداه شده از قبیل آرد و قند و چای و خرما محاسبه و برای آن اظهار نظر می کنند.ابتدا قند و چای و خرما را می خورند سپس آرد را خمیر کرده و از آن نانی گرد و کلفت بنام <گرده>درست می کنند که برای پختنش باید زیر خاکستر داغ قرار گیرد تا خوب پخته شود.یادآور می شود که یک دانه ریگ یا هسته خرما قبلا درون خمیر پنهان می کنند تا موقع تقسیم گرده میان افراد،سهم یکی از آنها شود.آنان موقع خوردن گرده مواظب همدیگر هستند تا ببینند هسته خرما یا ریگ در دهان چه کسی پیدا می شود هسته خرما در دهان هر کس پیدا شود با شادی و شعف و سر و صدای زیاد بر روی او ریخته و او را به صورت نمادین کتک می زنند در این بین شخص مضروب مرتبا التماس و خواهش می کند که او را نزنند تا اینکه یکی از افراد به عنوان ضمانت پیش آمده و شخص کتک خورده را از زیر چنگ آنان در می آورد و تعهد می دهد تا دو روز دیگر باران خواهد بارید. با این شیوه دست از کتک زدن شخص مذکور بر داشته و آرامش در میان افراد حکمفرما می شود. بختیاری ها معتقدند که خداوند با این تواضع و فروتنی و التماس اهالی،نسبت به خواست و تقاضای آنان عنایت فرموده و باران فرو می بارد |
زور بُم گِرِهدِه بی کَسی دی چاره ناچارُم سِتین
فشار بی کسی بر من روزافزون شده،من دیگر چاره ای ندارم،ای ستون
هر شُو زَنُم گولِ دلُم آستاره ایشُمارُم سِتین
هر شب دلم را فریب می دهم ستاره ها را می شمارم،ای ستون
دنیا پِلِشتِ و لیشِ و نَدُونُم کُیه وا ری کُنُم
دنیا ناهنجار و زشت شده و نمیدانم به کجا رو آورم
جون خُوتِ اِز عالم و آدم مُو بیزارُم سِتین
به جان خودت من دیگر از عالم و آدم بیزار شده ام،ای ستون
دنیا لِر چَپ ایخوره وا بی چَواسِه اِی خدا
دنیا به چپ و برعکس می چرخد ای خدا
بَفتِه ز شُو سی مون قَوا تَش وَندِه به کارُم سِتین
قبای ما از تیرگی شب بافته شده و آتش به هستی مان زده است،ای ستون
دی ناله،ناله،"نِی"،نیا آرمونِ دِلْ دیْ نی وُرا
دیگر ناله ای از نی برنمی خیزد،دیگر آرزوهایم برآورده نمی شود
تِهنا و دلتنگ خُوتُم رَهدیُ و وِِر دادیم سِتین
دلم فقط برای تو تنگ می شود که مرا رها کردی و رفتی،ای ستون
نی هُمدُرُنگی سی دلُم سَر وا به شونِ کی بِنُم
همدمی برای دلم نمانده است،سرم را بر کدام شانه بگذارم
خوت،بَردِ غَمچین مُنی وایای به هِی جارُم سِتین
تو سنگ صبور منی،باید به فریادم برسی،ای ستون
وایای به هِی جارُم سِتین وایای به هِی جارُم سِتین...
باید به فریادم برسی،ای ستون باید به فریادم برسی،ای ستون...
استاد علی حافظی یار دیرین استاد بهمن علاءالدین که سال گذشته و در مراسم خاکسپاری استاد علاءالدین قطعه شعری به نام "تهنایی" را به یارش تقدیم نمود در مراسم یکمین سالگرد پرواز ابدی کبک خوشخوان تاراز شعر و آهنگ جدیدی را به مسعود بختیاری تقدیم کرد.استاد حافظی پس از نواختن آهنگ هایی از آلبوم های "نی نال"و "بهیگ" آهنگ جدیدی به نام "ستین" را برای حضار اجرا نمود.ترانۀ ستین سرودۀ آرمان موری احمدی از شاعران توانمند بختیاری است.
استاد علی حافظی
ایشان دیپلم ادبیات و کامند ارتش است که اکنون دوران بازنشستگی خود را سپری می کند. استاد علی حافظی 25 شهریور 1334 در شهرستان مسجد سلیمان محله خواجه اباد بی بی یان متولد شد.
نی نوازی از کجا و چگونه اغاز کرد از زبان خودش بشنوید
((عمویی داشتم به نام ولی که نی هفت بند می نواخت .و من پیوسته به نوای او گوش می دادم. علاقه من به این ساز روز به روز بیشتر می شد تا اینکه عموی دیگرم که محصولات لبنی را را به شهر می برد یک روز از شهر برایم یک فولوت اورد.من هرروز با ان فولوت سرگرم بودم و از روی نغمه هایی که از نی عمویم میشنیدم تقلید می کردم. پس از ان نیز از صدای سحرگونه نی استاد کسایی که ان زمان از رادیو پخش می شد الگو گرفتم.
و در تمامی عمر استادی نداشتم.که از او چیزی بیاموزم.
معلمی داشتیم به نام بیگلری.او روزی یک نی به من هدیه داد و بعد مرا تشویق کرد تا در مسابقات دانش اموزی مسجد سلیملن شرکت کنم.شرکت کردم واول شدم.بعد از انقلاب در جشنواره موسیقی مقامی خو زستان نیز اول شدم.سال 1369 در جشنواره نی نوازان کشور که با داورری کسانی چون استاد کسایی انجام پذیرفت،دوم شدم.هیچگاه از خاطرم نمی رود که ان روز در پایان اجرا فقط یک نفر برای تشویقم دست زد و اما ان یک نفر کسی نبود به جز پدر نی جهان استاد کسایی.))
ایشان تا پیش از اشنایی با استاد بهمن علائدین موسیقی سنتی کار می کرد و پس از ان به سفارش بهمن علائدین فقط به موسیقی بختیاری پرداخت
استاد در مورد اولین برخوردش با بهمن علائدین چنین می گوید(( در سال 1365 در یکی از تالارهای اهواز هنگام نوازندگی در اواز بیات ترک شخصی نزد من امد و گفت من بهمن علائدین هستم و از نوع نوازندگی شما خوشم امده و می خواهم با شما ملاقاتی داشته باشم تا با کارهای یکدیگر بیشتر اشنا شویم.اولین ملاقات ما بیش از هشت ساعت به طول انجامید و ایشان اهنگ هایی را که خودشان ساخته بودند اجرا کردندو من هم ایشان را با نی همراهای می کردم. از همان روز کار ما شروع شد و بنده افتخار این را پیدا کردم تا در چهار کاسن هی جار،تاراز،برافتو، استاره ایشان را همراهی کنم و در بسیار از کنسرت ها در کنازش باشم.صدای او به لحاظ موسیقییایی بسیار گرم بود چنان که گویی صدای او سال ها برای اینگونه خواندن تعلیم اده شده بود ))
ویژگی های علی حافظی که اورا از سایر نوازندگان جدا می کند
1.اوردن جمله های کهن ترین ساز بختیاری توشمال در نی این کار واقعا سخت است چرا که توشمال و نی خیلی با هم از لحاظ وسعت صدا پرده هاو......با هم فاصله دارند .اما با این کار با شنیدن صدای نی او شما را با زبان نی به سالهای پیش تر و وارگه های قدیمی و عاشقی های کهنه و داس و درو برزگری می برد .و خاطارت مرده در دل کوه دشت ها های کوچیدن را یاد می اورد
2.یافتن سبک گمگشته بختیار در موسیقی سنتی(بخصوص نی) که از ابداعات اوست .طوری که خیلی راحت اکنون می شود فهمید که اینطور نوازندگی خاص بختیاری هاست به عبارت بهتر موسیقی علی حافظی مارک دارد
3.سرعت او در نوازندگی:انان که نی کار می کنند میدانند که سرعت در نوازندگی نی خیلی مهم است اما نه طوری که ریتم و زیبایی رااز کار بگیرد عمو ما دیده شده در نوازندگی ها ی دیگران وقتی که نوازندگی سرعت می گیرد زیبایی و دلنشینی از دست می رود و ریتم ها تقربا گم ویا کمرنگ می شوند اما استاد حافظی ایندو را(سرعت زیاد ودلنشینی را ) در کنا ر هم قرار داده
4.انجام بعضی کارهای جدید ونشد در نوازندگی نی:مثل کنسرت اهواز رنگ (دقیقه 16 در فیلم این کنسرت) که هنگام جواب اواز ( اخی هالو زال خو ایگوهه بس بگرین گوش) در یک رفت رو برگشت دو نوع انگشت گذاری را باهم ترکیب میکند (در فیلم به وضوح پیداست) که خیلی ها خواستند این کا را تقلید کنند از جمله خودم(وحتی چند تا از اساتید...) اما نشد که نشد
استاد علی حافظی که از آلبوم هی جار همراه استاد علاءالدین(مسعود بختیاری)بوده اند در روز خاکسپاری استاد علاءالدین در امامزاده طاهر کرج و در ۱۳ آبان ۱۳۸۵ ترانه ای که از قبل آماده داشت را به یار همیشگی اش تقدیم کرد.
وی وقتی پشت تریبون رفت ابتدا با چشمانی اشک آلود گفت؛"بهمن فکر نمیکردم برات ساز چپی بزنم"سپس با همان حال و هوا به نواختن ساز چپی با "نی" اش پرداخت.در انتها کوروش اسدپور خواننده توانای ایل آن قطعه شعر معروف(سرودهٌ استاد حافظی) را بهمراه نوای "نی" استاد حافظی خواند؛
مُو غَریوِ ای وُلاتُم که نَدارُم رَه به جایی
هر چِه اَمداد ایزنُم نیرَسِه به جایی
آسِمون اَور گِرِه دُنیانِ کِرد تَنگ
چُونُو که هیچ کی نِ هیچ نیکُنِه بَنگ
آسمون اَور گِره دُنیانِ کِرد سَرد
مو چِطور دل خوش کُنُم لا ای همه بَرد
روزگار وا گِلِ سُور ایا نِهامون
هُمدورُنگِ لیشِهِ بِوَنِه به جامون
روزگار چه زُم ایخو که خوم نَدونُم
بَفتیِه با تالِ غَم تَمدارِ جونم
روزگار چه زُم ایخو مَر خُوم نَدونُم
ایزنی کَر کیتِ غَم به اُستُخونُم
اِی دِل اِی باور مَکُن دنیا خَش اُو بُو
چالِ سَردِ ایلمون پُر زِ تَش اُو بُو
دادُم اِی بیدادُم اِی دیدی چه کِردُم
گِمونِ روزِ چینوُ به خُوم نَکردُم
دادُم اِی بیدادُم اِی مَندُم خُومِ تَک
مَر قیامت بِنِشونِمون کِلِ یَک
و چقدر با حال و هوای مردم همخوانی داشت...
این قطعه آوازی در آلبوم بهیگ بصورت بدون کلام و در ابتدای طرف دوم کاست(آهنگ ششم) آمده است و باز هم استاد حافظی با نفس گرم خود شنونده را به همان روزهای غم انگیز می برد.روزهایی که باید بدون یار دیرینه اش و بدون آن صدای جاودانه سَر کند.حالا واقعا استاد حافظی و آن "نی" اش تنها هستند...
این روزها آلبوم "نی نال" با نوای نی استاد علی حافظی و همراهی سازهایی چون دهل،دایره و... در نوار فروشی های سراسر کشور موجود است که شامل ۹ آهنگ میباشد.پاگشونی،دستمال بازی،چوب بازی،آواز یار یار،ابوالقاسم خان و...این آلبوم را تشکیل داده اند.پیشنهاد میکنیم حتما این آلبوم را تهیه کنید
- من از بيغوله مي آيم،و خسته - مُ زِ دارا بِه سا يَك دي نِشَسته
- من از اشك و نگاه هاي مچاله - مُ زِ مالا كِل و اَيلاقِ گالِه
- من از قلبِ غروبِ غربت و درد - مُ زِ هُمساگَري باوينه و بَرد
- من از آن سوي ديوارِ تنفر - مُ زِ بالِ اَو و بارونِ شُرشُر
- من از عقل و سلام از روي عادت - مُ زِ پُي ليوِه بيدِن تا قيامَت
- من از خاكسترِ احساس و،هِن هِن - مُ زِ انگِشتِ سُحْرِ سينه بَهمِن
- من از ... - بِلْ وا اَمون،دارِن زَنِن ساز اِبو هَم باز وُرْگَردي بِه تاراز
علي بداغي
يادِ خُمون و مَشسِلِيمون به خير!
شيتِ دَمِ صُحْو و خُروسخون به خير!
دُحْدَرِ بيدا و كُرِ بيبوو
او مَتَلا خيفِ بَگيجون به خير!
سَركَن،دُلو بچهبَر،تَپتَپو
چِنَوي،اَلازنگي و جِندون به خير!
روز و دَرا وازِ همه حونِهها
مُرغ و خُروسا وِل و وِيلون به خير!
تَهْدِه و تَلوارِه و دول و دَبيت
تِگِلِه و تاپو،لُپُك و پون به خير!
فِرِيمِز و مَنقل و لَمپا و لِيت
تَخْد و چِرا توري و اِيوون به خير!
تُوسي،مَجمِه،مُچِه،تير و لِگِن
پا تَوِه خَردِنْ يه پَتيرْ نون به خير!
پوزْ نِهادِنْ به حُبانه اَوي
به ري سهپايه مِن دالون به خير!
تيشْتَر و بيگ و بُزِ زَنگُلبهنا
وَشوَش و هَفْبَنْدْ لَقُمي شون به خير!
بَهدِه،گووَر،پارينه،هُولي،قُدو
گا دَدِه ماهبَس،پِلِ رَحمون به خير!
بيچبيچبيچبيچِ دَ گُلمَهرِجون
كا قاسُم و غُلغُلِ قِيلون به خير!
پِهْرِسْتِنِ جيجِهخُروسا وِ يَك
ري بارْني و واروك و اَو دون به خير!
فِرفِره و فيقَك و فِرتِنگِلِه
جِستِن و چَپ كِردِنِ گالون به خير!
رُهدِن و اَوپاشيِ حَوش و،حَصير
وَندِن و،چايي و پَسينون به خير!
تيتِن و كيكِشت و يَه دِندِه زُنو
قِرقِرِشاه وا سَرِ قَندون به خير!
وِرْوِر و نونبازي و هَردوشكِلِه
زيرِ كُنارا و سِپِستون به خير!
پيتوِرِوِرْدِنْ مِنِ خاك و خُلا
حَرگَلِ بيشَهْلِه و پالون به خير!
پَشْقِه مِنِ باقِلِه،ري باقْلَوا
كَشْك و قَرا،اَردِه و سيلون به خير!
بَمبُو و كَلْ خَريجه و مارْجَواد
نَنِهولي و دايَلِ خوشزون به خير!
جورِ چه ري كَندِنِ دالو دِلَف
هَم سُو كِه هُمساس اِنِها جون به خير!
هُلو،كِچي،تاتِه،بُتي،خُرزِمار
پَشْخ و پِرَه تا بِرِه ناقون به خير!
هُمساگَري اَرمِني و مُسَلمون
نُمرِهچِل و مَزارا نَفْتون به خير!
بَنگِلِه و لِين و بُهون و كِپَر
جِنگِ تَوِستون و شَوادون به خير!
شَو،تُكِ تو مِن لِگِن و گوشِه مَوْج
با تُكِ تي زينگَل عليخون به خير!
قُرُمتراق و تَشوبَرق،شَو سياه
گُمبِه تِرِرْگ،هوفهوفِ نَوْدون به خير!
چِزْچِزِ بارون سَرِ ليلِه پُخار
كَركَرِ باروني و بارون به خير!
تِنْگِلِه و تَهْمِرِه و تُرْگِلو
مِن كُلَه و كِلور و كَهْدون به خير!
تِنْگِلِهوُركَندِنِ ري حونِهها
تا دَ پريجون نَنِه دِشمون به خير!
تَوْچِري و تولِه و اَوْتَماته
قَنْبيرِه و رِه - گُل به ريتون! - به خير!
كال و گُلوله،شَق و سَرتير و تير
جورِ چِه ناچْكالي همايون به خير!
نادِنِ اَنگُسْتْ دَمِ ليلِه گِيس
بو عَلَف و نَفْت و تِلِيدون به خير!
دُرْگَلِ تِنْگ و لَرِ آلُفْطَلي
دَلِهدَراما دَ كَتايون به خير!
بانْگاهها و خَرْگَلِ مَنديرِ بار
تَماتِه تِلنيدِه،باذِنْجون به خير!
بازارْ كِپَريا و غارنيدِنِ
غارَتي،خونيار و شَعْوون به خير!
بازارِ شهرداري و عامْ مَصمَلي
چَپُق دَ خاتي،لِفِ قُربون به خير!
ماشينِ باقسامي،نَفتي،يَخي
سال كُلُيينِه وا بُهارون به خير!
سيزدَهوِدَر و،دَورِ يَك نِشَسْتِن
زِ سَرِ تو تا سَرْ هَفْشِيدون به خير!
حَليما رِجَو،هِندونِهها كا غَفور
علينِظَر و قُپي و تافتون به خير!
ريبهري دادگاه،اَلياس سِويلو
پِپسي و بو كَواب و رِيحون به خير!
كَشْكِلا شيرازيا كاظُم كَلو
”كي كُنِه اي دَرْدِنِه دَرْمون؟“ به خير!
گاري و رِنْگ و بُلبُلِنْگ و كَوون
شانسي و وِسْكوتا رَمِضون به خير!
َسْمالا هَفْرَنگِ گَگوم سِيْد علي
فِشَنْگي و جوتي و كارتون به خير!
رَهدِنِ با سيزِن و سَرتاسَري
وادِلَكِ تيرِ تَوِستون به خير!
وَستِنِ موسي زِ سَرِ مُسْتِراو
هَم سُو كِه بُوس رَهبي هَلاگون به خير!
روزِ ملاقات،رِجَوي گُهدِنِ
زَنگَلِ مِيناوِسرِشون به خير!
مِن كِل و گالِه دِدويَل،رَهدِنِ
عِيدي و ماهپاره به دُرقون به خير!
عِيد و شيريني و صَندليا ارج
وِيدِنِ مهمون سَرِ مهمون به خير!
پوست شيريني و شكلات و آدامس
دُوْگُل و زِيدن به سرِ رون به خير!
سينِما ديانا و ستارهآوي
سَنگام و رينگو،گنجِ قارون به خير!
صندليا شِرودال يهتُومني
پونزَهريالي،لُوژ و بالكون به خير!
دردِدلِ شاهپري و شُرْگِلا
كي جِغِلِه نيبَرِه فِرمون به خير!
دَ ماهيجون،حسِنآقا،سَرِ پير
جِنْدْگِر،اَوْرِشُمْكار،اَفلاطون به خير!
آخِرِ ماهها سَرِ شَوْ تا سَوَق
شيتَكِ ناطوريِ حِيرون به خير!
سَرمَچِد و بَچيَل و مِسْتِر اِشميت
جيكاكبازي نهسِيسِليمون به خير!
بَكْپِي و اَبْسِنْتي و آف و فِنِشْت
دُيْدُر و نِرْس و گِيت و سالون به خير!
اَلَخْتُر و قُطور و هَفْسَنگ و قاو
زو زِ دُوراه تا دَرِهخِرسون به خير!
كِفْتِ كَميلَن،هَپِرون وِردِنِ
سيَل و نِشوندادِنِ دِندون به خير!
تيتِنَو و تيلِه بَق و كِرزِلِنگ
تِمْبي و اَوْمِلَح و سَيْشون به خير!
مَمَلْ مُفو،پَنْجَلي پَرْچَل،مَلو
كَنيزْ كَلو،گُرْگَلي گاپون به خير!
گوشي و بِنْگِشْتي و موسي و غُرْرْرْ...
مِنْگو و مُنگَشْتي و بِيرون به خير!
مَچِد و مَشْ موسي و كُر نافِرِنگ
كِلِسيا زادور و زِمِستون به خير1
اِسي و اِسكندر و زال و جُلي
حجيآقا و مِهَد و سُلْطون به خير!
خاور و رَوضِهس،چُكِهها فِلفِلي
لِقلِقِهها خِيوَر و خاتون به خير!
جوجه،عَوَضزاده،رِجَوْ پاپَتي
عباسْ بيني و دِشنُماسون به خير!
اَكبَري و اَفتَوِه،فالْحافظي
گُنْگِه و ديزديز و فِرِيدون به خير!
خَلِه وُ خُروشْچف و خُداپُشْتِبُرْج
هِندِلِ ماشين و تِليفون به خير!
گاراژِ مُستُوفي و شهنياني
ايسگاه بُزگَل،پِهتا توبزون به خير!
كارا پُي حَرضَت عباسي اوس بِزيك
پيشِ كِه وابوهِه مُسَلمون به خير!
چاهْنَفتي،حُسين جيَري،گُلكُچير
جورِ چِه دَونيدِنِ مِرْدون به خير!
حَجَلي به حَج نَرَهْدِه و مَش قِزي
كه تيس نَوَست بي به خُراسون به خير!
چو كُلُپِرق كِردِنِ آغُلمَلي
به مَحمِهخون جا خِيلي مَدمون به خير!
دام و بِووم كِردِنِ بينازلو
هَر كُيه و هَر سا كه ديمون به خير!
اِلهي خير نَبيني باد و بارون
كه بَهرامهِ بُردي به كارون به خير!
صُحْوْ ساعتِ شيش مِنِ رَهْ مَدِرْسِه
كِلي - فِرِيزِر،تِلِويزيون به خير!
اَرشَدي و مُرادي و رستمپور
قُنْدُرهها خُزايي به سَلمون به خير!
اَلقاس،لَجميري،نبات،ريكاردو
زَميني و رِجِه و ساكسيفون به خير!
عَبدُل و بهرام و خراجي و گُل
جمالي و” بَختِ دام!“ و مِيدون به خير!
دَم به كِرَت هِي دُونُوكاُويدِنِ
شَهري و ايرِج وِ خياوون به خير!
لِرْتْ مِنِ باغْمِلي و دَورِ مِيدون
اِمپي و پاسِوون و باتون به خير!
وُرْ دَرِ اِقبالْ پَسينا جَرِ
عامْ عباس و بَچيَلِ شِيطون به خير!
شيرعليمِردون و تُفَنگِ پوزپُر
دُحْدَر لَچَكْريالي،گُليجون به خير!
عاشقْ وُبيدِن و وِلْمَعطَلي
رَسيدِنِ كارد وِ اُستخون به خير!
وِي به خَوُم دام و اِكِرد گاگِريو
”يادِ خُم و او هَمِه بارون به خير!“
دَفْدَرِ دِرْوِهْم و - سي كي؟ - نِوِشْتُم:
يادِ خُمون و مَشسِلِيمون به خير!
![]()
من از این شهر
که اندر قیر مدفون است.
من از این شهر
که از هر گوشه اش
یک شیر بیرون است.
هزاران قصه می دانم.
یکی زین قصه ها را گر کنم اغاز
به پایان نارسیده
همچون من دیوانه می گردی.
استاد بهمن علاءالدین
بهمن علاءالدین (متخلص به مسعود بختیاری) خواننده ، ترانه سرا و آهنگسازمشهور بختیاری روز"بیستم مهرماه سال 1319 " در شهرستان" مسجدسلیمان" و در خانواده ای پرجمعیت، سنتی و با فرهنگ از تیره " زیلایی" درطایفه"بهداروند" از ایل" هفت لنگ " بختیاری متولد شد.
پدر وی "میرزا محمد کریم" ،مردی صاحب سواد وفرهنگ، مومن و متدین، روشن ضمیر و نیکو سرشت بود که به ادامه تحصیل و آموزش فرزندان خود بسیار علاقمند بود و مادرش "حاجیه لیمو خانم" زنی پاکدامن و مادری مهربان بود که از صدایی خوب و سیرتی نیکو برخوردار و در تادیب و تربیت فرزندان خود بسیار کوشا و مراقب بود.
بهمن علاءالدین در سال 1324بعلت تغییر محل خدمت پدرخود که در آنزمان در شرکت نفت مسجد سلیمان مشغول خدمت بود، به همراه خانواده به" لالی" نقل مکان نمود و در سال1328 که اولین مدرسه ابتدایی بنام" دبستان فردوسی" در این شهر راه اندازی شد؛شروع به تحصیل نمود و سپس سالهای اول و دوم دبیر ستان را در "اَمبَل" و در "دبیرستان هنر" به پایان رساند و در سال 1336 و به دنبال باز نشسته شدن پدر از خدمت شرکت نفت ؛مجددا به مسجد سلیمان بازگشت و تا سال 1340در "دبیرستان امیر کبیر" این شهر دوره تحصیلات دبیرستانی خود را به پایان رساند.
علاءالدین در مهر ماه سال1341 در" سپاه دانش" به خدمت نظام وظیفه درآمد ودر دیماه همین سال پس از پایان دوره آموزش اولیه خدمت، به "دهستان قیدار" از بخش سلطانیه شهرستان زنجان اعزام و اقدام به تاسیس اولین مدرسه ابتدایی در آنجا نمود.
وی در تابستان 1342و در ادامه خدمت سپاه دانش به" دهستان تِمبی" از بخش " قلعه تُل" منتقل و تا پایان خدمت سربازی و بعد از آن که بلافاصله به استخدام آموزش و پرورش در آمده بود، تا سال 1348 در آموزش و پرورش شهرستان های " ایذه" و "باغملک" به خدمت خود ادامه داد.در سال 1348 به آموزش و پرورش " اهواز" ودانشسرای مقدماتی این شهر منتقل و ضمن انجام ادامه خدمت،موفق به اخذ مدرک فوق دیپلم ادبیات گردیده و سپس در مدرسه "ماندانا" ( شهید شجرات) بعنوان دبیر و ناظم به ادامه خدمت مشغول گشت و سرانجام در سال 1373 نیز به افتخار بازنشستگی نایل گردید.(1)
بهمن علاءالدین در سال 1379 به شهرستان" کرج" نقل مکان نمود و پس از طی یک دوره بیماری کلیوی وعمل جراحی مثانه در "صبحگاه روز جمعه،دوازدهم آبانماه 1385 "،در سن 66 سالگی،به علت نارسایی قلبی در بیمارستان" کسری" جهانشهر این شهر دار فانی را وداع گفت.
پیکر بهمن علا الدین علیرغم میل درونی خانواده ، بستگان و طایفه اش و با وجود درخواست های گسترده و اصرارهای فراوان همتباران و علاقمندانش، بنا به برخی دلایل و از جمله ضرورت انجام مشورت و بررسی های لازم به منظور انتخاب یک مکان مناسب در دیار پهناور ایل و تبار خود ، طی یک مراسم با شکوه،با حضور جمع کثیری از دوستان ،هوادارن،هنرمندان ملی و محلی و همتبارانش
که سراسیمه از سراسر کشور خود را به کرج رسانده بودند و با اجرای برنامه های مختلف توسط فرهیختگان و هنرمندان کشور و بختیاری تبار و با بدرقه نوای ساز چپی محلی بختیاری به رسم بزرگان قوم خود،تشییع و درجوار تربت برخی از هنرمندان و فرهیختگان برجسته کشور نظیر استاد غلامحسین بنان ، حبیب اله بدیعی،مرتضی حنانه ،هوشنگ گلشیری ، احمد شاملو ، دلکش ،احمد عبادی،تقی ظهوری، پوران ،آغاسی ، قوامی ،احمد محمود(اعطاء)، وزیری،محمود مشرف(م .آزاد) و.... "بطور امانت" در "بقعه متبرکه امامزاده طاهر(ع) کرج" به خاک سپرده شد.
بهمن علاءالدین خواندن آواز و سرودن ترانه را از همان سالهای دوران تحصیلات ابتدایی در "لالی" و به صورت غیرحرفه ای آغاز کرد و از سال 1350 با ارایه نخستین و جاودانه ترین اثر خود" دختر لچک ریالی"، دوره اول فعالیت
حرفه ای خود را بطور رسمی با همکاری رادیو و تلویزیون اهواز ونفت ملی آبادان و اجرای کنسرت هایی در هفت تپه ،کرمان و ماهشهرآغاز کرد و با ورود خود به عرصه موسیقی، موسیقی بختیاری را وارد فاز جدیدی از تجربه خود نمود.(2)
وی در این دوره با همراهی استاد"منصور قناد پور"، نوازنده برجسته سنتور و رهبر وقت ارکستر اهواز و تنظیم کننده توانمند اکثر آثار خود و همچنین استاد "محمد موسوی" نوازنده ممتاز و مشهور نی کشور و برخی دیگر از هنرمندان و شاعرانی مانند "سیروس احمدی فر" ،"جمشید احمدی"،"حبیب اله ریخته گر"،"بهمن فردوسی"،"رسول ایزد یار"و"عبد العلی خسروی" علاوه بر ارایه چند اثردیگر به گویش بختیاری نظیر" گل ناز"،"تنگ بلور"،"بهار"،"گل باوینه" و .... چند ترانه دیگر به زبان فارسی نظیر" گلهای کاغذی"،" باغ آباد"،"دلتنگی"،" قاصد خوش خبر"،"باغ ستاره ها"،"باید فراموشت کنم" و....را از طریق رادیو وتلویزیون سراسری و محلی اهواز و آبادان نیز به علاقمندان ارایه کرد که تمام این آثار نه تنها در دوره خود بلکه هنوز هم به عنوان آثاری ماندگار و ممتاز مطرح هستند.(3)
علاءالدین پس از انقلاب اسلامی سال 1357 ،اگرچه متاثر از شرایط سیاسی و اجتماعی و تعطیلی نسبی فعالیت های هنری در سطح کشور و با وجود فراهم بودن شرایط و امکان ادامه فعالیت در خارج از کشور، از ادامه رسمی فعا لیت های هنری اش باز ماند،لیکن درکنار ادامه شغل معلمی،با اختیار کردن گوشه گیری ، خلوت و خاموشی، به سرودن شعر،ترانه و ساختن آهنگ وتحقیق و مطالعه در زمینه شعروموسیقی بختیاری و فارسی ادامه داد، تا اینکه پس از سپری شدن سالها، در سال 1365 نخستین کاست خود را به نام "مال کنون " با آهنگسازی و تنظیم ماهرانه استاد " عطاء جنگوک" ، آهنگساز برجسته کشور و با الهام و استفاده از برخی ترانه ها و اشعار فولکلور و بعضی سرود ه های " عبد العلی خسروی" و نوازندگی جمعی از هنرمندان و نوازندگان مشهور و حرفه ای کشور نظیر"مسعود شناسا"، "مهدی آذرسینا"،"علینقی افشارنیا"،"حسین بهروزی نیا"،"مرتضی اعیان"و...ارایه کرد و بدین ترتیب دوره دوم فعالیت رسمی هنری خود را آغاز نمود .
مال کنون با معرفی قطعات بی کلام وبی نظیری مانند" سحرگاه کوچ" به شکل استادانه ای بامدادان" مال کنون" ونوای دلنشین نی چوپانان و طنین زنگ "زنگُل"صبحگاهان گله را مجسم میکند و یا با اجرای بی نظیرآواز "شُلیل" به زیبایی و هنرمندی هرچه تمامتر غم "دیری" و "سُحده دلی" ایلیاتی و به میان افتادن "کوه" بین عاشق و معشوق را تصویر و عاشق دردمند را به "کُنار سر رهی" که "پکَدِس نَمَنده" تشبیه و یا تجسم آرزوی دیدن و وصال یار را که به
"مُرغ مِنِه حَوش" ودر حال" چیدن دانه از زیر کوش" یار و یا همچون" کوگی بر چشمه سارون" و یا به" گلی زیر اَور بهارون" مجسم میکند و یا با آواز "نامدار خان" یکی از وقایع مهم حماسی _تاریخی ایل را به تصویر می کشد ؛ به عنوان اثری بی نظیر ،فاخر و غنی از موسیقی و شعر بختیاری از یک سو و ممتاز در موسیقی نواحی ایران از سوی دیگر مطرح و نه تنها باعث تحولی شگرف در موسیقی بختیاری گردید ،بلکه بهمن علاالدین را در نقطه اوج و دست نیافتنی این عرصه قرار داد.
بهمن علاءالدین که هیچ علاقه ای به کسب شهرت برای خود نداشت وآشکارا می کوشید ناشناس باقی بماند، در دوره جدید فعالیت رسمی خود، هرگزعلاقه ای به حضور در رسانه ها ومجامع عمومی نشان نداد و برای آنکه ناشناخته باقی بماند، آثار خود را با نام مستعار و هنری" مسعود بختیاری" منتشر نمود.وی با وجود اینکه تا این زمان اولین و تنها خواننده محبوب و مشهور بختیاری به شمار میرفت،لیکن بدلیل شان والا و وارستگی و فرهیختگی خاص خود و همچنین طبع شهرت گریز و خلوت گزین خود، تا سالهای طولانی ،بسیاری از طرفداران و همتباران وی نام واقعی و چهره ایشان را نمی شناختند.حتی شاگردان وی در مدارس ایذه و اهواز نمی دانستند که مسعود بختیاری همان معلم آنها یعنی بهمن علاءالدین است.(4)
علاء الدین با ایمان به غنا و اصالت و خصوصیت هویت بخشی موسیقی بختیاری،از نوازندگان محلی آن ،یعنی" میشکال ها" یا " توشمال ها " به عنوان مهمترین منبع و سرچشمه های موسیقی ایل خود یاد میکرد و از آنجا که همواره برای آنها ارزش و احترام خاصی قایل بود، نه تنها اولین و شاخص ترین کاست وی یعنی" مال کنون" به آنها هدیه شد ، بلکه همیشه از اینکه موسیقی محلی ایل خود و توشمال ها بعنوان میراث داران آن،همواره و بویژه در سالهای اخیرو از جمله در مراسم هاو آیین های ایلی مورد بی مهری قرار میگرفتند ،اظهار تاسف میکرد.
بهمن علاءالدین با اعتقاد راسخ به تولید و ارایه آثار اصیل و مبتنی بر فرهنگ،گویش و هویت ایلی و عشایری خود و به علت علاقه شدیدی که به موسیقی اصیل و خالص عشایری داشت ،اغلب در فصول پاییز و زمستان که عشایر بختیاری در کوچ گرمسیری خود به مناطق اطراف لالی و مسجد سلیمان و شوشتر نقل مکان می کردند،به میان آنها میرفت و به صورت ناشناس ، برای آنها آوازهای محلی میخواند،به آوازهای آنها گوش میداد و یا نواهای آنان را ضبط می کرد و از آنها برای ساختن آهنگهای خود ایده می گرفت. (۵)
علاءالدین سرانجام پس از سالها ممارست،در سال 1371،یعنی 6 سال پس از ارایه اولین اثرخود و با تحمل بسیاری از مشکلات ، اثر شاخص دیگری را به نام" هی جار" با تنظیم و آهنگ سازی "عطاء جنگوک" و با استفاده از اشعار و ملودی های ساخته شده توسط خود و برخی اشعار و ترانه های فولکلوریک،با همراهی استادانه نی" علی حافظی" نوازنده برجسته نی بختیاری و جمع دیگری از بهترین نوازندگان کشور مانند" رضا شفعیان" ،"منصور سینکی"،"افشار نیا"،"اردشیر و بیژن کامکار"،"بهروزی نیا"،"محمود فرهمند"در قالب گروه "شهرآشوب" به دوستدارا ن موسیقی بختیاری ارایه کرد.
دکتر" اردشیر صالحپور"،شرح نویس همیشگی آثار بهمن علاالدین و دیگر آثار بختیاری، در شرحی که بر روی جلد این اثر نوشت ، آورده است علا الدین در"هی جار" با اجرای ماهرانه تصنیف "می نا بنوش" که از اصیل ترین و قدیمی ترین آواهای بختیاری است و بعنوان اثری با ابعاد عاشقانه و تغزلی که از یک سو از عشق های پاک و بی آلایش عشایری سخن میگوید و از سوی دیگر انعکاسی از جغرافیای منطقه ای سرزمین بختیاری نظیر "کوهرنگ" ، "دیمه"،"لَلَر" ، "کُتُک"،و....و موقعیت های مکانی این سرزمین مانند "پاچشمه" ، "دِر"،"برافتو" و...یا تصویر کوچ بهاره ایل در "کوگ خوانی" و با بکارگیری استادانه عبارات و اصطلاحات فراموش شده گویش بختیاری نظیر" همدرنگ" ، "تش و تنگ" ، "دنگل" و...در سروده های خود که درترکیبی تازه و درعین وفاداری به اصالت های موسیقی بختیاری ساخته شده اند(6) ، موج دیگری را در موسیقی بختیاری ایجاد کرد.
بهمن علاءالدین دو سال بعد ،یعنی در سال 1373 سومین کاست خود را مزین به نام" تاراز"که خود نام کوهی پر رمز و راز و خاطره انگیز در مسیر کوچ ایل خود ومعروف به داشتن کبک های خوش آواز بود را با استفاده از اشعار وملودی های ساخته شده توسط خود و تک نوازی ماهرانه نی "حافظی"و همراهی ضرب" محمود فرهمند "و تنظیم استادانه استاد "قنادپور" به دوستداران خود هدیه کرد. وی در این اثر نیز براساس ملودی ها ،مقام ها و اشعار و ترانه ها وقطعاتی نظیر" چوب بازی" ، "شباش" ، "گله داری" بخش دیگری از فرهنگ، آداب و رسوم ایلی بختیاری را ترسیم کرده است.در مجموع این اثر که در آن با تصنیف ها و آوازهایی مانند "کوگ تاراز "که در آن ضمن معرفی" کوگ "بعنوان پرنده مورد علاقه در ایل ،شادی حزن انگیزی را که مخصوص همتباران خود است و "بی قرار" که به لحاظ ادبی از طنزهای ظریف روستایی برخوردار است و یا "آخی وای" که تجسم حسرت ها و دلتنگیهای" وارگه نشینان" گرمسیری است و یا" ستین دل" و" هیاری" که وقایع مهمی نظیر همبستگی و سلحشوری مردان و زنان ایل را با رمزی و اعجازی که باب تازه ای به لحاظ مضمون و گام جدیدی در ادبیات آهنگین و حماسی ایل است و... بعنوان اثری ممتاز که جدای ازتازگی و تنوع شعر و موسیقی و اجرا ،به لحاظ کاربرد مفاهیم فرهنگی و غنای فولکلوریک و بدلیل استفاده از اصطلاحات بکر و اصیل و نیز صراحت و صحت و سلامت دقیق گویش بعنوان منبع ومرجعی برای زبانشناسان معرفی شده است(7).
بهمن علاءالدین در سال 1375 چهارمین کاست خود را با نام "بر افتو " این بار هم با تنظیم "استاد منصور قناد پور" و نوازندگی" شهریار فریوسفی"،"جمال جهانشاد"،"حسن ناهید" ،"اردشیر ،اردوان وارژنگ کامکار" و تک نوازی نی "استاد حافظی" و به اهتمام استاد"فریدون شهبازیان" منتشر کرد. بنا به اظهار دکتر صالح پور وی در این اثر نیز بخش دیگری از زندگی و فرهنگ ایل بختیاری بویژه توقف و ماندن جوانان و مردان را در گرمسیر برای "دِرو" ، بهنگام کوچ ایل به "سردسیر" و حدیث حسرت، دلتنگی،هجران ودوری از دیار ویار و گرما وکار طاقت فرسا و نفس گیر "دِ رو" در "آواهای برزیگری" یا" گرمسیری" را روایت کرد. علاوه براین "براَفتو" در مجموعه خود تنوع و گوناگونی موسیقی ایل بختیاری را در بر داشته ،همچنانکه در تصنیف زیبای "بهار" با مضمونی اجتماعی و پویا و با بدعتی تازه انسان را چون چشمه ای جوشان نه چون مردابی ایستا به جنبش و حرکتی زلال و برای همبستگی بیشتر و تاراندن دشمن نوید داده و جانفشانیها و از خود گذشتگی ها را یادآوری میکند و یا تصنیف "بهار" که حکایت قول و قرار و بهار به عاشقان ساده دل ایل است و یا" گُلِ ناز" که دلخونیهای پر رنج و بیوفایی هاست که گویی شبهای بی مهتاب کوچ را تصویر می سازد و یا در تصنیف" برافتو" ناپایداریهای بهار زود گذر عشق و جوانی را اشارت می کند.همچنین در قطعه بی کلام "چهار دستمالی "چوپی رقص بختیاری به شکلی زیبا احساس می شود و یا آواز" شَووخی" که دیگر بار حکایت شرف و خون و حماسه های ایل را به قالبی بیاد ماندنی روایت میکند و در نهایت "دی بلال" که شناخته شده ترین ملودی تغزلی بختیاری چونان حدیث عشق گویی،کز هر زبان که می شنوی نا مکرر است.(8)
علاءالدین در تداوم و استمرار تلاشهای خود و با وجود گلایه های بسیا ر از وضعیت حاکم بر شعر وموسیقی اصیل وسنتی و فولکلوریک ، بخش دیگری از سروده ها و ساخته های خود را در سال 1377 در کاست دیگری با نام"آستاره" با تنظیم ماهرانه و قطعات بدون کلام "استاد قنادپور "و همراهی برخی دیگر از نوازندگان برجسته کشوراز جمله" حسن ناهید" ، "شهریار فریوسفی"،" جمال جهانشاد"، "مجید اخشابی" ، "محمود فرهمند"،"رسول بهبهانی" ،"سهیل ایوانی" و...طراحی جلد "بهروز غریب پور" منتشر کرد .
صالح پور در شرح خود بر روی جلد این کاست نیز از " آستاره"،بعنوان مجالی ویژه برای بازپردازی به اصالتها و ارزشهای ایل یاد کرد که در آشفته بازار چند ساله موسیقی بختیاری ، فارغ از دغدغه های سوداگرانه روزگار تنها و تنها به حفظ اصالتها می اندیشید و همچنان پاسدار ارزشهای غنی و ادبی موسیقی بختیاری به شمار میرفت.به اعتقاد وی کاست "آستاره" در نقش "بهار دلتنگی ها" و "صدای راستین ایل" است که از حنجره صمیمی و بی آلایش بهمن علاء الدین در دغدغه غربت دلتنگیها مترنم گردید.آوایی برگرفته از چشمه سارهای زلال کهسار بختیاری همراه با بغض های جاری کارون و عطش حسرتنا ک کوچی خاموش به" وارگه های فراموشی"...در ادامه نوشته وی آمده است: در آوانگاره های قومی،"آستاره" و ماندگاری تصاویرش از حداکثر ظرفیت ها و قابلیت های گویشی و موسیقایی بختیاری مدد بسیار گرفته و علاءالدین بعنوان خواننده آن با توان والای نغمه سرایی اش و اشراف به چم وخم های زندگی کوچ زیستی، مضامینی بکر و مبانی فرهنگ اصیل عشایری را به حنجره تغزل کشانده،بی آنکه از مردم فاصله گرفته باشد، با استعانت از واژگان از یاد و "ویر" رفته و زبان محاوره برگرفته از زندگی عشایر،آینه دار تمام نمای مظاهر مختلف زندگی آنان گردیده است.
ترانه "کاشکی" نیز سروده ای آرمانی است که از اعماق حسرتها و دلتنگی های همیشگی ایل برخاسته است که تغزلی سرشار از تصاویر شفاف و زلال که هر بختیاری روح و جان اصیل خود را در انعکاس چشمه های جوشان پر مهر و محبت و لبریز همیشگی اش باز می یابد و همنوا میگردد...بی گمان در کاشکی" طنین صدای ایل "خلاصه می شود.همچنانکه در ترانه "کَوگِ نازنین" به سبب برخورداری و دیرینگی اسطوره ها و همزیستی انسان وطبیعت ،خواننده در توالی و تناوب تنهایی و دلتنگی هایش با کبکی خوشخوان به همدلی و همنوایی نشسته است و از بخت و رنج روزگار و"رشته شدن دل" و "لیشی تنهایی"خویش به صورت حزین شکواییه سر می دهد که :مرا دیگر تاب و توانی نمانده است... و..." بیو برس به دادم" . در تصنیف"گِردِواری " نیز سوزو بریزهای انسانی را در می یابیم که چشم انتظار ره می پاید و شب هنگام که سیاه چادرها به سیاهی شب پیوند می خورند در آستانه " بُهون"آستاره ای با تیغِشت تابناکش "تَش به کار به شوگار" می نهد . (9)
اما، دوره سوم فعالیت هنری بهمن علاءالدین با کوچ وی از اهواز به "کرج"درسال 1379 شروع و تا پایان حیات پربارش ادامه پیدا میکند.در واقع وی علیرغم درخواستهای مکرر هواداران و دوستان و دوستداران خود جهت سکونت یا سفر به خارج از کشور،نه تنها به دیدار از مناطق روستایی و عشایری علاقه بیشتری نشان می داد بلکه با وجود دوری از دیار خود ، همچنان ارتباط خود را با عشایر و مناطق عشایری و روستایی حفظ کرده و این بار که علاوه بر " سرگرونی روزگار" و " تهینایی و سنگینی دل " مجبور به تحمل غم" دِیری" و فاصله از دیار و سرزمین نیاکان خود نیز شده بود ، با احساسی حسرت برانگیزتر و علاقه ای تازه تر و جدیتی بیشتر به سرودن شعر و ترانه و ساختن و خواندن آهنگ پرداخت و در حالیکه در "تنهایی غریبانه" و" خلوت محجوبانه" خود ترانه ها و ملودیها و اشعار بی نظیری مانند"چَو" ، "بِندار" ،"کُنار"،"مالِ زیر"و...را ساخته و در تدارک انتشار رسمی برخی از آنها در قالب دو کاست جدید خود بنامهای" بهیگ "و "گرفگار" بود و در حالیکه هنوز نغمه ها و نواهای دل انگیز و ناگفته های بسیار در دل آیینه ای و حنجره بلورین خود داشت،"خسته" از"رسم زمونه " و" دَنگ و فَنگ روزگار"و با "دل چی آسمون پاک" و همواره "تهینا" و "عاشق" خود،"گرفگار نیرنگ زمونه شده "و با دل ِ"همیشه بیقرار" و" ِ دردمند " خویش با ایل و دیار و تبار و همتباران و دوستداران خود بدرود گفت و همچون "کوگ تاراز" ، با "دو بال اِسبید ی" که همیشه از خدا طلب میکرد ،"بال اَوشنون" به "آسمون"،همانجایی که به گفته خود هیچ" غم نیِد" پرکشید وبرای ابد خاموش شد وغم عمیقی را بر پیکر ایل و دیار خود نهاد.بهمن علاالدین،اگرچه خیلی زود و از همان ایَام کودکی به رسم و جبر زمانه مجبور شده بود به خاطر ادامه تحصیل و کار از شیوه زندگی ایلیاتی وعشایری نیاکان خود دوری گزیند،اما وی که همانند سایر همتباران اصیل خود از روحیه ای "آزاد منش "و "ایلیاتی" و از بسیاری دیگر صفات و خصلت های انسانی و نیکوی" عشایری "برخوردار بود ، همواره به تحولات و رویداد های سیاسی،اجتماعی،اقتصادی و فرهنگی جامعه که منجر به ایجاد فقر اقتصادی وفرهنگی در جامعه و فراق و دوری هموطنان و همتباران خود از یکدیگر و از بسیاری از اصالت های فرهنگی ملی و محلی و قومی خود شده بود،"حساس" ،"ناراضی"و"بسیار نگران" بود.وی اگرچه خود همیشه از این وضعیت احساس ناراحتی کرده و "خسته" بنظر میرسید،ولی متاثر از تحولات فوق، همواره سعی داشت در آثار خویش همتباران خود را به وحدت ،همدلی،همیاری،عشق،امید،پیکار با درماندگی وسیاهی،نیکی ،تلاش و کوشش و صفا وصمیمیت و بازگشت به هویت و اصالت های فراموش شده فراخوانده و مرحمی بر رنجها و آلام آنها باشد.این احساس خستگی را که در اواخر عمرش افزونتر نیز شده بود، میتوان در آخرین اشعار و ترانه های سروده شده وی به خوبی درک کرد.
بهمن علاءالدین با وجود درخواستهای مکرر و بیشمار، از داخل و خارج از کشور،بجز حلقه ای محدود ازنزدیکان و دوستان قدیمی و عمدتا همکاران فرهنگی خود، بندرت کسی را به حضور می پذیرفت ،و نه تنها علاقه ای به حضور در مجالس و محافل رسمی و غیر رسمی نداشت، بلکه علیرغم درخواست ها و دعوت های مکرر از طرف رسانه های صوتی –تصویری،بویژه برنامه ها وکانال های سراسری و مراکز مختلف استانی صدا و سیما و ماهواره ای و همچنین مطبوعات سراسری و محلی برای اجرای برنامه یا انجام مصاحبه ویا تقاضا های متعدد از جانب افراد ، مقامات، نهادها و گروههای مختلف داخل و خارج از کشور برای برگزاری کنسرت و یا حضور در مراسم های مختلف و ... بنا به برخی دلایل و از جمله ویژگیهای شخصیتی خود اعتنایی نشان نداد و به مدت حدود 25 سال حاضر به پذیرفتن این دعوت ها و درخواستها و حضور در رسانه ها و یا ظاهر شدن در انظار عمومی نشد.
وی حتی حاضر به درج هیچ توضیح ، عکس یا تصویری از خود بر روی جلد هیچ یک از کاست های خود نشد و بجای آن سعی داشت بر روی جلد هرکاست تصویر یکی از نماد های ایل خود را که با محتوای آن کاست بیشتر تناسب و همخوانی داشت به جامعه معرفی کند.در واقع وی درحالیکه در طول سالهای طولانی حتی چهره اش برای بخش زیادی از همتباران و هوادارانش ناشناخته مانده بود، اما طی این مدت طولانی در کنج و خلوت تنهایی خود بزرگترین خدمات را به ایل خود کرد تا اینکه سرانجام وی درسالهای 1379،1380،1381و با مساعد تر شدن اوضاع عمومی کشور برای فعالیت های فرهنگی و هنری، بنا به اصرار دوستان نزدیک خود و به منظور ترویج ارزشهای فرهنگی ایلی خود حاضر به اجرای کنسرت در شهر اهواز شد که بدنبال استقبال چشمگیر و سپس تقاضاهای مکرر دیگر هم تباران خود، در برخی دیگر از شهرها نظیر مسجد سلیمان ، باغملک ، ایذه ، شهرکرد و.....با برگزاری مجدد کنسرت و اجرای مستقیم برخی آهنگ های قدیمی و جدید خود برای علاقمندان وهمتباران خود در این شهرها موافقت کرد.
علاءالدین، نه تنها به عنوان یک خواننده ،برخوردار از لحن و صوتی آریایی و اسطوره ای بود ،بلکه بدلیل برخورداری از پشتوانه، پیشه و پیشینه فرهنگی در سرودن شعر و ترانه و همچنین خلق ملودی تبحر خاصی پیدا کرده بود و به بنا به گفته یکی از صاحب نظران شاید از محدود خوانندگان ویا تنها خواننده ای بود در ایران_ واحتمالا در جهان_ که بیشتر آثارش از نظر شعر ،ترانه وملودی ساخته شده توسط خود وی باشد.(10) وی که بدون بهره گیری مستقیم از محضر هیچ استاد و معلمی و تنها به مدد ذوق و استعداد ذاتی و الهی و همچنین پشتکار و سلامت نفس خویش توانسته بود،بنا به گفته یکی از صاحب نظران ،به چنان شناخت و تسلطی در اجرای آواز بختیاری برسد که همطراز اساتیدی مانند" قمر" ، "اقبال آذر"،"صیف"و"شجریان" از اندک خوانندگان "آواز خوان" ایران قرار گرفته" (11) و" نقش مهمی در بازسازی ،گردآوری،خوانش جدید و مدرن و برکشاندن موسیقی بختیاری ایفا کند واین موسیقی را با ردیف آوازی موسیقی ایرانی هماهنگ نموده و به نمایش بگذارد"(12)و علیرغم اینکه حتی یکی دیگر از صاحب نظران از ایجاد سبک مستقل و متمایزی از موسیقی بختیاری توسط آن هنر مند فقید که از آن به "موسیقی علاء الدین" نام می برد، یاد میکند،(13) لیکن وی در مقابل درخواستهای مکرر افراد مختلف برای پذیرفتن مقام استادی ایشان و پذیرش آنان بعنوان شاگرد ، با متانت و فروتنی خاص خود ،با رد این درخواست ها، همواره منکر چنین مقامی برای خود شده واگرچه گاهی برخی ازخوانندگان جوان را به حضور می پذیرفت و راهنماییهایی را نیز به ایشان ارایه و یا مورد تشویق قرارمی داد ،ولی هیچگاه حاضر به پذیرفتن عنوان و کسوت استادی وپذیرش کسی بعنوان شاگرد رسمی خود نشد.
وی که خود پر آوازه ترین راوی عشق های پاک و ساده ایلیاتی بود و همواره عاشقانه ترین ترانه های ایلی خود را می سرود ،هیچگاه دل به عشق های زمینی نسپرد و پس از فوت پدر خود ، متعهد انه و دلسوزانه سرپرستی خانواده وبویژه مادرخود، که او را عاشقانه دوست می داشت و همچنین خواهران خود و فرزندان آنها را بعهده گرفته وهرگز تن به ازدواج نداد و روح همیشه عاشق ، ساده و نجیب ایلیاتی خود را به عشقی آسمانی، ابدی و جاودانه پیوند زد.
بهمن علاء الدین که عمر خود را عاشقانه و بی هیچ خواهش و آلایشی وقف احیا و پاسداشت فرهنگ ،ادبیات،گویش وتاریخ وشعر و موسیقی ایل خود کرده بود و شهرت و محبوبیتش نه به مدد حضور در رسانه ها و یا تبلیغات ،بلکه تنها بواسطه ارائه آثاری،هرچند بسیار محدود ،اما فاخر و اصیل بود؛ نزد صاحب نظران و هوادارن جایگاه شاخص و ممتازی یافت و علاوه بر اینکه از دیدگاه آنان در کنار بزرگانی همچون "سردار اسعد بختیاری" و "داراب افسر بختیاری"، بعنوان یکی از بزرگان قوم بختیاری به شمار رفت که هر کدام نقش مهمی در حفظ هویت و اصالت های این قوم و شناساندن و سربلندی آن در میان سایر اقوام گردیدند، بلکه به عناوین مختلفی نظیر:"پدر شعر و موسیقی و آواز بختیاری"،"صدای ماندگار ایل "،" اسطوره موسیقی بختیاری"،"خسرو آوازبختیاری" ،"خواننده ی بی همتا"،" سلطان آواز بختیاری"، "آخرین راوی زندگی کوچ نشینی"،"یک اتفاق تکرار ناشدنی در موسیقی بختیاری" ،"صدای راستین ایل بختیاری"،"پدر موسیقی بختیاری"،"ققنوس آواز بختیاری"، "خنیاگر بزرگ جنوب" ،"کبک خوشخوان بختیاری"،"کبک تاراز"،"فردوسی بختیاری"،"خنیاگر خوش قریحه"،"تک ستاره موسیقی بختیاری"،"نغمه سرای ایل"،"حنجره قبیله"،"پرچمدار شعر و موسیقی بختیاری"،"بلبل زاگرس"،"بزرگمرد ایل بختیاری"،"هنرمند و فیلسوف پر آوازه کشور"،"سردار سخن و سالار آواز بختیاری"،"صدای آریایی"،"صدای زردکوه"،"صدای ملکوتی"،"آستاره بی بدیل آسمان ایل"و....ملقب گشت و همچنین بعنوان صاحب نقش هایی مانند :"مسلط به فرهنگ ،تاریخ ،ادبیات و لهجه بختیاری"،"وفور و چیرگی در استفاده و بیان الفاظ واژگان اصیل و کهن"،"احاطه به تصنیف ها و آواز های محلی"، " بی نظیر" در "پاسداشت گویش" ،"احیای کلام ولغات و اصطلاحات محجور" ،"معرفی اسطوره ها و مشاهیر بختیاری" ، "واقعه خوانی و خوانش تاریخ بختیاری" ، "پردازش سمبل ها و نمادهای ایلی" ،"سرشناس ترین خواننده موسیقی فولکلوریک ایران"، "معرفی موسیقی و آواز بختیاری در گستره ملی و سایر اقوام ایرانی" ، "پویا نمودن و هماهنگی میان موسیقی و ترانه های بختیاری با سایر سازها"،"اشراف به زندگی وجغرافیای بختیاری"،"باز آفرینی هویت ایلی و.."شناخته شده است .(14)
درگذشت ناگهانی بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری)که عمر خود را دلسوزانه در راه اعتلای فرهنگ و هنر قوم خود صرف نمود و با وجود محبوبیت و معروفیت خاص و ممتازش نزد هواداران و همتباران ،همواره مظلومانه ومحجوبانه و به دور از هر گونه میل مادی و دنیوی در خدمت فرهنگ بختیاری بوده تمام دوستداران خود را در غم اندوه برد روحش شاد باد.
این روزها کتابی تحت عنوان "یک ایل یک صدا" به بازار کتاب کشور عرضه شده است.در این کتاب که ثمرۀ تحقیقات چند سالۀ سعید شیرین بیان در شعر و موسیقی بهمن علاءالدین است می توانیم تمامی اشعاری که بهمن علاءالدین در آلبوم هایش خوانده است مطالعه کنیم.نگاهی به موسیقی قبل از انقلاب بهمن علاءالدین و مصاحبه با بزرگان موسیقی و شعر ایران زمین و همچنین نقطه نظرات خوانندگان،خبرنگاران،فعالان عرصه فرهنگ لری و بختیاری و...را در مورد شخصیت و هنر بهمن علاءالدین بخوانیم.از جملۀ این افراد استاد عطاا... جنگوک است که در آلبوم های مالکنون و هی جار با استاد علاءالدین همکاری تنگاتنگی داشت.
بخشی از گفته های ایشان؛
-او(علاءالدین) یک موسیقی دان ایل بود.هنرمندی باسواد که درک موسیقی و ادبی بالایی داشت.انسانی پاک که به کارش متعهد بود.او در مقایسه با مویسقی کردی مانند استاد خالقی بود.
-او(علاءالدین) فرهنگ ایل بختیاری را زنده نگه داشت و در آن زمان که موسیقی مورد بی مهری فراوان بود،با تعهد و امانت داری این فرهنگ را حفظ کرد و با تربیت شاگردانی چون خود از آبروی موسیقی بختیاری حراست کرد.از نظر من او پیامبر موسیقی بود برای ایلش.
استاد منصور قنادپور یار همیشگی بهمن علاءالدین از خاطره ای هنگام ضبط آلبوم تاراز پرده بر می دارد و می گوید؛
روی ضبط یکی از کاست ها استاد فریدون شهبازیان حضور داشت ایشان موسیقی دان بزرگی است.علاءالدین آن روز و در حال اجرا ربع پرده خارج شد من او را صدا زدم و اصلاح کردم.شهبازیان گفت ایشان(علاءالدین) می تواند این نکته را با گوش بگیرد و اجرا کند؟من گفتم کمی صبر کنید.بعد خواند و دقیقا همانطور که باید،اجرا کرد.شهبازیان گفت: من هیچ کس را در موسیقی ندیده ام که اینچنین بتواند ربع پرده را با گوش بگیرد و اصلاح کند.
دکتر اردشیر صالح پور یکی از مفاخر ایل بختیاری نیز در وصف استاد مسعود بختیاری چنین گفته است؛
اکنون به ناگزیر به کوچ پاییزه و "مال وازیر" فرود آمده ایم،غریب و فروتنانه و در این خاموشی کرناها،تنها صدای راستینی که هویت حیاتی ما بود غریبانه به خاموشی نشست.به راستی نوای بهمن علاءالدین صدای راستین بختیاری بود.صدایی "نظر کرده و خدا خو کرده" که از چشمۀ جانش می جوشید و گویی از موهبت و فره ایزدی برخوردار بود.
صدایی ژرف و لطیف که "بهونی و سیاه چادری" را می مانست که به مهر خود همۀ فرزندان ایل را از هفت لنگ و چهارلنگ در خود جای می داد و البته میهمانان غریبه نیز جا و منزلتی داشتند چنان که رسم و آیین بختیاری است.
علی بداغی شاعر توانمند و خوش ذوق بختیاری در تحلیل اشعار بهمن علاءالدین این گونه گفته است؛
عزیزم مینا بنوش دسمال "هف رنگ"
چی تیات پیدا نداد به ایل چارلنگ
"هف رنگ" شنونده را به یاد چه می اندازد؟"هف لنگ" و چه ایهامِ تبادرِ شگفتی!پس قافیه کردن "هف رنگ" و "چارلنگ" کاملا از روی حساب است و محصول ذهنی خلاق و نگرشی ژرف در شناخت واژگان بختیاری و ارتباط آنها با هم و هزار البته بهره گیری از آرایه های زیبای ادبی.
"آرمون" دارم که سیر تِیت بنشینم
بافه بافه هِی گل از حرفات بچینم
نمی دانم چرا این واژه "آرمون" همیشه مرا به یاد "مادران" بختیاری می اندازد!شاید که نه بلکه بی تردید،چون بسیاری شان زیر آوار "آرمون های خود" آرمیده اند و...تتمه شان؟!ای داد!اما،چه تصویر و استعارۀ ملسی است،بافه بافه گل از حرف عزیزی چیدن آنها که چیده اند می دانند و آنها که نچیده اند؟گوش کنید:
عاشقی مو ز خوتِ غمت چه شیرینه
هر کس که عاشقت نبو کِلِت نینشینه
اما احساس برانگیزترین و زیباترین بخش کتاب مصاحبۀ اسفندیار علاءالدین در ابتدای کتاب است آنجا که می گوید؛
"مادرم صدای خوبی داشت و به موسیقی و ترانه های قدیمی بختیاری آگاه بود.این صدا را بهمن از او به ارث برد."
علاقۀ بسیار او(بهمن) به مادر باعث شد که دو سال به مدرسه نرود و در مکتب خواندن و نوشتن بیاموزد(چون در لالی مدرسه ای نبود و لاجرم می بایست به مسجدسلیمان می رفت و البته دوری مادر را برنمی تابید و به مسجدسلیمان نرفت) تا این که برادر کوچکتر او "اسفندیار"که دو سال از او کوچکتر بود هفت ساله شد و با هم به مدرسه رفتند.اسفندیار علاءالدین می گوید:
بهمن بسیار انسان دلسوزی بود.او در تمام مسیر مدرسه و کلاس از من مراقبت می کرد و چون دو سال دیرتر به مدرسه رفته بود و خواندن و نوشتن هم می دانست مبصر کلاس بود.بعضی شب ها که خسته بودم بدون نوشتن مشق هایم به خواب می رفتم و او (بهمن) با گریه به مادرم می گفت: اسفندیار مشق هایش را ننوشته و فردا معلم او را کتک می زند.بعد خودش تا دیر وقت می نشست و مشق های مرا هم می نوشت تا من مورد مواخذه معلم قرار نگیرم.من تا کلاس هشتم با او همکلاس بودم.
بهمن دوران مدرسه را در هیاهوی کودکان ایل در مدرسۀ "فردوسی لالی" و "هنر امبل" سپری کرد و دوران متوسطه را در دبیرستان "امیرکبیر مسجدسلیمان"،اما در همین دورۀ تحصیل دبیرستان بود که پدرش را از دست داد و سرپرستی او خانواده به برادر بزرگتر یعنی علیرضا رسید.
به راستی آیا شاگردان مدرسه های فردوسی،هنر و امیرکبیر می دانستند که یک روز به همکلاس بودن با بهمن مباهات خواهند کرد؟آیا آن روزهایی که در حیاط مدرسه او را در میان می گرفتند و از او می خواستند برایشان بخواند، می دانستند در صدف دوستی خویش چه مرواریدی را احاطه کرده اند؟...
یک ایل یک صدا
سعید شیرین بیان
انتشارات سراج نور
«پنج وارونه چه معني دارد؟»
خواهر كوچكم از من پرسيد
من به او خنديدم.
كمي آزرده و حيرتزده گفت:
«روي ديوار و درختان ديدم»
بازهم خنديدم.
گفت: «ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد.»
آن قدَر خنده بَرَم داشت
كه طفلك ترسيد.
بغلش كردم و
بوسيدم و
با خود گفتم:
«بعدها
وقتي باريدنِ بيوقفهي درد
سقفِ كوتاهِ دلت را خم كرد
بيگمان ميفهمي
پنج وارونه چه معني دارد.»
رفت و سيبي آورد
نصف كرديم.
دمي خيره بر آن نيمه به نجوا ميگفت:
«نكند يعني ... يعني ... همين نيمهي سيب !؟»
تنِ آن نيمه، تبِ خواهش بود.
گاز زد.
خندهي لبهاي خدا را چيدم.
خيره بر نيمهي گنديدهي خود خنديدم.
علي بداغي
سر به دوشِ غم نهادم
گفت: آه!
گريهام خنديد.
افتادم به راه ...
علي بداغي
برگها باريدند
بيدريغ و يكريز
تا مبادا
شود آزردهدل از بيكسيِ خود
پاييز
علي بداغي
رهگذر!
لَختي تأمّل كن!
رساتر از سكوتِ سنگها آيا صدايي هست؟
علي بداغي
چهرهها آيينه بود!
باز
ابر
روي بومِ باد
باران ميسرود.
علي بداغي
باد
پا بر شانهي پاييز نهاد
به شاخهها آويخت.
باغ
بر سر و روي خود ميزد
برگها ميريخت
علي بداغي
غمِ مرغك كم بود!
قفسش هم بينابينِ دو آيينه نشست.
دلي از ديده گشود.
بُغضِ آيينه دمي تاب نياورد و شكست.
علي بداغي
بوسه ميداد
گلي را باد
...
دست در دست او نهاد
راه افتاد
علي بداغي
كاش ميشد بكشم فرياد:
خورشيد تويي!
ميهراسم ز غروب.
علي بداغي
بغضِ رنگها
بر بومِ نقّاشي
به هم گره ميخورْد
سر به دامانِ زنبقي مبهوت
مرغكي ميمرد
علي بداغي
ختمِ آواز و، برگريزان بود.
جاي جايِ بيشه بر هر دار
بلبلي
به گلي
آويزان بود
علي بداغي
باد
از حاشيهي باغ گذشت.
شاخهاي سيب تعارف ميكرد.
پيچكِ پچپچه در پاچهي پرچين پيچيد
و به شاخه
تف كرد.
علي بداغي
گل، پرپر و
بلبل، همه خونين جگر و
باغ، به داغ است.
بر سفرهي پاييز
خدا!
سورِ كلاغ است.
علي بداغي
راستي!
گيريم بلبل نكند پردهدري!
گُلِ تندادهبهشبتاب!
چه خونين جگري!
علي بداغي
قابكي بيرنگ
مرغكي دلتنگ
سالها بيدار
جلوهي ديوار
آسمان بسته
بالها خسته
آن همه پرواز
عاقبت آغاز
علي بداغي
استخوان، ارزاني!
گرگ و
سرگرداني ...
علي بداغي
تبري ميناليد.
شاخهاي ميلرزيد.
تبر، انديشهي روزي شاخه.
شاخه، انديشهي يك روز تبر.
علي بداغي
خوابِ در و پنجره آشفته است.
باز
كس از باد
سخن گفتهاست؟
علي بداغي
چكيدنِ ماشه
تپيدنِ گنجشك
تنفّرِ درخت
تعجّبِ كودك.
چكيدنِ ماشه
پريدنِ گنجشك
تبسّمِ درخت
تعجّبِ كودك.
علي بداغي
بر تنهي درخت
كرمي
در امتدادِ تيرِ فرورفته به قلبي
ميخزيد.
...
پروانه پر كشيد.
علي بداغي
من ايمان را
تو نان را برگزيدي
من از خويش و
تو از انسان بريدي
علي بداغي
شكارچي نشانه رفت
درست بر سينهگاهِ كبوتري
غنوده بر شاخهي خيال.
هراسان و آسيمه
باد
خود را ميانِ شاخهها افكند
و بههمراهِ تصويرِ پرنده
در جويبارِ پاي باغ افتاد.
علي بداغي
كودك
غمگنانه كز كرد ميانِ برف
كنارِ گنجشككِ زخمي.
هر چه نيرو داشت
پرنده
به بالِ خود بخشيد
تا خندهي او را
به پروازِ خود بياويزد
كودك
دستافشان
به خانه واردشد
و در آن سوي كوچه
پرندهي كوچك
ميانِ جوي آب افتاد.
علي بداغي
دوشِ احساسي كجا ست
بيدريغش تا نهي سر - پر زدرد.
چشمهي مهري؟
كه شويي غمْغبارِ فصلِ زرد.
شعلهي عشقي؟
كه گيرد بر بلندِ برفگيرِ حنجره.
دستِ ايثاري؟
كه آواي نسيم،
بگذرد از قابِ غمبارِ غبارِ پنجره.
وامصيبت! اي پرستوي غريب!
آشياني نيست.
جاني.
يا كه ايماني.
دريغ!
خرمنِ انسان و داسِ نان.
همين.
علي بداغي
باد، خسته و زخمي و غبارآلود
تنوره ميكشيد و راه ميپيمود
چشمها: طنينِ ويراني
زوزهها: قاصدِ پريشاني
خوني بود!
امّا رود
آغوش بر هجومِ ديوانهوارهاش بگشود
خار از پاي او گرفت و
غبار از سر و رويش زُدود
...
شرمنده و آرام
از آن دست
نسيم
با رود
وداعميكرد
علي بداغي
غربتِ آدمي
چيزه تازهاي نبوده و نيست.
اين همه قصّه!
اين همه شعر!
اين همه تصوير!
اين همه نقش!
...
بگذر!
دست عاطفه هميشه زخمي و
پاي انديشه پُر تاول.
شكيبا باش!
شكيبا باش!
كه اين تنهايي شايد
سنگيني نگاهي است
كه از قلّه ميپايد.
علي بداغي
باد پيچيد به باغ
شاخهاي واداد
خم گشت
شكست
آشياني پاشيد
بيضهاي از هم شد
جوجهاي پرپر زد
باغ را گريه ربود
...
به تسلاي دل باغ
اگر ميدانست شاخه
بر شانهي هيزمشكني
روز دگر ميآيد!
علي بداغي
آسمان، تختهي سنگ.
...
سر به زانو
تنِ زخمي
دلِ تنگ
پرسه ميزد بيتاب
بر نگاهي بيرنگ
با خيالِ مهتاب
در هزاران فرسنگ
خسته امّا بيخواب
غربتآزرده پلنگ.
...
رخنهاي هيچ در آن تخنه نبود
بالها خسته شدند
پلكها بسته شدند.
كمكَمك
تخته تَرَكبرميداشت
خندهاي روي لبانش ميكاشت:
آه! مهتابِ قشنگ!
و دريغا كه تفنگ
خواب و رويا را
پاشيد
به سنگ!
...
آسمان، تختهي ننگ.
علي بداغي
آسمان در رقص بود.
...
”اي خدا!“
- پيچيد در شام سياه -
- زهره بر چنگش خميد -
”اي خدا!“
- رنگ روي ماه كمكم ميپريد -
”اي خدا!“
- هر ستاره در شكافي ميخزيد -
”اي خدا!“
- آسمان رو در نقابي ميكشيد -
”اي خدا!“
آخر بگو اين قصّه را:
آدمي كار تو بود!؟“
آسمان
آهسته
بغضش
ميگشود.
علي بداغي
تنت، ارزانيِ آرزوهاي حقيرت باد!
با جانت به گفتوگو نشستهام اينك
بشايستهتر نبود آيا
شباويزِ دلشكستهاي بودن
و بيآشيانگي را بر شاخسارِ سرما لرزيدن
آسمان را غريبانه كاويدن
و رويايي را در دوردستِ افق بهدردْ پاييدن
و از ناي دلتنگي، خونْترانه پاليدن
ناليدن
ناليدني چاوشيخوانِ باليدن.
فكرت ارزانيِ سوداهايت!
با عاطفهات سخن ميگويم
بشايستهتر نبود آيا
بر مدارِ انتظار گرديدن
مهر ورزيدن
و به عشق ارزيدن
و باوري را بنفروختن به نان
مردن و ماندن
نه ماندن و مردن
آه! نه!
اين تو ارزانيِ تو باد!
ارزانيِ بينواييها!
من و آن تويي كه هنوز
آذرخشِ احساسش
جنگلِ خاطرهها را ميسوزاند
و ابرِ عاطفهاش باريدهست
در تماميِ طولِ شب با من
در سوگِ سياوشاني كه هنوز
حكايتشان بر لبانِ شعلهها جاريست
و عاشقاني كه همچنان بر صليبِ رنج ميرقصند
بر بلنداي جلجتاي تنهايي
- كه هر ميخ، بالِ پروازيست از دريچههاي زخم
رو به آسمانِ رهاييِ انسان -
من و آن تويي كه عشق زاييدش
در تو افسرد
در من زيست
بيآنكه تو هرگز بداني كيست
آن تويي كه در ترانههاي من جاريست
آن تويي كه جز من نيست
آن تويي كه در آن روي صليبِ رنج
بيآنكه ببينمش
بهيقين توانمگفت
كه با هر عاشقي هميشه ميرقصد
...
اين ناكجا آباد
ارزانيِ تو باد!
علي بداغي
كاش تيغِشتِ تيا تو بِه دِلُم تَشْ نيْوَند!
اَيَرَم وَنْد و بُريدي زُم پا
وا خيالُم نيْمَند!
چه بُگُم؟
كيْ اِبَرِه رَه بِه دِلُم؟
فادِه چِه داره شَو و رو
هِي سُرو گُهْدن و وا سر زِيدن!
زندهيي دادن و غم اِسْتِيدن!
بالِ رو هِي دِل و بِهدِلْ كِردن!
حين زِ تيْ رِحْدِن و قاغِذ دِرْدن!
سَر بِكَش اِي دِلِ تِينا بِه گِريوونِ خُت و دُنْگ مَدِه!
خَوِ مَرْگ وَسْتِه بِه مال، هَي خَشِخار بُنْگ مَدِه!
علي بداغي
يه روزي
يه رورگاري
يه پرنده بود
فقط عشقُو ميفهميد و محبّت، ديگه هيچ
لبِ هر بومي ميشَست
چشِ خيسشو ميبست
كلافِ قلبشُو وا ميكرد و ميداد به صدا
بادبادك ميرفت هوا
”آدما! آي آدما!
چي شده مهر و وفا!؟
پرِ پروازِ شما رُو چي شكست!؟
لبِ آوازِ شماها رُو چي بست!؟
آخه ...“
يهو تيزيِ دردي تو بالش مينشست
خودشُو كشونكشون
به پناهي ميرسوند
بادبادك از تو هوا
ول ميشد روي زمين
زيرِ پاي آدما
قهقهه، شادي و، دشنام ميرفت توي هوا:
”آخرش دخلشو ديدين كه اُورديم، بسشه!
ديگه تا اون باشه، پيداش نميشه!“
”چرا آخه!؟ آدما!“
از تو لونهي سگي
كه پناه اُورده بود
زل و زل نگاه ميكرد
خدا رُو صدا ميكرد
هي چرا چرا ميكرد:
”مگه جز مهر و محبّت آخه حرفي ميزنم!؟
مگه جز قصّه پرواز چيزي رفت از دهنم!؟“
تهِ لونه غرولند سگ پيچيد:
”تا يه استخوني رُو درببريم
ما سگا بلكه يه وقتي بپريم
رد شو بذا باد بياد!
نذا روي آدمم بالا بياد!“
طفلكي خزون پرون
خودشو كشوند تو خون
تا رسوند پاي ستون
چشش افتاد به يه بچّه كه با ترس و دلهره
هل ميداد بادبادكو قايمكي تو پيرهنش
غلغلي افتاده بود توي تنش
آسه آسه رفت رو بوم
تا اونو نخش بده تا به خدا
كه يهباره بيهوا
سِيلي از سيلي و فحش و عربده رسيد ز راه
همه چيز رفت رو هوا
اون پرنده كوچولو
پلكاشو رو هم كشيد
سرشو برد زيرِ بال
اشك و خون تو هم دويد
نالهها كه از دلش پا ميگرفت
مثِ خنجر تو گلوش جا ميگرفت:
”چرا آخه!؟ آدما!
چرا آخه!؟ آدما!“
...
مدتي گذشت و خيل آدما
يا ميلوليد توي هم يا ميچريد
هر سري توي يه آخور ميچميد
هر كسي كارِ خودش بارِ خودش آتيش به انبارِ خودش
هر كسي گليمِ خودْشُو بايد از آب بكشه
هر كسي كلاه خودْشُو بگيره باد نبره
هر كي بايد بخوره اگه نه خودش خورده ميشه
هر كسي گرگ بشه
اونقده گرگ
كه حتّي گرگاي راسراسكي هم
جا بخورن
وا بمونن
برن و با برّهها صيغهي دوستي بخونن
توبهاي كنن كه مرگ توش نباشه
با خدا واردِ دردِ دلك و گِله بشن
سگاي گَله بشن
...
توي اين حال و هوا
يه روزِ باروني سرد و سياه
كه همه لم داده بودن پاي آتيش، تو لحاف
داروي خوابآورِ دخترِ شاهِ پريون خورده بودن
خواب! چه خوابي! انگاري مرده بودن!
يه دفه پيچيد دوباره تو هوا
صداي خيسِ پرنده تا خدا:
”آدما! آي آدما!
تا كي اينجوري نشستن!؟ تا به كي!؟
پرِ پروازُو شكستن!؟ تا به كي!؟
آخه از قند و قفس سير نشدين!؟
از خور و خواب و هوس خسته و دلگير نشدين!؟
آخه بس نيس ديگه حرفِ اين و اون!؟
كيكيَك يا چيچيَك يا كه فلون!؟
پهلوون پنبهي اخلاق شدن!؟
توي رجّالهگري طاق شدن!؟
روي آيينهي جون پردهكشي!؟
درِ دالونكِ دل نردهكشي!؟
آدما! آي آدما!
شماها رُو به خدا!
پرِ پروازِ شما رُو چي شكست!؟
لبِ آوازِ شماها رُو چي بست!؟“
آتيش از هر طرف اومد رو سرش
سنگ و چوب
فحش و فغون
داد و هوار
توي بارون ميپريد امّا پرنده، بيقرار
صدا با خون قاطي شد
خون با بارون قاطي شد
توي بارونكِ خون
توي اون رنگينكمون
پر ميزد ناله كنون:
”آدما! آي آدما!“
آدما پاك همه ديوونه شدن:
”بزنيدش نپره!
پردهها رو ندره!
بالشو نشون برين!
اونو از هم بدرين!
صداشُو گِل بگيرين!
صداشُو گِل واق و واق!
واق و واق و واق و واق!“
- سگه اومد درِ لونه
با نگاهِ پر سؤال
بُهْتِشُو تكوند و رفت -
يهوي پرنده افتاد رو زمين
”آدما!... آي!... آدما!...“
نعرهها رفت به هوا:
”حالشُو خوب جا اُورديم، مگه نه؟
پايين از بالا اُورديم، مگه نه؟
ديگه تا اون باشه زرزر نكنه!
قصّهي محبّت و مهر نكنه!
آخه پرواز مگه نون و آب ميشه!؟
آخه آواز مگه جاي خواب ميشه!؟“
بعدشَم يكي يكي
پا گذاشتن رو پرنده
پركشيدن
تو لحاف
سينههاشون همه صاف
داروي خوابآورِ دخترِ شاهِ پريون
كيكيَك با بيبي جون
...
ادامهي شعر در پايين
كمكَمك خواب توي پوستش نميگنجيد و
ميپاشيد تو هوا
طفلكي بچه چشاش رو هم و
روحش خيسِ خيس
پرسه ميزد زيرِ بارونِ خدا
روبهراه بود ديگه كاروانِ خواب
نه تكوني، نه صدايي، نه شتاب
مثِ حركت تو بيابونِ يه قاب
بچّه پلكاشُو گشود
ديگه توي قاب نبود
تنشُو رسوند به روح
جايي كه پرنده مونده بود بهجا
تا نشس، ابرِ نگاش تو هم دويد
يه چيزي تو مَلمَلِ دلش خليد
تو گلوش چيزَكي جابهجا شكست
دلشُو اَتو چشاش آسه تكوند
اونقده تا تو تنش هيچي نموند
...
يه دفه اَ پسِ اشك
يه پرنده پركشيد
نگاه كرد روي زمين
طفلكي هيچي نديد
اولش يه كمي هاج، يه كمي واج
بعد يهو خنده كشيد پر رو لباش
گريه ماسيد تو نگاش
سركشيد تو آسمون
يه پرنده پَرزَنون
صداش هي دورتر و دور:
”آدما! آي آدما!
پرِ پروازِ شما رو چي شكست!؟
لبِ آوازِ شماها رو چي بست!؟
آدما!
آي!
آدما!“
علي بداغي
گلي ميگفت بلبل را به صد ناز
چه حاصل زين همه پرواز و آواز
سحرگه مرغكان در خوابِ نازند
تو ميآيي به گِردِ من به پرواز
همه شب را به يادِ من سرآري
سپيده نازَده، آيي دگر باز
ندانم در پسِ اين پردهي شور
كدامين راز ميخواند به صد ساز
به حيرت ماندهام اي باوفا يار!
چهات با من چنين گردانده دمساز؟
تو را سوگند اي شوريدهي عشق
به من بنماي رمزِ مهرِ خود باز
بگفتا بلبل اي محبوبِ نازم!
غمين گردي اگر پرده كنم باز
بگفتش گل كه از حيرت غمينم
اگر شادم تو خواهي، پرده انداز
چو بشنيد اين سخن را بلبل از گل
به پرواز آمده با شوق و آواز
به گِردِ يار گشت و خواند تا شد
ز جسمِ مرغ، مرغِ جان، به پرواز
نهاد آخر سر پر شور و سودا
به پاي آن گلِ سر تا به پا ناز
به ناله گل در آمد ژاله افشان
كه اي كاشَت نميپرسيدمي راز
به پايم بر سر تو، سرفكنده
تو افتاده به پاي من، سرافراز
نسيمي آمد و در گوشِ گل گفت
نيايد جان به گريه سوي او باز
تو بايد اي گلِ رعنا و زيبا!
چنين انجام ميخواندي ز آغاز
گلش گفتا كه اي بادِ سحرگه
تو را سوگند بر اين عشق و اين راز
مرا زين اوج زيبايي و خوبي
فرودآور، كنارِ يارم انداز
كه او با عشق پر صدق و صفايش
به من بنمود راه زندگي باز
برايم زندگي مرگ است بي او
ز بااونيستگشتن، يابمش باز
ز سوزِ سينهي گل ميتراويد
سرشكِ ژالهها بر روي انباز
نسيمش نابهدلخواه ساقه بشكست
بيفكندش كنارِ يار و همراز
فروافتاد در آغوشِ يارش
وفاداري ببين و مهر و اعجاز
نسيم، اندوهگين و غرقِ حيرت
ز عشقي اين چنين درخوردِ اعزاز
درونِ باغ ميپيچيد و ميگفت
كه اين است عشق، پايانش سرآغاز
علي بداغي
يافتنِ نامِ تو در واژگانِ يك فرهنگ؟
چه ياوه پنداري!
سنگينيِ معناي تو را كدام واژه ميكشد بر دوش؟
كه تو كوهِ بلندِ معنايي!
و واژهها، گلها و گياهان كوچكي كه بر دامنهي تو ميرويند
تو قافِ بلندي كه زندگي تعبيرِ روشنِ خود را در قلّهي تو مييابد
كه آشيان سيمرغِ عشق و ايثار است
و پرندههايي باشند وَلو يكايك كلمات، با بالهاي نيرومند
خيالِ سيمرغشان هم حتّي، از كمرهي تو هرگز گذر نخواهد كرد.
تو كوهي! سركشيده به آسمان
امّا نه!
تو بر فرازِ آسمان ميتابي
تو تبلورِ نوري، عصمتِ آفتابي
و بهكارگيريِ واژهها در تعبيرِ نامِ تو
به انديشهي ساده و خندهآورِ يك طفل ميماند
كه فكر ميكند با رفتنِ به قلّهي يك كوه
خورشيد را ميتوان به چنگ آورد
تو خورشيدي! خورشيدي!
امّا نه!
كه خورشيد از تو نور ميگيرد
هنگامي كه هر غروب، مانده و خستهاش
به بسترِ قلبِ خويش ميخواني
و سحرگاهان سوار بر توسن آتش و نور، از مجراي ديدهها،
به آوردِ سرما و تيرگيش ميراني
از تفسير نام تو، واژهها بر خويش ميلرزند
هراسان و سرگشته
به سان مورچگاني كه آب در لانهشان رفته است
و تنها هر از گاه شاعري عاشق
قلبش از يك جرقهي نگاه تو شعلهور ميشود و مينشيند به خاكستر
و زان پس ققنوسِ شعري ماندگار
پر ميگشايد از آن به قلّهي هستي
من امّا تنها عشق ورزيدن به تو را خوب ميدانم
و تعبيرِ نامِ تو را نه در ميانِ انبوهِ واژهها
كه در كتابِ دلم، كه برگ برگِ آن بوي تو را دارد
- اگر نربايد امان ز چشمانِ من گريه -
ميخوانم
تعبيري كوتاه، امّا به درازاي رنجِ آدمي بر خاك:
چند قطره خون و
ديگر
هيچ.
علي بداغي
گُل، گياه، سبزه، درخت
حوضهاي بيآب
نيمكتهايي سخت از سيمان
مردِ پيرِ باغبان
چند تن خوابيده روي چمن
خواب ميبينند شايد كاري، منزلي، دلداري
چند تن سرگرمِ گفت و شنيد
از چه
اين را بيدي ميداند كه به زير افكنده است سر و ميدارد گوش
و در آن سوتر ديوانه زني آواره
باعث تفريحِ مردم شده است
مردمي خود شايد از درون بدتر از او سرگردان
و در آن گوشه سه مرد
سفرهاي سبز، چمن
و جدالي آرام
شايد امّا نه يك دوستي ديرينه
دست و نانِ خالي
سر كه برميگردانم
دو سه متر آنورتر
مردي تازه رسيده است ز راه
در كنارش ليواني چاي
كفشها زيرِ سر و
غرقِ چه فكري است
خدا ميداند
آنطرفتر دو جوان سخت مشغولِ كلنجار
نه با خود
و يا با دگران
با ستونهاي عمودي افقي
يك جدول
و نميدانم آيا حل آن
ميدهد مشكلشان را پاسخ
...
آري اين جا همه چيز مثلِ هر روز و هر جاي دگر
تكراري است
در دلم ميگويم
لااقل كاش نسيمي بوزيد
تا تحمّل شايد ميشد كرد
در كنارِ خنكاي نفسش
خفقانِ اين تكرارِ كسالتزا را
در درونِ گوشم ميپيچيد سوتِ تيزي
حتماً
چي است نامش؟ يادم رفت
چراغ
باز قرمز شده است
قلمم ميماند روي ورق
و كلاغي
قارقار
ميگشايد پر از روي درخت
علي بداغي
پاورچينپاورچين
با دامنِ پرسنگ
كودكِ عشق
ميگذرد از پرچين.
بهار
باغبانِ پيرِ خِرَد در خواب
ميوههاي رسيدهي احساس
و پروازِ بيقرارِ سنگ
آه! چه هياهويي!
باغبان ميپرد از خواب
ميدود در باغ
چوبدستش بيتاب
ميشود پرتاب
و تنها خندهي كودكِ سبد در دست
كه ميپرد از پرچين
و ميرود به شتاب
ميرقصد بر نوكِ چوبدستياش
به جواب
لبانِ باغبانِ پير ميجنبد
و دشنامي بر آنها نقش ميبندد
و باغ آهسته ميخندد
و خنده
جويبارِ خنده جاري ميشود
از هر شيار چهرهي اين پيرِ خوابآلود
قانونِ طبيعت
ديرگاهي بر جدارِ غارِ پيچاپيچ و تودرتوي او
نقش است
و او آهسته سوي بسترِ خود باز ميگردد
و بر بالِ خيالِ خود
- عجب! –
پر ميكشد تا سرزمينِ خواب.
پاورچينپاورچين
با دامنِ پرسنگ
كودكِ عشق
ميگذرد از پرچين
...
علي بداغي
- جهان، كوهي
و بر بلندايِ آن، زمان، داري
پژواكِ سهمگينِ سكوت
و دهانِ گشودهي طنابي در آن بالا دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- در دايرهاي از فريب
هزار خنجر به پشت و
خنجري در دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- گندابهاي دهانْگشودهي دروغ
در كارِ تمام كردن آخرين تلاشِ نيلوفرِ حقيقت و پاكي
و هلهله و هياهوي هرزه گياهانِ تماشاگرِ سرمست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- كوره راه تجربهها را درنَوَرديدن
و بازگشتن از سفرِ دردناكِ دوستيهاي عقيم
درنگي در گام و زهر سكوتي در جام
بايد ماند، بايد خورد
و در تنگناي بيباوري رفت از دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- با قلبي گشاده و احساسي زلالتر از چشمه
و انديشهاي به سادگيِ يك كودك
كه صادقانه عشق ميورزد
و هيچ نميخواهد مگر صداقت و صافي
و به ناگاه
دشنهاي در دل
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- دوستي كردن و نامردي ديدن
و گذشتن و باز مهر ورزيدن
و به عقوبت، رذالت ديدن
و ميانِ انبوهي درد و، بيهمدردي
آرزوي غروب
غروبِ رهايي بخش
و خلاصي از گنداب
و بودني زين دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- الصاقِ گلِ خشكيدهي محبّت و عشق
در دفترِ مچالهي سينه
براي عبرتِ پروانگانِ عواطف و احساس
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- گريز از تنهايي، يكنواختي، بيتابي
با تنسپاري به هر آن كه بگويد: ”دوستت دارم“
به بهانهي شكست در يك عشق (!؟)
و توجيه اين بينواييها
با دستاويز قرار دادن كريستف و آنا (بيچاره ادبيات)
و شخصيتهايي زين دست (و صد البته نه ارنست و آدا)
- ”چو دزدي با چراغ آيد گزيدهتر برد كالا“ –
و برانگيختنِ غبارِ هياهو و جنجال
براي كدر نمودنِ آيينهي حقيقتِ تلخ
(بينوا هورا كشان غافل بوق و كرنا در دست!)
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- خونچكان خاطرات
از صليبِ خاموشي
بر بلنداي جلجتاي تنهايي
و زهرخندِ هوس
- يهوداي پست –
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- خسته از جستوجوي ساليانِ دراز
دل خوش نمودن به باريكهراهي به حقيقتِ عشق
و پرستش و
آن گاه
افسوس!
فاحشگاني به هيئت فرشتگان
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- متهم شدنِ مجنون به بيماريِ خودآزاري
در دادگاهِ ناقدانِ عاقلِ امروزينهي هنر
و نشستن به انتظارِ عقوبتِ فرهاد
و عفتورزاني زين دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- تنها، شاهدِ ورودِ سياوشِ دوستي به آتش بودن
و انتظارِ خروجش را از ديگر سوي
به تيرخندِ سودابهي فريب
خون گريستن
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- باورِ مرگِ عزيزان، هيچ
باور آوردن به مرگِ باورها
هنگام كه بر سرِ هر پيچ
تكهاي از ايمانِ تو ميرود از دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- در چهار ديوارِ تنهايي
آكنده از سكوتي سنگين
آسمان را از دريچهي كوچكي ديدن
تنها به عقوبتِ دوست داشتن و انديشيدن
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- سخن از بهار
بيحاصل
هنگامي كه ذهنِ باغ
در اغتشاشِ خاطرهي هجومِ تلخِ پاييز ميسوزد
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- پنجره گشودنها و بيقراريها
سرودنها و گريهها و زاريها
و به درياي خيال و خاطره خودسپاريها
به انتظارِ هيچ كس
و يا كسي كه هرگز نخواهد پيچيد طنينِ گامهايش
در اين بنبست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- تكرارِ مكررات
حرفهاي صدباره
هيچ و پوچ
بيهوده
و تيرِ عمري كه ميرود از شست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
علي بداغي
اي كاش ميتوانستم از زيبابرينِ واژهها
از روشنترينشان
خورشيدِ شعري به شبِ گيسوانت بياويزم
تا باورم كني
علي بداغي
بگذار بسپارم به چشمهي خورشيد چشمانت
شبِ دل را
آن گاه
به تماشاي من برخيز!
علي بداغي
كمان به خونِ كه زه ميكني اي عشق!
مرا به ناوكِ شعري توان انداخت
علي بداغي
عشق
سرگردان ميانِ باد و باران ميگذشت
قلبِ آدمها
دريغا!
آزموني تلخ بود
علي بداغي
بذرِ كدام محبّت را افشان كرده دستِ عشق
در صحراي سينهات؟
ابرِ عصمتِ آسمانِ كدامين چشم
به رگبارت گرفته سخت؟
تن به زلاليِ كدام چشمه سپردهاي؟
كه هر گوشهي كويرِ دوش
- دلت را ميگويم -
گلستاني روييده سبز و سرخ؟
چيست كه بر لبانِ خشك و همواره بستهات
بر پاي كرده اين چنين ضيافتي
غرقِ هياهويِ مرغانِ عشق؟
از عشقِ كدام
سر ميكشد شعلهي دلت به آسمان
تا ذوب كند زنجيرِ سرما به پاي مهر؟
كيست اين بنشسته بر قلّهي دلت
كه فرهاد، تيشه برگرفته از زخمِ كوه
ميآورد بر سرِ شيرينِ خود فرود؟
محبوبِ تو كيست
كه مجنونِ شوريده اين چنين
در طوافِ دلت ميزند قدم
و ليلاي را آورده
ليلاي را!
تا قربان كند در برابرت؟
نسيمِ كدام نجابت بر تو وزيدن گرفته است
كه سياوشِ نگاهت
آرام و سربهزير
ميگذرد از كنار سودابهي هوس
پرغرور و سرفراز؟
آخر
آخر اين تبسّمِ شكفته بر لبانت
انعكاس چيست
كه دريچهي جهان را
در امتدادِ خويش
به سوي خندهاي دلگشا
باز ميكند؟
علي بداغي
از هر شرارهي نگاهت خورشيدي شعله ميكشد
بيچاره دل!
علي بداغي
هر خاطره خنجري ست كاري.
بيچاره حريرِ نازكِ دل!
علي بداغي
آسمانِ سينهام تاريك و تار
ابر انبوه غمي سنگين به كار
تندرِ عشقي خدايا!
بارشِ شعري
بهار!
علي بداغي
آهاي! بزهاي اخفش! آهاي!
بهر خداهم شده يك بار
در تماميِ عمر
فقط يك بار
سر نجنبانيد!
علي بداغي
بي عشق نتوان زيستن
از عشق فرياد!
علي بداغي
شب
آههاي سرد
دل، سوختْبارِ درد
علي بداغي
كرمي ميانِ لجنزار
چشم دوخته به اعماقِ آسمان
- خدا -
نميدانم به رحمتِ او اميد بسته
يا به همّتِ خود
تنها چيزي كه احساس ميكنم اين است:
به پروانه شدن ميانديشد
علي بداغي
در هياهو باد
در تكاپو رود
موج ميكوبد به ساحل محكم و سنگين
ساحل امّا در سكوتي سخت
هيچ بر لب از كلامي، هيچ
خسته و غمگين
تو گويي خواب ميبيند
صداي آب لالايي
و ساحل سخت خاموش است
امّا موجها هردم هجومي صعب تر از پيش ميآرند
و ساحل همچنان خاموش
و آن جا
آن كدامين كس
سكوتش در سكوتِ ساحلِ غمگين گره خورده ست
و رودِ زندگي امواجِ غم را سوي او برده ست
ميگويد به خود آرام:
- آوايش به روي بالِ باد امّا رَوَد تا دور -
”نميدانم چرا بايد چنين غمگين نشست و هايهاي خويش را
با هايهوي موجها آميخت
نميدانم چرا بايد چنين در خود شكست و از فرازِ دارِ تنهايي
وجودِ خويش را آويخت
نميدانم! نميدانم! هميشه زندگي اينگونه جاري بود
و آدم، جاودان، تنها و در اندوه و زاري بود“
ميآيد صدايي روي بالِ باد
از آن دوردستِ دور:
”آري! بود!“
علي بداغي
ما را به گُر گرفتن حقيقت
شتابي نيست
به تماشاي نفتاندازيِ هندوان نشستهايم
علي بداغي
دريغا! چلچراغِ عشق افسرد
هزاران جنگلِ پروانه پژمرد
دريغا! نيْنواي عاشقان را
دلِ سردِ زمين در خود فروبرد
علي بداغي
دايه مَنْديْرِ چِني؟
تيْ رَهِ شيرِ نَرِتْ دا چِه نِشِسْتي؟
كه صيادْ، لَوِ خَندونْ، دَمِ صُحوْ
مِنِ رَه زيْ و گُدَشت
دايه دَردِتْ وِ سَرُمْ
مُ چه بُگُم؟
دَردِ تو خِيلي زيادتر زِ هُنِه
كه مُ حَرفي بِزَنُم
دا!
دِلِتْ، چي يه مُرغي كه بِوُرِنْ سَرِسِه نِصْوِه
اِدونُم چه كَشِه
دا!
تو نَوني كه هَرسا اِنِشيني و اِخوني
چِطَور
اَنْجِنِنْ جونُمِه بِيتات، اي دا!
دا!
دِلُم مثلِ كَموتَر
يَه وُلا نَه
دو وُلا نَه
چه بُگُم دا؟
چَندِ ميا كه تو كَنْدي زِ سَرِت
تير خَرْدِه
چَنْدِ زَحْما كه تو وَندي مِنِ ريت
مِنِ خين دِر خَرْدِه
دا!
دِلِت خينِه
بُخون!
دا!
دِلُمْ تَنگِه
بُخون!
”چِه خووِه بِه شَوِ مَه يارِتْ وابات بو“ نِه بُخون!
”بِزني دَورِ دُنْيا تا جون وِ پات بو“ نِه بُخون!
دا!
دِلُم خينه
بُخون!
دا!
دِلِت تَنگِه
بُخون!
علي بداغي
نازنينُم!
كاشكي
اِتَرِسْتُمْ بِدِرارُمْ حاري
كه تِكِسْتِه وِ دِلِت
وِ نُوخونِ جونُمْ
سَرْوِ نازُمْ!
تيُمْ هَرْسا كه ايُفْتِه وِ تيات
تَشْ ايُفْتِه وِ دِلُمْ
تَشْ بيُفْتِه وِ دِلِس
كِه مِنِ دَشْتِ تيات
گُلِ غم كِشْتْ گُلُم
اي عزيزُم!
هَرْفَكْ
كِه مُ سِيلِتْ اِكُنُم
يادِ اَفْتَوْ دَهْرَوْ يُوفْتِه دِلُم
خينْ اِبووِه
خين وِ دِلْ با هَمُ كِه
گُلِ اَفْتَوْنِه دِرَوْ كِه دَمِ صُحوْ
زِ مِنِ دَشتِ دِلِتْ
وُ وِ جاس كِشْت تُخمِ شَوِنِه
نازِنينُم!
امّا
گُلِ سُهرِ دِلِتِه، نَكِه بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ
كِه زِمِستون و پُوييز
كِرْدِنِه دَسْت يكي
بِپِلاسْنِنْ گُلِ سُهرِ دِلِتِه
تا نَيوفتِه تيِسْ هَرْجِكْ وِ بُهار
سَرْوِ نازُمْ!
بِگِريوْ!
تَنْگدل بو وُ بِنال!
وِ دو تا تيتْ
كِه اَفْتَوْ وِ حياسون اِوَنِه سَر وا زير
بِنِشين حَرْس بِوار
نازَنينُم!
امّا
گُلِ سُهرِ دِلِتِه
نَكِه بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ
گُلِ سُهرِ دِلِتِه
نَكِه بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ
علي بداغي
خَوْ گِرِه يارُمِه، مِرْزِنْگاسْ ري يَكْ سِهْرِسْتْ
داد و فِرياد وُرِسْتادْ كه: اَفْتَوْ گِهْرِسْتْ
علي بداغي
لابهلاي اين همه استعاره و تصوير
پِرِسشدهام
باور كن
سلامهايمان حتّي
استعاره از تبسّمِ سنگ است
- هيسسس! -
ميداني؟
اگرچه هرگز نشد ترانهاي بشنويم و اشكمان امان بدهد
و اگرچه در تمامِ ترانهها تنها
جاي لبخندِ سادهاي خالي است
با اينهمه
چهقدْر
چهقدْر
دلم براي ترانهاي تنگ است
علي بداغي
حالا گيريم
هي به استعاره و تصوير
طوفان را
به سروقتِ بابونهها ببرم
و به استعانت سنگي
كبوتر را
از خاطراتِ نمناكِ آسمان
پاك گردانم
هيچ كس پِي به اندوهِ اين دلِ صاحبْمرده خواهد برد؟
آه!
ديگر طاقتم طاق است
آخر
هر كجاي اين سالهاي بيترانه كه مينگرم
پروانهاي
به سنجاق است
علي بداغي
وقتي كه پنجرهها و پردهها
به اصراري غريب
پلك بر هم نهادهاند
ستارهها و پرستوها
چه سادهاند
علي بداغي
ديگر
خو گرفتهام
به دوخوانيِ زنجير و زنجره
يادش بهخير!
خوابهايمان حتّي
از پرستو بود و
پنجره
علي بداغي
زيرِ اين سرگشته جاويدِ كبود
ناگزير از بلبشوي نان و
درهمميكشدْهردَمسگرمهْ آسمان و
هي سلام از روي عادت
در حصارِ سربيِ سيمان و دود
دلْخوشيمان
هي به مشتي خواب و رويا و
همين آوازهاي ساده بود.
بود
چندرغازِ روياهايمان را هم
ربود!
علي بداغي
- خب پدر!
خسته نباشي و
نباشد تن و جانت كسل!
ماحصلِ آن همه دلواپسي
كودكت آمد به در از آب و گل.
- حوصله كن نازنين!
تازه رسيديم به بنبستِ دل.
علي بداغي
يادِ آن رويا به خير!
تا دو چشمِ خيس و خسته
در پسِ پرچينِ پلكم
تازه مأوا ميگرفت
دل
گريبان غبارآلودِ آن بيچارهها را
ميگرفت
علي بداغي
چشمم
به شب و
پنجره و
دو چشمِ خوابيدهي دلدادهبهمهتابِ تو بود
واماندم
در كوچهي آسمانِ آبي
آخر
ماه
با سبدي ستاره
بيتابِ تو بود
علي بداغي
بر سپيدِ صخرهي صعبالعبورِ لاجرم ليزِ تصاويرِ خيال
ازنفَسافتاده آهوبرهاي
با سگان صيد و ...
در خوابي سبك
بهمني بالقوه چون غولي عظيم ...
شاعري آشفته بر تيغِ تخيّل
دل دو نيم
علي بداغي
بيا و
براي يك بار هم كه شده
از رختخوابِ رخوتناكِ خاطراتِ خلسهآورت
برخيز!
تماشايي ست
واپسين بوسههاي بيصداي نسيم
بر انگشتانِ كشيدهي باغ و
بيقراريِ باران و
شكوهِ شاعرانهي اين وداعِ شورانگيز.
تو را
به تمامِ ترانهها!
نهـهـهـه!
به فراسوي صعبالصعودِ سوسويِ استعارهها
برخيز!
برخيز!
همين روزها ست
كه كوچ ميكند از تمامِ كوچهها
پاييز.
علي بداغي
- يادش به خير آمدشدِ گهواره و لالايي و افسانهها و قصّهها!
- از زندگي سيرم نكن!
- هي پرسه در بيانتهاي كوچهي بارانيِ پروانهها!
- پيرم نكن!
- گيريم من ساكت شوم امّا تو ...
- تحقيرم نكن!
بگذار و عَد پاي ستونِ سختِ بارانخوردهي احساس
زنجيرم نكن!
در اين خيابانهاي خالي از خداي مرگ بر يا زنده بادا نان
زمينگيرم نكن!
دردت به جانم
بگذر و
زين بيشتر
خون در دلِ
آهوي كركس در پيِ
صحراي تصويرم
نكن!
علي بداغي
گرچه جمعه ست و
به ظاهر
كوچهاي در وحشتِ آمدشدِ نفرتبرانگيزِ قُرُقچيهاي قوماً انكرالاصوات آب و
نوچههاي نعشهي نان نيست
هيچ كس
گوشش
بدهكارِ
صداي پچپچِ پاييزيِ پروانهها
با باد و باران نيست
علي بداغي
شاعر كه شدي
خستهاي از هر جنگي
آن گونه
كه حتّي اگرت
دشنه ببارد
فلك و
زمين
به دشنام آيد
دستت
بنميرود
به سوي سپري
يا
سنگي
ديگر
تويي و
تراكمِ
دلْتنگي
علي بداغي
دودكشِ درهمِ هيديدهبهديدارِدود!
كاش
هميشه
كَمكي سرد بود!
علي بداغي
كودكي
پاشيده بر ديوار
گنجشكي
به سنگ
...
شاخه نجوا ميكند:
”نفرين به جنگ!“
علي بداغي
به عبورِ آبيِ ابري
اعتباري نبود.
پس
نشستيم در معبرِ طوفان
حتّي بشارتِ غباري نبود.
خسته و خاموش
رو به آفاقِ افسانه آورديم
شيههي هيچ اسبِ بيسواري نبود.
كه ميداند؟
شايد
اشتباه فهميديم
و از نخست
قراري نبود.
علي بداغي
ماه
آن بالا
چه حالي ميكند!
شيشهي شيرِ شبش را
كودكي
در دهانِ گربه
خالي ميكند.
علي بداغي
در شهر
وِلوِلهاي برپا ست
خانههاي نهچندانسالخورده را حتّي
ميستيزند و
ميسازند
و ديوانهاي نشسته روي درخت
رد پاي پرسشش
بر جبينهاي خيسِ عابران جاري ست:
”راست ميگويند
كه ديوانگان تنها ساكنانِ كوچههاي سبزِ پروازند؟“
...
ميستيزند و
ميسازند
علي بداغي
آسمان
پيشانياش را
زد به سنگ.
دستِ كودك
رنگي و
در دفترِ او
يك تفنگ.
علي بداغي
متراكم شدهام.
تُنُك آبي تاريك
ترْكِ تكرارِ تكاني تَكوتوك
كه اگر ماتَرَكِ تَرْكِ تَكَلّم تَرَكي بردارد
ميتَرَكم.
تَرْكم كن!
علي بداغي
در شگفت از شاپركهاي به چشمِ كودكان شايد شرير
دخترك
در كوچهاي
هِنهِن كنان
ميگذارد دست بر زنگِ دري.
شاپركها همچنانِ آه و
ميريزد عرق
در حصارِ دستِ او
نيلوفري.
ميشود در باز و
روي بسترش
مادري خم گشته
ميگويد:
پري!
علي بداغي
مانده آيا در خيالت
هيچ از آن با هم نشستن
در نشيبِ آبشاران و
شقايقهاي شاد؟
يا همين را نيز
نان
رخصت نداد؟
خوش به حالت!
خوش به حالت!
كاش ما را نيز
سهمي از بسيارِ نسيان بود و
دل دادن به باد!
نفرت و نفرين به ... بگذر!
باز فوجي از كبوترهاي گفتمرفتهياد
گام بر پرچينِ چشمانم نهاد!
علي بداغي
كوچه از خِشخِشِ دامانِ استعارهاي
لبريز.
پنجرا را باز ميكنم:
پاييز!
علي بداغي
كودكي
دلْنگران
زلزده در بركهي آب.
لبِ گل ميزي گرد
ماهيِ كوچكِ نازي
در خواب.
مات و مبهوتِ تماشا
مهتاب.
علي بداغي
كودكي
در امتدادِ جويِ باريكي
روان
با نگاهي دردناك و
گامهايي پُرشتاب
...
نعشِ گنجشكي
بر آب
علي بداغي
شاعر هم كه نباشي و
اهلِ آباديِ باد و باران و دلْتنگي
مگر ميشود
بي ترانه تاب آورد
در غباري
كه قُمريِ عاشق
در منتهياليه غربتي غمْبار
با ترديد
مينشيند
روي پرچينِ پيرِ بيرنگي
و دست از دامنِ زمين
رها نميكند
با تمامِ تلاشِ كودكان
سنگي؟
علي بداغي
حاصلِ حوصلهام را
گردبادِ بيقراري
برد.
باز
در كوچهپسكوچههاي خيال
چشمم
به خاطرهي خيس و كهنهسالي
خورد.
علي بداغي
كاش
يك تنگِ غروب
كه من از كوچهي آشتي كنان
ميگذشتم خاموش
گونهام رد قدمهاي ”مگر خاطرههم ميميرد!؟“
تو از آن سويِ همان كوچه ...
خدايا!
نفسم ميگيرد!
علي بداغي
ساده دل
چون غنچه
گُلْبرگِ تنش را
از هراسِ تلخِ طوفانِ نگاهي ناگهان
با حجابِ سبزِ روياهاي خود
پوشيده بود
بيخبر
از اين كه احساسم
زلالِ عشق را
در نميدانم كدامين سوي صحراي خيال
از ميانِ چشمهي ترديدِ چشمانش
شبي
لاجرعه
از فرطِ عطش
نوشيده بود
علي بداغي
كودكم
وارفتهبود.
گربه
از حوضِ بزرگِ خانهي همسايه
بالا رفته بود.
علي بداغي
پاسِ احساسي
كه خارستانِ خاموشِ خيالم را
بهخاكستركشيد و
ريخت
در شريانِ تنگِ شعرهايم
باز
شور زندگي
شاخهاي مريم
برايش بردم و
شرمندگي
علي بداغي
راستي!
گيريم
هر خنجر كه در پهلوي باورها نشست
نوشداروي شرابي
شيوني
شعري
به كارش ميكني
دل كه چركين شد
چه كارش ميكني!؟
علي بداغي
بر نميآيد به غير از ”دوستت ميدارم“ از دستم
حس و حالي هست
پس
هستم
علي بداغي
باورم كن
باورم كن
رهگذارِ كوچههاي خيسِ رويا و خيال و خاطرات و حيرت و موسيقي و حسّ و كلام
باورم كن
باورم كن
از فشارِ بغض
ديگر
در نميآيد صِدام.
با نگاهت
ايمنم كن
تا بگويم:
”دوستت دارم!“
همين و
والسلام!
علي بداغي
دوستت دارم!
و ميدانم كه ميداني
خيالت
سطرْ سطرِ خيسِ احساسِ تو را
از دفترِ ترديدِ چشمانت
نميشد خواند؟
ديوانه!
دوستت دارم!
و ميدانم كه ميداني
نميداني ولي شايد
تماشاي تو در بيانتهاي كوچهي بارانيِ رويا
چه دنيايي ست!
دوستت دارم!
و ميدانم كه ميداني
نميدانم ولي
آيا تو هم
باريكه راههاي خيال و خاطراتم را
ستونِ يادبود خنجر و خون و جراحت ميكني يا ...
يگذريم!
اين دمِ آخر
خيالم را
با كلامي خيس
راحت ميكني؟
علي بداغي
هي نپرس آخر چرا
اين همه پروانه و پرواز را
لابهلاي دفترِ خيسِ تصاويرِ خيالي خسته
در سيلابْگيرِ خندهاي خاكستري
جا كردهاي
باغِ طوفانْرُفته را
آيا
تماشا كردهاي؟
علي بداغي
بيتو باران
ديگر آن پيغامدارِ لحظههاي ناب نيست
خشكسالان خيالم را ببين
هيچ
الّا
بيدريغا ريزِ هرگز
روي بامِ خواب نيست
علي بداغي
شاعر كه ميشوي
برادرت
باد است و
خواهرت
بنفشهاي بيقرار
در غروبِ غربتآلودِ گندمزاران.
و خانهات؟
خانهام؟
ميدانم كه نميآيي
امّا بنويس:
حوالي ديروز
كوچهي شهيدْ شقايقِ پيشين
يك در مانده به انتهاي آخرين بنبست
شمارهي
باران.
علي بداغي
ذرّهبين
مبهوت و
در آشوبِ انگشتانِ كودك
شاپرك
آزردهخاطر
در تلاش و پيچ و تاب
با دلي پُردرد
در مرزِ سَحر
ميكند اين پا و آن پا
آفتاب
علي بداغي
شاعري
سردرگريبان
در كنارِ تخته سنگي
در مسيرِ ماسهها
افتاده بود.
قهرمانش را
لبِ دريا
به كشتن داده بود.
علي بداغي
نگهبان
در سوتِ خود دميد و
كودك دو پا قرض كرد
تا خانه.
ديدني بود
رقصِ پروانه!
علي بداغي
بوي جنگي سخت با نان ميدهند
رفتني ديگر به ميدان ميدهند
پرچمِ خونخواهيِ رويا به دست
چشمهايت بوي باران ميدهند
علي بداغي
پيرزن، شببو به گيسوها و دست
گرمِ لالايي، لبِ دريا نشست
ماهيان در خواب و، دريا بيقرار
چنگزد پيراهنش را موجِ مست
علي بداغي
از جنسِ ترانهها و باران بودي
بيشايدي از عشيرهي جان بودي
هر عابرِ خيسِ گونهام ميگويد
كوتاهترين معنيِ مهمان بودي
علي بداغي
لحظههايم همه باراني بود
بودنم بُعدِ غزلخواني بود
آخرين دست تكاندادنِ تو
اوّلين نقطهي ويراني بود
علي بداغي
يادِ آن روزي كه اين جا خانه بود
جاي جولانِ دلي ديوانه بود
پاي آن شب بوي وحشي، پلكهام
پيلههاي پارهي پروانه بود
علي بداغي
آمد شب و يك ستاره بر در كوبيد
بر پنجره مهتاب فراتر كوبيد
انگار به ميلههاي مژگانم باز
پروانهي خيس و خستهاي سر كوبيد
علي بداغي
دلي از ”هرچه بادا باد!“ دارم
خيالي خالي از فرياد دارم
كنارِ خطِ پايانِ شقايق
فقط نامِ تو را در ياد دارم
علي بداغي
در خاليِ خانه خِشخِشِ بيداد است
هر خاطرهاي فلاخنِ فرياد است
در كوچه صدايي آشنا ميآيد
پرميكشم و پنجره را وا ... باد است
علي بداغي
يك عمر گذشت و بي تو تابآوردم
بيچاره دلم را بهعذابآوردم
هر بار كه طفلكي هوايت را كرد
او را به خرابههاي خواب آوردم
علي بداغي
شعر شايد شورشي بيحاصل است
تركشِ تنهايي و نعشِ دل است
يا ... نميدانم ... فقط حسميكنم
بغضِ دريا در گلوي ساحل است
علي بداغي
بوي جنگي سخت با نان ميدهند
رفتني ديگر به ميدان ميدهند
پرچمِ خونخواهيِ رويا به دست
چشمهايت بوي باران ميدهند
علي بداغي
كاش باور كرده بودم باد را
آن چه اين جا اتّفاق افتاد را
بر تمامِ كوچههاي خيسِ دل
مينوشتم ”زنده باد اعداد!“ را
علي بداغي
از دستِ تو با ترانههايت شاعر!
آن عاطفهي سربههوايت شاعر!
تا كي بزنم وصله به تنهاييِ خويش؟
ديوانه شدم به آن خدايت شاعر!
علي بداغي
پيرزن شببو به گيسوها و دست
گرمِ لالايي لبِ دريا نشست
ماهيان در خواب و دريا بيقرار
چنگ زد پيراهنش را موجِ مست
علي بداغي
بر تَركِ نگاهي تَرَكآلود و خراب
از مرزِ ستارهها گذشتم بهشتاب
انگشت به كهكشان كشيدم كه كسي
فرياد زد اي واي و ... پريدم از خواب
علي بداغي
از جنسِ ترانهها و بارن بودي
بيشايدي از عشيرهي جان بودي
هر عابرِ خيسِ گونهام ميگويد
كوتاهترين معنيِ مهمان بودي
علي بداغي
لحظههايم همه باراني بود
بودنم بُعدِ غزلخواني بود
آخرين دستتكاندادنِ تو
اوّلين نقطهي ويراني بود
علي بداغي
ميآيي و با يك ”بيا“ ازدستوپايمميبري
ديشب كه بردي تا خدا، امشب كجايم ميبري؟
بر بالِ احساسي كه از تصويرها تنميزند
يكراست تا سرچشمهي خوابِ خدايم ميبري
بر پشتِ ماهم مينشاني با نگاهي ناز و باز
تا دوردستِ آبيِ بيانتهايم ميبري
در سنگلاخِ ”دوستت دارم“ بنازم نازنين
با اين همه تاول، تماشايي بهپايم ميبري
در زيرِ باراني كه نجوا ميكند با برگها
با چترِ گيسويت به سوي قهقرايم ميبري
در كوچههاي كودكي چيزي به دستت ميدهم:
”تا روزِ تنگِ عاطفه اين را برايم ميبري؟“
چون كودكانِ سرزمينِ سادهي افسانهها
با سِحرِ نايِ خود، به غاري بيصدايم ميبري
اين بار وقتي آمدي، بغضم اگر مهلت نداد
از پيشتر ميگويمت: ” تا جلجتايم ميبري؟“
هرچند ميدانم به جشنِ گريههايم ميبري
ميآيي و با يك ”بيا“ ازدستوپايمميبري؟
علي بداغي
با نگاهي در دلم جا كرد و رفت
مشتِ احساسِ مرا وا كرد و رفت
در هزاران توي تاريكِ خيال
آذرخشي بود و غوغا كرد و رفت
با صداي سادهاش جوري غريب
واژهها را خواند و معنا كرد و رفت
نعشِ نيمهجانِ مرغِ عشق را
با تحسّر رو به گلها كرد و رفت
با شكوهِ شانهها شوري غريب
در دلِ آيينه بر پا كرد و رفت
بارشِ ”با“ از لبش، خون در دلِ
لشكرِ ناباورِ ”تا“ كرد و رفت
چيزَكي در عمقِ احساسم... ترق!
در شگفتي ماند و حاشا كرد و رفت
آمد و در كوچههاي بيكسي
گريههايم را تماشا كرد و رفت
خواستم چيزي بگويم، ناگهان
پلكهايم را ز هم وا كرد و رفت
علي بداغي
دلي بايد
به گنجايش دشنههاي جهان!
باورت نميآيد، بسمالله!
علي بداغي
”دوستت دارم“
زنبق، آرام در گوشِ طوفان گفت.
طوفان
درنگي نمود و
سر به دامانِ زنبق خفت.
علي بداغي
بيچاره سنگِ سرگردان!
رها كه شد به جانبِ بلبل
نميدانست
قلبِ كودك را بشكند
يا
گُل
علي بداغي
چه تفاوت دارد
تمامِ نگاهها اگر
سنگ ميشود؟
من
دلم براي سنگها هم
تنگ ميشود
علي بداغي
قناري!
هان!
خبرداري
كه شايد تا به تعبيرِ شقايق پلك برداري
برداري؟
علي بداغي
ماهيان در خواب
تا صداي روشنايي
پا نگيرد در سكوتِ كوچههاي آب
پشتِ ابري ميخزد مهتاب.
علي بداغي
آب
جاري ميشود در كرت
مور ميلرزد ميانِ قايقي از برگ
...
كودكي خم ميشود بر آب
همزمان با مرگ
علي بداغي
باغبان در خواب.
گُل
انگشت بر لبها نهاد.
باد
بندِ گفشها را
ميگشاد
علي بداغي
غلبه نمودن به قلعهي قلبم
نه محاصره ميخواهد
نه توپ و تفنگ
حتّي تلنگرِ يك سنگ
اشارهي تبسمي كافيست
علي بداغي
از پيچپيچِ اين همه ستاره كه بگذري
ميرسي به هيچ
و آغاز ميشوي
علي بداغي
پرسه ميزند باد
گِردِ پيوندي
...
من به گريه ميافتم و
تو ميخندي
علي بداغي
باد ميآمد
باد
ساقهاي خم ميشد
كودكي نخ ميداد
علي بداغي
سر مكش ديوانهوار
در ميانِ كوچه
پردهي بيقرار!
باد
پيغامي ندارد
جز غبار
علي بداغي
مرغك از درد به خود ميپيچيد
باد
پرهاي گلي را
ميچيد
علي بداغي
باد
با شلاقِ خونآلود
ميخنديد و
پنهان
در پناهِ پونهها
رازقي
باور نكرد.
غيرتِ پروانه را!
لب تر نكرد
علي بداغي
كه گفته است
پرواز
تبلور حسرت باشد و
منتهاي دلتنگي؟
آه!
پرندهي پركشيدهي سنگي!
علي بداغي
شانهها را باد
به ابرِ غمگين داد
...
و از پا افتاد
علي بداغي
وقتي كه به يك اشارهي باد
سرو با تمامِ صلابتش افتاد
به چه مينازيد؟
بوتههاي بيبنياد!
علي بداغي
باد
پرواميكند
پروانه
پرواميكند
علي بداغي
پشتِ پرچين
چهرهي پرچينِ پاييزِ خبرچين
درهم و آشفته بود
قاصدك
چيزي
به گُلها
گفته بود.
علي بداغي
آرامشِ چشمه
پچپچِ ماه و پلنگ
افتادنِ سيب و
خوردنِ تير به سنگ
علي بداغي
باد
با بيد بود و
بوته ميلرزيد
علي بداغي
تماشا را
اگر طاقت نداري
- كه داري -
چرا در خلوتم پا ميگذاري
علي بداغي
پس از آن پرسهي پردامنه در پهنهي پوچ
اينك
كوچ!
چهكنمسارِ غريبيست خيالِ شاعر
علي بداغي
امتدادِ قرمزي را
رويِ برف
گربهاي خاكستري
دنبالِ طوطي كرده بود
...
كودكي
گريان
كنارِ پرده بود
علي بداغي
سيب
با وضعِ فجيعي بر شاخ
سنگ ميخورْد و
از آغوشِ سبد
تن ميزد
كودك انگار
به ناباوريِ
من ميزد
علي بداغي
اشتباه
هميشه از شاپركهاي عاشق نيست
باور كن
شقايق هم
ديگر آن شقايق نيست
علي بداغي
با شگفتي به تماشاي گريهام ننشين!
چيزي نيست
تنها
ترانهاي تاريك
در تلنبارِ تنهاييام
تركيد
علي بداغي
هيچ ميداني
كبوترها چرا
بر بلندِ بادها
گردنفرازي ميكنند؟
پيشِ چشمانِ من و تو
عشقبازي ميكنند
علي بداغي
شاپرك
تا در هلالِ لاله آتشبال شد
لاله لالِ لال شد
علي بداغي
خواب ميديدم
به خونِ واژهها
دستهاي زنبقي
آغشته بود
شاعري
پروانهاي را
كشته بود
علي بداغي
ماه
گاهي خنده سر ميداد و
گاهي ميگرفت
كودكي
از حوض
ماهي ميگرفت
علي بداغي
از پنجرهها خاطره ميبارد و خالي
چه سالي!
چشمي چه كنم چكچكِ چركينِ سؤالي
چه حالي!
علي بداغي
صداي سكهاي آمد
خدا
در زيرِ پاي عابران
له شد
علي بداغي
سكوتِ عاشقان
از بيرگي نيست.
سگان را
انتظاري
جز سگي نيست.
علي بداغي
پرده را پس ميكشم
پس ميكشم
علي بداغي
چند گاهي بلبل و
يك چند زاغ.
روزگاري چلچله.
وقتي كلاغ.
ميتوان آموخت
از دستانِ باغ.
علي بداغي
چه نجواييست بينِ شاخه و باد؟
نميدانم!
ولي برگي نيفتاد.
علي بداغي
پرستو
بومِ شب را
رنگ ميكرد
كماني
پچپچي
با سنگ ميكرد
علي بداغي
از كدام پرنده بپرسم:
”بر فرازِ قلّهها چه خبر؟“
وقتي عقاب
آشيان ميكند
بر عمودِ برق!؟
علي بداغي
فرا ميشد پرستو
هي فراتر
نمك ميريخت
بر زخمِ
كبوتر
علي بداغي
پردهي بيپير
تكاني نخورد
باد
پسِ پنجره كوبيد و
مُرد
علي بداغي
با آن همه شتاب
موجِ ناآرام
چه ديد
بر صخرههاي سخت
كه به دريا كشيد
نالان
رخت؟
علي بداغي
از پسِ پنجره فرياد بر آمد:
”هي باد!
از شقايق چه خبر؟
با توام آخر هي باد!“
باد برگشت و
نگاه مرغك
روي يك لكّهي قرمز
جان داد
علي بداغي
همچو خورشيد
كه سر بركشد از پشتهي برف
دخترك
خيره به گنجشكِ پناهنده به آغوشِ سپيدارِ سپيد
نمنمك
ميخندد
...
پنجهاي
پنجره را
ميبندد
علي بداغي
بر بلنداي كنارِ آبشار
سر به دامانِ گُلي
نوميدوار
اشك ميريزد
قناري
بيقرار
...
باد
بازي ميكند
بر صخرههاي انتظار
علي بداغي
تا مبادا
ناگهان
از نگاهِ نرگسي
بالا رود
در ركابِ باد
باران
ميدود
علي بداغي
شبانِ خستهي خورشيد
سفره ميگسترد آن دور
گِردهاي نان و
خوشهي انگور
علي بداغي
با شتابي غريب
سوي ساحل تاخت
و پيش از همه به پايان رسيد
يعني
باخت
علي بداغي
رفتنت را
ز پسِ پنجره ميپايم و
هر گام
به چشمم
سالي ست
ميدوم سويِ كمد
خانه بي خشخشِ دامانِ بلندت
خالي ست
علي بداغي
رفته بودم
لبِ ساحل
كه به خورشيد
سلامي بدهم
تنگِ غروب
دست در زيرِ سرِ خاطرهها
خوابم برد
...
موج
بوسيد و
به گردابم برد
علي بداغي
هردم
خاطرهاي
به خيالم آونگ ميشود
و نگاهِ بيرنگم
با شرنگِ رگانم
رنگ ميشود
راستي!
در زمانهاي چنين
كه تبسّم
نچكيده از چهرهها
سنگ ميشود
هيچكس
دلش
براي شقايقي
تنگ ميشود؟
علي بداغي
يعني امشب نيز
بايد
بي تماشاي شيوعِ شبنم و شورِ شقايق
در شلوغِ شبدر و شببو
شكيبايي كنم
در نشيبِ شيون و شولاي شب؟
شور بختي را ببين!
شيههي ماه
استخواني ميگذارد
لاي زخمِ ابرها.
ناودانها
ناگهان
از خواب
خالي ميشوند.
علي بداغي
گاهي
حتّي از تكلّمِ ستاره با سكوتْ دلگيرم
باورت نميشود شايد
امّا هنوز
آن قدر سادهام
كه طفلِ طوفان را
ميگذارم ميانِ زنبقها
و عكس ميگيرم
و عليرغمِ باورِ باران
شكارچيِ غمگين
با يك بغل خورشيد
ميرود به سروقتِ آهويِ افتادهازتختهسنگِ تصويرم
ميخندي؟
تازه اين كه چيزي نيست!
هنوز هم
هر غروب
ترانههايي ترد
ميگذارم كنارِ قرصي نان
و تعارف ميكنم
به همسايهي زمينگيرم
و تماشاي راه شيري را
قطرهاي ديروز
ميچكانم
به چشمانِ مادرِ پيرم
باورت نميشود شايد
اما هنوز
آنقدر نازكم
كه با تماشاي آخرين تقلاي قايقهاي كاغذينِ كودكان در آب
ميميرم
و با تورّقِ يك سنگ
دست
به ديوار گريه ميگيرم
باورت نميشود شايد
علي بداغي
كاش ميشد
پيشاني به شانهي ابري نهاد و
سالها گريست
بي حضورِ مزاحمِ بادِ ولگردي!
يا چه ميدانم!
گذشت و رفت
با طوفان
چون برگچهي زردي!
دست كم كاش
درنگي ميكرد
لحظهاي
دردي!
...
خدايا!
چه روزگارِ نامردي!
علي بداغي
آشياني بر چنار
جوجهاي در انتظار
ميرسد از دورها
خستهبالي در غبار
سايهاي در پشتِ سرو
با كماني بغضدار
...
آشياني بر چنار
جوجهاي در احتضار
علي بداغي
آمدي پروانهاي تر با تو بود
يادِ زنبقهاي پرپر با تو بود
گريه بر آغوشمان پيشي گرفت
يك بغل بوي كبوتر با تو بود
علي بداغي
بد به باران گفتنم بيهوده است
پشت بر گُل خفتنم بيهوده است
چون دلي دارم ز جنسِ آشتي
بر كسي آشفتنم بيهوده است
علي بداغي
با غروبِ غريبِ پاييزي
طرحِ هر قصّهاي كه ميريزي
به ترانه تو را به تنهايي!
بلبلي را به گُل نياويزي!
علي بداغي
اهلِ دل باش و هر كجايي باش
كافر و مؤمن و دوتايي باش
جام برگير و به لطفِ اهريمن
از همه بگذر و خدايي باش
علي بداغي
كاش كودك بودي و قلبم عروسكخانهاي
پشتبامِ پلكهايت نمنمِ افسانهاي
كوچهها را كاشكي هرگز خياباني نبود
سنگِ دستِ كودكان بودي و من ديوانهاي
علي بداغي
انگار كه از پنجره اين جا خبري نيست
از پچپچِ پاييز و پرستو خبري نيست
جز باد كه تابوتِ مرا ميبرد از ياد
در كوچهي بيحادثهها رهگذري نيست
علي بداغي
تا بسترِ بسته مُنتهاي غمِ او ست
از دوست چه ميفهمد بيچارهي پوست
تردامن و دركِ عشق!؟ جلالخالق!
”از كوزه همان برون تراود كه در او ست“
علي بداغي
با اين دلِ ديوانه كه در بر داري
با اين همه افسانه كه در سر داري
چندان نه غريب مينمايد شاعر
گر سهميهي خوردنِ خنجر داري
علي بداغي
همسايهي حسرتْثمرِ گلْسنگم
پاخوردهي خاطراتِ خاليرنگم
اي ابر! به آبروي بارانيِ باد!
با پنجره پچپچي بكن! دلْتنگم
علي بداغي
با خاطرهها حالِ خرابي دارم
كو شانهي دوست؟ شعر نابي دارم
چون پرچمِ پارهپورهاي بر لبِ بام
عمري ست به دل حسرتِ خوابي دارم
علي بداغي
بي روي تو با اين همه روشن چه كنم؟
با پنجره و نسيم و سوسن چه كنم؟
در خلوتِ خاكستريِ خاطرهها
جز تكيه به شانههاي شيون چه كنم؟
علي بداغي
شوريده دلم! حصار آماده كنيد
دژخيم و درفش و دار آماده كنيد
دژخيم و درفش و دار با او چه كند!؟
يك تار ز موي يار آماده كنيد
علي بداغي
در گفت: ”مگر نالهي پيوسته شدي
چون من كه تو شكوه مي كني خسته شدي؟“
ديوار سكوت كرد و آيينه شنيد:
”از پيكر و پا و سر اگر بسته شدي! ...“
علي بداغي
از قابِ غروب و قلبِ سنگ آمدهام
دنبالِ ترانه با تفنگ آمدهام
بگذار در اين حواليام با گريه
از طعنهي بنبست بهتنگآمدهام
علي بداغي
دلخوش نه به اين جهان و آن ديگريام
بي حوصلهتر ز هرچهناممبريام
آن سوي هزارتوي تاريكِ عصب
آيينهنشينِ شهرِ خاكستريام
علي بداغي
تا عابرِ آبروي آبي شاعر!
با لرزشِ شانهاي خرابي شاعر!
جاي گله از هيچ كسي ديگر نيست
چون خانهخرابِ شعرِ نابي شاعر!
علي بداغي
با خاطرهها خرد و خميرم شاعر!
پروانهي ناپريده پيرم شاعر!
از سادگيِ سلامِ سبزي چه خبر؟
از صيقلِ استعاره سيرم شاعر
علي بداغي
تا بود حساب ما جدا بود و نبود
ما را همه عشق ناخدا بود و نبود
بر سنگِ مزارِ زارِ ما نقش كنيد
نقّاشِ خيالِ ما خدا بود و نبود
علي بداغي
پَرَش را زيرِ باران ميگذارد
سرش را بر سرِ آن ميگذارد
نگاهش رو به دريا قوي غمگين
كنار صخرهها جان ميگذارد
علي بداغي
ز پشتِ ناگهان طوفان بهدرشد
وساطتهاي دريا بياثر شد
ميانِ بارشِ آهستهي برف
شقايق در پرِ قو غوطهور شد
علي بداغي
كنارِ چشمه ميآيد قناري
دمي در بهت ميپايد قناري
شقايق، سر به زانو، چشمه، خالي
گلو بر سنگ ميسايد قناري
علي بداغي
كبوتر مينشيند بر لبِ بام
كمان در خوابِ كودك ميزند گام
به سوي پرده ميآيد نسيمي
نگاهي ... ناگهان ... ميگيردآرام
علي بداغي
تبربردوش ميآمد غضبناك
گريبانِ نگاهش خوني و چاك
شقايق گفت:”باران را نديدي؟“
تبر وارفت و او افتاد بر خاك
علي بداغي
غروب و غربت و قاب و غباري
تكانِ شانههاي بيقراري
نگاهِ كودك و زيباييِ زن
فروميريخت بر سنگِ مزاري
علي بداغي
لبِ ديواري و نجواي ساري
دمِ تاريكي و سوتِ قطاري
كماني، كودكي، سنگي، صدايي
زني زانوزد و زدزيرِزاري
علي بداغي
در اين تنهانشينِ بيقراري
كه غير از بيكسي سهمي نداري
مگر خوابي گشايد پَر قناري!
كه سر بر دامنِ زنبق گذاري
علي بداغي
لبِ دريا و دُرنايِ قشنگي
تمجمجهاي موج و تختهسنگي
تبسّم بر لبِ صياد و ... خورشيد
نهان شد پشتِ ابرِ تيرهرنگي
علي بداغي
خراب از خواب ميآيد ستاره
كنارِ آب ميآيد ستاره
دلش را ميگذارد روي ساحل
لبِ گرداب ميآيد ستاره
علي بداغي
ز خوابِ كوچهها كوچيده بودم
كنارِ شعله پا كوبيده بودم
لبِ دريا پياپي موج ميگفت:
”بيا با من!“ چه خوابي ديده بودم!
علي بداغي
بيا تصويرها را گِل بگيريم
لبِ آيينهها منزل بگيريم
خدا را خوش نميآيد، بياييد
سراغِ سادهاي از دل بگيريم
علي بداغي
رها گَرد از حصارِ استعاره
تلنبارِ افاعيل و اشاره
بيا بالاي بامِ بيقراري
تماشايي ست تقطيعِ ستاره!
علي بداغي
كسي فرياد ميزد با تو هستم
دلم لبْريز و خالي هر دو دستم
خيالم را به بالِ باد بستم
سپردم آرزوها را به پاييز
سرِ راهِ پرستوها نشستم
كسي فرياد ميزد با تو هستم
علي بداغي
ما هر دو همآباديِ باران بوديم آيا نه؟
گهوارهنشينِ كوچهي جان بوديم آيا نه؟
تا بالِ كبوتري تَرَكبرميداشت يادت هست؟
مرطوبترين معنيِ انسان بوديم آيا نه؟
علي بداغي
قافيه در اشعار و ترانههاي بختياري (علي بداغي)
تقديم به قومِ بيقراري، مسعودِ بزرگِ بختياري
سلام و ... برويم سر اصل مطلب.
از استثناها كه بگذريم، قافيـه هنگامي درست است كه حروف اصليِ آن، يعني
آخرين مصـوِّت و يك يا دو صامتِ پس از آن- اگر داشتـه باشـد - يكي باشند.
بنابراين حروفِ الحـاقي (شناسـهها، ضمايـر پيوسته، نشانههاي جمع، ي نكره و
پسوندهاي صفات تفضيلي و عالي و ...) هنگام بررسيِ قافيه جدا ميشوند.
رديف (واژههـاي هماننـد از نظر تلفّـظ، نوشتـار و معنـي كه در پايـانِ مصـراعها
ميآيند) هم كه كاري به قافيـه ندارد. به ذكر چند مثال از ملكالشّعـــراي قومِ
بيقراري، خدايگانِ طوس و دلهاي بختياري، بپردازيم.
حروف اصلي با قرمـز، حروفِ الحاقي با آبـي و رديفها با سبـز مشخّص شدهاند.
بدان چاره از چنگ آن اژدها هميخواست كآيد ز كشتن رها
كه رستم منم كِم مماناد نام نشيناد بر ماتمم پورِ سام
سياوش سيه را بهتندي بتاخت نشد تنگدل، جنگِ آتش بساخت
كنون از گروگان كي انديشد او همان پيش چشمش همان خاك كو
يك از يكدگر ايستادند دور پر از درد، باب و، پر از رنج، پور
سياوش مرا بود همسال و دوست روانم پر از درد و اندوهِ اوست
به كاووس كي ساختند آگهي كه تختِ مِهي شد ز رستم تهي
بپرسيد نامش ز فرّخ هژير بدو گفت نامش ندارم به وير
ز لشكر بيامد هشيوار بيست كه تا اندر آوردگه كار چيست
نهادند پيمان دو جنگي كه كـَس نباشد در آن جنگ فريادرَس
سپهدارْ سهراب با زورِ دَست تو گفتي سپهرِ بلندش ببـَست
به نزديكِ من با يكي جامِ مـِي سزد گر فرستي هماكنون به پـِي
و گر چون ستاره شوي بر سپـِهر ببري زروي زمين، پاك، مـِهر
سياووش را گفت با او برُو بياراي دل را به ديدار نـُو
قباد آمد و رفت و گيتي سپـُرد وُرا نيز هم رفته بايد شمـُرد
نان نيزه بر نيزه برساختند كه از يكدگر بازنشناختند
شبِ تيره آمد سوي لشكـَرش ميان سوده از جنگ و از خنجـَرش
بباريد تير از كمان سـَران بر آن نامدارانِ جوشنوَران
فرستاده آمد ز هر مهتـَري ز هر نامداري و هر كشوَري
تو از ما به هر كار داناتري به بايستها بر، تواناتري
ادامه در پايين
ز لشكر ببين تا سزاوار كيست يكي پهلوان از درِ كار كيست
به گيتي كسي چون سياوُش نبود چون او راد و آزاد و خامـُش نبود
چو ايران نباشد تن مـَن مباد بدين بوم و بر زنده يك تـَن مباد
مبادا كه دين نياكان خويش گُزيده سرافراز و پاكان خويش
مگر بند، كز بند عاري بُوَد شكستي بُوَد، زشت كاري بُوَد
بنابراين تمام بيتهاي زير، به دليلِ همين ناهمسانيِِ حروفِ اصليِ قافيه، داراي
اِشكالِ قافيه هستند - اگر چه سرايندگانشان از خداوندگاران شعر و ادب پارسي
باشند، بي هيچ ترديدي!
سپر بر سر آورد شير اله علم كرد شمشير آن اژدها باذل مشهدي
يا زجاگشته با چه ضجهي صـَعب يا رسيده كجا بر اين چه تعـَب نيما يوشيج
چو دل از تيزي وي اندر يافت آن نشان كاو به خود بر آن نشناخت نيما يوشيج
هر آن كس كه بر دزد رحمت كـُند به بازوي خود كاروان ميزَند سعدي
در اين زمانه بتي نيست از تو نيكوتر نه بر تو بر شمني از رهيت مشفـِقتر سعدي
بدان تا نهاني بُوَد كارشان نباشد كسي آگه از رازشان فردوسي
هر كه بيدار است او در خوابتر هست بيداريش از خوابش بتر مولوي
سنگ و آهن ز آب كي ساكن شـَود آدمي با اين دو كي ايمن بـُود مولوي
بت، سياهْآبه است اندر كوزهاي نفْس مر آب سيه را چـِشمهاي مولوي
كاردانان كار زين سان ميكـُنند تا كه گويي هست چوگان ميزَنند پروين اعتصامي
در سياهي دستهاي من ميشكفت از حسِّ دَستانش
شكلِ سرگردانيِ من بود بوي غــم ميداد چـَشمانش فروغ فرخزاد
شعرِ ديوانهي تبآلودم شرمگين از شيارِ خواهـِشها
پيكرش را دوباره ميسوزد عطـــــــشِ جاودانِ آتـَشها فروغ فرخزاد
كسي از كومه سر بيرون نياورد نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقي
هوا با ضربههاي دف نجنبيد گُلــي خودروي برنامــد ز باغي احمد شاملو
اكنون در اين مغاكِ غماندود، شب به شب تابوتهاي خالي در خاك ميكـُنم
موجي شكسته ميرسد از دور و من عبوس با پنجــههاي درد بر او دست ميزَنم احمد شاملو
ادامه در پايين
خاموش باش، مرغكِ دريايي! بگذار در سكوت بماند شب
بگذار در سكوت بميرد شب بگذار در سكوت سرآيد شب احمد شاملو
آنچه من دارم از او، هست خيالي كه ز دور چهره برتافته در آينهي خاطـِر من
همچو مهتاب، كه نتوانياش آورد به چنگ دور از دست تمناي من و در بـَر من هوشنگ ابتهاج
در زمستانم تف دل آتـَش است برف و باران خوابگاه و پوشـِش است پروين اعتصامي
بدِ من كه اكنون شريك من است پس از مرگ هم، مردهريگ من است پروين اعتصامي
پس يه شيري سر اندرون نكند بيم سوزي كه آنچنان نكند نيما يوشيج
به خيالي گر از خطايي بود خفته بودم وگرنه خوابي بود نيما يوشيج
بكوشيم و اين كينه كـَمتر كنيم مگر رنج گُردان سبـُكتر كنيم فردوسي
شبِ سياه بدان زلفـَكان تو مانَد سپيد روز به پاكيِ رُخان تو مانَد دقيقي
و حالا برويم سراغ شعر و نظم بختياري.
در آغاز، نمونهي ابياتي كه قواعدِ قافيه در آنها كاملاً رعايت شده است:
بكنين دارِ گليم كرباس چوقا دي ايا بوي چويل ز نُوكِ كُهها اسكندر رحيمي
دل مثل كبوتر اِتَپِست بيخود و خَشخار او رَهد به مِنِ مال و مو مندم به نُوكِ دار داراب افسر بختياري
وختي كه ايل اگدرده بس اگن مالكنون همه وا باركنن چادر و خورجين و بهون عزّتالله ارشدي
كوگ قهقه ازنه ايا به لم وُر سرِ اَو ز صدا مَست اكنه آدمه وُر عالمِ خـَو عزّتالله ارشدي
ادامه در پايين
اي به قربون تو بي عقشِ تو جون سي چِنـُمه ار كفِ پاته نبوسم مُو دهون سي چِنـُمه پژمان بختياري
يه جا همهي قهقههي كوگ درينه دادن به تو تا ختم كنن خوندهگرينه كورش كياني
اي واي يو كينِه كه مَني حورِ بِهـِشته اي دُهدرُ كينِه كه چُنو حورسرِشته داراب افسر بختياري
هر جا بِروه فتنه و آشوب نياسِن اي عشوهگَرون هر دو كنيزِ سرِ جاسِن داراب افسر بختياري
لُر با كَدِ واكِردِه نِشَستِه كُپِ چاله سيخا به مِنِ چاله و دو وُر مِنِ پاله داراب افسر بختياري
تِيت سي چه بِمَهنم كه ز تيهات بسوسم رَهمه اِگِرم وُر درهزير و اِگُروسم داراب افسر بختياري
پَ يُو كينه واباته؟ يُو مَني كاقواته داراب افسر بختياري
چه اِگوي مَر خوانين همه يهدفه مـُردن؟ كه اي لگنبِهسَرون اِوين مِلكانه بـُردن؟د. ا. بختياري
ز داغ دل نشستم بالِ چاله گِريوستُم سر تَش پاله پاله جمشيد كريمي
ترنههاس ملثِ چويل، دستس كِلـَوسه هر كُري يه دفه ذيس دي شو نيخـَوسه عليهمت ناصريكريموند
گل مو خوار ايكنه تا كه اشونه پلـِسه دل چي بنگشت ايزنهبال و كنهگم چلـِسه حسينقلي مشفق
وا خُم گُهْدُم كه اَمسال سرتاسَرِس بهاره امّا دِلُمْ نَدونِسْت يُو دَنگِ روزگاره فريده چراغي
يه شَوي خُم تَك و تِينا بِنِشَسْتُم حونه وُرْ غَمِ چرخِ فَلَك پاك اَويم ديوونه گودرز رزمگاه
چه وابيدن همه دشمنشكارون چه وابيدن همه نيلهسوارون منوچهر اكبري
دلِ زارم هني يادت وباسه هني ناونده دردِ تو به ناسه بيژن حسيني
تا پلِ بور و بلند ور سري اي تازه عروسه كرِ بيدا اخوهه تا ز كمندس بگروسه عبدالعلي خسروي
شو تاريك بهونا واديارن ز زينه تا پيا بنكل بيارن محمدرضا دادگر
اي كه از اصلِ بد و نيك خَوَر خُت داري پردهي عِيوْ مَكُن پاره كه خُت ستّاري ملا زلفلي كروني
ادامه در پايين
بهتر زِ تيا تو به خدا قبلهنما نيد سرو هم چو كَدِ صافِ تو اي طور رسا نيد داراب افسر بختياري
رَگا گلیته ایگویْ با طِلا خدا بَفته مَیَر خدا پَلِ تِشنیْ تونِ جُدا بَفته روشن سلیمانی
اي كه روزيِ همه خلق ز انبار تونه آسمونا و زمين كِردهي كردار تونه داراب افسر بختياري
ار بليطس بگره، بزس بزا، شاد ابوهه كلگ و دوس يك بگرن، زغصّه آزاد ابوهه محمدرضا دادگر
دل ز ديريِ تو اِي دوست زجون سير آبيد پير وابيد و ز داغ تو زمينگير آبيد داراب افسر بختياري
پرپروك برف زمستون لير سنگين اكنه وختي كه اور اچركنه دله غمگين اكنه جلال اسفندياري
با خيال تو چه سازم كه به مو جـَنگ اكنه هي فشارم اده و هي دلمه تـَنگ اكنه د. ا. بختياري
دل، مشك و پوست، پلـَنگ ديديه ز نزديك آيا تو جـَنگ ديديه محمدرضا دادگر
تالِ حَرْفاتِه مَوُر دُر مُو دِلُم باتِه بُگو تَش بِه كارِ دِلِ پـُر، دُر مُو دِلُم باتِه بُگو علي خدادادي كريموند
كج بستنِ دَسمالِ زليخانه تو نِيدي قِر دادنِ شَولارِ هُميلـانه تو نِيدي داراب افسر بختياري
اَشنيدُم راهيِ ماهي آپولو دو سه روزي مِنِ راهي آپولو محمّدعلي مرداني
زور بُم گِرِهدِه بیکَسی دی چاره ناچارم سِتین هر شُو زَنُم گولِ دلُم آستاره ایشمارم سِتین آرمان مورياحمدي
ادامه در پايين
و حالا نمونهي ابياتي كه اِشكال قافيه دارند يا اصلاً قافيه ندارند:
بنشيني سرِ چشمه به منِ سوزي و مـَرغ بزنه نمنمِ بارون، بشرقنه تشوبـَرق عزّتالله ارشدي
زدي وريك عزيزم تا تو مرزِنگ زدي تيرِ جفاته بر دلِ تـَنگ نوذر اصفهاني
حالا كه تيا كالِ تو تَش زِيدِه به جونم بايد كه اجازه بدهي پاته ببوسم داراب افسر بختياري
رَهدم به مِنِ لِر كه بَليطانِه بچينم اي يادِ هَم او روز هميلانِ مُو ديدم داراب افسر بختياري
كُجه او همه گايَل؟ كجه او همه حـَرگَل؟ داراب افسر بختياري
بگو سيم تا بِويِنم، كه عقل رَهده زِسـَرم كُناري كه به چَه وَست، چه خين دادِن به بـَهرم د. ا. بختياري
به او شهري كه رَهدين، پَ سي ملت چه كـِردين بجز قِيلون كشيدين اُ هِي سوهون خريدين د. ا. بختياري
بيَو وا يَك رِويم صحرا بِگـَرديم بيَو قهقه زَنيم وُر غَم بِحـَنديم بيژن حسيني
اي هَمه پيل كِه نابيد ابوهه پاي هَمِس ري به هَوا دي ابوهه محمّدعلي مرداني
آدما مينِ زمين حـِرص اِزَنِن سي يه دسمال وِ زمين تـَش اِزَنِن محمّدعلي مرداني
تا خيز بِوَنده مِنِ لـَوات بِووسه گَم بِت بِزَنه و سرگـُپات بووسه داراب افسر بختياري
نه وقت گرما گـَرمسون اِبو نه وقت سرما سـَردسون اِبو داراب افسر بختياري
كني جنگ سختي كه مو حـَظ كنم شو و رو وا حوشنه گـَز كنم محمدرضا دادگر
قوه مرد هزار دفه بيشتر ابو ز دوغ، زياد مرد بـِهتر ابو محمدرضا دادگر
ز دنگاي ليشس هراسي نداشت يكي هم ز دستس خلـاصي نداشت محمدرضا دادگر
اَر مُنُم وا يَكديه قـَهرن هَمه اَر كِه وا يَك قَهْر نين كـَرن هَمه داراب رئيسي
مُو كِه بيتو مَنْدِنه دارُم اِبينم مَر اِبو سَرْ نُم بِه گِل خُوتِه نَبينم علي خدادادي كريموند
ادامه در پايين
و امّا برويم سراغ آوازها و ترانههاي بختياري.
ابيات، با نامِ خواننده مشخّص شدهاند صرفِنظر از اين كه فولكلور باشند يا سرودهي خودِ خواننـده يا كسي ديگـر. چرا كه، هدف، برطرفشدنِ اِشكـال قافيـه در اشعـار و ترانههاي بختياري است كه اميد است حاصل شود و تَشِ تُنْگِ بهمـن را شبيخونِ بارانيِ آبان براي هميشه ... خدا نياورد هرگز!
در آغاز، نمونههايي كه هيچ گونه اشكالِ قافيه در آنها ديدهنميشود:
قاليانِه فَرش كُنين يهلا و دُولـا ميشِكالِه بُگُويين هُف كُن بِه كَرْنا بهمن علاءالدّين
كُهِ زَرْدِهنِه بُگُوين بُگُوين منديرمون بو گِرْدِواري كِرديمِه پاي وابا مَهِ نو بهمن علاءالدّين
صياد كُهْرَنْگ سَر بَسْت بِه دَسمال پازَنون شادي كُنِن، دالون زَنِن زال علي تاجميري
چَويله وا دست بِكَنُم، بِه دِنْدون كُنُم پاك بِنُمِس زير سَرِ گُلُم تا نَگِرِه خاك كورش اسدپور
اَر اِخوي بيگُفتِمون مالِتِه كُني بار مالكنونِت بِه شيوَن و، ماتم گِرا يار ديدار محمودي
آسِمونِ مَشسِلِيمون پُرستاره بي شَواس آسِمونِ اي غريبي مُونه كِرده بيحواس فروزنده كياني
به گوشُم بنگِ اَمداد، بيَو رِويم به هيجار نيَشْنه سَرْ زِ پا اي دِلُمْ وُلا زِ شَوقِ ديدار منوچهر زنگنه
بي مَرْيَم سوار ايا تُفَنْگ سَرِ شون دُحدَرِ ايلخانيه، دا عليمِردون كورش اسدپور
دسمالانه دِرارين وا يَك بِوازين دِدويَل كِل بِزَنين، دُرقون وارازنين حسين مكوندي
چَشمِ كالي ديدُمه زيرِ بُرْگِ باريك چاسِ ظُهْر وُر دِلُمنِه كِرْد شَوِ تاريك علي احمدي
نالِ اسب گير نيكُنِه به راكِ ديرَو دوركي زِ اَنْدِكاو شو نيكُنِه خـَو علي تاجميري
هر دو تاسون عاشِقِن شَو نيبَرِسون خـَو شَو دِلُم تِي فرهاده، روز دِلُم تِي خُسْرَو اسفنديار رنجبري
تو گُهْدي مُو زِ خُتُم رُو خاطِرِت جـَم مَر روزي چند سال زِ عمرْ ايبووِه كـَم غلامشاه قنبري
زَنْگَل زَنِنْ بُساكي كِل، كُرْيَل زَنِن هـُو وا گالِهگالِه جاهلون وا بنگ بِرْنـُو ديدار محمودي
مالكنونِه مالِمون، پام نيكُنِه رُو اِي خُدا دِلْسُحدِهيُم حَرْفامِه بِشْنـُو صابر افشاري
چه خووِه مال بار وَنِه پا چَشْمِه كُهرَنگ تا بيان يَكْ بِگِرِنْ چالَنْگ و هَفلـَنگ بهمن علاءالدّين
هَم زِنو اَوْري گِرِه بارونه دَرْوَند آرِمونِ ديدِنِت مِنِ دِلُم مـَند بهمن علاءالدّين
مُو اُوِيدُمْ كَدِ رَه، ري كِرْدُم وا پـُشت غَمِ خُمْ كَم سيم نَبي، سعديت مُونه كـُشت بهمن علاءالدّين
ادامه در پايين
خُم و يارُمه صُحْل بِدين تونه شيرِ داتون اَر اِخُوين صُحْلِمون نَدين، دِينُمْ بِه ناتون بهروز احمدي
گَرْمِسير گَرمه گَرمه وُلا و بادِ گَرم اياره چِه خووِه آخِي مال بار كُنِه بِريم ايلاق دُوواره بهمن علاءالدّين
بُنِ وار سِيلْ اِزَنُم، مال وادياره نَتَرُمْ تِي گُل بِرُم، رَهْم ناهواره اميد محمودي
همچو شاهين به كَمَنْد مُفْتلايه بالم تا قيامت نيرِوِه يادِت اَ خيالم ملكمحمّد مسعودي
كُجه تير كٌجه سپاه كٌجه فراشم رَه بدين دام و ددوم بيان سرِ لـاشم پروين عالي پور
مُو كه هر طِرَف اِرُم يار بِگِرُم دشمن تِراشم ار كه گُل بِه كَس بِدُم دِل ايخراشم فروزنده كياني
نا نَمَنْدِه بِه دِلُمْ، جون نَمَنْده بِه زونيم قربونِ هَمو تيگِت، خُت بيَو به مهمونيم فريدون خردمهر
عاشقي! مول ز خُتي! غَمِت چه شِرينه هَر كَس كِه عاشق نَبا كِلِتْ نينِشينه بهمن علاءالدّين
از عشقت دارُم ايميرم چي بَرْفَو سي تو ايچيرم علي تاجميري
تٌو كِه رَهدي مٌو اَسيرم اَر نَيايي مٌو اِميرم اكبر مقدّم
سَرِ رو مَنْديرِتُم تا ريتِه بينم صَد گُلِ آستاره زِ تيات بِچينم كورش اسدپور
اَر بيني مُو باريكُم، باريكِ نـَشمم اَر خاري به پات اِرِه ايا بِه چـَشمم پيام ادراكي
دمِ مال گُهْدُم سلام، زيرِ مال نِشـَستم كَدباريك، نُفْتقَلَمَي اَو دا بِه دَستم علي احمدي
اياره سيم گُلِ ناز، بُهارِ گُفتولـُفتس مُونه ز دير به خُس گير دِه خالَكِ نـُفتس رضا صالحي
دِلُم هَم باز زِنو شال و قَوا كِرد دُووارتِه رَهسِه اِز رَه مُو جِدا كِرد بهمن علاءالدّين
قربونِ پارسال بُهار مالمون بِه بار بي دايني خُم و خُت كُميْتسوار تُشمال به كار بي دايني علي تاجميري
اِي خدا بال بُم بده تا بِزَنم فـِر آخِي واي بِرِوُم بالاوشِنون اي دِر و او دِر آخِي واي بهمن علاءالدّين
آهي اَز دِلْ بِكَشُمْ خدا خَوَر بو تَشْ بِنُمْ بِه مالِ گُل، يكيم بِهدَر بو صابر افشاري
ادامه در پايين
چِه خووِه مال بار كُنِه يارِت وابات بو كميت چال زين مَخمَلي بِه زيرِ پات بو بهمن علاءالدّين
اَر بيوي بِه ديدِنُم، جونُم اِينُم پات دايني ايوَنُم زِ شوقِ دِل مِن هَر دو تي جات دايني كورش اسدپور
تو يارَنبازيِ دُنْيانه بِنْيَر تيارْتبازي و اي حرفانه بِنْيَر بهمن علاءالدّين
چِه بِه اي دِلُم كُنُم خِيلي دَرْدِمـَنده دايني چي كُنارِ لَوِ رَه پَرْ بِس نَمَنده دايني ملكمحمّد مسعودي
و اين هم نمونههـايي از مواردي كه اِشكالِ قافيـه دارنـد يا اصلاً قافيـه ندارنـد، با اين
توضيح كه الحق و الانصاف چه شاهكاري كرد اين بهمن علاءالدّين كه در طولِ دستِكم
چهار دهه نوشتن - آهنگسازي و خواندنش به جاي خود! - بسيار بسيار بهندرت در دامِ
اِشكالِ قافيه لغزيد و
ديگر عزيزان؟
اميد كه دقّت در ژرفاي شگفتانگيزِ اقيانوسِ قريحهي بهمن به بهارانِ ديگري بينجامد!
آمين!
شازِده دوما رَهْدِه شِكال يُو شِكالِ تازسه دِدو دوما نون بِپَز كِه تا رسيده گـُشنسه صابر افشاري
مُو هَر شَو هِي ايشينُم بِه بالِ چاله كُنُم زِ سوزِ دِلْ تِي خُم زِ تو گلـايه منوچهر زنگنه
چي كُهِ كينو غَمِ دِل ري يَك نهادم هفت و چارِه وا دِل و جون غمونِ دارم رضا صالحي
چَرخِ گَرْدون ... چَرْخِته بِووسم هَمُو كِه خُم دِلُم اِخواست وابيده به دوستم غلامشاه قنبري
هَر وَخت كِه مُرْدُم بِنينُم وِ شونم وِ چَويلِش كُن كَفَنُم وِ بَرْفِش بِشورم كورش اسدپور
وِيدُم بي كِه بينُمِت ديدُم نَبيدت خاطِرُم جا نَگِرِهد كَنْدُم زِ دينت بهمن علاءالدّين
كاشكي كِه جورِ اَوَل رَنْگ و ريته مُو بينم سَر بِنُم سَرِ شونِت يِه كلام و بميرم فريدون خردمهر
روز و روز خُت و جووني مُو پيرِمـِردم اَر اياي ديارِمون بيني كه مـُردم پيام ادراكي
بِه مُو گُهْد دوسُم داره نيناي نيناي برَقصم چينُ وا چين دامَنُم دسمالِ سُحْر بِه دَستم فروزنده كياني
خُت شِرين قُولِت شِرين ديريتَم چِه تـَحله اِسْمِ ديرينِه نَيار بُهْرِستِه زَهله ديدار محمودي
دِلِ مُو بي مونِسِه چي كُهِ زَرده بَرْفِ نَو اُوِيدِه ريس كُهْنِهس نرَهده ملكمحمّد مسعودي
نِي بِنال آرِنْگي دِي بلالِ چالـَنگي تا بُخونُم سي كَوگُم سي چِه همقُو بيدُنگي علي تاجميري
سَرِ چِشْمِه بِنِشينُم اِنتِظارِت ... تيه كال دِلِ مُو رَهْدِه زِ دَسْت وا خُت بيارِس ... تيه كال علي احمدي
زنگلِ بگُوين نون بِپَزِن مَجْمِههانِه بيارن اي گُلي بِرِوِن زِ چشمِه نوبراز اَوِ سَرد بيارن اي گُلي علي تاجميري
خُت گُلي نُمِت گُلِه گُلي بِه ناته اَر بِري زِ پيشُم دِينِ مُو بِه ناته ملكمحمّد مسعودي
گَرتِليلِه سِوارون زِ دير دياره شيرِ جَنْگول بِه نيا قُشون دياره حسين مكوندي
با دِلي غَمْبار، نِشَسْت پا تَمدار هرسا گُل اُوي تُكِسْت ري تَمدار اميد محمودي
خسته از
سنگ و
سلاح و
دار و
ديوار و
ترور
تحريم و ...
تكرار خبرهاي حجيم.
باز صد رحمت به شيطان رجيم!
كودكم ميخندد و ...
كات!
باز
بسمالله الرّحمن الرّحيم
علي بداغي
كودكِ روياي سرتاپا كبود!
كم بنال
كم بنال از ناپدرْ دنيايِ بر هر چون تويي
آورده بس شلاقِ بيشرمي
فرود.
گفته بودندم
و گفتم
تا بگويي
”عشق،از اوّل،سركش و خوني نمود.“
گريه كن
گريه
امّا
خوب يا بد
ياد ميگيري
تو هم
بايد بخندي
با دهانِ زخمهاي مهلكِ خود
دير و زود
علي بداغي
به چشمِ همه
حتّي اَبَرْآيينهترينانِ جهان
سنگترينم
يا
در نظرِ اهلِ”مبادا كه فلاني خل و ديوانه و يا ...“
منگترينم
خوشحاليام اين است
كه بي شايدِ بارانيِ رويا ست هنوزم دل و
بيرنگترينم
با يادِ نخستين سرك و پرسهي بيدغدغه در باغِ بلوغِ تو و
آن خاطرههاي همهْ آكنده هنوز از رَمِ آهوبرهي رابطه
دلتنگترينم
حالا
تو بگو
سنگترين
سنگترين
سنگترينم
علي بداغي
خواستم
عاشق بمانم
نان
سرِ ناسازگاري
ساز كرد
عشق
آمد
پيش از آني
كِش ببينم سير
يا حتّي
سلامي ...
پس خزيد و
بالها را
باز كرد
پلك بستم
از كبوترخانِ خيسِ خاطرم
پرواز كرد
علي بداغي
آبها را
گِل كنيد
آيينه را
باطل كنيد
با تمامِ بودتان
خونم به يعني دل كنيد
بيصدايم
در حصارِ بيكسي
بسمل كنيد
هر چه ميخواهيد
با اين جانِ ناقابل كنيد
ناشمايان!
ناشما!
امّا
به دنياتان قسم!
خواب او را ديدهام
پيراهنم را
ول كنيد!
علي بداغي
برنتابد
زخمهاي تيشهي هرزَهرهريزِ ”دوستت دارم! خدايا!“ را
اگر قلبي
قشنگ
كِي
هويدا ميشود
موساي زيبايي
ز سنگ؟
علي بداغي
صيقلي
كِي ميشد و
حيرتبرانگيز و
- ببين! -
اينگونه شفّاف و قشنگ
گر نميشد
سالها
بازيچهي امواج
سنگ؟
علي بداغي
هميشه
همين بوده رسم سفر
يكي
ميپرد
ناگهان
راحت و
نرم و
آرام و
بيدردسر
يكي
مانده
در بهت و باران و خون
غوطهور
علي بداغي
ماه
همچنان ماه و
ما
ماتيم
علي بداغي
”گفتم نكن!“
دلم هُرّي فروريخت و
با تعجّب و ترديد
سرْوقتِ كودكم رفتم
كه در اتاقي نشسته بود و
در حين نقّاشي
هر از چند لحظهاي
ميزد داد.
- بهداد!؟
- بابا! باد.
پردهي پرت بافيام ...
افتاد؟
پنجرهاي
باز و
نگاهي
به راه
بغض ماه
علي بداغي
هي نگو
خاكِ مرا
شايد از دشتِ پرازخونِشقايقشده برداشتهاند
چادرِ عمرِ مرا
در مسيلِ مثلاً عشق،برافراشتهاند
دستبردار
از اين حسِ غريبي
كه پس از اينهمه سال
حاصلش،خنجر تيزيست
كه در هر وجبِ خاكِ تَرَكخوردهي تصويرِ خيال تو و
اين خاطرهها
كاشتهاند
علي بداغي
باز
دريا،شعر نابي ميسرود
جاي پاهاي تو را
از روي ساحل
ميربود
علي بداغي
و گاهي
قلبهامان
عينهو بيغوله
در گرد و غبارِ گردبادي گنگ
ميپوسد
و غير از نفرت و نفرين و
احساسي فراشايدجنونانگيز
لبانِ مُهر و مومِ لحظههامان را
نميبوسد
علي بداغي
در خلأ خواب و
خيالي
كه فقط
لجّهي لاي و لجن است و قُرُق نا و دود
آي رهاكردهچنينمچهزود!
واي اگر
خاطرهاي هم
نبود!
علي بداغي
ميرسم
با بار و بنديلِ بلورِ بغض و
چشمي
تشنهي يك جرعه خواب
خانه امّا
بيشلوغِ هرشبِ چشمت
خراب
باز
بغضِ تلخِ گلدان و
من و
غرقابِ قاب
علي بداغي
هيچ ميداني
چرا دريا چنين طوفاني است؟
جاي پاهاي تو را ميبوسد و
آكنده از
فريادِ يك ريزِ
”كنارم تا ابد ميماني؟“ است
علي بداغي
صدايم كن و
قعرِ غارِ غروبِ غريبِ غمانگيز و غارتگرِ غصّه را
غرقِ آهنگ كن
بخند و
مرا
باز هم
رنگ كن
علي بداغي
تيرِ بيمصرفْكناريپرتْافتادهستِ احساسِ مرا
با كمانِ چشمهايت
تا نميدانم كدامين سويِ سرخِ سرزمينِ سبزِ رويا
- همچو آرش -
ميكشي؟
روي صيقلْخوردهْبسيارِ كسالتبارِ تصويرِ خيال و خاطرم
خَش ميكشي؟
امشبم را هم
به آتش ميكشي؟
علي بداغي
دخترك،محوِ تماشاي عروسك
مادرش،فكرِ جهاز
مادرِ مادر
كنار بقچه
در حال نماز
با دلي
در كوچههاي كودكي
در اهتزاز
علي بداغي
تا ولو يك لحظه
نامت را
براي التيامِ تاولِ لبهاي مجنونِ بيابانگردِ دل
آهسته نجوا ميكنم
در
به روي هقهقي
طولاني و
نامنتظر
وا ميكنم
علي بداغي
دخترك
مشغول لالايي
عروسك
چشمهايش
گرمِ خواب
شاعرِ بيچاره!
اينك
شعر ناب
علي بداغي
بعدِ چندين سال
هنوز
نگاهم
از پيچْپيچِ يالهاي دودهاندودِ گمْ در تلنبارِ خاطرات و خيال
دلم را
بهدوشميكشد
تا توچال
و مينشانَدم
به تماشاي آن سكوتِ زلال
علي بداغي
تا نفهمي
كه تو
خود
گمشدهي خود هستي
هر دَمت
دل
به دري ميبَرَد و
پابستي
علي بداغي
آكنده از آهنگ نگاههاي تو بودم
شاعر كه نبودم
علي بداغي
به چشمِ دشنهتادستهدرسينهْ شاعري مغموم
كه از سلالهي - تابهيادميآورد - پَركشيدهي سار است
مرگ
بلندايِ
پر شاخ و برگِ
آخرين
سپيدار است
علي بداغي
غربتِ
موسي و
عيسي و
محمّد را
ببين!
معذرت ميخواهم و
عرضي ندارم
جز همين!
علي بداغي
ميخندي و
از هر وجبِ خاكِ تَرَكخوردهي ترديد
خدا ميجوشد
بيچاره دلم!
گاهگداري
كه صداي تو
سياه ميپوشد
علي بداغي
اي
نبُرده آسمان را
در ترافيكِ بههمپيچيدهازهرسو شگفتِ نان
زِ ياد!
بودنت
آكنده از
علي بداغي
زنجره!
در برهوتِ شبِ بيپنجره
پاره نكن حنجره
علي بداغي
در شفق
جاري ست چشمت
من
غروب
آبريزِ تو
شمال و
من
جنوب
علي بداغي
براي آن كه رويايي ست
سرانجامِ دلِ گستاخ
با هركولِ مستِ ”دوستميدارم“
تماشايي ست
علي بداغي
در كوچهپسكوچههاي ابتداي جوانيِ خويش
ول بودم
دنبال تو و
تكّهپارههاي دل
بودم
علي بداغي
- كاش
قلبت را
فقط يك بار ديگر
زير باران باز ميكردي.
- كه برگردي؟
علي بداغي
دلم
باز
پاييزي و
تنگ و
باراني است.
نگاهت
حديث ِنميماني است
علي بداغي
تنهايم و
تنهايي
تنها
نميآيي؟
علي بداغي
با نگاهي دردناك
كودكي
در لاي و گل
با رخت هايي چاكچاك
باد و باران را چه باك؟
علي بداغي
پنجره
پاييز
پرستو
پسين
خاطرهها
در كمين
علي بداغي
تارِ بهتنگآورِ تنهايي و
بيدادِ غريبانهي پودِ جنون
خلعتِ خوبي ست
براي تنِ طفلك
دلِ سرمازدهچونلالگكيسرنگون
علي بداغي
امروز
با سنگ ميزنندمان و
بسمالله
فردا
بر سنگ ميكَنندمان و
بسمالله
علي بداغي
شب
در پيش
كوهها
در تاريكي فروميروند و
آدمي
در خويش
علي بداغي
چه ميكرد با ما
شررخيزِ شوري شبحگون و بشكوه و شنگرفناك و شگفت!
خدايا
گلوگاهِ دل را
غمِ نان گرفت
علي بداغي
زوزههاي وحشيانهي باد
بادبادكي بر بند
و گيرهاي
كه دندان بر هم ميفشارد و ميفشارد و ...
ميكشد فرياد
علي بداغي
در جهاني
كه سراسيمه و سردرگم و اين گونه وسيع
در ستونهاي رسيدهبهخدا آتش و دود
روز و شب ميسوزد
شاعرِ مسخرهي عشقانديش!
پارههاي دلِ وحشتزدهي كودكِ چشمان تو را
كه،به هم ميدوزد؟
زندگي
بر چو تويي
صاف بگويم
به خدا
... !
علي بداغي
كاش
هر نوروز
دلهامان
براي پرسه در صحراي چون رنگينكمانِ ”دوستت دارم“
كنارِ كودكان آماده بود!
هفتسينِ سفرهي احساسِ همسالانِ من
ساده چون
سجّاده بود!
علي بداغي
كاش ميشد
”دوست دارم!“ را
دوباره
بر در و ديوارِ دنيايي چنين با سرعتي سرگيجهآور
در مسيرِ سردسيرِ ”مرگ بر احساس!“
نقّاشي كنم!
هر خيابان را
به جاي خون
خداپاشي كنم!
علي بداغي
با دلي درهمفشرده
انتظاري دردناك
خاطراتي خطنخورده
مخملِ جان،چاكچاك
گِرد ميآييم گِرداگِردِ خاك
اي زلالِ لحظههاي خوب و پاك!
مرگ را
از پا نهادن بر گلوي عاشقِ حتّي قناريها
چه باك؟
علي بداغي
بگذاريم
كه هر حادثه
هرچند
نفسگير و
بهتنگآور و
از هر جهت از دايرهي علّت و عادات جدا
باز،شيرينيِ صلحِ دلِ ازتشنگيِعشقْتركخوردهي ما باشد و
بارانِ خدا
علي بداغي
هركدام از ما
رُماني پرفروش
امّا
ضعيف و
غالباً تكراري و
سطحي
كسالتبار
با پايانكي لوس و رقيق.
كاش
مانند مَتلها
ساده بوديم و
عميق!
علي بداغي
اهلِ آباديِ باران و بهار و گل و پروانه،سلام!
از نمكزارِ دلِ ساده و مبهوتِ منِ زلزده بر جاي قدمهاي
شگفتآورِ ياران
چه خبر؟
خوش به حالِ دل بيعاطفهي صخره و سنگ!
علي بداغي
منِ دلْتنگِ تو از گريه بهتنگآمدهام
سنگيندل!
باوركن!
آسمان نيز
به حالِ منِ بيچاره چنين ميگريد
پارهي گل!
لب تر كن!
بيقرارانه تو را منتظرم
شكوِهها را
به حسابِ تنِ بيطاقتِ وامانده بهل
سر بركن!
علي بداغي
از لطف خدا بود
كه غم
قسمتِ ما بود
ورنه
دلِ بيچارهي ما
لايقِ همصحبتيِ عشق،كجا بود؟
علي بداغي
دفعتاً از پنجره برخاست و
ششپلّهيكي
رفت به سرْوقتِ كبوترهايش.
آسمان
غرق در انديشه
فقط خم شد و زد
بوسهاي خيس
به سر تا پايش.
علي بداغي
بر ماسه مينويسم
از اين غروب زيبا
دلميكنم ز فردا
- يعني مني كه عاشق،مشغولِ لفت و ليسم؟ -
موجي
به حرفهايم
ميخندد و ...
چه خيسم!
علي بداغي
آدمي
جادّهي احساسِ غريبي ست
تولّد تا مرگ.
دفتري
شايد
تنها
يك برگ.
علي بداغي
گر دَمي
بر حسْبِ حتّي اتّفاق
دل
برآيندِ نواي ناي و
نرمكْريزِ باران و
شگفتاشورِ نيلوفر
شود
عشق
ازنو ميدهد فرمان و
پيغمبر شود
علي بداغي
تا نگاهِ ملس و غبطهبرانگيزِ شما
ياكريمِ لبِ ايوانِ شگفتآورِ لبخندِ خدا ست
دلِ بارانيِ بيطاقتِ من
جَلدِ شما ست
علي بداغي
تا گريه
ميان چشمهاي بيقرارِ ما دو تا پل زده بود
هر لحظه
فرشتهاي
به ما زل زده بود
علي بداغي
دست در دستِ سكوت و
اشك و
تنهايي
هواي گرگ و ميش
در به در
در كوچهها
دنبالِ خويش
علي بداغي
ﻣهربان
ﻟبخند بيآلايشت
ﻳاسِ احساس مرا بر صخرههاي سنگيِ سرما شكوفا ميكند
ﻧوبرِ نابِ نگاهت
انتظارم را چه زيبا ميكند!
علي بداغي
ﺳالهاي پرسه در پسكوچهي باران و
رنگارنگِ رويا در ملسْخوانانِ ناقوس و اذان
ﻳادش بهخير!
ﻧغمههاي غنچهي داوديِ دل در كنارِ هفت سين و پاي سرو و ...
ﻫايهاي رفته بر بادش بهخير!
علي بداغي
ﺳادهاي و
ﻋابرِ هي سربهزيرِ كوچهي باران و حسّي نازنين
ﻳك بغلْ ياسِ سپيدي
در سكوتِ سربيِ سردِ بلااحساسِ سنگ و سازه و ساروج و سيمان و ...
ﻫمين
علي بداغي
ﺻدامان ميكند باران
ﺑبين ديوانه دنيايي ست!
ﺍگر ... امّا ... چه رويايي ست!
علي بداغي
ﻣجالِ عشق
ﻳا
ﺗكرارِ چندشناكِ خود چون لاكپشتي گِردِ مشتي”حيف!“؟
رويا هم تماشايي ست
از باران بپرس و ياكريمكها
علي بداغي
ﻣلالي نيست - يعني نيست ديگر جاي شكوايي
رفاقت همچنان چون كاخِ سردرآسمانِ قصّههاي كودكي گرم است و رويايي
ﺟز اين كه بي تو،شهبانوي شبهاي شهابانگيز،گاهي مينشينم زير باران و ...
از اخترهاي خيس و خسته و سردرنشيبِ شيوني خاموش ميپرسم:
ﻧميآيي؟
علي بداغي
يا رب! غمِ عشق را به من برگردان
لميزرعِ احساسِ مرا تر گردان
گر عقل همين است كه من ديدم و ... - هست!
مانندِ گذشتهها مرا خر گردان
علي بداغي
يك روز نشد بدون هقهق باشيم
آيينهتر از آينهي دق باشيم
آماج بسي دشنه و دشنام شديم
تا ياد بگيريم كه عاشق باشيم
علي بداغي
آغوش به روي شك نكن باز و برو
بر توسني از خيال ميتاز و برو
هر برگِ پلشتي كه به دستت دادند
در سطلِ زبالهاي بينداز و برو
علي بداغي
بستيم به دنيا دل و ... سوتي داديم
مانديم چو خر در گل و ... كوتي داديم
جاي ابَراختري چو رستم را پاك
رُفتيم و به مردِ عنكبوتي داديم
علي بداغي
عمري ست كه بيآسَم و دستم عالي ست
با شاهِ دلت خشتِ خيالم خالي ست
اي بيبيِ بيحجابِ احساس بتاز
تا حكم،دل است،كار ما حمّالي ست
علي بداغي
برخيز و دوباره پاي دركن به ركاب
از گردنههاي درد با شب بشتاب
بر نيزه عَلم كن دل خود را و ... بهل
بر روي تو آوار شود خانهي خواب
علي بداغي
اي كاش دل از گلوله پر ميكرديم
عادت به جذامِ خوابوخور ميكرديم
هر خاطرهاي كه آفتابي ميشد
آن را سرِ پيچِ نان ترور ميكرديم
علي بداغي
يك روز به يك فرفره دلميبنديم
يك روز به يك پنجره ميپيونديم
يك روز وبالِ گردنِ خاطرهها
آخر به تمام ماجرا ميخنديم
علي بداغي
اي كاش دو گوشِ عقلمان كر ميشد
«يك» با همه اعداد برابر ميشد
با نرمترين تلنگرِ دلْتنگي
چشمانِ ترانههايمان تر ميشد
علي بداغي
دنياي مرا بر سرم آوارنكن
از خوابِ خوشِ عاطفه بيدارنكن
آباديِ هي بيطرفِ قلبم را
تهديد به درگيري و كشتار نكن
علي بداغي
يك عمر به اين چلچلهها زل زدهايم
بر صورتِ سنگ،سيليِ سُل زدهايم
با سوت و كفِ ممتدِ احساسي گنگ
در زيرِ قَدَر قدرتِ نان پل زدهايم
علي بداغي
گفتي كه:”هميشه ساده دل ميبازد
اندوه به قلبِ سادگان ميتازد.“
يادت نرود كه كهنه فرماندهِ عشق
پرچم سرِ هر تَلي نميافرازد
علي بداغي
كارِ دل اگر ترانهاندوزي بود
يا جامهي ”دلْتنگِ توام!“ دوزي بود
تنها نه همين دو هفتهي اوّلِ سال
هر روزِ خدا تازه و نوروزي بود
علي بداغي
تا فرصتكي هست بيا پر بزنيم
يك بار سري هم به كبوتر بزنيم
تا خُرد و خرابيم و كمي باراني
ديوانه بيا به سيمِ آخر بزنيم
علي بداغي
حيف است اسيرِ يك تبسّم بشويم
در كوچهي هر نگاهكي گم بشويم
حيف است كه در الاكلنگِ هستي
جز بين خدا و عشق، اهرم بشويم
علي بداغي
لبخند،فراخوانِ توكّل به خدا ست
تيترِ پُرِ روزنامهي روزيِ ما ست
نادايهي مهربانتر از مادرِ عقل
سانسورچيِ شعرِ كودكِ قلبِ شما ست
علي بداغي
سالي شد و باز دفترم خالي ماند
در كنجِ اتاق و غربتِ قالي ماند
هر بار كه ازقضا بههم برخورديم
با بغض سلام كرد و ... بدحالي ماند
علي بداغي
جز ”دوست بداريد“ نشد روزيِ ما
قربان عدالتت خدايا به خدا
از اهلِ جنوبيم و جهنّم يعني
در چنته نداريم بهغير از رويا
علي بداغي
تا ديده به ابرِ ديدهات ميدوزم
در كورهي حسِّ مبهمي ميسوزم
با اشكِ تو تا فرشته پَرميگيرم
جز ”دوست بداريد“ نميآموزم
علي بداغي
در پلكِ نهادهبرهمات ميبينم
در دستِ بهسانمرهمات ميبينم
آني كه در آسمان پياش ميگشتم
در خنده و خواب درهمات ميبينم
علي بداغي
خود را به هزار نوش و نيش آورديم
با هر كلكي كه بود پيش آورديم
چشمي به تنور و چشمِ ديگر تهِ صف
امّا چه بلايي سر خويش آورديم!
علي بداغي
تا ياد نگيريم كبوتر بشويم
هر تنگِ غروب نمنمك تر بشويم
خواب است و خيال اين كه شايد روزي
نقّاشِ حريرِ روحِ مادر بشويم
علي بداغي
در سايهي چشمان تو شاعر شدهام
خاري به نگاهِ اهلِ ظاهر شدهام
ماليده به پيكرْ پيِ رسوايي را
بر بامِ تماشاي تو حاضر شدهام
علي بداغي
همبازيِ باران بهاري بودم
از هرچه بهجز عشق،فراري بودم
ديشب كه ستارهها صدايم كردند
غرق عرق و دود و هزاري بودم
علي بداغي
از مهر بگو كه ماهِ شيرينسخني ست
آيينِ اهوراييِ شيطانشكني ست
بيصور چو منصور به محراب بيا
هرچند تو را پاسخِ دندانشكني ست
علي بداغي
خوابي تو و من غرقِ تماشاي توام
آسوده در آغوشِ نفسهاي توام
با هقهقِ خود ز خواب برميخيزم
تنها و لگدمالِ تمناي توام
علي بداغي
از روزنهاي ناز،نگاهم كردي
آوارهي كوچههاي ماهم كردي
همبازيِ آذرخش و تندر بودم
امّا تو چه ساده سربهراهم كردي
علي بداغي
ميرفتم و بيدغدغه ميخنديدم
سق ميزدم و ستاره برميچيدم
از ورجهوروجه آشولاش امّا شاد
آسوده در آغوش خدا خوابيدم
علي بداغي
از هر طرفم ترانهاي ميجوشد
در تكيه به روي پاي خود ميكوشد
تا من بهخودآيم كه چه پيشآمدهاست
پيراهني از واژه به خود ميپوشد
علي بداغي
بر خاكِ پدر نشسته ديدم پسري
سر در بغلِ خاطره با چشمِ تري
آن سو تَرَكَش آتش و اشكي كه:”چرا
بر خاكِ پسر نشسته باشد پدري؟“
علي بداغي
يك عمر به راهِ راست رفتي. حاصل؟
از ”مقصدِ ما خدا ست“ رفتي. حاصل؟
هر مسألهاي ولو دو دوتا را نيز
از راهِ ”خدا نخواست“ رفتي. حاصل؟
علي بداغي
از باغِ بلوغْ بوتهي سبزي چيد
راهي شد و آتش به تنِ برف كشيد
بيرقچهي سرخِ ”دوستت دارم“ را
بر بدْ اورستِ قلبِ عالم كوبيد
علي بداغي
اي آن كه همآغوشِ هزاران غولي
پيچيده به خويش چون شبي معلولي
سر بر سرِ سجّادهي عادت،سرِ وقت
بي هيچ چِرايي به چَرا مشغولي
علي بداغي
از ماه و ستاره بگذر و ماهي باش
آنگونه كه عاقبت نميخواهي باش
بازارِ فرشتهها سهامش بالا ست
پروا نكن و كبوترِ چاهي باش
علي بداغي
بر خيز به كاووسْدلي خش بكشيم
بر سينهي سودابه سياوش بكشيم
تورانَكِ ”خواهي نشوي رسوا ...“ را
با رستمِ بوسهاي بهآتشبكشيم
علي بداغي
اي كاش ترانهوار ميروييدم
در حنجرهي بهار ميروييدم
در اوّلِ هر هزارهاي يك لحظه
در يك دلِ بيقرار ميروييدم
علي بداغي
چندي ست از احوالِ دلم بيخبرم
از ثانيهگردِ ساعتي گيجترم
جِرخوردهسر،عينِ سنگپشتي شب و روز
از عرضِ بزرگراهِ نان ميگذرم
علي بداغي
احساسِ قشنگي ست بيا دور شويم
گهوارهنشينِ نقطهاي كور شويم
با پاي برهنه دست در دستِ نسيم
همبازيِ پروانه و زنبور شويم
علي بداغي
برخيز شعارِ ”مرگ بر گُل!“ بدهيم
دشنام به پروانه و بلبل بدهيم
برخيز ابوقراضهي رويا را
تا بر لبِ پرتگاهِ نان هل بدهيم
علي بداغي
چشمان تو انعكاسِ رويا ست و ... من؟
فرماندهِ قتل عامِ غمها ست و ... من؟
در كوچهي نان ... نميگذارد بغضم
دروازهي انتظارِ دريا ست و ... من؟
علي بداغي
تا آدمِ استعاره و تصويريم
با ديدنِ يك ستاره گُرميگيريم
همراهِ تمامِِ كودكان،بر درِ نان
با ريزشِ سقفِ قصّهها ميميريم
علي بداغي
برخيز و به آتشكدهاي دورم بر
جايي كه نباشد ترور و زورم بر
از راه عراق زخمه بر زخم نزن
از شور بينداز و به ماهورم بر
علي بداغي
ديروزِ خيال و چوبِ حاشا خوردن
امروزِ دل و سيليِ دنيا خوردن
فرداي سكوت و پرسهاي بغضانگيز
در كوچهي خاطرات و تيپا خوردن
علي بداغي
جز نام تو بر طاقِ اتاقم خوش نيست
جز طعمِ نگاهت به مذاقم خوش نيست
برگرد و اجاقِ خنده را روشن كن
كاحوال من و قلبِ چلاقم خوش نيست
علي بداغي
گيريم كه راي آسمان برگردد
زرتشت به آتشكدهها برگردد
كو فايدهاي جز اين كه در تاريكي
بنشيند و يخ بندد و پرپر گردد؟
علي بداغي
خنديدي و راهِ مرغكِ دل وا شد
بر بامِ نگاهِ خستهام پيدا شد
آرام و غريب و درهم و ناباور
لرزيد و دوباره راهيِ رويا شد
علي بداغي
حيف است در اين هوا،هوايي نشدن
چُرتَك زدن و راهيِ جايي نشدن
با لطفِ سرانگشتِ نوازشگرِ برف
بر بالِ كلاغها،خدايي نشدن
علي بداغي
امروز سلام و روز ديگر ... اين است
يك بوسه و ... ناشكفته پرپر،اين است
دستي پُرِ ”محبوبم!“ و دستي ”منفور!“
انگشتبهدندان،چو مني خر،اين است
علي بداغي
بر گسترهي غصّه رهايم كردي
قرباني هر درد و بلايم كردي
تا آمدم و انس بگيرم با غم
با يك غم تازه جابهجايم كردي
علي بداغي
پر بودم و،بيخبر كه بايد تركيد
در هيئت يك ترانه از ديده چكيد
هرگاه فتيلهي دلم پتپت كرد
بالاش كشيد و قطرهاي عشق مكيد
علي بداغي
با شورِ دل و شتابِ خون ميخوانم
تا پا نهي از پرده برون ميخوانم
فكرِ دُودَرهكردنم ازسرواكن
چون امشبت از عمقِ جنون ميخوانم
علي بداغي
الحق چه نگارخانه بالي دارد!
رشكآور و نازنين جمالي دارد!
در قابِ قشنگِ غربتِ موزه ولي
پروانهي بيچاره چه حالي دارد!
علي بداغي
از سينِ سحَر كارِ من آمدْشدن است
از پشتِ همه پنجرهها ردشدن است
در حسرت و انتظارِ حتّي يك سنگ
كارِ من و دل،مؤمن و مرتد شدن است
علي بداغي
باران! باران! سلامِ سيّالِ خدا!
بر باغِ تَرَكخوردهي دلتنگيِ ما
دلدلنكن و پنجرهها را وا كن
اينك چه قيامتي! دعاگوي شما
علي بداغي
باشد كه هميشه عشقْ جاري باشد
در پنجره غوغاي قناري باشد
شبهاي دگر نيز چنين شورانگيز
باراني و زيبا و بهاري باشد
علي بداغي
دلْتنگِ توام،به گريه مهمانم كن
در خون بكِش و ترانهبارانم كن
من عابرِ آباديِ ويرانِ خودم
آباد كن و دوباره ويرانم كن
علي بداغي
از دستِ توام سينه بهتنگآمدهاست
شهدم همه در كام،شرنگ آمدهاست
در سينهكشِ ترانه امّا بي تو
يك پاي دلم هميشه لنگ آمدهاست
علي بداغي
بر سنگِ مزارم بنويسيد:”نَرَست؟
از بختكِ بخت تا نشُست از جان دست“
با اين همه،اين،اوّلِ عشق است،رفيق!
تا زَهرهتَرَكتر نشدي،فرصت هست
علي بداغي
بگذار بيايد،غمِ تصوير نخور
از هول،سرِ ترانهها را بِنَبُر
تا رخصتِ پرسه زيرِ باراني هست
يا هو كن و در طويلهي عقل نَسُر
علي بداغي
آباديِ باصفاي قلبت آباد!
از دغدغهي پاتَكِ دنيا آزاد!
سرْخطِ خبرهاي نگاهت هر شب
رزمايشِ سبزِ ”دوستت دارم“ باد!
علي بداغي
امشب شبِ ميلادِ شگفتآورِ ”ما“ ست
ذبحِ ”منِ“ دنيازده در پاي ”شما“ ست
تا كارتِ دل اعتبار دارد،يا هو!
بازارِ تماشاييِ آن - لاينِ خدا ست
علي بداغي
بر تيركِ هر ترانه مصلوب شديم
تا يادگرفتيم و كمي خوب شديم
بغضم كه سفرنامهي باران را خوانْد
بغضش تركيد و باز مرطوب شديم
علي بداغي
پروا كن و پردههاي ما را ندران
جز در خطرآبادِ خدامان نچران
بيچاره شديم تا به اين جا برسيم
از قافِ غريبِ عشق ما را نپران
علي بداغي
اي كاش دلم به سيمِ آخر ميزد
از بامِ ترانه لحظهاي پر ميزد
از پنجرهي پسامدرنْانديشان
بر قلبِ غريبِ عشق خنجر ميزد
علي بداغي
بنگر به پدر،مرا در او خواهي ديد
از باغِ دلش چه آيهها خواهي چيد
آخر،پدران ز يك قماشند: سكوت.
اي كاش كسي سكوت را ميفهميد!
علي بداغي
عمري ست كه ديوانه و سرگردانيم
در گوشِ كرِ زمانه كُر ميخوانيم
كزكرده چو دانه در تَرَكهاي زمين
هي چشمبهراهِ حضرتِ بارانيم
علي بداغي
چون حوصلهي اهلِ قلم سررفتي
از مخمصهي ”خب،چه خبر؟“ دررفتي
تا لرزه بر اندامِ سكوتم افتاد
برخاستي و سوي سماور رفتي
علي بداغي
دعوا سرِ دنيا ست،بيا دور شويم
آوارهي گوشههاي ماهور شويم
در عصرِ ”بپا چهارچشمي همه را“
تكبير بگوييم و كمي كور شويم
علي بداغي
با بوسهاي از ترانه لبريزم كرد
با هر چه نه از عشق،گلاويزم كرد
زنگار گرفته بودم از تنهايي
آيينهي اشعارِ دلانگيزم كرد
علي بداغي
سرْضربِ دلم عجب شگفتآور شد
بر تورِ دلش نشست و چشمش تر شد
با سوتِ سكوتآورِ داور امّا
همچون گُلِ گلمحمّدي پرپر شد
علي بداغي
ﻣﻌﺼومترين معنيِ عصياني تو
ﻫامونِ نشسته زيرِ باراني تو
ﺳجّادهي خيسِ انتظارت يعني
از ايل و تبارِ بيقراراني تو
علي بداغي
ول كن دلِ ديوانه گريبان مرا
ﻳﻌﻘﻮﺏ نكن رستمِ چشمان مرا
دستِ منِ درمانده به دامانت،دل!
از بيخ نكن بوتهي ايمان مرا
علي بداغي
ﻓرياد نزن،فاصلهها ميشنوند
روياهايت را به دمي ميدروند
ﮔل باشي و گريه باغبانت باشد
ﻟاهوت گريزان به لبت ميگروند
علي بداغي
ﻧاقوسِ غريبِ سهرهساراني تو
از نسلِ بلافصلِ هَزاراني تو
رهتوشهي كوچ تا بهاراني تو
ﻫمسايهي سربهزيرِ باراني تو
علي بداغي
ﻣيناي دلت غروب را ميماند
وقتي كه غريبانهي غم ميخواند
ﻧقّاشِ نگاهِ ماندهدرترديدت
انگار تمام قصّه را ميداند
علي بداغي
ﻧمناكترين ترانهي انساني
ﺟوبارِ هميشه جاريِ عرفاني
ﻣيخانهي معصومِ نگاهت يعني
ﻫموارهخرابِ كوچهي باراني
علي بداغي
ﺳرد است؟ چراغِ گريه را روشن كن
ﻣاهوتِ گذشته را كمي بر تن كن
ﻳادت نرود خاطرم ار ميخواهي
ﻫر خاطره را هزار پيراهن كن
علي بداغي
ﻣيآيي و پروانهترين مهماني
در پيلهي پاكِ پيكرم پنهاني
ﻳادآورِ ريشههاي تاريخيِ من
از جنسِ بهار و بوسه و باراني
علي بداغي
ﻫي منتظرِ حضرتِ فردا بوديم
اين گونه نميماندِ دنيا بوديم
در هيئتِ تحريريهي تنهايي
ﻳك عمر،قلمْبهمزدِ رويا بوديم
علي بداغي
آرامشِ آيههاي انساني تو
ﻳاسِ تهِ كوچهباغِ عرفاني تو
دروازهي سبزِ آسمانِ احساس
از طايفهي شاعرِ باراني تو
علي بداغي
ﺷاعر نه،كه نقّاشِ تماشاي توام
ﺑارانِ نفسگيرِ نفسهاي توام
ﻧيليتَرَك از ترانهي چشمانت
ﻣرطوبترين مصرعِ معناي توام
علي بداغي
ﺑاراني و من خيسِ نفسهاي توام
ﻫي راهيِ آباديِ روياي توام
ﻳاسي تو و سينهام قدمگاهِ غمت
ﻧقّارهزنِ شعرِ تماشاي توام
علي بداغي
آرامشِ چشمت چه خيالانگيز است
ﺗركيبِ بهار و اندكي پاييز است
ﻧجواي نجيبانهي انگشتانت
از شُرشُرِ عاشقانهها لبريز است
علي بداغي
امشب چه قيامتي كه برپا شده باز
قلّادهي دل فقط كمي واشده باز
اين گونه كه از ظاهر اوضاع پيدا ست
دلتنگِ نگاههاي پريسا شده باز
علي بداغي
پروانه كه از كنارِ مريم پر زد
مريم نه گلايه كرد و ني بر سر زد
تنها به ستارهها تبسّم زد و باز
دفترچهي دل را ورقي ديگر زد
علي بداغي
يك ثانيه خوابيد و ... خدا ... در وا كرد
زانو زد و ... زخم كهنهاي ... سر وا كرد
از دور ترين ستارهها جفتي قو
در خوابِ رضا خزيد و او پر وا كرد
علي بداغي
چه حالي دارد اين نازكخيالي!
تكلّم با عقابِ قاب و قالي!
كنار شيشهي شيونفروشي
بگويي جاي يك ديوانه خالي!
علي بداغي
دلا! بيعت مكن با سنگ و سيمان
به پاي خود مرو در مسلخِ نان
دلا! دردت به جانم! آخرِ عمر
نيندازي مرا از چشمِ باران
علي بداغي
علي الظاهر سپهسالارِ عشقيم
علمدارانِ دل بر دارِ عشقيم
جدا از ژست و تعريف و تعارف
شعاري زشت بر ديوارِ عشقيم
علي بداغي
به خوابم بيخبر پا ميگذاري
چه ليليها به لالا ميگذاري
ولي پشتِ چراغِ قرمزِ عشق
مرا با طعنه تنها ميگذاري
علي بداغي
چه عيبي دارد از ”من مُردهشَم“ گفت؟
لبِ چل تيكهي ”پاخوردهشم“ خفت؟
تمام كُنت و كُنتسْ واژهها را
بهجاروي ”بهغارتبُردهشم“ رُفت؟
علي بداغي
بيا تا ميشود با هم بباريم
دمار از روزگارِ شك برآريم
از اينجا تا خدا در هر دو سويِ
تمام جادّهها رويا بكاريم
علي بداغي
نگاهت انفجار يك ستاره ست
كه هر يك ذرّه،خورشيدي دوباره ست
چه حالي ميكني با چون مني منگ
كه خرجش،در نهايت،يك شراره ست
علي بداغي
بيا از بازيِ باران نپرهيز
نگاهت را به دارِ ”نچ!“ نياويز
صدايت ميزند پروانهاي ناز
خدا را تنكن و با خنده برخيز
علي بداغي
شب است و آسمان،نزديك و خوشگل
سَر و سِرّ عجيب موج و ساحل
به دريا گوشي و گوشي به زنگِ
كسي كش دوست دارم از تهِ دل
علي بداغي
نخستين لقمهي خود را فروبرد
”چه باحال است اين تعطيليِ ترد!“
گُلَگ غرقِ تماشا بود و شادي
كه بالِ سي - 130 بر زمين خورد
علي بداغي
شب است و اين نگاهِ پارهپاره
مرا هل ميدهد سوي ستاره
نميخواهم! نميخواهم! نمي ... نه!
صدايم ميكند دريا دوباره
علي بداغي
پر و بالِ دلم را چيدي امّا ...
زمينگير و اسيرم ديدي امّا ...
زمستان رفت امّا روسياهي ...
به ريشِ عشق هم خنديدي امّا ...
علي بداغي
بيا تا امشبي ليلاترينيم
ز صحراي جنون،ياسي بچينيم
نگو ”صحرا و ياس!؟ آنهم شبِ تار!؟“
بيا با آذرخشِ دل ببينيم
علي بداغي
گر از جنسي لجن همچون تو بودم
به روي خويش آتش ميگشودم
اگر خربندهاي همچون تو بودم
خدا را از لبانم ميزُدودم
علي بداغي
خوشا عقلي كه عرفانش تو باشي
مسلماني كه قرآنش تو باشي
خوشا بر حالِ چشمِ بيقراري
كه مرواريدِ مژگانش تو باشي
علي بداغي
نگاهت آخرِ شعر و شراب است
لبت ”باطل شدِ“ حرفِ حساب است
شواهد ظاهراً حاكي از آن است
كه روياهاي من نقشِ بر آب است
علي بداغي
نگاهت،انعكاسِ آسمان است
صدايت،سايهسارِ بيكسان است
سكوتم رعد و برقِ التماس و
دلم،بارانيِ ”با من بمان“ است
علي بداغي
كجا ميگردي اي دل پارهپاره
به دنبال پرستويت دوباره؟
زمين؟ حاشا! چه لبخند قشنگي
نشسته بر لبانِ آن ستاره!
علي بداغي
دلم ميخواست قلبم را درآرم
ميان سينهي شيطان بكارم
و ابري باشم و تا بينهايت
بدون وقفه بر قلبم ببارم
علي بداغي
چنان از شور و شادي بيقرارم
كه الآن است ديگر پَردرآرم
لبم را بر لبِ شيطان گذارم
كفِ پاي ملايك را بخارم
علي بداغي
غروب و مرغكي در حالِ پرواز
لب دريا نشسته دختري ناز
نگاهش خيره بر امواج و ... قلبش
رها در كهكشاني بيسرآغاز
علي بداغي
حضورت آبشاري از ترانه ست
طنين اندازِ حسّي مادرانه ست
و تا از ”دوستت دارم“ بگويم
دلم چون طفل دنبال بهانه ست
علي بداغي
مرا با بيدريغِ مهرباني
زچنگالِ ”چرا؟“ ها ميرهاني
و ليكن با زبانِ بيزباني
ميان آتشِ دل مينشاني
علي بداغي
عجب دنياي باروياستيزي !
چه ”من“ بازانِ از ”ما“ درگريزي !
خدايا كاش در هر شعرِ تلخي
كمي گَردِ فراموشي بريزي !
علي بداغي
بيا در ماتمِ مجنون بگرييم
كنارِ قبرِ ليلي خون بگرييم
بيا دل،تا كمي احساس باقي ست
براي غربتِ كارون بگرييم
علي بداغي
تو با اين شور و حال آسماني
مرا هر دَم بهآتشميكشاني
و با يك بوسه بر پيشانيِ من
تمام شعلهها را مينشاني
علي بداغي
شب و شبخوانيِ مرغان و دريا
نگاهِ ماه و لبخندِ ثريّا
من و ناز و نوازشهاي رويا
چه سبز است و چه خالي جايِ ... امّا
علي بداغي
چنان شور و شري در سينه داري
كه نبضِ كهكشان را ميشماري
مرا در تورنمنتِ بيقراري
فرافرسنگها جاميگذاري
علي بداغي
سر ِشب بود و دريا و خرابي
و احساسي شگفتانگيز و آبي
بپيچد كاش در باغِ دلم باز
صداي دلنشينِ پاي خوابي
علي بداغي
به غير از گندهگويي بارِ ما نيست
بهجز سرپوش در انبارِ ما نيست
چنان چاييده دلهامان كه ديگر
دويدن زير باران كار ما نيست
علي بداغي
گريزان از بهغير از ”دوست دارم“
سرم را روي رويا ميگذارم
نگاهم كمكَمك پر ميگشايد
خودم را با تو تنها ميگذارم
علي بداغي
سلامِ سادهاش بوي خدا داشت
نگاههايش صدايي آشنا داشت
خودم را خطبهخط كاويدم امّا
نفهميدم كجاي قصّه جا داشت
علي بداغي
خدا را خرجِ خوردوخواب كرديم
بگو ”نه!“ پشت بر مهتاب كرديم
سرِ طفلك،دلِ بيچارهمان را
به چِندِرغاز زيرِ آب كرديم
علي بداغي
نميخواهم بگويم ناب بودم
كبوترخانهاي بيخواب بودم
ولي تا از تبارِ آب بودم
فقط همبازيِ مهتاب بودم
علي بداغي
چنان در شعلههاي عشق،مستم
كه خار چشم خفّاشانِ پَستم
گر اين پَستان خدا را ميپرستند
بگو من تا ابد شيطانپرستم
علي بداغي
بيا و آتشم بر جان مزن باز
پر و بال غرورم را مكَن باز
بيا و با نگاهي اينچنين ناز
دوباره پيله بر جانم نَتَن باز
علي بداغي
بيا در پيلهي دنيا نگنديم
پري وا كرده با باران بخنديم
درِ دل،اين خراباتِ خدا را
به رويِ ”دوستت دارم“ نبنديم
علي بداغي
بده بر بادِ چشمت حاصلم را
بچرخان بِين دستانت گِلم را
قلم بردار و بر بومِ دلِ خود
بكش زير قدمهايت دلم را
علي بداغي
به تأييدِ هزاران غولِ عاقل
زدم بر هرچه رويا،مُهرِ باطل
ولي هنگام تصويبِ نهايي
عجب گيرِ سهپيچي داده اين دل!
علي بداغي
ز دنيا دل به رويا بسته بوديم
به حزبِ عاشقان پيوسته بوديم
ولي با لطفِ شعبانْ بيمخِ عقل
به نانِ اجنبي وابسته بوديم
علي بداغي
رها در اوجِ روياي قشنگي
فرودآمد كنارِ تختهسنگي
گُلي بر سر زد و ... در درّه پيچيد
صداي شومِ شليكِ تفنگي
علي بداغي
گلِ نشكفتهاي پرپر شد امشب
عروسِ بادِ ناباور شد امشب
به خود پيچيد و پيچيد و ... سرانجام
زن همسايه هم مادر شد امشب
علي بداغي
چرا با كودكيها قهر كرديم!؟
زلالِ لحظهها را زهر كرديم!؟
چرا داراييِ ديوانگي را
براي لقمه ناني مَهر كرديم!؟
علي بداغي
شب يلدا و نرمكْريزِ باران
مرور خاطرات و جمعِ ياران
نيفتادهست چيزي از قلم؟ هيچ؟
نه حتّي يادي از ما بيقراران؟
علي بداغي
چه بايد گفت؟ حرفي كودكانه
شبيه باد و باران و ترانه
در انبانِ دلم چيزي ندارم
به غير از گريههاي بيبهانه
علي بداغي
بيا و همنشينِ اشكِ ما باش
تماشاييترين شعرِ خدا باش
يزيدي؟ مثل من؟ عيبي ندارد
به اميدِ كريمِ كربلا باش
علي بداغي
گلو چون ابرِ سرگردان دريدن
ز بامي بر سرِ بامي پريدن
ندارد حاصلي الّا و الّا
غمِ غربت براي خود خريدن
علي بداغي
سلام و ... امشبي ما را دعا كن
خدايي با تمامِ دل صدا كن
به آهي،معبرِ حُرِّ دلم را
به سوي كربلاي گريه وا كن
علي بداغي
چنانم در دل و جان خانه كردي
كه الّا با خدا بيگانه كردي
منِ از جنسِ خارا را خمار و
خرابِ خوابِ يك پروانه كردي
علي بداغي
فرازِ قلّهي رويا نگهدار
به دور از درّهي دنيا نگهدار
خداوندا به قلبِ بيقراران
دلِ ما را همين بالا نگهدار
علي بداغي
دلم بي تو گلي بيباغبان است
ز جنسِ انتظارِ عاشقان است
تمامِ لحظههايم بيحضورت
سياهچالِ ميان كهكشان است
علي بداغي
چنان در خويش ويرانم تو كردي
چنان خواب پريشانم تو كردي
مقيم كوچهي خورشيد بودم
بلاتكليفِ بارانم تو كردي
علي بداغي
برايت گرچه شايد خندهدار است
غمت سيّارهي دنبالهدار است
چه ربطي دارد؟ اصلاً بيخيالش!
هوا باراني و دل بيقرار است
علي بداغي
گياهي ريشه در گنداب بودم
پرستويي اسيرِ قاب بودم
تمامِ عمر امّا - با همين حال -
براي ديدنت بيتاب بودم
علي بداغي
تنم تنديس فريادي شگفت است
توقفگاهِ ”قلبم گُر گرفت“ است
نگاهم بيگدارِ اين كه آيا
چرا درهاي سبزِ گريه چفت است
علي بداغي
خدا را زير باران خواب ديدم
دلم را طفلكي بيتاب ديدم
چو طفلم در بغل خواباند و ... خود را
چراغِ كوچهي مهتاب ديدم
علي بداغي
خودم را بيخودي مشكوك كردم
اسيرِ سنّتي متروك كردم
نهادم سر به دوش عقلِ مُنگل
و قانونِ دلم را كوك كردم
علي بداغي
سرِ پيمان پاكت پا نهادي
دلت را بر سرِ دنيا نهادي
نشستي تركِ زينِ اسبِ ترديد
مرا در گرد و خاكت جا نهادي
علي بداغي
سلام اي هر كه مهمانت قناري ست
قرارت روز و شب با بيقراري ست
تو هم هر يكدو گامِ خاطراتت
- شبيهِ هر كه عاشق - مينگذاري ست؟
علي بداغي
مبادا شعر در من مرده باشد
دلم را زنگِ غربت خورده باشد
كمي شك در به سوي در دويدن
مرا از يادِ باران برده باشد
علي بداغي
درآمد از در و در مبل لمداد
غزالِ غصّه را از خانه رمداد
- ”خداحافظ!“ - ”به اين زودي!؟“ و برخاست
و افسارِ دلم را دستِ غم داد
علي بداغي
سراپاي نگاهها كاش گِل بود!
شبيه كودكي در كوچه ول بود!
عنانِ خندهها و گريههامان
فقط در دستِ بازيگوشِ دل بود!
علي بداغي
تمام عمرِ خود اين جا اسيرم
كه از چشمِ تو امضايي بگيرم
چرايش را نميدانم،ولي كاش
از آن پيشم كه باز آيي،نميرم!
علي بداغي
يكي در گوشيِ خود جار ميزد
يكي فالي براي يار ميزد
يكي مشغول عكس يادگاري
يكيهم رو به دريا زار مي زد
علي بداغي
شگفتانگيزِ چشمش را به من دوخت
تمامِ شورهزارِ باورم سوخت
و نرمكنرمكم با نمنَمي نرم
ز نو روييدني اينگونه آموخت
علي بداغي
تو را بسيار باوركردهبودم
هزاران بارت ازبركردهبودم
ولي دريا پياپي طعنه ميزد
چه عمري بي خدا سركردهبودم
علي بداغي
نه در انديشهي شعر و ترانه
نه صيدِ سوژههاي شاعرانه
تمامِ ماجرا از اين قرار است
كه دلْتنگيم و دنبالِ بهانه
علي بداغي
خدا،يعني نگاههاي تَرِ ما
دلِ پروانهدرخونپرورِ ما
خدا،يعني دعاي خيرِ پرواز
براي آن كه ميچيند پرِ ما
علي بداغي
مرا در هُرمِ دستانت بخوابان
در آن موي پريشانت بخوابان
منِ يخبستهي بيخانمان را
در آتشگاهِ چشمانت بخوابان
علي بداغي
گرفتارِ هجومِ خاطراتم
هميشه آچمزِ فيلِ حياتم
نده زحمت به فرزينِ فِراقت
كه با كيشِ رُخت عمري ست ماتم
علي بداغي
هميشه مرگ بر ما ميزند زل
كه يك جايي بگيرد آخرش بُل
اگر ديوارِ چين را هم بچيني
به هر ترفندي آخر ميزند گُل
علي بداغي
تمامِ بودنم يك تكّه چوب است
شناور روي درياي غروب است
اگر جوياي حالِ قلبِ مايي
دوباره راهيِ قطبِ جنوب است
علي بداغي
معلّم،انفجارِ مهرباني ست
اگر جز اين،چنين نامي روا نيست
محصّل،خانهي بينظمِ عشق و
معلّم،ناظرِ خانهتكاني ست
علي بداغي
ﺷكوه شمع را باور نداري
ﻫواي سوختن در سر نداري
رفو كن بالهاي كودكي را
ﻫميشه فرصتي ديگر نداري
علي بداغي
ﻧگاهت چكچكِ ”أَمَّن يُجيب ...“ است
ﺳرابُستانِ احساسي عجيب است
ﯾقين دارم كه قرمزناكِ قلبت
ﻣدارِ امنِ عذرايي نجيب است
علي بداغي
ﻣلايم مثل ضربْآهنگِ باران
ﺣريرِ نازكِ انجيل و قرآن
ﻣدارِ خاطراتي خيس و خاموش
دروني ابري و نامي فروزان
علي بداغي
ﭘرستوي قشنگِ قصّههايي
رها در پهنهي پاكِ خدايي
ﻳقينِ ”دوستت دارم“،ولي نه!
امانتدارِ نازِ كبريايي
علي بداغي
ﺑلاترديدِ احساسي اصيلي
ﻫنوزِ بغضهاي بيدليلي
ﻳكي بودِ قشنگِ قصّهي عشق
ﻧقاهتگاهِ دلهاي عليلي
علي بداغي
ﺣضوري از زلالِ كوثري تو
ﻣناجاتِ گلِ نيلوفري تو
ﻳقينِ ياكريمي زيرِ باران
ﺩل از جنسِ رضاي مادري تو
علي بداغي
پريسا پارسا ني آدمي بود
كه حسِّ نابِ ميآيدكمي بود
براي زخمِ چركينِ چكاوك
حضورِ نازنينِ مرهمي بود
علي بداغي
ﺣضورش پارگيها را به هم دوخت
از اين دنيا بهجز باران نيندوخت
ﻣگر كارون چه گفت آن شب،كه حامد
دلِ هيبيقرارش اين قدَر سوخت؟
علي بداغي
به نامِ او كه حامد را صدا كرد
و ما را در فراقش مبتلا كرد
به نامِ او كه در دشتي مشوّش
لبِ رودِ ”چرا؟“هامان رها كرد؟
علي بداغي
رضا با حس و حالي مبهم آمد:
”صدايي آشنا در گوشم آمد.“
صفي از نور زلزد بر درِ خُلد
و ايمان داد زد:”حامد هم آمد!“
علي بداغي
خستهام از هي سلامْ از روي عادت،خستهام
گيسوي دل را به دمبِ اسب رويا بستهام
كوزهاي آكنده از احساسم و در زير خاك
بيكسي را سر فرودآوردهام بر دستهام
علي بداغي
من بدون عشق ميميرم،نميفهمي؟ كري؟
يا خيالت از خداي عشق هم عاقلتري؟
پاي در كفشِ دلِ ديوانهاي چون من نكن
كفرِ من صدها شرف دارد به ايمانِ خري!
علي بداغي
من نه اهلِ حزب و مزب و ائتلاف و دستهام
نه به اين دكّان و آن دكّانتَرَك وابستهام
لُبِّ مطلب،با سلام و عرضِ كلّي معذرت
من فقط از مرگ بر هر چيز و هر كس خستهام
علي بداغي
سادهي ديرينهام! يادت بهخير!
آيتِ آيينهام! يادت بهخير!
بوي باروت است و موجِ انفجار
هيزلالِ سينهام! يادت بهخير!
علي بداغي
شعر يعني رعد و برقِ جانِ تو
زورقِ ذهنِ من و طوفانِ تو
شعر يعني رقصِ جفتي قوي خيس
بر لبِ درياچهي چشمان تو
علي بداغي
اخمهايت را كه درهم ميكني
رويِ روياهام را كمميكني
پس چرا تا سر به بالين مينهم
سر به روي گونهام خم ميكني؟
علي بداغي
كهنه زخمي در دلم در حالِ زا ست
ضجّههايش گِلّه حتّي از خدا ست
گفته بودي:”كمكم عادت ميكني.“
آخرِ خطّم،بگو عادت كجا ست؟
علي بداغي
رفتهاي يعني و من باوركنم؟
غنچهي ياد تو را پَرپَر كنم؟
تازه دارم ياد ميگيرم گُلم!
تا ابد خاكِ تو را بر سر كنم
علي بداغي
تا نگاههايم به راهت ماندني ست
برگْبرگِ انتظارم خواندني ست
اين بهقولِ ما دل و،بعضي،لگن
در خطرناكِ خدا هم راندني ست
علي بداغي
آمدم تا باز هم باوركنم
شعرِ چشمان تو را ازبركنم
گرچه ميكوبد جهان بر طبلِ جنگ
نانِ خشكِ عاشقي را تر كنم
علي بداغي
حسّي از ديوار شب سرميكشد
سايهوارم سوي بستر ميكشد
پلكها تا بوسه بر هم مينهند
از تنم پروانهاي پرميكشد
علي بداغي
گوش با ناليدنِ ني ميكنيم
اسبِ احساسات را هيميكنيم
سوتوكورِ سنگلاخِ عشق را
با همين تلواسهها طيميكنيم
علي بداغي
گريه يعني دل هنوز آواره است
غمْدچاري همچنان بيچاره است
گريه يعني بيعتِ دل با خدا
در جهاني كز درون صدپاره است
علي بداغي
در نگاهم بذرِ باران كِشت و رفت
خاطرم را در خماري هِشت و رفت
پردهي پايانيِ پرواز را
پردهها را پس زد و ... ننوشت و رفت
علي بداغي
آه! باران! پا بكوبان تا سحر
تا نميدانم كجاهايم ببر
تا مگر از روزگاري اينچنين
امشبي را هم بمانم بيخبر
علي بداغي
گر همه عالم برايت ميزند
چاله يا چاهي برايت ميكَند
جز اذانِ ”دوستتدارم!“ نگو
”هر كسي بر طينتِ خود ميتَنَد.“
علي بداغي
باز دنيا بوي باران ميدهد
بوي نرمكْريزِ «رحمان» ميدهد
باز آتشگاهِ قلبِ عاشقان
مژدهي گاثاي «انسان» ميدهد
علي بداغي
شعر يعني رستخيزِ واژهها
بااسارتدرستيزِ واژهها
شعر يعني عكسِ خونينِ زني
در غبارِ خاكْريزِ واژهها
علي بداغي
كاش دلهامان هميشه تنگ بود
با سكوتِ سنگها در جنگ بود
كاش در هر تورنمنتي غيرِ عشق
هر دو پاي دل بهكلّي لنگ بود
علي بداغي
چشمهايت چشمهي خورشيد نيست
دستهايت سايهسارِ بيد نيست
بي تو امّا زندگي چيزي بهجز
پرسه در پسكوچهي ترديد نيست
علي بداغي
تكسوارِ خنده از قعرِ غبار
مينشيند بر لبانِ انتظار
گوش كن! اينك اهوراييترين
انفجارِ ”دوستت دارم“: بهار!
علي بداغي
عيبِ كار از جعبهي تقسيم نيست
سيمِ سيّارِ دلِ ما سيم نيست
اين خدا،اينهم هزاران طولِ موج
ديشِ احساساتِ ما تنظيم نيست
علي بداغي
دل نميگويد كلوزآپش كنيم
در وَلو فينالكي كاپش كنيم
دست كم،گاهي،براي دلْخوشي
پشتِ جلدِ زندگي چاپش كنيم!
علي بداغي
هم دهانِ آب،آب افتاده بود
هم يگانِ موجها آماده بود
پيرمردي با عيالِ محترم
روي شيبِ ماسهها لمدادهبود
علي بداغي
كودكي بالا و پايين ميپريد
بچهموجي روي ساحل ميچريد
گوشِ موجي گنده را دريا كشيد
مادري از بوفه سوتي ميخريد
علي بداغي
هفتهاي مانده ست تا هشتاد و شش
دستمالي هم به چشمانت بكش
تا در اين دنياي باروياستيز
قلبِ احساست نيفتد از تپش
علي بداغي
يك دو روزي مانده تا هشتاد و شش
ضامنِ نارنجكِ دل را بكش
شك نكن! حالا! بسمالله! بزن!
قلبِ غمها را بينداز از تپش
علي بداغي
باز در آمدْشدِ ترديد رفت
در غبار ِ”دست و دل لرزيد“ رفت
تا بياييم و كمي باوركنيم
بادبانها را كشيد و عيد رفت
علي بداغي
”دوستت دارم“ حديثي ديگر است
عابرِ مظلومِِ چشمانِ تر است
هيچ ميفهمي چه ميگويم، گُلم؟
يا تو هم گوشِ دلت ديگر كر است؟
علي بداغي
بودنم تا بود باراني گذشت
در خيابانِ پريشاني گذشت
بي تو تنها رودِ روياهاي من
در مسيرِ تندِ ويراني گذشت
علي بداغي
اي هميشه عاشقِ آيينهفام
اي سخاوتمندِ عمري بي كلام
تا بداني دوستت دارم،فقط
ساده ميگويم: ”شگفتي!“ والسّلام
علي بداغي
در ”يكي بود ...“ي كه دُوْرِ باطل است
پاي حتّي گريه گاهي در گِل است
سخت حق داري بگويي بعد از اين
حال كردن با خدا هم مشكل است
علي بداغي
اي نگاهت آخرِ رنگينكمان
آيهاي از ”دوستت دارم!“ بخوان
روي موجِ خواب و رويا پخش كن
بيكلامي عاشقانه تا اذان
علي بداغي
شعر يعني يك سلامِ سادهات
طرّهي دردستِبادافتادهات
در ظلامِ لجّهي دلواپسي
لنجِ دستِ بيدريغ آمادهات
علي بداغي
در كُما بودم كه باران درگرفت
وصلتِ دل با دعايي سرگرفت
چشمهايم وا شد و ... چشمان تو ...
عشق،معنايي شگفتآور گرفت
علي بداغي
آب يعني آبيِ آوازِ تو
ﺫرّههاي زندگي در نازِ تو
ﻳاد كن از كشتيِ چشمانِ من
ﻧيستش جا غيرِ باراندازِ تو
علي بداغي
زورقِ زيباي تنهايي تويي
ﻫمسفر با روحِ رويايي تويي
رقصِ اعجابآورِ رنگينكمان
ﻫفتْپشتِ شورِ شيدايي تويي
علي بداغي
اي دلِ ناهمنوازِ مهرباز
زخم باش و زخمه زن بر مهر،باز
نيست آخر هيچ همچون مهر،ناز
جز نگاهِ نازنينِ مهرناز
علي بداغي
آه! مادر! با نگاهي دردمند
آمدي با ياسِ احساسي نژند
ميهمانِ خاصِّ خوانِ فاطمه ست
پيشِ پايت گر نشد حامد بلند
علي بداغي
ما كه بر هر كَده نقش تو كشيديم،چه شد؟
فقط از چشمهي چشم تو چشيديم،چه شد؟
ما كه تا آخر خط،صخرهي دلتنگي را
روي دوشِ دلِ كژْكاره كشيديم،چه شد؟
علي بداغي
زير و رو كرد جهان هر وجبِ جانِ مرا
شخم زد بيهمهكس چهرهي خندانِ مرا
منهدم كرد و هزاران تكه،بمبافكنِ درد
آخرين سنگرِ مستحكمِ ايمانِ مرا
علي بداغي
تا كه شاعر شدهام از غمِ نان آزادم
ساكنِ كوچهي بارانيِ بادآبادم
تا حسودان جِرِشان گيرد و جزغاله شوند
”هردم آيد غمي از نو به مباركبادم“
علي بداغي
كمي تا قسمتي ابري و گاهي نيمهباراني
تمامِ بودنم اين بود در اين عصرِ بحراني
جوابِ هر ”سلام“ و ”دوستت دارم“ چه بود الّا
تماشاي شياري تازه بر ديوارِ پيشاني؟
علي بداغي
هر روز خدا روز عشق است
آمدْشدِ دلفروزِ عشق است
ترديد نكن كه هرچه زيبا ست
- مانند تو! - دستدوزِ عشق است
علي بداغي
آتش زده چشمانِ تو در خرمنِ خوابم
بي حسِ حضورت كه خدايي ست خرابم
در پهنهي روياي در آغوشِ تو مردن
برصخرهبهسرخوردهتر از هرچه حبابم
علي بداغي
هم گرچه دلم دير زماني شده لبريز
هرگز نكنم دشنه براي دلِ كس تيز
شاعر كه شدي،معبرِ باراني و رويا
يعني تويي و پچپچِ پروانه و پاييز
علي بداغي
مجنونِ نهادي شدهام غرقِ نظاره
تا كي برسد چاوشِ ليلاي گزاره
ميناي نگاهم تهي و،وا كند اي كاش
ميناي دلم را نمِ بارانِ بهاره
علي بداغي
ﺳيماي تو سجّادهي هر جانوري نيست
ﻳاسِ نفَست سايهي هر رهگذري نيست
ﻣوّاجِ نگاه تو - بپرس از همه عالم -
ارزانيِ هر زورقِ زهتاببري نيست
علي بداغي
شيرينِ شگفتآور از پنجرهها بنگر
باران چه غريبانه ميبارد و من بر در
يك دست فرازِ چشم يك دست گلي پرپر
از پنجرهها بنگر شيرينِ شگفتآور
علي بداغي
سنگ سياهي ست دلت نازنين؟
باشد و بگشاي گره از جبين
هروله و بوسه و لبيكِ من
بر حجرالاسودِ قلبت ببين
علي بداغي
سرزده وارد شد و پيشم نشست
قهقهه سر داد و قُرُق را شكست
درخلأ باور و ناباوري
رشتهي تسبيحِ نگاهم گسست
علي بداغي
شعرترينْ شعر،تماشاي تو ست
شرشرِ شيرينِ قدمهاي تو ست
تنگهي طوفانيِ تنهاييام
صحنهي رَزمايشِ روياي تو ست
علي بداغي
آينهام،قلبِ غزلخوانِ تو ست
كوچهي بارانيِ چشمانِ تو ست
گاه كه دلْتنگِ خدا ميشوم
قبلهترين قبلهي من جانِ تو ست
علي بداغي
گر بشود خلقِ خدا دشمنم
سر به ستونوارِ جنون ميزنم
تا به شگفتي بكشم عشق را
يك تنه بر هر تنهات ميكَنم
علي بداغي
دل كه نگيرد و نگريد،گِل است
دُوْر و برِ آخورِ دنيا ول است
باورت ار نيست به خر خيره شو
هيچ مگر عرعر از او حاصل است؟
علي بداغي
شرطِ ادب نيست چرا گفت و چون
قلبِ غريبِ منِ غرقابِ خون
در به مگر روي غزل وا نكن
زخمهي عشق است و جوابش جنون
علي بداغي
دست به دامانِ رباعي شديم
تا كه مدالآور و ساعي شديم
موشكِ نان آمد و ... آژيرِ عشق ...
دير شد و ... قطعِنخاعي شديم
علي بداغي
دل به كه دادي كه بدهكار مانْد؟
با تنِ تبدارِ تو بيدار ماند؟
حيف از آن حسِّ اصيلي كه باز
منتظرِ رونقِ بازار ماند
علي بداغي
ﺑرگي و،من محوِ تماشاي تو
ﻳاسي و،باغِ نفَسم جاي تو
ﺗردِ نگاهت همهي هستيام
ﺍبري و،من عاشق دنياي تو
علي بداغي
آي نگاههاي تو پيغمبرم
سجده به چشمانِ ترت ميبرم
بر درِ دروازهي هر لحظهاي
چشم به راه تو و نيلوفرم
علي بداغي
چپ و راست هي لافِ دريا زديم
دَم از دل نبستن به دنيا زديم
به گوشِ فلك نعرهي ”ما“ زديم
به شليكِ نانْپارهاي جا زديم
علي بداغي
تو كشف و شهودِ منِ سادهاي
مرا با خدا آشتي دادهاي
تو آن قطرهْ آبي كه رويِ لبِ
حسينِ غريبِ دل افتادهاي
علي بداغي
سرِ عقل را گولْمالي كنيم
دلش را - نترسيم و - خالي كنيم
بيا باز دربندِ احساس را
پر از تخت و قليان و قالي كنيم
علي بداغي
بر پلههاي خانهتان پا ميگذارم
لب بر درِ پوسيده امّا ... ميگذارم
ابرِ تراكمناكِ عمري بيكسي را
با تندرِ نام تو تنها ميگذارم
علي بداغي
وقتي تمامِ لحظههايت بيقراري ست
بيمارِ دل از دكترِ دنيا فراري ست
با گريه در گهوارهي شعرش بخوابان
هر عابري بمبكگذاري انتحاري ست
علي بداغي
لب بر لبانِ خشكِ تبدارش نهادم
سر بر حريرِ قلبِ بيمارش نهادم
بر دستهاي بيقرارم بوسهاي زد
كآن را به روي خاكِ غمْبارش نهادم
علي بداغي
خوابم ربود امّا تو از خوابم ربودي
پرهاي پنهان در نگاهم را گشودي
از كهكشانهايي شگفتآور گذشتم
ديوانه! ديشب تا كجايم برده بودي؟
علي بداغي
گفتم به دلم:”شبيه شبها شدهاي.“ هيچ نگفت
”تنديسْتراشِ خواب و رويا شدهاي.“ هيچ نگفت
گفتم:”نكند“ - نمنم باران و ... - ”عجب! فهميدم!
در خيمهي خاطرات تنها شدهاي!“ هيچ نگفت
علي بداغي
تا مخلصِ اين خداي باحالم من ترسيدي؟
پشتِ همه را به خاك ميمالم من لرزيدي؟
حالا تو بزن طعنه كه:”جلّ الخالق! كف كردم!“
بيچاره! به قلبِ ساده ميبالم من فهميدي؟
علي بداغي
دل بر لبِ درياي خدا آورديم گر چه كه دير
بازيچهي امواجِ نگاهش كرديم خرد و خمير
آن هم شبِ ميلادِ شگفتآورِ عشق آخرِ عشق
الحقّ و الانصاف كجا برگرديم؟ سويِ كوير؟
علي بداغي
روزِ از باران بهظاهر بيخبر يعني پدر
بيقراريهاي درخلوتْگذر يعني پدر
بر تمامِ عاشقان فرخنده باد يعني چه باد؟
روزِ خنده با وَلو خونِ جگر يعني پدر
علي بداغي
گذشت آن سالهاي پرترانه
كه عاشق ميشد آدم،بيبهانه
تمامِ كوچهها دفترچهاي خيس
پر از پيكان و قلبِ كودكانه
خيابانها به يك جا ميرسيدند
به بيبنبستِ احساس و فسانه
نه زنجير و نه آژير و نه قفلي
تمامِ خانهها چون قهوهخانه
لبِ هر چينه و ايوان و بامي
كبوترْبچّهاي ميكرد لانه
نگاهِ مادران از جنسِ باران
پدرها،سبزهايي بيكرانه
سلامِ هر كسي بوي خدا داشت
و شعر از هر طرف ميزدجوانه
نه دعوايي سرِ دنيا و دين بود
نه نفريني به نامردِ زمانه
بيا باران و مهمانِ دلم شو
كشيده آتش از هر سو زبانه
بپاشان چكّه شعري روي قلبم
كه زخمي باز نگشايد دهانه
نگاهِ كودكم ميگويدم:”هيس!“
و تيري ميكند در من كمانه
كه او هم مثلِ من روزي بگويد:
”گذشت آن سالهاي پرترانه!“
علي بداغي
ﻣردم ز فراق و فارغي از حالم
ژوليدم و ريخت در هوايت بالم
ﮔهگاه ز دلِ گرفتهام يادي كن
اي نابترين ترانهي هر سالَم
ﻧامت كه به صحراي دلم ميبارد
ﺣسميكنم آلالهام امّا لالم
ﺳرماي نفسگيرِ دلم را درياب
ﻧگذار بخشكد آبيِ آمالم
ﺧوابم به خدا ز حالم آشفتهتر است
از حافظِ شيراز بپرس احوالم
ﻧقّارهنوازِ حرمِ چشمِ توام
ﻳك شب نفسي بيا به استقبالم
علي بداغي
ﺑرايم صدايت سبكباري است
ﻫمآغوش هر خواب و بيداري است
دلم را تو روشنترين آيهاي
اگر آسمان،تار و تكراري است
در امنِ دلت پر زنانِ هزار
ﺑهينْ باورِ ”دوستم داري“ است
در آغوشِ چشمت بخوابان مرا
از انديشههايم جنون جاري است
ﻏريبانه در خود فروريختم
ﻳواشم بزن زخمهها كاري است
علي بداغي
ﻣاهي و من محوِ تماشاي تو
ﻫوري و من هُرمِ نفَسهاي تو
راهي و من عابرِ تنهاي تو
ﻧسترﻧي سينهي من جاي تو
وهمي و من در پيِ معناي تو
ﺷﻌري و من شُرشُرِ شيواي تو
علي بداغي
ﻫمواره زلالِ چشمهساراني تو ﻣهتابيِ كوچهي هَزاراني تو
ﻳادآورِ نور و نغمه و نيلوفر ﻓوّارهي رنگينِ بهاراني تو
روياي رها در آسمانهايي دور ﺗنديسِ بلورِ بيقراراني تو
از هر نفَست ترانهاي ميرويد وسواسِ شكوهِ آبشاراني تو
در واژه نميگنجي و خود ميداني ﻧاگفتهتَرين قصّهي باراني تو
علي بداغي
آمدي و سنگ صبورم شدي ﻓرْوَهَرِ شادي و شورم شدي
زندگيام ظلمتِ يخبسته بود رقصِ شگفتآورِ نورم شدي
ابريِ قلبم سرِ باران نداشت ﺷرشرِ شريانِ شعورم شدي
داشتم از شبپره پُر ميشدم ﻳوسفِ زيباي ظهورم شدي
ﻫر نفسم شك به دري ميكشيد دبدبهي آتشِ طورم شدي
علي بداغي
ﺑﻪ چشمم چشمهي آب حياتي ﺣضور دايمِ حسِّ نجاتي
ﻫواي پرسه در رويا و باران ﻣدارِ امن و بازِ خاطراتي
زيُمنِ”كَلّميني يا حميرا“ ﻳقينِِ رَستن از هر كيش و ماتي
اگر گاهي دل از دنيا بگيرد رگم را بيدريغِ التفاتي
دلم تا با علي،زهرانورد است اگر كفر است ميگويم،صلاتي
علي بداغي
به پاسِ هر قطرهْ اشك و
تسلّاي دلِ انبوهِ بهماتمْبرخاستگانِ بيناموآوازه
در فِراقِ آن خَلوتْگُزينِ بيهمْطرازوآوازه
كه ابري بود و
بر باغِ احساساتِ ما باريد
باريد
باريد
...
تا شكوهِ شگفتِ شكوفهي عشق
در خشكْْْنشينِ چشمهسارانِ چشمهاي هميشهمشكوكمان
تَر گشت.
و دريغا!
دريغا دريغ!
مهربانْ بهارا كه بهمن بود!
و گداي دلگرفتهي پاييز
از درِ سبز و بيچفتوبستِ احساسش
چه دستِپُر
برگشت!
علي بداغي
بعضيها
به هيچ كس تعلّق ندارند و
به همه
مِثلِ بهمن.
بعضيها
به هيچ كس
تعلّقِ خاطر ندارند و
به همه
مثل بهمن.
بعضيها
بازتابِ
بغض و
بيقراريهاي غريبِ يك قوماند
خسته از غبارِ قرون
مثل بهمن.
بعضيها
من و تو را
كه بر سفرهي حقيرِ روزمرِگي
وِلو شدهايم
ازجاميكَنند و
پَر ميدهند و
كجاها كه نميبَرند!
مثل بهمن.
بعضي ها
چند صباحي
فقط چند صباحي
براي دلِ تنگِ ديگران و
جيبِ گشادِ خويش
ميخوانند و
نِميمانند
مثل خيليها.
و بعضيها
يك عمر
يك عمر آزگار
نجيبانه
براي دلِ پاكْ بيچِرامبتلاي خويش
ميخوانند و
ميمانند
مثل بهمن.
و سرانجام
اين كه
بعضيها
همين حالا
درست همين حالا
جسمشان از اين پايين و
روحشان از آن بالا
قلندرانه
در ما درمينگرند و
تسليت ميگويند
مثل بهمن
آ بهمن
آه! بهمن!
علي بداغي
بﻲتابترين معنيِ باران بودي
ﻫموارهغريبِ اين دياران بودي
ﻣخملتر از آهنگِ صدايت كه شنيد؟
ﻧجواگرِ بغضِ بيقراران بودي
علي بداغي
امشب چه غريبِ كوچهي من شدهام
تاريكترين معنيِ روشن شدهام
بر خاك نشسته زيرِ باراني تند
دلْتنگِ ترانههاي بهمن شدهام
علي بداغي
با وسوسه هاي اهرِمن دشمن شد
تا تَكاَبَراَختري چنين روشن شد
در سايهي آسمانيِ رستمِ عشق
بر رخشِ ترانه تاخت تا بهمن شد
علي بداغي
تا غولِ غريبِ قصّهها بر در زد
هر گوشهي شب ستارهاي بر سر زد
بهمن مَهِ مهرِ آذرْآباددلان
آدينهي بارانيِ آبان پر زد
علي بداغي
ز چشمانِ بهرام و تارا ببار
بر آلامِ سكّينه مرهم گذار
بشو - گَر به ما رخصتي مهر،داد -
دلم را ز بهمن به اسفند،يار
علي بداغي
خواندي و انگشتبهدندان شديم
عاشقِ بابونه و باران شديم
دلخوشيِ ما به صداي تو بود
باز،يتيم و ول و ويلان شديم
علي بداغي
تارَكِ تاراز،تَرَك خورده بود
كبك به اشكَفت پناهبردهبود
ابر،سراسيمه،فقط ميگريست
ايلِ بزرگي،به شبي،مُرده بود
علي بداغي
بغضِ غريبانهي گلها شكست
پشتِ سرِ فاجعه پلها شكست
ابر از البرز به تاراز رفت
پشتِ همه ساز و دهلها شكست
علي بداغي
خسته از اين دايرهي دلْگسل
دخمهي دنياي دروغ و دغل
خرد و خراب آمدهام روي خاك
تا بگشايي تو به رويم بغل
علي بداغي
آمد و پروانه زنو جان گرفت
كوچهي گُل ها سروسامان گرفت
پنجرهي ابريِ دل را گشود
تا همه جا بوي بهاران گرفت
علي بداغي
تا مگر گُل بدهد بوتهي خار
پاره ابري شد و نگرفت قرار
پس،به سنگش ننويسيد،مگر:
”ايلِ بابونه و باران و بهار“
علي بداغي
- من از بيغوله مي آيم،و خسته - مُ زِ دارا بِه سا يَك دي نِشَسته
- من از اشك و نگاه هاي مچاله - مُ زِ مالا كِل و اَيلاقِ گالِه
- من از قلبِ غروبِ غربت و درد - مُ زِ هُمساگَري باوينه و بَرد
- من از آن سوي ديوارِ تنفر - مُ زِ بالِ اَو و بارونِ شُرشُر
- من از عقل و سلام از روي عادت - مُ زِ پُي ليوِه بيدِن تا قيامَت
- من از خاكسترِ احساس و،هِن هِن - مُ زِ انگِشتِ سُحْرِ سينه بَهمِن
- من از ... - بِلْ وا اَمون،دارِن زَنِن ساز اِبو هَم باز وُرْگَردي بِه تاراز
علي بداغي
ﺣونهخراوِ غَمِه و،بي كَسِه ﻣرْ دِلِمون بَرْدِه؟ خُدا! دي بَسِه
اوْرُيي بَرْدَم اِرِه مَرْ دِل چِنِه دسْت به خِفْتِسْ هَمه دَم غَم بِنِه
ﻣرْدِه سَرِ مُرْدِه و،غَم،بارِ غَم دنْگْ دِراوُرْدِه وابامون سِتَم
دي نَتَرِه دِل كُنِه هِي دي وُلا ﻳا كه بُكُشْ يا كه بُگُشْ زي وُلا
علي بداغي
كي تَرِه
دَرْدُمه چارِه كُنِه؟
دَرْدِت بِه سَرُم!
بيَو و
اَرْ اِبووِه
اَمْشَوِ تَكْ
دِلِ بيطاقَتُمِه
زِ دِرازِ دَرِه دُنْيا
بِگُدَرْن و
بِه خَوِ خُتْ
بوَرُمْ.
تُونِه او تُرْنِه سَفيدِ هَمِهْ دايَل
وُ خُدايي كِه پِرسْتي
نَگُ بازَم
نَتَرُمْ.
خينجيَرُم.
علي بداغي
تَپْتَپو عشقه بُگُ
دي نَيا وُركَنِه ري بُرْگِه پُلُفْنيده دِلُم.
تپ و تيلونه غَمِت
كَندِنه جورِ چه ريم و
اِكَشِن لا گَر و بَردا و
وَنِنْ لَم
زِ سَرِ كونِه و دِر
مِنْ نِهِلُم.
وُ گِمونُم
نَكُنِن
- اَر يُ مُنُم -
تا نَكُنِن لاشُمه دالا شِرودال ايچُ
وِلُم
علي بداغي
بُگُ بَنْگ بوَنِن اي مال و او مال
كه نا كوگونِ تارازِ گِرِه دال
چه وا بارِتكُنُم؟ اي نازَمونه!
كه كوگانِه كشي،مُرغانِه دي بال
علي بداغي
بُگُ آستارهها سي كي دِراهِن؟
اِخُن تا كِي نِشينِن رَهْنِه پاهِن؟
بُگُ كي وَنْدِه چَو بازمِ به زَرْدِه
كه ايلِ بختياري خُن بياهِن؟
علي بداغي
دِرَحْدِ بالِ چَشمِه وَهْرِلاسِسْت
گُلِ باوينِه زِي وا تيگ و تاسِسْت
رووا پِهْرِسْت و پانِه نا وِ نا كَوْگ
وُ حَرسا مِن تيا آستارِه ماسِسْت
علي بداغي
گُلا سُحْر و گُلا باوينه دِرْ وين
نَيَشْنين قَهْقَها كَوگ و خُسَم نين
سَرِ رَهْ بادِنِه وا يَك گِرِهْن و ...
زِ زوني وَسْتِن و مِنْ ري خُسون زين
علي بداغي
سَرُم هِي دَنْگ دِرْورْده زَمونه
كِتاوِ بَخْتُمه دِرْدِه زَمونه
شلالُم كِرده و ... تا هَمْ وُرِستام
زِ نو بيكَسْكُشُمْكِرده زَمونه
علي بداغي
نَكُ وا سُحْرِ سينُم سَرگِروني
نَزِن شَوخي به اُرْدي مِهرَووني
اَرَم خُي تَشْ بِني وُرْ حونِمونُم
بِنِه،امّا،نِشون وا اي نِشوني
علي بداغي
تيُم تا ويرُمِه مَنْديرِ مالِه
زَنِه بُنْگِ خدا و خين اِپالِه
بُكُ هُفْ باراِله وُرْ سازِ اَوْ را
دِلُمْ تيل و،غَريوي جورِ دالِه
علي بداغي
تياتْ اَنْگِشْت و دينِشْتِسْ قَرارُم
غَمِتْ چي چاله و هيوهس بُهارُم
زِ دينُم دَست نيوُرْدارِه يادِت
خدا نَم تا نَكِردِه تَحْلِ خوارُم
علي بداغي
زُسُ كه يادُمِه،دل تيبِهرَهْته
بُهونِه بيدِنِس،ري جورِ مَهْتِه
مَزارُم بَنْدِن و،دونُم هَني دل
سَرِ پُلِ صَراطِ”ها“ وُ ”نه“ تِه
علي بداغي
اَذونِه گُهدِن و وَخْتِ نِمازِه
دِلُم جورِ بهيگِ بيجِهازِه
بُكو چو وُرْ دُهُل تا چي كَموتَر
مِنِ خاك و خُل و خين،خو بوازِه
علي بداغي
چُنُ ديلَقْ ورارِه دِلْ شَو و رو
كه چارهْسْ نيكُنِه چِلْ تا اَوِ رو
بِه جورِ دايَلِ كُرْمُرْدِه هَر شَوْ
زِ خَوْ وُرْپِهْرِه وا كيكِشْت و رو رو
علي بداغي
هَني مِنْ حَرْس و حينِ تيرِتُم مُ
اِنُمْ تي وُرْ يَك و واويرِتُم مُ
دِرَحْدِ پا مَزارُم تا گُدَردي
همه بَلْگاس اِگُنْ مَنْديرِتُم مُ
علي بداغي
بُهارُم،آسْتارُم،هرچهدارُم
بيَوْ مِنْ جِنْگِ اَفْتَوْ واديارم
بُگُشْ بالاتِه و چي باد و بارون
بِنِه پا وُرْ گِلا حُشْكِ مَزارُم
علي بداغي
دَمِ تاريكي و مِنْ باد و بارون
پاهام وُرْ مِنْ گِل و كيفُمْ مُلِ شون
نَه رَهْ پيش و نَه رَهْ پَس مِنْ شُل و گِل
هَنْي مَنْديرِ دامُم با يه قَلْ نون
علي بداغي
لَوامْ تونادِه و لاشُم پُرِ تَوْ
اُوي بالا سَرُم با پالِه و گُهْد:
”وُري دا!“ بُلْگِرِهْم و ... هم زُنو خَوْ
علي بداغي
بِنَرْ اي زِنْدِهيي بيداوُبَوْنِه
چِه طَوْ ري چاله غَمْ ايمانِه تَوْنِه
خُدا گُهْدِه كِه هَرْ كي عاشق اُبو
زِ تَهْدِه تا به تِي خُس وِلْ بِدَوْنِه؟
علي بداغي
بُگُ اَر خُن دِلُم وا يَك دِرارِن
سَرِ بَلْگا سَفيدِس پا ورارِن
به اي پَرْچَلچَرا وُ گينِشينا
بُگُ اي ايلُ بِنْكُل بيقَرارِن
علي بداغي
دلي! دَردِت چِنِه؟ سي كي زَني زال؟
هُ پيرارِت،هُ پارِت،يَم خُ اَمْسال
دِلي! رَحمِت به ختْ بو،بِسْمِلا كن
جُل و بَندانِه جَم كِرْدِن همه مال
علي بداغي
دِلُم هَم دي كُنِه،هَم خوا غُرُمْنه
گِمونُم خوا كَهو رويينِه رُمْنِه
مُ نَوْنُم اِرثِ كينه زِس خُ دُنيا
كه زَحْماسِه شَو و رو هِي اِچُمْنه
علي بداغي
ذَليلِ حارِ مِرْزِنْگ و مياتُمْ
به هر جا ري بِجَرْني وانياتُمْ
زِ هَمْ سُ كه زِ مار اُبيدُم،آ غَمْ
به دينُمْ وَسْت و گُهْد:”مَمْ تاتهزاتُم“
علي بداغي
دِلُمْ چي چالِ چوله چَوْل و چوله
نِسارِ سُحْرِ سينُمْ سَرْد و سوله
بِه لامِرْدونِ جونُمْ،آغَمِتْ خان
چَپُقْ وا گُرْ لَو و بِرْنَوْ بِهكوله
علي بداغي
دِلُمْ جورِ دِلِ هِيمُفْتِلاتِه
كِه هَر سا كُهگِرِهْدي،وانياتِه
پَريوِسْشُنْده خُس بي ساز اِبازه
تُو دي ساز سيس نَزَن تُونه او خُداتِه
علي بداغي
دِلُم ري دارِ دُنْيا چي غَلا بي
كه بَنْگِسْ جورِ رَنْگِسْ هِي عَزا بي
وُ اي ديلَقْگِرِهْدِه،كَسْو و كارِس
فِقَدْ تَپتَپگُرو سَكْ وا خُدا بي
علي بداغي
دِلُمْ،هَر جا اِرِه،غَم وانياسِه
يه پالِه حَرْس و حينْ بالِ تياسِه
پَ مَرْ تَپْتَپْگُروسَكْ وام اِبازه
پَريوِسْشُنْده اي بَخْتِ چَواسِه؟
علي بداغي
ﺑليطا و كُنارا تيبهرَهْتِن
ﻫني مَنْديرِ او ري جورِ مَهْتِن
ﻣگُ وابا گُل و مالا نيايي
ﻧيَشْنِن،تيرَهِ شال و كُلَهْتِن
علي بداغي
سِتينُم بيد و تِينا هُمْدُرُنْگُمْ
دِلُمْ ليز اِگِرِهْد تا كِرد بُنْگُمْ
چه گُهْدُمْ مَرْ بهغِيرا ”خُتْ خُدامي!“
كه رَهْد و تَشْ نها وُرْ حونه دُنْگُمْ؟
علي بداغي
كي گُهدِه كِه وا زِ يَك جِدا بويم
بي مالِ غَريوِ غَم بَلا بويم
وا اي شَوِ شَه خدا خُشِس يا
ديلَق بِگِريم و مُفتِلا بويم؟
علي بداغي
تيرهته تيام چي اَوِ رو
دِل نيگِرِه جا خُ بِتْ بِنِه بو
تَش وَندِه بِه جونُم اي جِدايي
بَلْكُم مِنِ خَوْ بِوينُمِت خو
علي بداغي
گَرْدو! كِه بُتُل بِه گيت اِبازِه
زونِت سَرِ عاشِقا دِرازِه
اَر تُحْمِ بُووتي،بيَو لَمْ
تا ... - حيفْ كِه نيدِه دِل اَجازِه!
علي بداغي
هَرْ دَمْ دِلُمِه يه جا كُني پِرْد
ري تَشْ ني و هِي وُرِسْته بو تِرْد
دُنيا! چه زِ جونِ دِلْ اِجوري؟
مَرْ بَهْرِته خَرْده آخه؟ نامِرد!
علي بداغي
شَو اونِه گُدَرْده وُ نَويدي
ديرينه زِ ري مُ پَسنَزيدي
دي مالْكَنونه آستارُم
كِي خُي بِدِرُي؟ خدا! پَ كِي دي؟
علي بداغي
آ ليوه كَلو! - توبَه! - خُدا هَم زِت اِتَرسه
ها! با خُتُم آ دل! كه نَصيوُم زِ تو حَرسه
ديلَق بِگِري! تَش زِ مَزارِت بِگِره بال!
شَر زِت تُكه و هي شَو و رو جونُم اِلَرسه
علي بداغي
بَرْقِ تيات،تَشْ بِه بُهونُمْ نِها
تَشْ بِه بُهونُم نَه،به جونُم نِها
صَرْقِهسَرِ چي تُو گُلي،روزِگار
خَرْمِنِ خوارينِه بِه شونُم نِها
علي بداغي
كاش بيا مال و بِمَهْنِه كِلُم
بار وَنِه بالِ گُدارِ دِلُم
تا يه كِرَت دي بكُنُم جَمجلي
اَر چه اِدونُم كُنه بازَم وِلُم
علي بداغي
شَر زِ دلُم بال اِگِره روز و شَو
نيله بِره لَم زِ گليم قيت و اَو
نَشته زِهِشْت سي خُم و خُس آ وِلَو
آ! بِنيَر! زِي به در و نا به دَو
علي بداغي
هَم بُكُ با مَشكِ دِلِه تا تَري
وا كَلَكِ جونِته ري اَوْ بَري
مالِ گُلْ اونِه اِرَسه بالِ رو
جونِ خُتِ! اَنكه اِخُي دي نَري!
علي بداغي
خُم بُكُني پَنْدَو و زِس دَر نَري
ليز ندارُم زِ وَرِرت،زي تَري!
زِل نَزِه وُم! اِرْثِ بووته اِخُي؟
با خُتُم آ ليوه دلي! مَر كَري؟
علي بداغي
تا نَتِليشِسْتِه دلُم،ها بده
بالِ تَشِ سُحرِ دلِت جا بِده
تا نَغُرُمْنيده به جونُم غَمِت
دَرْدِته چيدُم! ديه پيدا بِدِه
علي بداغي
خُندِنِ بَهمِن همه نِه ليوه كِرد
چاله دِلا سَردِنِه پُر هيوه كِرد
هَر كي اوي پُر كُنه جا ﺑﻬﻤﻨه
ايلِنِه بَنگِس پُرِ دِلْشيوه كِرد
علي بداغي
كي تَرِه باوَر كُنه اي رَهدِنه
خاك بِريزي به گِلي ﺑﻬﻤﻨﻪ
چينُ مَهي كِي يه وُلا دي به مال ...؟
حونه غَريوينه خُدا ورْكَنه
علي بداغي
يُ چِه كِرْديلَقيِه به اُستُخونُم
كِه نه هِهْلِه جاگِرُم نه دِه اَمونُم
زيرِ اَنْگِشْتِ دلُم يُ يادِ كينِه؟
چي بَليطي كه پُكِه آخِر بِه جونُم
علي بداغي
اِي دِلِي! آلِشْتييِي! آلي بَرات!
جونِ مَرگ اُووي و كُهميري زَنات!
خُم بِري دي وُرنَگَرْدي اي كِرَت!
دِينِ اي دُنيام و او دُنيا به نات!
علي بداغي
گيز و گيزالُم نَكِردي؟ كِرديه
دَنگ وابام درنَوِردي؟ ورديه
جِلت و بَلگا دل خُداخوكِردُمه
مِن دَر و هُمْسا نَدِردي؟ درديه
علي بداغي
يا بِزَن واكِل و تا جَلْده جِلَو جونه بِگِر
يا زِ دَستا چُنُ بيمُروَتِ غَم چونه بِگِر
تَلْ خداكو هَم اَيَر بي،وُلا وِي وا دُنْگ
تا نَرُهْمِسْتِه دلُم دي وَرِ بارونه بِگِر
علي بداغي
دَنْگ دِرْورْديِه دُنْيا هَمِه صُحْو و هَمِه شُم؟
هَمِه دَمْ گُرْزِه دِرارْي و كُنْي هِي گِر و جُمْ
تُفْ بِه شِلْگِتْ! كِه نَه هُمْسا سَرِتْ ايْبو نَه حُوال
صَور اُوي،اَنْدي اِرْيدُم بِه سَرِتْ،كولِه حَرُمْ!
علي بداغي
زُسُ كه سَر دِرورْدُم زِ مِِنِ مالِ غَمِت
هِي شِرَقْنيده به جونُم تَش و بَرقِ سِتَمِت
گُهدي:”بالا بِنِشين آ گُلِ مَيلِس خُته تَك“
خِيرِ بالاته چه ديدُم كه بِوينُم زِ لَمِت؟
علي بداغي
تِينايي تِينا خدا خُس دونه چه ليشه
چُنُ كه زَهله خُسَم زِ يَك خا تِليشه
تِينايي چُنُ خدا خُس دونه چه تَحْلِه
چي كه غِيرا خُس خُ هيشكينه چينُو نَهلِه
مَنْدُمه تِينا هَني جورِ پار و پيرار
جورِ باندهاي كه خَرْدِهبو تيرْكَووندار
مَنْدُمه وُرجا چي پيرا زونيبُريده
گُرگِ گُسْنِهاي ز مالا بالا رَسيده
مَلْكِميت وِ نيا و مَمْ وادينداس اِشَهْلُم
ري كَنِنْ اَوْرا سياه سي شَوگارِ تَحْلُم
علي بداغي
تا بينُمِت هَر سا،جونُم ايا بالا بِنيَر به حَرسام
تَش وُم نَوَن هَر شَو،مِنْ مالْ نَوَن هِي چَو،دَنگ مَدِرار وام
خُم يام دَرِ حَوْشِت،يوفتُم سَرِ كَوْشِت،سير بِگِريوُم
ري وُرْنَگَرني وُم،خُم مَندُمه وا خُم،اي چُ غَريوُم
يه گُلْ مِنِ دَستُم،ز بو گُلِت مَستُم،رُم سَرِ چينِه
جار اِزَنُم هُي مال،خينُمِه كِرد پامال،آخِه يُ كينِه
جار ازَنُم مَردُم،بدين دمِ بَردُم،تا گُل بِوينِه
بَلكُم بيا وا هوش،خينِس بيا وا جوش،يا تِيم نِشينِه
چُنُ گُلِ بوكِردُم،بَنگوبُوو كِردُم،كِه نا نَدارُم
دِلُمه ز يَك دِردُم،سي ريگُشون وِردُم،بيُو وا ديارُم
خَوَر بِه مال پيچِست،دِلُم ز جا فيچِست،هَم نا وِجِستِه
دُهُل زَنِن وا ساز،بِه زَردِه و تاراز،اَفتَو دَهرِستِه
بِلْكِه بُرين سي گُل،نِشُنْدِنُم ري چُل،دِلُمه بِرشتِن
هَم سُ كه فِرمون دا،هَمِه نِه خدا جون دا،مُنه زِ چِه شِشْتِن
بَخْتِ مُ اين وا خَو،بِپيشْكِنين ريسْ اَو،بَلكُم وُرِستا
اي تَپْتَپو مَسْتِه،كِه ري دِلُم وَسْتِه،گِرِه ورِس دا
علي بداغي
اي گُلُ كينه چينُ اِبازه وا ساز گُلَي
كه زيدِنه زِل به يَك زَرده و تاراز گُلَي
اي گُلُ كينه ولا كه دِل سي كَس نَشْت گُلَي
ز مَشْسِلِيمون بِگِر تا سَرِ مُنْگَشْت گُلَي
اي گُلُ كينه كه تَش وَنْده به لالي گُلَي
به مالِمير و همه مالا زوالي گُلَي
اي گُلُ كينه كه دي جورِس نياهه گُلَي
كه تَش نهاده به هر كُيه كه سياهه گُلَي
اي گُلُ كينه گِليس چي كَوگِ مَسْته گُلَي
غِيرا به آستاره و مَه دِل نَبَسته گُلَي
اي گُلُ كينه صِداس مَخمَلِ سُهْره گُلَي
كه اَر بِدَهْرِه،كِمَرِ ايل اِبُهْرِه گُلَي
اي گُلُ كينه دِلانه پُي بِرِشْته گُلَي
زِ مالْكَنون تا بَهيگ جا خُنه هِشْته گُلَي
علي بداغي
مه وِي دياري،ز آسِماري،كِل زَنِن آستارهها
خُن بال دِرارِن،تا خدا رِن،بَچيَل و گَهوارهها
مِينا سَرِ شون،وين وِ مِيدون،دُرْگَلِ جورِ پِري
چوقا به وَر،كُلَه به سَر،كُرْگَل كُنِن ليوهگَري
گُلْ مِنْجُقاسون،بازه واسون،گُر گِرِهْده حونه شَو
هَفْلَنگ و چالَنگ،ايزَنِن بَنگ،اِي گُلَي زي چُ نَرَو
وِيدِن به ديدِن،گُرگ و پازِن،ري بلندي پُشتِ مال
كَوگ و كَموتَر،با تيا تَر،ري اِورگَرْنِن ز چال
مِل گُرگ به چاله،يُ چِه ماله،اي گُلُ جورِ چِنه
كه خا به شادي،اي وُلا دي،تَش به حونه غَم بِنه
اَمشَو ز بالا،دي بُگُ ها و بيَو لَم تا تَري
چي بَختياري،دي نياري،دِل زِ گُل نازُكتري
علي بداغي
يادِ خُمون و مَشسِلِيمون به خير!
شيتِ دَمِ صُحْو و خُروسخون به خير!
دُحْدَرِ بيدا و كُرِ بيبوو
او مَتَلا خيفِ بَگيجون به خير!
سَركَن،دُلو بچهبَر،تَپتَپو
چِنَوي،اَلازنگي و جِندون به خير!
روز و دَرا وازِ همه حونِهها
مُرغ و خُروسا وِل و وِيلون به خير!
تَهْدِه و تَلوارِه و دول و دَبيت
تِگِلِه و تاپو،لُپُك و پون به خير!
فِرِيمِز و مَنقل و لَمپا و لِيت
تَخْد و چِرا توري و اِيوون به خير!
تُوسي،مَجمِه،مُچِه،تير و لِگِن
پا تَوِه خَردِنْ يه پَتيرْ نون به خير!
پوزْ نِهادِنْ به حُبانه اَوي
به ري سهپايه مِن دالون به خير!
تيشْتَر و بيگ و بُزِ زَنگُلبهنا
وَشوَش و هَفْبَنْدْ لَقُمي شون به خير!
بَهدِه،گووَر،پارينه،هُولي،قُدو
گا دَدِه ماهبَس،پِلِ رَحمون به خير!
بيچبيچبيچبيچِ دَ گُلمَهرِجون
كا قاسُم و غُلغُلِ قِيلون به خير!
پِهْرِسْتِنِ جيجِهخُروسا وِ يَك
ري بارْني و واروك و اَو دون به خير!
فِرفِره و فيقَك و فِرتِنگِلِه
جِستِن و چَپ كِردِنِ گالون به خير!
رُهدِن و اَوپاشيِ حَوش و،حَصير
وَندِن و،چايي و پَسينون به خير!
تيتِن و كيكِشت و يَه دِندِه زُنو
قِرقِرِشاه وا سَرِ قَندون به خير!
وِرْوِر و نونبازي و هَردوشكِلِه
زيرِ كُنارا و سِپِستون به خير!
پيتوِرِوِرْدِنْ مِنِ خاك و خُلا
حَرگَلِ بيشَهْلِه و پالون به خير!
پَشْقِه مِنِ باقِلِه،ري باقْلَوا
كَشْك و قَرا،اَردِه و سيلون به خير!
بَمبُو و كَلْ خَريجه و مارْجَواد
نَنِهولي و دايَلِ خوشزون به خير!
جورِ چه ري كَندِنِ دالو دِلَف
هَم سُو كِه هُمساس اِنِها جون به خير!
هُلو،كِچي،تاتِه،بُتي،خُرزِمار
پَشْخ و پِرَه تا بِرِه ناقون به خير!
هُمساگَري اَرمِني و مُسَلمون
نُمرِهچِل و مَزارا نَفْتون به خير!
بَنگِلِه و لِين و بُهون و كِپَر
جِنگِ تَوِستون و شَوادون به خير!
شَو،تُكِ تو مِن لِگِن و گوشِه مَوْج
با تُكِ تي زينگَل عليخون به خير!
قُرُمتراق و تَشوبَرق،شَو سياه
گُمبِه تِرِرْگ،هوفهوفِ نَوْدون به خير!
چِزْچِزِ بارون سَرِ ليلِه پُخار
كَركَرِ باروني و بارون به خير!
تِنْگِلِه و تَهْمِرِه و تُرْگِلو
مِن كُلَه و كِلور و كَهْدون به خير!
تِنْگِلِهوُركَندِنِ ري حونِهها
تا دَ پريجون نَنِه دِشمون به خير!
ادامه در پايين
تَوْچِري و تولِه و اَوْتَماته
قَنْبيرِه و رِه - گُل به ريتون! - به خير!
كال و گُلوله،شَق و سَرتير و تير
جورِ چِه ناچْكالي همايون به خير!
نادِنِ اَنگُسْتْ دَمِ ليلِه گِيس
بو عَلَف و نَفْت و تِلِيدون به خير!
دُرْگَلِ تِنْگ و لَرِ آلُفْطَلي
دَلِهدَراما دَ كَتايون به خير!
بانْگاهها و خَرْگَلِ مَنديرِ بار
تَماتِه تِلنيدِه،باذِنْجون به خير!
بازارْ كِپَريا و غارنيدِنِ
غارَتي،خونيار و شَعْوون به خير!
بازارِ شهرداري و عامْ مَصمَلي
چَپُق دَ خاتي،لِفِ قُربون به خير!
ماشينِ باقسامي،نَفتي،يَخي
سال كُلُيينِه وا بُهارون به خير!
سيزدَهوِدَر و،دَورِ يَك نِشَسْتِن
زِ سَرِ تو تا سَرْ هَفْشِيدون به خير!
حَليما رِجَو،هِندونِهها كا غَفور
علينِظَر و قُپي و تافتون به خير!
ريبهري دادگاه،اَلياس سِويلو
پِپسي و بو كَواب و رِيحون به خير!
كَشْكِلا شيرازيا كاظُم كَلو
”كي كُنِه اي دَرْدِنِه دَرْمون؟“ به خير!
گاري و رِنْگ و بُلبُلِنْگ و كَوون
شانسي و وِسْكوتا رَمِضون به خير!
َسْمالا هَفْرَنگِ گَگوم سِيْد علي
فِشَنْگي و جوتي و كارتون به خير!
رَهدِنِ با سيزِن و سَرتاسَري
وادِلَكِ تيرِ تَوِستون به خير!
وَستِنِ موسي زِ سَرِ مُسْتِراو
هَم سُو كِه بُوس رَهبي هَلاگون به خير!
روزِ ملاقات،رِجَوي گُهدِنِ
زَنگَلِ مِيناوِسرِشون به خير!
مِن كِل و گالِه دِدويَل،رَهدِنِ
عِيدي و ماهپاره به دُرقون به خير!
عِيد و شيريني و صَندليا ارج
وِيدِنِ مهمون سَرِ مهمون به خير!
پوست شيريني و شكلات و آدامس
دُوْگُل و زِيدن به سرِ رون به خير!
سينِما ديانا و ستارهآوي
سَنگام و رينگو،گنجِ قارون به خير!
صندليا شِرودال يهتُومني
پونزَهريالي،لُوژ و بالكون به خير!
دردِدلِ شاهپري و شُرْگِلا
كي جِغِلِه نيبَرِه فِرمون به خير!
دَ ماهيجون،حسِنآقا،سَرِ پير
جِنْدْگِر،اَوْرِشُمْكار،اَفلاطون به خير!
آخِرِ ماهها سَرِ شَوْ تا سَوَق
شيتَكِ ناطوريِ حِيرون به خير!
سَرمَچِد و بَچيَل و مِسْتِر اِشميت
جيكاكبازي نهسِيسِليمون به خير!
بَكْپِي و اَبْسِنْتي و آف و فِنِشْت
دُيْدُر و نِرْس و گِيت و سالون به خير!
اَلَخْتُر و قُطور و هَفْسَنگ و قاو
زو زِ دُوراه تا دَرِهخِرسون به خير!
كِفْتِ كَميلَن،هَپِرون وِردِنِ
سيَل و نِشوندادِنِ دِندون به خير!
ادامه در پايين
تيتِنَو و تيلِه بَق و كِرزِلِنگ
تِمْبي و اَوْمِلَح و سَيْشون به خير!
مَمَلْ مُفو،پَنْجَلي پَرْچَل،مَلو
كَنيزْ كَلو،گُرْگَلي گاپون به خير!
گوشي و بِنْگِشْتي و موسي و غُرْرْرْ...
مِنْگو و مُنگَشْتي و بِيرون به خير!
مَچِد و مَشْ موسي و كُر نافِرِنگ
كِلِسيا زادور و زِمِستون به خير1
اِسي و اِسكندر و زال و جُلي
حجيآقا و مِهَد و سُلْطون به خير!
خاور و رَوضِهس،چُكِهها فِلفِلي
لِقلِقِهها خِيوَر و خاتون به خير!
جوجه،عَوَضزاده،رِجَوْ پاپَتي
عباسْ بيني و دِشنُماسون به خير!
اَكبَري و اَفتَوِه،فالْحافظي
گُنْگِه و ديزديز و فِرِيدون به خير!
خَلِه وُ خُروشْچف و خُداپُشْتِبُرْج
هِندِلِ ماشين و تِليفون به خير!
گاراژِ مُستُوفي و شهنياني
ايسگاه بُزگَل،پِهتا توبزون به خير!
كارا پُي حَرضَت عباسي اوس بِزيك
پيشِ كِه وابوهِه مُسَلمون به خير!
چاهْنَفتي،حُسين جيَري،گُلكُچير
جورِ چِه دَونيدِنِ مِرْدون به خير!
حَجَلي به حَج نَرَهْدِه و مَش قِزي
كه تيس نَوَست بي به خُراسون به خير!
چو كُلُپِرق كِردِنِ آغُلمَلي
به مَحمِهخون جا خِيلي مَدمون به خير!
دام و بِووم كِردِنِ بينازلو
هَر كُيه و هَر سا كه ديمون به خير!
اِلهي خير نَبيني باد و بارون
كه بَهرامهِ بُردي به كارون به خير!
صُحْوْ ساعتِ شيش مِنِ رَهْ مَدِرْسِه
كِلي - فِرِيزِر،تِلِويزيون به خير!
اَرشَدي و مُرادي و رستمپور
قُنْدُرهها خُزايي به سَلمون به خير!
اَلقاس،لَجميري،نبات،ريكاردو
زَميني و رِجِه و ساكسيفون به خير!
عَبدُل و بهرام و خراجي و گُل
جمالي و” بَختِ دام!“ و مِيدون به خير!
دَم به كِرَت هِي دُونُوكاُويدِنِ
شَهري و ايرِج وِ خياوون به خير!
لِرْتْ مِنِ باغْمِلي و دَورِ مِيدون
اِمپي و پاسِوون و باتون به خير!
وُرْ دَرِ اِقبالْ پَسينا جَرِ
عامْ عباس و بَچيَلِ شِيطون به خير!
شيرعليمِردون و تُفَنگِ پوزپُر
دُحْدَر لَچَكْريالي،گُليجون به خير!
عاشقْ وُبيدِن و وِلْمَعطَلي
رَسيدِنِ كارد وِ اُستخون به خير!
وِي به خَوُم دام و اِكِرد گاگِريو
”يادِ خُم و او هَمِه بارون به خير!“
دَفْدَرِ دِرْوِهْم و - سي كي؟ - نِوِشْتُم:
يادِ خُمون و مَشسِلِيمون به خير!
علي بداغي
گلي ميگفت بلبل را به صد ناز
چه حاصل زين همه پرواز و آواز
سحرگه مرغكان در خوابِ نازند
تو ميآيي به گِردِ من به پرواز
همه شب را به يادِ من سرآري
سپيده نازَده، آيي دگر باز
ندانم در پسِ اين پردهي شور
كدامين راز ميخواند به صد ساز
به حيرت ماندهام اي باوفا يار!
چهات با من چنين گردانده دمساز؟
تو را سوگند اي شوريدهي عشق
به من بنماي رمزِ مهرِ خود باز
بگفتا بلبل اي محبوبِ نازم!
غمين گردي اگر پرده كنم باز
بگفتش گل كه از حيرت غمينم
اگر شادم تو خواهي، پرده انداز
چو بشنيد اين سخن را بلبل از گل
به پرواز آمده با شوق و آواز
به گِردِ يار گشت و خواند تا شد
ز جسمِ مرغ، مرغِ جان، به پرواز
نهاد آخر سر پر شور و سودا
به پاي آن گلِ سر تا به پا ناز
به ناله گل در آمد ژاله افشان
كه اي كاشَت نميپرسيدمي راز
به پايم بر سر تو، سرفكنده
تو افتاده به پاي من، سرافراز
نسيمي آمد و در گوشِ گل گفت
نيايد جان به گريه سوي او باز
تو بايد اي گلِ رعنا و زيبا!
چنين انجام ميخواندي ز آغاز
گلش گفتا كه اي بادِ سحرگه
تو را سوگند بر اين عشق و اين راز
مرا زين اوج زيبايي و خوبي
فرودآور، كنارِ يارم انداز
كه او با عشق پر صدق و صفايش
به من بنمود راه زندگي باز
برايم زندگي مرگ است بي او
ز بااونيستگشتن، يابمش باز
ز سوزِ سينهي گل ميتراويد
سرشكِ ژالهها بر روي انباز
نسيمش نابهدلخواه ساقه بشكست
بيفكندش كنارِ يار و همراز
فروافتاد در آغوشِ يارش
وفاداري ببين و مهر و اعجاز
نسيم، اندوهگين و غرقِ حيرت
ز عشقي اين چنين درخوردِ اعزاز
درونِ باغ ميپيچيد و ميگفت
كه اين است عشق، پايانش سرآغاز
علي بداغي
يافتنِ نامِ تو در واژگانِ يك فرهنگ؟
چه ياوه پنداري!
سنگينيِ معناي تو را كدام واژه ميكشد بر دوش؟
كه تو كوهِ بلندِ معنايي!
و واژهها، گلها و گياهان كوچكي كه بر دامنهي تو ميرويند
تو قافِ بلندي كه زندگي تعبيرِ روشنِ خود را در قلّهي تو مييابد
كه آشيان سيمرغِ عشق و ايثار است
و پرندههايي باشند وَلو يكايك كلمات، با بالهاي نيرومند
خيالِ سيمرغشان هم حتّي، از كمرهي تو هرگز گذر نخواهد كرد.
تو كوهي! سركشيده به آسمان
امّا نه!
تو بر فرازِ آسمان ميتابي
تو تبلورِ نوري، عصمتِ آفتابي
و بهكارگيريِ واژهها در تعبيرِ نامِ تو
به انديشهي ساده و خندهآورِ يك طفل ميماند
كه فكر ميكند با رفتنِ به قلّهي يك كوه
خورشيد را ميتوان به چنگ آورد
تو خورشيدي! خورشيدي!
امّا نه!
كه خورشيد از تو نور ميگيرد
هنگامي كه هر غروب، مانده و خستهاش
به بسترِ قلبِ خويش ميخواني
و سحرگاهان سوار بر توسن آتش و نور، از مجراي ديدهها،
به آوردِ سرما و تيرگيش ميراني
از تفسير نام تو، واژهها بر خويش ميلرزند
هراسان و سرگشته
به سان مورچگاني كه آب در لانهشان رفته است
و تنها هر از گاه شاعري عاشق
قلبش از يك جرقهي نگاه تو شعلهور ميشود و مينشيند به خاكستر
و زان پس ققنوسِ شعري ماندگار
پر ميگشايد از آن به قلّهي هستي
من امّا تنها عشق ورزيدن به تو را خوب ميدانم
و تعبيرِ نامِ تو را نه در ميانِ انبوهِ واژهها
كه در كتابِ دلم، كه برگ برگِ آن بوي تو را دارد
- اگر نربايد امان ز چشمانِ من گريه -
ميخوانم
تعبيري كوتاه، امّا به درازاي رنجِ آدمي بر خاك:
چند قطره خون و
ديگر
هيچ.
علي بداغي
گُل، گياه، سبزه، درخت
حوضهاي بيآب
نيمكتهايي سخت از سيمان
مردِ پيرِ باغبان
چند تن خوابيده روي چمن
خواب ميبينند شايد كاري، منزلي، دلداري
چند تن سرگرمِ گفت و شنيد
از چه
اين را بيدي ميداند كه به زير افكنده است سر و ميدارد گوش
و در آن سوتر ديوانه زني آواره
باعث تفريحِ مردم شده است
مردمي خود شايد از درون بدتر از او سرگردان
و در آن گوشه سه مرد
سفرهاي سبز، چمن
و جدالي آرام
شايد امّا نه يك دوستي ديرينه
دست و نانِ خالي
سر كه برميگردانم
دو سه متر آنورتر
مردي تازه رسيده است ز راه
در كنارش ليواني چاي
كفشها زيرِ سر و
غرقِ چه فكري است
خدا ميداند
آنطرفتر دو جوان سخت مشغولِ كلنجار
نه با خود
و يا با دگران
با ستونهاي عمودي افقي
يك جدول
و نميدانم آيا حل آن
ميدهد مشكلشان را پاسخ
...
آري اين جا همه چيز مثلِ هر روز و هر جاي دگر
تكراري است
در دلم ميگويم
لااقل كاش نسيمي بوزيد
تا تحمّل شايد ميشد كرد
در كنارِ خنكاي نفسش
خفقانِ اين تكرارِ كسالتزا را
در درونِ گوشم ميپيچيد سوتِ تيزي
حتماً
چي است نامش؟ يادم رفت
چراغ
باز قرمز شده است
قلمم ميماند روي ورق
و كلاغي
قارقار
ميگشايد پر از روي درخت
علي بداغي
پاورچينپاورچين
با دامنِ پرسنگ
كودكِ عشق
ميگذرد از پرچين.
بهار
باغبانِ پيرِ خِرَد در خواب
ميوههاي رسيدهي احساس
و پروازِ بيقرارِ سنگ
آه! چه هياهويي!
باغبان ميپرد از خواب
ميدود در باغ
چوبدستش بيتاب
ميشود پرتاب
و تنها خندهي كودكِ سبد در دست
كه ميپرد از پرچين
و ميرود به شتاب
ميرقصد بر نوكِ چوبدستياش
به جواب
لبانِ باغبانِ پير ميجنبد
و دشنامي بر آنها نقش ميبندد
و باغ آهسته ميخندد
و خنده
جويبارِ خنده جاري ميشود
از هر شيار چهرهي اين پيرِ خوابآلود
قانونِ طبيعت
ديرگاهي بر جدارِ غارِ پيچاپيچ و تودرتوي او
نقش است
و او آهسته سوي بسترِ خود باز ميگردد
و بر بالِ خيالِ خود
- عجب! –
پر ميكشد تا سرزمينِ خواب.
پاورچينپاورچين
با دامنِ پرسنگ
كودكِ عشق
ميگذرد از پرچين
...
علي بداغي
- جهان، كوهي
و بر بلندايِ آن، زمان، داري
پژواكِ سهمگينِ سكوت
و دهانِ گشودهي طنابي در آن بالا دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- در دايرهاي از فريب
هزار خنجر به پشت و
خنجري در دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- گندابهاي دهانْگشودهي دروغ
در كارِ تمام كردن آخرين تلاشِ نيلوفرِ حقيقت و پاكي
و هلهله و هياهوي هرزه گياهانِ تماشاگرِ سرمست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- كوره راه تجربهها را درنَوَرديدن
و بازگشتن از سفرِ دردناكِ دوستيهاي عقيم
درنگي در گام و زهر سكوتي در جام
بايد ماند، بايد خورد
و در تنگناي بيباوري رفت از دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- با قلبي گشاده و احساسي زلالتر از چشمه
و انديشهاي به سادگيِ يك كودك
كه صادقانه عشق ميورزد
و هيچ نميخواهد مگر صداقت و صافي
و به ناگاه
دشنهاي در دل
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- دوستي كردن و نامردي ديدن
و گذشتن و باز مهر ورزيدن
و به عقوبت، رذالت ديدن
و ميانِ انبوهي درد و، بيهمدردي
آرزوي غروب
غروبِ رهايي بخش
و خلاصي از گنداب
و بودني زين دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- الصاقِ گلِ خشكيدهي محبّت و عشق
در دفترِ مچالهي سينه
براي عبرتِ پروانگانِ عواطف و احساس
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- گريز از تنهايي، يكنواختي، بيتابي
با تنسپاري به هر آن كه بگويد: ”دوستت دارم“
به بهانهي شكست در يك عشق (!؟)
و توجيه اين بينواييها
با دستاويز قرار دادن كريستف و آنا (بيچاره ادبيات)
و شخصيتهايي زين دست (و صد البته نه ارنست و آدا)
- ”چو دزدي با چراغ آيد گزيدهتر برد كالا“ –
و برانگيختنِ غبارِ هياهو و جنجال
براي كدر نمودنِ آيينهي حقيقتِ تلخ
(بينوا هورا كشان غافل بوق و كرنا در دست!)
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- خونچكان خاطرات
از صليبِ خاموشي
بر بلنداي جلجتاي تنهايي
و زهرخندِ هوس
- يهوداي پست –
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- خسته از جستوجوي ساليانِ دراز
دل خوش نمودن به باريكهراهي به حقيقتِ عشق
و پرستش و
آن گاه
افسوس!
فاحشگاني به هيئت فرشتگان
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- متهم شدنِ مجنون به بيماريِ خودآزاري
در دادگاهِ ناقدانِ عاقلِ امروزينهي هنر
و نشستن به انتظارِ عقوبتِ فرهاد
و عفتورزاني زين دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- تنها، شاهدِ ورودِ سياوشِ دوستي به آتش بودن
و انتظارِ خروجش را از ديگر سوي
به تيرخندِ سودابهي فريب
خون گريستن
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- باورِ مرگِ عزيزان، هيچ
باور آوردن به مرگِ باورها
هنگام كه بر سرِ هر پيچ
تكهاي از ايمانِ تو ميرود از دست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- در چهار ديوارِ تنهايي
آكنده از سكوتي سنگين
آسمان را از دريچهي كوچكي ديدن
تنها به عقوبتِ دوست داشتن و انديشيدن
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- سخن از بهار
بيحاصل
هنگامي كه ذهنِ باغ
در اغتشاشِ خاطرهي هجومِ تلخِ پاييز ميسوزد
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- پنجره گشودنها و بيقراريها
سرودنها و گريهها و زاريها
و به درياي خيال و خاطره خودسپاريها
به انتظارِ هيچ كس
و يا كسي كه هرگز نخواهد پيچيد طنينِ گامهايش
در اين بنبست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
- تكرارِ مكررات
حرفهاي صدباره
هيچ و پوچ
بيهوده
و تيرِ عمري كه ميرود از شست
زندگي اين است!
- آه! نه! نازنينم! زندگي اين نيست!
علي بداغي
اي كاش ميتوانستم از زيبابرينِ واژهها
از روشنترينشان
خورشيدِ شعري به شبِ گيسوانت بياويزم
تا باورم كني
علي بداغي
بگذار بسپارم به چشمهي خورشيد چشمانت
شبِ دل را
آن گاه
به تماشاي من برخيز!
علي بداغي
كمان به خونِ كه زه ميكني اي عشق!
مرا به ناوكِ شعري توان انداخت
علي بداغي
عشق
سرگردان ميانِ باد و باران ميگذشت
قلبِ آدمها
دريغا!
آزموني تلخ بود
علي بداغي
بذرِ كدام محبّت را افشان كرده دستِ عشق
در صحراي سينهات؟
ابرِ عصمتِ آسمانِ كدامين چشم
به رگبارت گرفته سخت؟
تن به زلاليِ كدام چشمه سپردهاي؟
كه هر گوشهي كويرِ دوش
- دلت را ميگويم -
گلستاني روييده سبز و سرخ؟
چيست كه بر لبانِ خشك و همواره بستهات
بر پاي كرده اين چنين ضيافتي
غرقِ هياهويِ مرغانِ عشق؟
از عشقِ كدام
سر ميكشد شعلهي دلت به آسمان
تا ذوب كند زنجيرِ سرما به پاي مهر؟
كيست اين بنشسته بر قلّهي دلت
كه فرهاد، تيشه برگرفته از زخمِ كوه
ميآورد بر سرِ شيرينِ خود فرود؟
محبوبِ تو كيست
كه مجنونِ شوريده اين چنين
در طوافِ دلت ميزند قدم
و ليلاي را آورده
ليلاي را!
تا قربان كند در برابرت؟
نسيمِ كدام نجابت بر تو وزيدن گرفته است
كه سياوشِ نگاهت
آرام و سربهزير
ميگذرد از كنار سودابهي هوس
پرغرور و سرفراز؟
آخر
آخر اين تبسّمِ شكفته بر لبانت
انعكاس چيست
كه دريچهي جهان را
در امتدادِ خويش
به سوي خندهاي دلگشا
باز ميكند؟
علي بداغي
از هر شرارهي نگاهت خورشيدي شعله ميكشد
بيچاره دل!
علي بداغي
هر خاطره خنجري ست كاري.
بيچاره حريرِ نازكِ دل!
علي بداغي
آسمانِ سينهام تاريك و تار
ابر انبوه غمي سنگين به كار
تندرِ عشقي خدايا!
بارشِ شعري
بهار!
علي بداغي
آهاي! بزهاي اخفش! آهاي!
بهر خداهم شده يك بار
در تماميِ عمر
فقط يك بار
سر نجنبانيد!
علي بداغي
بي عشق نتوان زيستن
از عشق فرياد!
علي بداغي
شب
آههاي سرد
دل، سوختْبارِ درد
علي بداغي
كرمي ميانِ لجنزار
چشم دوخته به اعماقِ آسمان
- خدا -
نميدانم به رحمتِ او اميد بسته
يا به همّتِ خود
تنها چيزي كه احساس ميكنم اين است:
به پروانه شدن ميانديشد
علي بداغي
در هياهو باد
در تكاپو رود
موج ميكوبد به ساحل محكم و سنگين
ساحل امّا در سكوتي سخت
هيچ بر لب از كلامي، هيچ
خسته و غمگين
تو گويي خواب ميبيند
صداي آب لالايي
و ساحل سخت خاموش است
امّا موجها هردم هجومي صعب تر از پيش ميآرند
و ساحل همچنان خاموش
و آن جا
آن كدامين كس
سكوتش در سكوتِ ساحلِ غمگين گره خورده ست
و رودِ زندگي امواجِ غم را سوي او برده ست
ميگويد به خود آرام:
- آوايش به روي بالِ باد امّا رَوَد تا دور -
”نميدانم چرا بايد چنين غمگين نشست و هايهاي خويش را
با هايهوي موجها آميخت
نميدانم چرا بايد چنين در خود شكست و از فرازِ دارِ تنهايي
وجودِ خويش را آويخت
نميدانم! نميدانم! هميشه زندگي اينگونه جاري بود
و آدم، جاودان، تنها و در اندوه و زاري بود“
ميآيد صدايي روي بالِ باد
از آن دوردستِ دور:
”آري! بود!“
علي بداغي
ما را به گُر گرفتن حقيقت
شتابي نيست
به تماشاي نفتاندازيِ هندوان نشستهايم
علي بداغي
دريغا! چلچراغِ عشق افسرد
هزاران جنگلِ پروانه پژمرد
دريغا! نيْنواي عاشقان را
دلِ سردِ زمين در خود فروبرد
علي بداغي
دايه مَنْديْرِ چِني؟
تيْ رَهِ شيرِ نَرِتْ دا چِه نِشِسْتي؟
كه صيادْ، لَوِ خَندونْ، دَمِ صُحوْ
مِنِ رَه زيْ و گُدَشت
دايه دَردِتْ وِ سَرُمْ
مُ چه بُگُم؟
دَردِ تو خِيلي زيادتر زِ هُنِه
كه مُ حَرفي بِزَنُم
دا!
دِلِتْ، چي يه مُرغي كه بِوُرِنْ سَرِسِه نِصْوِه
اِدونُم چه كَشِه
دا!
تو نَوني كه هَرسا اِنِشيني و اِخوني
چِطَور
اَنْجِنِنْ جونُمِه بِيتات، اي دا!
دا!
دِلُم مثلِ كَموتَر
يَه وُلا نَه
دو وُلا نَه
چه بُگُم دا؟
چَندِ ميا كه تو كَنْدي زِ سَرِت
تير خَرْدِه
چَنْدِ زَحْما كه تو وَندي مِنِ ريت
مِنِ خين دِر خَرْدِه
دا!
دِلِت خينِه
بُخون!
دا!
دِلُمْ تَنگِه
بُخون!
”چِه خووِه بِه شَوِ مَه يارِتْ وابات بو“ نِه بُخون!
”بِزني دَورِ دُنْيا تا جون وِ پات بو“ نِه بُخون!
دا!
دِلُم خينه
بُخون!
دا!
دِلِت تَنگِه
بُخون!
علي بداغي
نازنينُم!
كاشكي
اِتَرِسْتُمْ بِدِرارُمْ حاري
كه تِكِسْتِه وِ دِلِت
وِ نُوخونِ جونُمْ
سَرْوِ نازُمْ!
تيُمْ هَرْسا كه ايُفْتِه وِ تيات
تَشْ ايُفْتِه وِ دِلُمْ
تَشْ بيُفْتِه وِ دِلِس
كِه مِنِ دَشْتِ تيات
گُلِ غم كِشْتْ گُلُم
اي عزيزُم!
هَرْفَكْ
كِه مُ سِيلِتْ اِكُنُم
يادِ اَفْتَوْ دَهْرَوْ يُوفْتِه دِلُم
خينْ اِبووِه
خين وِ دِلْ با هَمُ كِه
گُلِ اَفْتَوْنِه دِرَوْ كِه دَمِ صُحوْ
زِ مِنِ دَشتِ دِلِتْ
وُ وِ جاس كِشْت تُخمِ شَوِنِه
نازِنينُم!
امّا
گُلِ سُهرِ دِلِتِه، نَكِه بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ
كِه زِمِستون و پُوييز
كِرْدِنِه دَسْت يكي
بِپِلاسْنِنْ گُلِ سُهرِ دِلِتِه
تا نَيوفتِه تيِسْ هَرْجِكْ وِ بُهار
سَرْوِ نازُمْ!
بِگِريوْ!
تَنْگدل بو وُ بِنال!
وِ دو تا تيتْ
كِه اَفْتَوْ وِ حياسون اِوَنِه سَر وا زير
بِنِشين حَرْس بِوار
نازَنينُم!
امّا
گُلِ سُهرِ دِلِتِه
نَكِه بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ
گُلِ سُهرِ دِلِتِه
نَكِه بِهْلي تو بِمولاهِه يه وَخْتْ
علي بداغي
خَوْ گِرِه يارُمِه، مِرْزِنْگاسْ ري يَكْ سِهْرِسْتْ
داد و فِرياد وُرِسْتادْ كه: اَفْتَوْ گِهْرِسْتْ
علي بداغي
لابهلاي اين همه استعاره و تصوير
پِرِسشدهام
باور كن
سلامهايمان حتّي
استعاره از تبسّمِ سنگ است
- هيسسس! -
ميداني؟
اگرچه هرگز نشد ترانهاي بشنويم و اشكمان امان بدهد
و اگرچه در تمامِ ترانهها تنها
جاي لبخندِ سادهاي خالي است
با اينهمه
چهقدْر
چهقدْر
دلم براي ترانهاي تنگ است
علي بداغي
حالا گيريم
هي به استعاره و تصوير
طوفان را
به سروقتِ بابونهها ببرم
و به استعانت سنگي
كبوتر را
از خاطراتِ نمناكِ آسمان
پاك گردانم
هيچ كس پِي به اندوهِ اين دلِ صاحبْمرده خواهد برد؟
آه!
ديگر طاقتم طاق است
آخر
هر كجاي اين سالهاي بيترانه كه مينگرم
پروانهاي
به سنجاق است
علي بداغي
وقتي كه پنجرهها و پردهها
به اصراري غريب
پلك بر هم نهادهاند
ستارهها و پرستوها
چه سادهاند
علي بداغي
ديگر
خو گرفتهام
به دوخوانيِ زنجير و زنجره
يادش بهخير!
خوابهايمان حتّي
از پرستو بود و
پنجره
علي بداغي
زيرِ اين سرگشته جاويدِ كبود
ناگزير از بلبشوي نان و
درهمميكشدْهردَمسگرمهْ آسمان و
هي سلام از روي عادت
در حصارِ سربيِ سيمان و دود
دلْخوشيمان
هي به مشتي خواب و رويا و
همين آوازهاي ساده بود.
بود
چندرغازِ روياهايمان را هم
ربود!
علي بداغي
- خب پدر!
خسته نباشي و
نباشد تن و جانت كسل!
ماحصلِ آن همه دلواپسي
كودكت آمد به در از آب و گل.
- حوصله كن نازنين!
تازه رسيديم به بنبستِ دل.
علي بداغي
يادِ آن رويا به خير!
تا دو چشمِ خيس و خسته
در پسِ پرچينِ پلكم
تازه مأوا ميگرفت
دل
گريبان غبارآلودِ آن بيچارهها را
ميگرفت
علي بداغي
چشمم
به شب و
پنجره و
دو چشمِ خوابيدهي دلدادهبهمهتابِ تو بود
واماندم
در كوچهي آسمانِ آبي
آخر
ماه
با سبدي ستاره
بيتابِ تو بود
علي بداغي
بر سپيدِ صخرهي صعبالعبورِ لاجرم ليزِ تصاويرِ خيال
ازنفَسافتاده آهوبرهاي
با سگان صيد و ...
در خوابي سبك
بهمني بالقوه چون غولي عظيم ...
شاعري آشفته بر تيغِ تخيّل
دل دو نيم
علي بداغي
بيا و
براي يك بار هم كه شده
از رختخوابِ رخوتناكِ خاطراتِ خلسهآورت
برخيز!
تماشايي ست
واپسين بوسههاي بيصداي نسيم
بر انگشتانِ كشيدهي باغ و
بيقراريِ باران و
شكوهِ شاعرانهي اين وداعِ شورانگيز.
تو را
به تمامِ ترانهها!
نهـهـهـه!
به فراسوي صعبالصعودِ سوسويِ استعارهها
برخيز!
برخيز!
همين روزها ست
كه كوچ ميكند از تمامِ كوچهها
پاييز.
علي بداغي
- يادش به خير آمدشدِ گهواره و لالايي و افسانهها و قصّهها!
- از زندگي سيرم نكن!
- هي پرسه در بيانتهاي كوچهي بارانيِ پروانهها!
- پيرم نكن!
- گيريم من ساكت شوم امّا تو ...
- تحقيرم نكن!
بگذار و عَد پاي ستونِ سختِ بارانخوردهي احساس
زنجيرم نكن!
در اين خيابانهاي خالي از خداي مرگ بر يا زنده بادا نان
زمينگيرم نكن!
دردت به جانم
بگذر و
زين بيشتر
خون در دلِ
آهوي كركس در پيِ
صحراي تصويرم
نكن!
علي بداغي
گرچه جمعه ست و
به ظاهر
كوچهاي در وحشتِ آمدشدِ نفرتبرانگيزِ قُرُقچيهاي قوماً انكرالاصوات آب و
نوچههاي نعشهي نان نيست
هيچ كس
گوشش
بدهكارِ
صداي پچپچِ پاييزيِ پروانهها
با باد و باران نيست
علي بداغي
شاعر كه شدي
خستهاي از هر جنگي
آن گونه
كه حتّي اگرت
دشنه ببارد
فلك و
زمين
به دشنام آيد
دستت
بنميرود
به سوي سپري
يا
سنگي
ديگر
تويي و
تراكمِ
دلْتنگي
علي بداغي
دودكشِ درهمِ هيديدهبهديدارِدود!
كاش
هميشه
كَمكي سرد بود!
علي بداغي
كودكي
پاشيده بر ديوار
گنجشكي
به سنگ
...
شاخه نجوا ميكند:
”نفرين به جنگ!“
علي بداغي
به عبورِ آبيِ ابري
اعتباري نبود.
پس
نشستيم در معبرِ طوفان
حتّي بشارتِ غباري نبود.
خسته و خاموش
رو به آفاقِ افسانه آورديم
شيههي هيچ اسبِ بيسواري نبود.
كه ميداند؟
شايد
اشتباه فهميديم
و از نخست
قراري نبود.
علي بداغي
ماه
آن بالا
چه حالي ميكند!
شيشهي شيرِ شبش را
كودكي
در دهانِ گربه
خالي ميكند.
علي بداغي
در شهر
وِلوِلهاي برپا ست
خانههاي نهچندانسالخورده را حتّي
ميستيزند و
ميسازند
و ديوانهاي نشسته روي درخت
رد پاي پرسشش
بر جبينهاي خيسِ عابران جاري ست:
”راست ميگويند
كه ديوانگان تنها ساكنانِ كوچههاي سبزِ پروازند؟“
...
ميستيزند و
ميسازند
علي بداغي
آسمان
پيشانياش را
زد به سنگ.
دستِ كودك
رنگي و
در دفترِ او
يك تفنگ.
علي بداغي
متراكم شدهام.
تُنُك آبي تاريك
ترْكِ تكرارِ تكاني تَكوتوك
كه اگر ماتَرَكِ تَرْكِ تَكَلّم تَرَكي بردارد
ميتَرَكم.
تَرْكم كن!
علي بداغي
در شگفت از شاپركهاي به چشمِ كودكان شايد شرير
دخترك
در كوچهاي
هِنهِن كنان
ميگذارد دست بر زنگِ دري.
شاپركها همچنانِ آه و
ميريزد عرق
در حصارِ دستِ او
نيلوفري.
ميشود در باز و
روي بسترش
مادري خم گشته
ميگويد:
پري!
علي بداغي
مانده آيا در خيالت
هيچ از آن با هم نشستن
در نشيبِ آبشاران و
شقايقهاي شاد؟
يا همين را نيز
نان
رخصت نداد؟
خوش به حالت!
خوش به حالت!
كاش ما را نيز
سهمي از بسيارِ نسيان بود و
دل دادن به باد!
نفرت و نفرين به ... بگذر!
باز فوجي از كبوترهاي گفتمرفتهياد
گام بر پرچينِ چشمانم نهاد!
علي بداغي
كوچه از خِشخِشِ دامانِ استعارهاي
لبريز.
پنجرا را باز ميكنم:
پاييز!
علي بداغي
كودكي
دلْنگران
زلزده در بركهي آب.
لبِ گل ميزي گرد
ماهيِ كوچكِ نازي
در خواب.
مات و مبهوتِ تماشا
مهتاب.
علي بداغي
كودكي
در امتدادِ جويِ باريكي
روان
با نگاهي دردناك و
گامهايي پُرشتاب
...
نعشِ گنجشكي
بر آب
علي بداغي
شاعر هم كه نباشي و
اهلِ آباديِ باد و باران و دلْتنگي
مگر ميشود
بي ترانه تاب آورد
در غباري
كه قُمريِ عاشق
در منتهياليه غربتي غمْبار
با ترديد
مينشيند
روي پرچينِ پيرِ بيرنگي
و دست از دامنِ زمين
رها نميكند
با تمامِ تلاشِ كودكان
سنگي؟
علي بداغي
حاصلِ حوصلهام را
گردبادِ بيقراري
برد.
باز
در كوچهپسكوچههاي خيال
چشمم
به خاطرهي خيس و كهنهسالي
خورد.
علي بداغي
كاش
يك تنگِ غروب
كه من از كوچهي آشتي كنان
ميگذشتم خاموش
گونهام رد قدمهاي ”مگر خاطرههم ميميرد!؟“
تو از آن سويِ همان كوچه ...
خدايا!
نفسم ميگيرد!
علي بداغي
ساده دل
چون غنچه
گُلْبرگِ تنش را
از هراسِ تلخِ طوفانِ نگاهي ناگهان
با حجابِ سبزِ روياهاي خود
پوشيده بود
بيخبر
از اين كه احساسم
زلالِ عشق را
در نميدانم كدامين سوي صحراي خيال
از ميانِ چشمهي ترديدِ چشمانش
شبي
لاجرعه
از فرطِ عطش
نوشيده بود
علي بداغي
كودكم
وارفتهبود.
گربه
از حوضِ بزرگِ خانهي همسايه
بالا رفته بود.
علي بداغي
پاسِ احساسي
كه خارستانِ خاموشِ خيالم را
بهخاكستركشيد و
ريخت
در شريانِ تنگِ شعرهايم
باز
شور زندگي
شاخهاي مريم
برايش بردم و
شرمندگي
علي بداغي
راستي!
گيريم
هر خنجر كه در پهلوي باورها نشست
نوشداروي شرابي
شيوني
شعري
به كارش ميكني
دل كه چركين شد
چه كارش ميكني!؟
علي بداغي
بر نميآيد به غير از ”دوستت ميدارم“ از دستم
حس و حالي هست
پس
هستم
علي بداغي
باورم كن
باورم كن
رهگذارِ كوچههاي خيسِ رويا و خيال و خاطرات و حيرت و موسيقي و حسّ و كلام
باورم كن
باورم كن
از فشارِ بغض
ديگر
در نميآيد صِدام.
با نگاهت
ايمنم كن
تا بگويم:
”دوستت دارم!“
همين و
والسلام!
علي بداغي
دوستت دارم!
و ميدانم كه ميداني
خيالت
سطرْ سطرِ خيسِ احساسِ تو را
از دفترِ ترديدِ چشمانت
نميشد خواند؟
ديوانه!
دوستت دارم!
و ميدانم كه ميداني
نميداني ولي شايد
تماشاي تو در بيانتهاي كوچهي بارانيِ رويا
چه دنيايي ست!
دوستت دارم!
و ميدانم كه ميداني
نميدانم ولي
آيا تو هم
باريكه راههاي خيال و خاطراتم را
ستونِ يادبود خنجر و خون و جراحت ميكني يا ...
يگذريم!
اين دمِ آخر
خيالم را
با كلامي خيس
راحت ميكني؟
علي بداغي
هي نپرس آخر چرا
اين همه پروانه و پرواز را
لابهلاي دفترِ خيسِ تصاويرِ خيالي خسته
در سيلابْگيرِ خندهاي خاكستري
جا كردهاي
باغِ طوفانْرُفته را
آيا
تماشا كردهاي؟
علي بداغي
بيتو باران
ديگر آن پيغامدارِ لحظههاي ناب نيست
خشكسالان خيالم را ببين
هيچ
الّا
بيدريغا ريزِ هرگز
روي بامِ خواب نيست
علي بداغي
شاعر كه ميشوي
برادرت
باد است و
خواهرت
بنفشهاي بيقرار
در غروبِ غربتآلودِ گندمزاران.
و خانهات؟
خانهام؟
ميدانم كه نميآيي
امّا بنويس:
حوالي ديروز
كوچهي شهيدْ شقايقِ پيشين
يك در مانده به انتهاي آخرين بنبست
شمارهي
باران.
علي بداغي
ذرّهبين
مبهوت و
در آشوبِ انگشتانِ كودك
شاپرك
آزردهخاطر
در تلاش و پيچ و تاب
با دلي پُردرد
در مرزِ سَحر
ميكند اين پا و آن پا
آفتاب
علي بداغي
شاعري
سردرگريبان
در كنارِ تخته سنگي
در مسيرِ ماسهها
افتاده بود.
قهرمانش را
لبِ دريا
به كشتن داده بود.
علي بداغي
نگهبان
در سوتِ خود دميد و
كودك دو پا قرض كرد
تا خانه.
ديدني بود
رقصِ پروانه!
علي بداغي
بوي جنگي سخت با نان ميدهند
رفتني ديگر به ميدان ميدهند
پرچمِ خونخواهيِ رويا به دست
چشمهايت بوي باران ميدهند
علي بداغي
پيرزن، شببو به گيسوها و دست
گرمِ لالايي، لبِ دريا نشست
ماهيان در خواب و، دريا بيقرار
چنگزد پيراهنش را موجِ مست
علي بداغي
از جنسِ ترانهها و باران بودي
بيشايدي از عشيرهي جان بودي
هر عابرِ خيسِ گونهام ميگويد
كوتاهترين معنيِ مهمان بودي
علي بداغي
لحظههايم همه باراني بود
بودنم بُعدِ غزلخواني بود
آخرين دست تكاندادنِ تو
اوّلين نقطهي ويراني بود
علي بداغي
يادِ آن روزي كه اين جا خانه بود
جاي جولانِ دلي ديوانه بود
پاي آن شب بوي وحشي، پلكهام
پيلههاي پارهي پروانه بود
علي بداغي
آمد شب و يك ستاره بر در كوبيد
بر پنجره مهتاب فراتر كوبيد
انگار به ميلههاي مژگانم باز
پروانهي خيس و خستهاي سر كوبيد
علي بداغي
دلي از ”هرچه بادا باد!“ دارم
خيالي خالي از فرياد دارم
كنارِ خطِ پايانِ شقايق
فقط نامِ تو را در ياد دارم
علي بداغي
در خاليِ خانه خِشخِشِ بيداد است
هر خاطرهاي فلاخنِ فرياد است
در كوچه صدايي آشنا ميآيد
پرميكشم و پنجره را وا ... باد است
علي بداغي
يك عمر گذشت و بي تو تابآوردم
بيچاره دلم را بهعذابآوردم
هر بار كه طفلكي هوايت را كرد
او را به خرابههاي خواب آوردم
علي بداغي
شعر شايد شورشي بيحاصل است
تركشِ تنهايي و نعشِ دل است
يا ... نميدانم ... فقط حسميكنم
بغضِ دريا در گلوي ساحل است
علي بداغي
بوي جنگي سخت با نان ميدهند
رفتني ديگر به ميدان ميدهند
پرچمِ خونخواهيِ رويا به دست
چشمهايت بوي باران ميدهند
علي بداغي
كاش باور كرده بودم باد را
آن چه اين جا اتّفاق افتاد را
بر تمامِ كوچههاي خيسِ دل
مينوشتم ”زنده باد اعداد!“ را
علي بداغي
از دستِ تو با ترانههايت شاعر!
آن عاطفهي سربههوايت شاعر!
تا كي بزنم وصله به تنهاييِ خويش؟
ديوانه شدم به آن خدايت شاعر!
علي بداغي
پيرزن شببو به گيسوها و دست
گرمِ لالايي لبِ دريا نشست
ماهيان در خواب و دريا بيقرار
چنگ زد پيراهنش را موجِ مست
علي بداغي
بر تَركِ نگاهي تَرَكآلود و خراب
از مرزِ ستارهها گذشتم بهشتاب
انگشت به كهكشان كشيدم كه كسي
فرياد زد اي واي و ... پريدم از خواب
علي بداغي
از جنسِ ترانهها و بارن بودي
بيشايدي از عشيرهي جان بودي
هر عابرِ خيسِ گونهام ميگويد
كوتاهترين معنيِ مهمان بودي
علي بداغي
لحظههايم همه باراني بود
بودنم بُعدِ غزلخواني بود
آخرين دستتكاندادنِ تو
اوّلين نقطهي ويراني بود
علي بداغي
ميآيي و با يك ”بيا“ ازدستوپايمميبري
ديشب كه بردي تا خدا، امشب كجايم ميبري؟
بر بالِ احساسي كه از تصويرها تنميزند
يكراست تا سرچشمهي خوابِ خدايم ميبري
بر پشتِ ماهم مينشاني با نگاهي ناز و باز
تا دوردستِ آبيِ بيانتهايم ميبري
در سنگلاخِ ”دوستت دارم“ بنازم نازنين
با اين همه تاول، تماشايي بهپايم ميبري
در زيرِ باراني كه نجوا ميكند با برگها
با چترِ گيسويت به سوي قهقرايم ميبري
در كوچههاي كودكي چيزي به دستت ميدهم:
”تا روزِ تنگِ عاطفه اين را برايم ميبري؟“
چون كودكانِ سرزمينِ سادهي افسانهها
با سِحرِ نايِ خود، به غاري بيصدايم ميبري
اين بار وقتي آمدي، بغضم اگر مهلت نداد
از پيشتر ميگويمت: ” تا جلجتايم ميبري؟“
هرچند ميدانم به جشنِ گريههايم ميبري
ميآيي و با يك ”بيا“ ازدستوپايمميبري؟
علي بداغي
با نگاهي در دلم جا كرد و رفت
مشتِ احساسِ مرا وا كرد و رفت
در هزاران توي تاريكِ خيال
آذرخشي بود و غوغا كرد و رفت
با صداي سادهاش جوري غريب
واژهها را خواند و معنا كرد و رفت
نعشِ نيمهجانِ مرغِ عشق را
با تحسّر رو به گلها كرد و رفت
با شكوهِ شانهها شوري غريب
در دلِ آيينه بر پا كرد و رفت
بارشِ ”با“ از لبش، خون در دلِ
لشكرِ ناباورِ ”تا“ كرد و رفت
چيزَكي در عمقِ احساسم... ترق!
در شگفتي ماند و حاشا كرد و رفت
آمد و در كوچههاي بيكسي
گريههايم را تماشا كرد و رفت
خواستم چيزي بگويم، ناگهان
پلكهايم را ز هم وا كرد و رفت
علي بداغي
دلي بايد
به گنجايش دشنههاي جهان!
باورت نميآيد، بسمالله!
علي بداغي
”دوستت دارم“
زنبق، آرام در گوشِ طوفان گفت.
طوفان
درنگي نمود و
سر به دامانِ زنبق خفت.
علي بداغي
بيچاره سنگِ سرگردان!
رها كه شد به جانبِ بلبل
نميدانست
قلبِ كودك را بشكند
يا
گُل
علي بداغي
چه تفاوت دارد
تمامِ نگاهها اگر
سنگ ميشود؟
من
دلم براي سنگها هم
تنگ ميشود
علي بداغي
قناري!
هان!
خبرداري
كه شايد تا به تعبيرِ شقايق پلك برداري
برداري؟
علي بداغي
ماهيان در خواب
تا صداي روشنايي
پا نگيرد در سكوتِ كوچههاي آب
پشتِ ابري ميخزد مهتاب.
علي بداغي
آب
جاري ميشود در كرت
مور ميلرزد ميانِ قايقي از برگ
...
كودكي خم ميشود بر آب
همزمان با مرگ
علي بداغي
باغبان در خواب.
گُل
انگشت بر لبها نهاد.
باد
بندِ گفشها را
ميگشاد
علي بداغي
غلبه نمودن به قلعهي قلبم
نه محاصره ميخواهد
نه توپ و تفنگ
حتّي تلنگرِ يك سنگ
اشارهي تبسمي كافيست
علي بداغي
از پيچپيچِ اين همه ستاره كه بگذري
ميرسي به هيچ
و آغاز ميشوي
علي بداغي
پرسه ميزند باد
گِردِ پيوندي
...
من به گريه ميافتم و
تو ميخندي
علي بداغي
باد ميآمد
باد
ساقهاي خم ميشد
كودكي نخ ميداد
علي بداغي
سر مكش ديوانهوار
در ميانِ كوچه
پردهي بيقرار!
باد
پيغامي ندارد
جز غبار
علي بداغي
مرغك از درد به خود ميپيچيد
باد
پرهاي گلي را
ميچيد
علي بداغي
باد
با شلاقِ خونآلود
ميخنديد و
پنهان
در پناهِ پونهها
رازقي
باور نكرد.
غيرتِ پروانه را!
لب تر نكرد
علي بداغي
كه گفته است
پرواز
تبلور حسرت باشد و
منتهاي دلتنگي؟
آه!
پرندهي پركشيدهي سنگي!
علي بداغي
شانهها را باد
به ابرِ غمگين داد
...
و از پا افتاد
علي بداغي
وقتي كه به يك اشارهي باد
سرو با تمامِ صلابتش افتاد
به چه مينازيد؟
بوتههاي بيبنياد!
علي بداغي
باد
پرواميكند
پروانه
پرواميكند
علي بداغي
پشتِ پرچين
چهرهي پرچينِ پاييزِ خبرچين
درهم و آشفته بود
قاصدك
چيزي
به گُلها
گفته بود.
علي بداغي
آرامشِ چشمه
پچپچِ ماه و پلنگ
افتادنِ سيب و
خوردنِ تير به سنگ
علي بداغي
باد
با بيد بود و
بوته ميلرزيد
علي بداغي
تماشا را
اگر طاقت نداري
- كه داري -
چرا در خلوتم پا ميگذاري
علي بداغي
پس از آن پرسهي پردامنه در پهنهي پوچ
اينك
كوچ!
چهكنمسارِ غريبيست خيالِ شاعر
علي بداغي
امتدادِ قرمزي را
رويِ برف
گربهاي خاكستري
دنبالِ طوطي كرده بود
...
كودكي
گريان
كنارِ پرده بود
علي بداغي
سيب
با وضعِ فجيعي بر شاخ
سنگ ميخورْد و
از آغوشِ سبد
تن ميزد
كودك انگار
به ناباوريِ
من ميزد
علي بداغي
اشتباه
هميشه از شاپركهاي عاشق نيست
باور كن
شقايق هم
ديگر آن شقايق نيست
علي بداغي
با شگفتي به تماشاي گريهام ننشين!
چيزي نيست
تنها
ترانهاي تاريك
در تلنبارِ تنهاييام
تركيد
علي بداغي
هيچ ميداني
كبوترها چرا
بر بلندِ بادها
گردنفرازي ميكنند؟
پيشِ چشمانِ من و تو
عشقبازي ميكنند
علي بداغي
شاپرك
تا در هلالِ لاله آتشبال شد
لاله لالِ لال شد
علي بداغي
خواب ميديدم
به خونِ واژهها
دستهاي زنبقي
آغشته بود
شاعري
پروانهاي را
كشته بود
علي بداغي
ماه
گاهي خنده سر ميداد و
گاهي ميگرفت
كودكي
از حوض
ماهي ميگرفت
علي بداغي
از پنجرهها خاطره ميبارد و خالي
چه سالي!
چشمي چه كنم چكچكِ چركينِ سؤالي
چه حالي!
علي بداغي
صداي سكهاي آمد
خدا
در زيرِ پاي عابران
له شد
علي بداغي
سكوتِ عاشقان
از بيرگي نيست.
سگان را
انتظاري
جز سگي نيست.
علي بداغي
پرده را پس ميكشم
پس ميكشم
علي بداغي
چند گاهي بلبل و
يك چند زاغ.
روزگاري چلچله.
وقتي كلاغ.
ميتوان آموخت
از دستانِ باغ.
علي بداغي
چه نجواييست بينِ شاخه و باد؟
نميدانم!
ولي برگي نيفتاد.
علي بداغي
پرستو
بومِ شب را
رنگ ميكرد
كماني
پچپچي
با سنگ ميكرد
علي بداغي
از كدام پرنده بپرسم:
”بر فرازِ قلّهها چه خبر؟“
وقتي عقاب
آشيان ميكند
بر عمودِ برق!؟
علي بداغي
فرا ميشد پرستو
هي فراتر
نمك ميريخت
بر زخمِ
كبوتر
علي بداغي
پردهي بيپير
تكاني نخورد
باد
پسِ پنجره كوبيد و
مُرد
علي بداغي
با آن همه شتاب
موجِ ناآرام
چه ديد
بر صخرههاي سخت
كه به دريا كشيد
نالان
رخت؟
علي بداغي
از پسِ پنجره فرياد بر آمد:
”هي باد!
از شقايق چه خبر؟
با توام آخر هي باد!“
باد برگشت و
نگاه مرغك
روي يك لكّهي قرمز
جان داد
علي بداغي
همچو خورشيد
كه سر بركشد از پشتهي برف
دخترك
خيره به گنجشكِ پناهنده به آغوشِ سپيدارِ سپيد
نمنمك
ميخندد
...
پنجهاي
پنجره را
ميبندد
علي بداغي
بر بلنداي كنارِ آبشار
سر به دامانِ گُلي
نوميدوار
اشك ميريزد
قناري
بيقرار
...
باد
بازي ميكند
بر صخرههاي انتظار
علي بداغي
تا مبادا
ناگهان
از نگاهِ نرگسي
بالا رود
در ركابِ باد
باران
ميدود
علي بداغي
شبانِ خستهي خورشيد
سفره ميگسترد آن دور
گِردهاي نان و
خوشهي انگور
علي بداغي
با شتابي غريب
سوي ساحل تاخت
و پيش از همه به پايان رسيد
يعني
باخت
علي بداغي
رفتنت را
ز پسِ پنجره ميپايم و
هر گام
به چشمم
سالي ست
ميدوم سويِ كمد
خانه بي خشخشِ دامانِ بلندت
خالي ست
علي بداغي
رفته بودم
لبِ ساحل
كه به خورشيد
سلامي بدهم
تنگِ غروب
دست در زيرِ سرِ خاطرهها
خوابم برد
...
موج
بوسيد و
به گردابم برد
علي بداغي
هردم
خاطرهاي
به خيالم آونگ ميشود
و نگاهِ بيرنگم
با شرنگِ رگانم
رنگ ميشود
راستي!
در زمانهاي چنين
كه تبسّم
نچكيده از چهرهها
سنگ ميشود
هيچكس
دلش
براي شقايقي
تنگ ميشود؟
علي بداغي
يعني امشب نيز
بايد
بي تماشاي شيوعِ شبنم و شورِ شقايق
در شلوغِ شبدر و شببو
شكيبايي كنم
در نشيبِ شيون و شولاي شب؟
شور بختي را ببين!
شيههي ماه
استخواني ميگذارد
لاي زخمِ ابرها.
ناودانها
ناگهان
از خواب
خالي ميشوند.
علي بداغي
گاهي
حتّي از تكلّمِ ستاره با سكوتْ دلگيرم
باورت نميشود شايد
امّا هنوز
آن قدر سادهام
كه طفلِ طوفان را
ميگذارم ميانِ زنبقها
و عكس ميگيرم
و عليرغمِ باورِ باران
شكارچيِ غمگين
با يك بغل خورشيد
ميرود به سروقتِ آهويِ افتادهازتختهسنگِ تصويرم
ميخندي؟
تازه اين كه چيزي نيست!
هنوز هم
هر غروب
ترانههايي ترد
ميگذارم كنارِ قرصي نان
و تعارف ميكنم
به همسايهي زمينگيرم
و تماشاي راه شيري را
قطرهاي ديروز
ميچكانم
به چشمانِ مادرِ پيرم
باورت نميشود شايد
اما هنوز
آنقدر نازكم
كه با تماشاي آخرين تقلاي قايقهاي كاغذينِ كودكان در آب
ميميرم
و با تورّقِ يك سنگ
دست
به ديوار گريه ميگيرم
باورت نميشود شايد
علي بداغي
كاش ميشد
پيشاني به شانهي ابري نهاد و
سالها گريست
بي حضورِ مزاحمِ بادِ ولگردي!
يا چه ميدانم!
گذشت و رفت
با طوفان
چون برگچهي زردي!
دست كم كاش
درنگي ميكرد
لحظهاي
دردي!
...
خدايا!
چه روزگارِ نامردي!
علي بداغي
آشياني بر چنار
جوجهاي در انتظار
ميرسد از دورها
خستهبالي در غبار
سايهاي در پشتِ سرو
با كماني بغضدار
...
آشياني بر چنار
جوجهاي در احتضار
علي بداغي
آمدي پروانهاي تر با تو بود
يادِ زنبقهاي پرپر با تو بود
گريه بر آغوشمان پيشي گرفت
يك بغل بوي كبوتر با تو بود
علي بداغي
بد به باران گفتنم بيهوده است
پشت بر گُل خفتنم بيهوده است
چون دلي دارم ز جنسِ آشتي
بر كسي آشفتنم بيهوده است
علي بداغي
با غروبِ غريبِ پاييزي
طرحِ هر قصّهاي كه ميريزي
به ترانه تو را به تنهايي!
بلبلي را به گُل نياويزي!
علي بداغي
اهلِ دل باش و هر كجايي باش
كافر و مؤمن و دوتايي باش
جام برگير و به لطفِ اهريمن
از همه بگذر و خدايي باش
علي بداغي
كاش كودك بودي و قلبم عروسكخانهاي
پشتبامِ پلكهايت نمنمِ افسانهاي
كوچهها را كاشكي هرگز خياباني نبود
سنگِ دستِ كودكان بودي و من ديوانهاي
علي بداغي
انگار كه از پنجره اين جا خبري نيست
از پچپچِ پاييز و پرستو خبري نيست
جز باد كه تابوتِ مرا ميبرد از ياد
در كوچهي بيحادثهها رهگذري نيست
علي بداغي
تا بسترِ بسته مُنتهاي غمِ او ست
از دوست چه ميفهمد بيچارهي پوست
تردامن و دركِ عشق!؟ جلالخالق!
”از كوزه همان برون تراود كه در او ست“
علي بداغي
با اين دلِ ديوانه كه در بر داري
با اين همه افسانه كه در سر داري
چندان نه غريب مينمايد شاعر
گر سهميهي خوردنِ خنجر داري
علي بداغي
همسايهي حسرتْثمرِ گلْسنگم
پاخوردهي خاطراتِ خاليرنگم
اي ابر! به آبروي بارانيِ باد!
با پنجره پچپچي بكن! دلْتنگم
علي بداغي
با خاطرهها حالِ خرابي دارم
كو شانهي دوست؟ شعر نابي دارم
چون پرچمِ پارهپورهاي بر لبِ بام
عمري ست به دل حسرتِ خوابي دارم
علي بداغي
بي روي تو با اين همه روشن چه كنم؟
با پنجره و نسيم و سوسن چه كنم؟
در خلوتِ خاكستريِ خاطرهها
جز تكيه به شانههاي شيون چه كنم؟
علي بداغي
شوريده دلم! حصار آماده كنيد
دژخيم و درفش و دار آماده كنيد
دژخيم و درفش و دار با او چه كند!؟
يك تار ز موي يار آماده كنيد
علي بداغي
در گفت: ”مگر نالهي پيوسته شدي
چون من كه تو شكوه مي كني خسته شدي؟“
ديوار سكوت كرد و آيينه شنيد:
”از پيكر و پا و سر اگر بسته شدي! ...“
علي بداغي
از قابِ غروب و قلبِ سنگ آمدهام
دنبالِ ترانه با تفنگ آمدهام
بگذار در اين حواليام با گريه
از طعنهي بنبست بهتنگآمدهام
علي بداغي
دلخوش نه به اين جهان و آن ديگريام
بي حوصلهتر ز هرچهناممبريام
آن سوي هزارتوي تاريكِ عصب
آيينهنشينِ شهرِ خاكستريام
علي بداغي
تا عابرِ آبروي آبي شاعر!
با لرزشِ شانهاي خرابي شاعر!
جاي گله از هيچ كسي ديگر نيست
چون خانهخرابِ شعرِ نابي شاعر!
علي بداغي
با خاطرهها خرد و خميرم شاعر!
پروانهي ناپريده پيرم شاعر!
از سادگيِ سلامِ سبزي چه خبر؟
از صيقلِ استعاره سيرم شاعر
علي بداغي
تا بود حساب ما جدا بود و نبود
ما را همه عشق ناخدا بود و نبود
بر سنگِ مزارِ زارِ ما نقش كنيد
نقّاشِ خيالِ ما خدا بود و نبود
علي بداغي
پَرَش را زيرِ باران ميگذارد
سرش را بر سرِ آن ميگذارد
نگاهش رو به دريا قوي غمگين
كنار صخرهها جان ميگذارد
علي بداغي
ز پشتِ ناگهان طوفان بهدرشد
وساطتهاي دريا بياثر شد
ميانِ بارشِ آهستهي برف
شقايق در پرِ قو غوطهور شد
علي بداغي
كنارِ چشمه ميآيد قناري
دمي در بهت ميپايد قناري
شقايق، سر به زانو، چشمه، خالي
گلو بر سنگ ميسايد قناري
علي بداغي
كبوتر مينشيند بر لبِ بام
كمان در خوابِ كودك ميزند گام
به سوي پرده ميآيد نسيمي
نگاهي ... ناگهان ... ميگيردآرام
علي بداغي
تبربردوش ميآمد غضبناك
گريبانِ نگاهش خوني و چاك
شقايق گفت:”باران را نديدي؟“
تبر وارفت و او افتاد بر خاك
علي بداغي
غروب و غربت و قاب و غباري
تكانِ شانههاي بيقراري
نگاهِ كودك و زيباييِ زن
فروميريخت بر سنگِ مزاري
علي بداغي
لبِ ديواري و نجواي ساري
دمِ تاريكي و سوتِ قطاري
كماني، كودكي، سنگي، صدايي
زني زانوزد و زدزيرِزاري
علي بداغي
در اين تنهانشينِ بيقراري
كه غير از بيكسي سهمي نداري
مگر خوابي گشايد پَر قناري!
كه سر بر دامنِ زنبق گذاري
علي بداغي
لبِ دريا و دُرنايِ قشنگي
تمجمجهاي موج و تختهسنگي
تبسّم بر لبِ صياد و ... خورشيد
نهان شد پشتِ ابرِ تيرهرنگي
علي بداغي
خراب از خواب ميآيد ستاره
كنارِ آب ميآيد ستاره
دلش را ميگذارد روي ساحل
لبِ گرداب ميآيد ستاره
علي بداغي
ز خوابِ كوچهها كوچيده بودم
كنارِ شعله پا كوبيده بودم
لبِ دريا پياپي موج ميگفت:
”بيا با من!“ چه خوابي ديده بودم!
علي بداغي
بيا تصويرها را گِل بگيريم
لبِ آيينهها منزل بگيريم
خدا را خوش نميآيد، بياييد
سراغِ سادهاي از دل بگيريم
علي بداغي
رها گَرد از حصارِ استعاره
تلنبارِ افاعيل و اشاره
بيا بالاي بامِ بيقراري
تماشايي ست تقطيعِ ستاره!
علي بداغي
كسي فرياد ميزد با تو هستم
دلم لبْريز و خالي هر دو دستم
خيالم را به بالِ باد بستم
سپردم آرزوها را به پاييز
سرِ راهِ پرستوها نشستم
كسي فرياد ميزد با تو هستم
علي بداغي
ما هر دو همآباديِ باران بوديم آيا نه؟
گهوارهنشينِ كوچهي جان بوديم آيا نه؟
تا بالِ كبوتري تَرَكبرميداشت يادت هست؟
مرطوبترين معنيِ انسان بوديم آيا نه؟
علي بداغي